تراکم اندیشه‌ها

قلــم نگاری های ذهــنِِ من

مگر می‌شود تو را دوست نداشت؟ :)

بـسم رب


از آن روزگار که تلفن‌های همراهمان را باید به هم می‌چسباندیم تا با مادونِ قرمز _یا چیزی که همچین نامی داشت_ به همدیگر بفرستیم خیلی گذشته!حالا به سادگی با تلگرام، هرچه اراده کنیم، حتی یک فیلم یک ساعته را هم در حال می‌توانیم بفرستیم؛ ازفرسنگ ها دورتر. تکنولوژی به طرزِ غمگینی پیشرفت کرده.

از آن روزگار که باید کنارِ هم می‌نشستیم خیلی گذشته. از روزگاری که در اتوبوس همه با هم مثلِ قوم و خویش رفتار می‌کردند. از روزگاری که همه، دلشان به دلِ هم پیوند داشت.

حالا خیلی چیزها تغییر کرده؛ حرف زدن‌هایمان تایپی شده؛ همه چیز از حالتِ سه بعدی خارج شده.

در همین اوضاع و احوال...چه حالی پیدا می‌کنی اگر کسانی از دور...دور...دور... برای تو حقیقت شوند و سه بعدی؟ :)

ما از چندصد کیلومتریِ هم، به هم چسبیدیم و دست‌های سردِ هم را ها کردیم؛

ما برای هم نامه نوشتیم در روزگاری که نامه نوشتن را کارِ خنده‌داری می‌دانند؛

تو برایم شالگردنِ دست‌بافتِ مادرت را فرستادی حقیقی ترین دخترِ روزگارو رج به رج پیوند خوردی به دلم؛


تو برایم کبوتر کشیدی و  جهانی را با مهرت زیرِ سوال بردی مِهر ترین دخترِ روزگار و گرم کردی دلم راثانیه به ثانیه؛


شما ها را، چطور دوست نداشته باشم؟

ما سه نفر، دیر به دنیا آمدیم...نه؟ :)


هر چیز که در آن جان باشد...

بــسم رب

کشِ سرم را باز کردم و دستم را فرستادم لای موها و گیس‌هایم را کشیدم؛ که دردِ جدید، فکرِ موریانه‌ایِ قدیم را از سرم پاک کند شاید!
پاک نکرد!
رفتم سراغِ وبلاگ های نخوانده و رسیدم به این پست.


یادم آمد، من همیشه وقتی سوالی بی‌جواب به ذهنم خطور می‌کرد و از همه جا ناامید می‌شدم، قرآن باز می‌کردم و ترجمه اش را می‌خواندم و همیشه هم ( یا لااقل اکثرِ اوقات) خدا خودش جوابم را می‌داد.
رفتم قرآنم را باز کردم...و احتمالا شما که نمی‌دانید چه سوالی به ذهنم خطور کرده بود و از خدا چه پرسیده بودم، دقیقا عمقِ بیچارگی‌ام در حال را درک نکنید. شاید هم دریابید.

گفت: این [سدّسازى‌] رحمتى از جانب پروردگار من است، ولى چون وعده‌ى پروردگارم فرا رسد آن [سدّ] را در هم کوبد، و وعده‌ى پروردگار من حق است (۹۸)
 و در آن روز آنها را چنان رها کنیم که در یکدیگر موج زنند، و همین که در صور دمیده شد آنها را چنان که باید جمع مى‌کنیم (۹۹) 
و آن روز جهنم را چنان که باید بر کافران عرضه مى‌کنیم (۱۰۰)
 همان کسانى که چشمانشان از یاد من در پرده بود و توانایى شنیدن [حق را] نداشتند (۱۰۱) 
آیا کسانى که کافر شدند پنداشته‌اند که مى‌توانند به جاى من بندگانم را سرپرست بگیرند؟ ما جهنم را براى پذیرایى کافران آماده کرده‌ایم (۱۰۲) بگو: آیا شما را از آنها که در کردار زیانکارترند آگاه سازیم (۱۰۳) 
کسانى هستند که سعیشان در زندگى دنیا هدر رفته و با این حال مى‌پندارند که کار نیک انجام مى‌دهند (۱۰۴) 
آنان کسانى‌اند که آیات پروردگارشان و لقاى او را انکار کردند، در نتیجه اعمالشان تباه گردید و روز قیامت براى آنها میزانى برپا نمى‌کنیم (۱۰۵) 
این است سزایشان که همان جهنم است، چرا که کافر شدند و آیات من و پیامبرانم را به ریشخند گرفتند (۱۰۶) 

سوره ی مبارکه ی کهف

"

خواندم...خواندم...خواندم...دوباره برگشتم به پستِ وبلاگِ حضرتِ آب...
«ای کسانی که ایمان آورده‌اید، از چیزهایی که اگر برای شما آشکار گردد، شما را اندوهناک می‌کند، نپرسید.»

کاش قرآن را باز نکرده و نپرسیده بودم؛ نه؟
لعنت به شک...


پ‌ن: تولدونه ی رادیوی ما رو که گوش دادین. آره؟ :)



پ‌ن 2: لطفاً اگـر زندگیِ آدمی را از نزدیک لمس نکرده‌اید، ننشینید به قانع کردنِ او که باید فلان‌کار را بکنی و مگر چقدر عمر داری و تا چندسالگی برایت خواستگار خواهد آمد و کوفت مهم تر است یا ازدواج و درد مهم تر است یا ازدواج و مرض مهم تر است یا ازدواج! کوفت و درد و مرض، دلایلِ همه ی آدم ها نیستند! #مرسی_اه

پ‌ن 3:دارم کتابِ موجوداتِ اهریمنی در شاهنامه ی فردوسی می‌خوانم. یحتمل اگر فردوسی زنده بود می‌رفتم پابوسی. بَس که این مرد دلبرانه حرف می‌زند. کتابش را استادِ درسِ نظمِ خودمان نوشته و وقتی فهمیدم دیوانه‌وار عاشقِ فردوسی است، فمیدم کتابش را می‌توانم دوست داشته باشم! همزمان کتابِ قیدار(خان) از رضا امیرخانی را هم می‌خوانم و صوتی می‌کنم و با طوقیِ جان، با هم، پابه‌پا پیش می‌رویم. خانِ قیدار خان در عنوانِ کتاب نیست؛ اما دلم نمی‌آمد بدونِ این پسوند نامش را ببرم. اگر نخوانده‌اید، هر دوی این کتاب ها را می‌شود عاشقی کرد! البته اولی برای کسی که شاهنامه را زندگی کرده باشد و دومی برای کسی که دلش برای مردانگی‌های گاراژی تنگ باشد. قیدارخان گفت از هر چیز که انتهایش جان داشته باشد خوشش می‌آید. مثلِ بادمجان، دلیجان، شهلاجان... :)

پ‌ن 4: پی‌نوشت ها ربطی به اصلِ پست نداشتند، حوصله نداشتم هر کدام را یک پست کنم :/

دیدار_اول

هر آدمی یک روز، یک جایی، سرش را خم می‌کند و چشم ها را گرد؛ و به درونِ خودش زُل می‌زند. بعد در آن گوشه ای ترین نقاطِ قلبش، یک خلاء بزرگ احساس می کند و این خلاء باید با چیزی پر شود وگرنه انسان تا آخر عمر لنگ می زند. هر کس چیزی را برمی‌گزیند، آن را مچاله می‌کند و در آن سوراخِ قلبش می‌فشارد تا پر شود و آن‌ چیز، می‌تواند زندگی انسان را تغییر دهد!
یکی این کمبود را با کار برطرف می‌کند. هر روز صبح با کوکِ ساعت به زحمت از خواب برمی‌خیزد و برای اولین تاکسی دست بلند می کند و اگر احساس کند دیرش شده انگار که برای رسیدن به صفِ بهشت تاخیر کرده باشد، می‌دود!
یکی سراغ غذا و دیگری سراغ کتاب و بعدی سراغِ فیلم دیدن می‌روند.
من آن مکمل را وقتی پیدا کردم که داشتم به چشمان او نگاه می‌کردم! قلبم جوری جهید که انگار نوزادی در آغوشِ تو باشد و بوی مادرش را بشنود و لَه لَه بزند برای پر کشیدن به سوی مادر؛ و چند ثانیه ی بعد وقتی سرم را پایین انداختم، انگار کن که آن کودک، بزرگ شده باشد و سرِ خاک مادرش برود. همانقدر اندوهگین، همانقدر بی پناه، همانقدر بی بال و پر...
دقیقا چقدر نگاهش کردم؟ 4 و نیم ثانیه. دقیقا چند وقت از اولین باری که می دیدمش می گذشت؟ 4 و نیم ثانیه. 
ولی آن شب، در خواب، دوباره در ایستگاه اتوبوس بودم. دوباره از او که برای اولین بار بود می‌دیدمش پرسیدم : اتوبوسِ ... تازه رفته؟ و دوباره او جواب داد : منم منتظرم.
تا چشم بر هم می‌گذاشتم، نگاهش را می‌دیدم؛ صدایش را می‌شنیدم وقتی که می‌گفت مثلِ من منتظر است!
قلبم، داشت جورِ دیگری می تپید. فقط به خاطر آن 4 و نیم ثانیه!
من منتظرم، یعنی قلبم هر روز صبح، وقتی برای رفتن به اداره در ایستگاه اتوبوس می‌نشینم، دنبالِ او می‌گردد. یعنی...او دیگر منتظر نیست؟
+ من عاشق نشدم. چند وقت پیش یه همچین اتفاقی به نظرم بانمک اومد و نوشتم.
شاید بازم از این دیدار ها بنویسم...


سبز باشید و فراوان :/

بـسم الله


+ ببین...می‌دونم خیلی خفنی. به مولا می‌دونم!

ولی واقعا سبز باشید و فراوان رو برا من معنی کن. خب واقعا نمی‌فهمم. سبز باشید معنی داره که هیچی...ولی فراوان باشید یعنی چی؟

بعد فراوان باشید منو یاد اون مبحثِ زیست می‌اندازه که می‌شه از روی یه انسان، یه چند تا تولید کرد و خب این واقعا خیلی یه جوریه که از آدم ده تا وجود داشته باشه. البته اگه بتونه جای تو 120 صفحه تاریخ بیهقی بخونه و بره سر جلسه ی امتحان ( آره تاریخ بیهقی خیلی جذابه، خودمم عاشقشم. ولی هر چی در قالب امتحان قرار می‌گیره اسمش دیگه جذابیت نیست، درسه :( )جای تو امتحان بده و مثلا جواب این سوال که چرا بیهقی حدیث حشمت رو آورده رو بده در حالی که تو احتمالا از یاد بردی حدیثِ حشمت کدوم بود و با اون یکی حدیث قاطی شده تو مغزت، خیلیم خوبه و واقعا ممنون که دعا می‌کنی فراوان باشیم. فقط لطفا یه نفر که تو ژنتیک خیلی خفن باشه هم معرفی کن من برم فراوان شم. ممنون.


+خب دلربا، اونجوری موهای شهلاتو میفرستی بالا نمیگی یکی دلش لای گیسوان تو جا بمونه و اینا؟

ببین شما تصور کن دلبرِ منو، موهای خاکستری و مشکی ترکیبی، با سبیل همون رنگی...

حالا اینکه چرا سبیل دار ها غالبا مورد توجه من واقع می‌شن رو خودمم نمی‌دونم حقیقتش. ولی من از هیتلر هم خوشم میاد به خاطرِ سبیلِ خاصش!


+اوستاد امروز اومدن تو کلاس با چشمانِ کاملا گردال بهمون نگاه کردن که ما چه خرایی هستیم که بین التعطلین رو پا شدیم رفتیم سر کلاس اونم وقتی گفتن حضور غیاب نمیکنن و خب ما همچین خرایی بودیم که شما مشاهده می‌کنید.

داشتن خاطره تعریف می‌کردن، گفتن یه سری رفته بودیم فلان جا، همسرِ فخیم در یمینِ من نشسته بود و توله ها و گله هم پشت سرم.

و خب کلا اینو گفتم که بگم بابا ها کلا لطف زیادی به بچه هاشون دارن و واقعا عشق و محبت ازشون می‌چکه. 

از بابای من که من رو با گاوِ دیگری که پشتِ فرمون نشسته بود یکسان دونست، تا ایشون. 

و خب اینا هیچ... 

این اوستاد می‌گن می‌رفتم خونه ی استادا، درس می‌گرفتم...بعد کیا! استاداشون خب کسایی بودن که خاک بر سرم آوردنِ اسمشونم برا من زیادیه و الان از هر کدوم چندین جلد کتاب چاپ شده و خیلی خفن و اینا... خیلی خفن تر ها دیگه استاد های پدرِ استادمون بودن که ایشونم ادبیات می‌خوندن. خود استادمون دانشجوی ادبیات دانشگاه تهران تو سال 60 و اینا بود مثلا... و خب کلِ درس یه وَر، خاطره های اوستاد که بیشتر وقت کلاس با اونها سپری می‌شه یه وَر. باز کفه ی خاطره ها سنگین تره و یه وضعی خلاصه...


+ من می‌گم شما تا وقتی خودت قانع نشدی، کنفرانس برندار. بد می‌گم؟ اونم اندیشه ی اسلامی :(

واقعا می‌خواستم برم بگم نمی‌خوام کنفرانس بدم، چون هی کتابو می‌خوندم. بعد دیدم نمی‌شه...رفم ماژیک و تخته مو برداشتم، به شیوه ی دوران دبستان شروع کردم به خوندن. به این شکل که معلم می‌شم، یه نگاه به کتاب میندازم و به جای مطالب اون، خودم حرف می‌زنم. خب یه وقتایی برای یکی از شاگردان فرضیم سوال هم پیش میاد و جواب هم میدم و قانع هم می‌شه حتی. خب می‌دونم خیلی جوجه ام و خیلی بچه ام اما واقعا جواب داد و واقعا سوالایی که برای شاگردای ذهنیم پیش می‌اومد امروز تو کلاس برای بچه های دیگه هم پیش اومد و خب من جوابشونو می‌دونستم. چون خودم قانع شده بودم.

وقتی قانع نشدین، کنفرانس برندارین... این که کتابو بگیرین دستتون و از روش بخونین بابت دو نمره، خیلی غم‌انگیزه... 


+ چقدر این روزا و شب سنگینه...

می‌دونی...

هی می‌خوام زیارت عاشورا بخونم...می‌رسم به اللهم اجعل محیای محیا، محمد و آل محمد

هی به خودم می‌گم، جرئتشو داری این دعا رو از ته دل بگو! 

جرئت داریم، اندازه ی اونا غریب باشیم و تنها؟

اللهم اجعل مماتی، ممات محمد و آل محمد

جرئت داریم؟

که سرمون بره...دستمون بره...چشممون بره...جنازه مون تیربارون شه...زهر بدن بهمون...


تیکه پاره شه...روحمون، جسممون


هنوز خیلی زوده برای این دعا...هنوز خیلی بچه ام. آره...


روز و شب هاتون درخشان. یا علی مدد :)



نگاره

بسم رب

+ امروز اولین جلسه ی کلاس کمک های اولیه ی مقدماتی رو رفتم. خیلی بسیار چسبید ^_^

و خب کلاس تو دانشکده ی فنی و مهندسی برگزار می‌شد و واقعا آیا این انصافه که انقدر دانشکده ی اونا شیک و خفن باشه و محیط و گل و بلبل های اطرافش انقدر دوست داشتنی و ما اونجور که هست؟ :(

فکر کنم البته دانشکده ی ادبیات اولین ساختمونی بوده که تو دانشگاه ساخته شده و سندِ این مدعا هم دیوار های در حالِ ریزشِ اونه.


+ شما میای تو دانشکده ی ما به سادگی تشخیص می‌دی کی داره ادبیات فارسی می‌خونه و کی ادبیات انگلیسی! 

ینی هرچی دانشجو های ادبیات انگلیسی جیگول تر باشن به همون نسبت، دانشجو های ادبیات در حالِ فروپاشی ان.

بعد میزانِ این درهم ریختگی رو ترم هم تعیین می‌کنه. ینی من فکر می‌کنم اینا انقدر غرق ادبیات فارسی می‌شن که به مرور به هیبتِ پشمینه پوش های اون دوره در میان...و یه وضعِ وخیم و ناجوری خلاصه :/


+من خب وقتی عضو اینستاگرام شدم هر کی رو دوست داشتم فالو کردم. الان حدود صد و خرده ای فالویینگ دارم ولی واقعا حوصله ی پستای همه شونو ندارم. و خب صرفا دوست داشتم وقتی می‌رم لیستمو نگاه می‌کنم اونا باشن چون دوستشون دارم. برای همین وقتی اینستا رو باز می‌کنم فقط ده...پونزده تا از پستای آخر رو نگاه می‌کنم و اینجوری می‌شه که هی فحش می‌خورم که چرا منو لایک نکردی و خیلی بی معرفتی و برو از خدا بترس و خاک تو سرت و کات اصا :/

و من واقعا حوصله ندارم...مثلا چقدر کشش دارم جملاتِ شاخِ شما رو لایک کنم آخه؟ همه تونم شکست عشقی خوردین...همه تونم وسطِ قطبین و الان در خونه تون از شدت برف باز نمی‌شه. چه بسا خیلی از عکسا هم شاملِ جورابِ ضخیم و پتو می‌شه که خب خودمونم داریم.

یه چیزی بذارین آدم تند و تند صفحه تونو بالا پایین کنه منتظرِ یه پست جدید باشه خب...رفته بودم پیجِ امیدِ مهدی نژاد رو فالو کرده بودم...دو ساعت نشستم سیصد و پنجاه تا پستشو نگاه کردم :))) 

حالا چطوری این پیج رو پیدا کردم؟ من پیجِ خانم فضه سادات حسینی رو فالو می‌کردم..ایشون، اوشون رو روی یکی از پستاش تگ کرده بود...من از سبیل و اخمِ فردِ مذکور خوشم اومد ( نه اینکه روانی باشم و از آدمای اخمالو و هاپو خوشم بیاد. مشخص بود طرف ریتمِ صورتش اینجوریه و تو چشماش واقعا یه لبخندِ مهربونِ باباطوری بود ) و رفتم و فالوش کردم و خوندمش و واقعا خیلی خوب بود.


+ شما لطف کن تجویز نکن دیگه :(

خب شما یه دوره ای مریض و افسرده و بیچاره و در حال مرگ و خودکشی بودی، رفتی سفر خوب شدی. دلیل نمی‌شه بری تو بیمارستانای روانیِ کشور و به همه شون بگی برو سفر که! یکیشون می‌ره سفر تو راه هیجان زده می‌شه یکی رو هم می‌کشه اون دنیا بیا جواب پس بده.

یا یکی دیگه با ورزش خوب می‌شه به همه شون می‌گه ورزش کن و نه هر ورزشی تازه! برو نینجوتسو. اون هم می‌ره و خب واقعا موجودِ شکننده ای بوده و خمیرِ ورز داده می‌شه و اگه افسردگیشم خوب بشه و بخواد از تخت بیاد بیرون عمرا جسمش دیگه سرپا نمی‌شه :/

و خب واقعا لطف کن تجویز نکن...بذار طرف خودش کشف کنه راهِ خودشو...تو توی زندگیِ اون نیستی و اونو کاملا نمی‌شناسی و واقعا انگار تو یه دور سردردتو با نبات داغ خوب کرده باشی و به یکیم اینو تجویز کنی و اون تومور داشته و دو سه ماه نبات داغ می‌خوره بعد می‌ره دکتر دکتر می‌گه سرطان داری و دو ماه زودتر اومده بودی خوب می‌شدی. مغزت الان پر نبات داغه و واقعا دیگه دسترسی نداریم بهش. معذرت می‌خوام.

حالا شاید همه ی تجویزاتون کشنده نباشه...ولی ممکنه باعث یه دعوا بشه اقلا! نکنید. ممنون :(


+ بابا : این چرا اینجوری رانندگی می‌کنه؟ 

بعد از اینکه رد شدیم از کنارش، مجددا بابا : یه گاوی بود عین خودت دیگه :/

واقعا اگه هوا سرد نبود جا داشت از خونه فرار کنم. حیف..حیف...


+جزوه ی کمک های اولیه رو گرفتم دستم... هی ورق می‌زنم با ذوق می‌خونمش. وای خیلی خوبه اصلا...کلاساشو دیدین حتما شرکت کنین :))


+ زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست

پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست

نرگسش عربده جوی و لبش افسوس کنان

نیم شب دوش به بالینِ من آمد بنشست

سر فرا گوش من آورد به آواز حزین

گفت ای عاشق دیرینه ی من، خوابت هست

عاشقی را که چنین باده ی شبگیر دهند

کافرِ عشق بود گر نشود باده پرست


آره خلاصه...بیدار شیم از خواب...یه وقتایی بزنیم از خواب واسه خاطرِ معشوق. از دیدنمون خوشحال می‌شه...

انگار مثلا فردا می‌خوای بری سرِ قرار با یار...بعد شبش خوابت می‌بره؟

اگه بخوابی، حق داره بیاد بالا سرت بگه خاک بر سرت...

باید بال بال بزنی از عشق...آره.


امروز و دیروز مجموعا خوب بود. الهی شکر :)


+ دلیل اینکه روالِ نوشتنمو عوض کردم و بیشتر خاطره نگاری می‌کنم، اینه که خیلی وقته ننوشتم و دستم به تایپ نمی‌ره. چون من اساسا آدمی ام که فقط وقتی شعر می‌گم می‌تونم با خودکار و مداد بازی با کلمه کنم. اگه بخوام داستان بنویسم تا صدای کیبرد نشنوم مغزم کار نمی‌کنه و خب واقعا خیلی وقته صدای کیبرد نشنیدم و این روالِ خاطره نگاری همیشه باعثِ باز شدن مغزم می شده.


پند اخلاقی : سعی کنید خودتونو عادت بدید به حرف زدن و مشارکت. من بارها و بارها جوابِ خیلی سوالاتو می‌دونستم و هرگز و هرگز جواب نمی‌دادم و بعد که معما حل می‌گشت و همه می‌گفتن عه چه عجیب...من خیلی پوکر فیس به صحنه نگاه می‌کردم اما تف به آدمِ ترسو...

امروز تصمیم گرفتم جواب بدم و دیدم خیلی خوبه...خیلی حس خوبیه... مخصوصا اونجایی که استاد از کلماتِ تو استفاده می‌کنه و مثال می‌زنه از روت :) آره...خفه خون چیزِ خوبی نیست.


یا علی.

الکی نویس...

+ صبح داشتم لباس می‌پوشیدم و در واقع با سرعتی غیر قابل توصیف داشتم می‌پوشیدم چون دیر از خواب بیدار شده بودم که یکی از دکمه های پالتوم کنده شد :/ و خب واقعا نمی‌ارزید به خاطرِ یه دکمه خودمو از گرم ترین پوششم محروم کنم. روسریمو با یه گیره جوری بستم که جای خالی دکمه به چشم نیاد.
رسیدم پایینِ پله ها دمِ در و لحظه ای که پوست صورتم از سرما کنده شد یادم اومد شال گردن یادم رفته و واقعا شما کافیه یه بار از پله های خونه ی ما بالا یا پایین برید که متوجه شید هوای منفیِ هشت درجه هم قابل تحمله وقتی شال گردن تو طبقه ی چهارمه.
باز پیش رفتم و توی ایستگاه اتوبوس دومین دکمه ی پالتوم هم کنده شد و خب واقعا می ارزید که به خاطر دو تا دکمه یه پالتو یا مانتوی دیگه بپوشم ولی خب نه امکانِ تعویضِ پالتو بود و نه حتی خودِ پالتو! پس گیره ی روسری و روسریمو یه جوری کشیدم که این یکی هم به چشم نیاد، ولی خب واقعا داشت به چشم می اومد حتی با وجودِ این که چادر سرم بود.
نتیجه اخلاقی : موقع خرید مانتو-پالتو حواستون باشه دکمه هاش از این زپرتی ها نباشه که هفته ای دو بار مجبور شید سه چهار تاشو بدوزید. موقع انتخاب خونه هم حواستون باشه طبقه های پایین تر خیلی خفن ترن.


+تو اتوبوس یکی داشت با تلفن، با حانیه حرف می زد. (نه اینکه من فضول باشم؛ خیلی همه ساکت بودن و گوینده عربده جو) بعد گفت که حانیه برو پایین خونه ی ما (احتمالا حانیه خواهرش بوده و خونه ی ما خونه ی گوینده و همسرشون) سوییچو بگیر ماشینو بردار بیا شرکت. فقط حواست باشه با دنده دو بیشتر نیای ها...ناراحت نشو ها. خب درک کن دیگه...رانندگی اولش سخته. ( مکث ) یعنی چی نمیام؟ بابا کارامون عقبه، نیای پروژه می‌خوابه...
و خب جدا از این که دیالوگشون خیلی فیلم طوری بود و البته نون تافتون هایی که دست گوینده بود هم، فکر کردم بابای من یا واقعا دست از مال دنیا شسته، یا بازم واقعا دست از مال دنیا شسته که اجازه می‌ده من با دنده ی سه و حتی چهار رانندگی کنم. اونم وقتی که هر چی سرعتم می‌ره بالاتر هیجان زده تر می شم و واقعا یه لحظه فکر می کنم تو پیست رالی ام و هیچ کس کنارم نیست و واقعا بعید نیست مثل اون بار که سه تا گربه رو دیدم و جای ترمز، گاز دادم و خدا رو شکر خودِ گربه ها فرار کردن، یه آدمو ببینم و گاز بدم و هول کنه و فرار نکنه و الفاتحه مع الصلوات :|


+ تو کلاس هامون یه چیزی هست که نمی‌دونم قراره تهویه باشه یا وسیله ی گرمایشی، ولی ما بهش می‌گیم کولر :| و همیشه هم بالای سر منه و خب من هم سینوزیت دارم هم میگرن و تو سرما هم سردرد می‌گیرم و تو گرما هم و خلاصه تف به این زندگی...


+ تاریخ بیهقی که می‌خونم، هی ذهنم گریز می‌زنه به حال...یه جورِ جالبی همه چیز در حالِ تکراره انگار... :)


+ معلمِ دورانِ راهنمایی ام رو دیدم... گفت کلاس سومی. نه ؟ تو دلم گفتم خدانکنه دیگه دانش آموز باشم. واقعا دوران خسته کننده ای بود و واقعا دلم نمی خواد تکرار بشه و واقعا اَه بهش.. :)
حالا جدا از اینکه معلمِ باحالی بود، نوه ی خاله ی مادرم هم هست ایشون...و خب تو حادثه ی منا هم برادرش شهید شد...
و من یه عادتی دارم که بلد نیستم بگم خدابیامرزه، خدا رحمتش کنه، خداصبرتون بده، خدا زیادش کنه، به پای هم پیر شین و هرگونه جمله ی دعاییِ دیگه... کلا بلد نیستم. خیلی زشته؟ 
واقعا اون غمی که تو چهره و چشم و صورتم هست کافی نیست؟ آیا پند نمی‌گیرند؟ :(
خونه ام...دارم تایپ می کنم چرت و پرتای مغزمو و خوشحالم و آروم...
امروز روزِ لذت بخش و لبخندی بود. الهی شکر :)))

حاج کاظم منم، حاج کاظم تویی...

-آژانس شیشه ای رو دیدی حنا؟

+آره. 

-آخرین بار کی بود؟
+تازگی..کانال عوض می‌کردم که دیدم نیم ساعتش مونده...دوباره دیدم و مُردَم باهاش... بادیگاردم دیدم.

-بگیرش و تند تند ببینش حنا...زیاد ببینش...حاج کاظم منم، حاج کاظم تویی...ببین که بدونی گاهی باید تا اونجا که حاج کاظم رفت، پیش بری. 
+قول می‌دم.

-بادیگاردم دیدی؟

+آره...

-نه...هنوز خیلی مونده که به حاج حیدر برسیم.

 

..............................................................

 

 

یه پیام فوروارد کرد درباره ی چیزی که اعتقادِ منه؛ باور و اندیشه ی منه. 

 البته نخونده بود کامل. قصدی نداشت. قاطیِ چند تا مطلبِ دیگه فرستاده بود. ولی من دیدم.

دلِ من، چشمِ من حساسه روی یه سری کلمه ها و یه سری آدما. یه متنِ بی انصاف داشت. یه قضاوتِ بی انصاف. یه...قلبم پاره شد انگار...بغض کردم...

 

گفتم دیگه نفرستین حرفایی رو که ممکنه بهشون باور داشته باشین و باور های یکی دیگه رو لگدکوب می‌کنه.
گفت: ببخشید؛ قصد نداشتم.

گفتم: می دونم. ولی کسی که نوشتتش قصد داشته.

گفت: بی خیال...

گفتم: کاش می‌شد...کاش. این باور ها تمامِ منن...تمامِ چیزی که حاضرم بابتش بمیرم. تمامِ دلم می‌تپه برای اینا...بغض می‌کنم بابت مهجور موندن اینا...داد می‌زنم بابت ساکت موندن اینا...می‌جنگم بابتِ زنده موندنِ اینا...من نمی‌تونم اونجوری که تو می‌گی، حرص نخورم و بی خیالش بش.

گفت: آدم اگه تصمیم بگیره می‌شه..

گفتم: این بخشی از وجودمه. اصلا کلِ وجودمه بی انصاف! اعتقادات من، خط قرمز های من، دلبرهای من، تمامِ منن...عشقِ منن...اگه بخوام بی‌خیالشون بشم باید خودمو بکشم...برم بمیرم؟

 

چشمامو بستم. کاش چند سال...نه. چندین سال زودتر به دنیا اومده بودم.

کاش تو دوره ی آدم های نامیرا زندگی می‌کردم. تو دوره ای که عشق، تمامِ این خاک رو پوشونده بود. 
تو دوره ی آدمایی که الان عِندَ رَبِّهِم یُرزَقون...

 

تنگ گشته این جهان از بس که غَم دارد دلم...

 

چقدر هوا کمه...خدا...کاش برف بیاد...برف شبیهِ منه...نمی‌دونم چرا...ولی برف شبیهِ منه :)

 

 

ببخشید اگه بی ربط و بی معنی بود پستم...من یه بچه کوچولوی دیوونه ام :)

چیزتیغ تیغی، شکوفه نزد

یه روزی روزگاری، رادیو کاکتوس کوچولوی ما پا گرفت...

ساختیمش...شدیم یه جمع کاکتوسی...جمع آدمایی که تیغ داشتن و وسط بیابون بودن اما همه یه روز غنچه می‌زدن...

اون روزا، خیلیا ما رو گوش دادن... خیار درازه، موزم همینطور رو گوش دادن...سلام و شکوفه های اول برنامه ها رو گوش دادن...قصه هامونو گوش دادن...

قرار گذاشتیم برای نوه هامون از کاکتوس بگیم...

ولی...کاکتوسم تموم شد..شاید با یه دلخوری کوچولو..شاید چون همه دل نبسته بودن...

دل که نبندی، کارت تمومه...

دلتنگم برای کاکتوس...الان که با بغض دارم می‌نویسم...

دلتنگم...

ولی خب...کاش یاد بگیرم دل نبستنو...کاش یاد بگیرم همه چی تموم می‌شه...یاد بگیرم این دنیا ازلیه...

می‌گم...وقتی نوه دار شیم، هنوز کاکتوسو یادمون هست؟


پ ن : لعنت به لپ تاب خراب و تف به کیبرد گوشی...

پ ن تر: دچار، یعنی عاشق...و فکر کن که چه تنهاست اکر که ماهی کوچک، دچار دریای بیکران باشد :)


واقعا پی نوشت : گفت تا وقتی من زنده ام کاکتوس درون منه. کاکتوس تموم نمی‌شه..

باور کردم... آخه هنوزم صدای کاکتوسو تو دلم می‌شنوم...

آره بلبل...باور کن، چیز تیغ تیغی هنوز زنده س...

ای شطّ شیرین پر شوکت من


این حرف ها را رهبـر، در جمعِ تعدادی از شاعران گفته اند. وقتی داشتم می خواندم، گفتم چرا صحیفه ی سجادیه؟
چرا صحیفه ی سجاده، زیباترین لحظه های پُر عصمت و پر شکوهِ تنهایی و خلوتِ آقاست؟
بعد یادم به نگارنده اش می افتد. امام سجادی که آن روز ها، در اوج خفقان های بعد از عاشورا، در تنگنا، حرف از سیاست نمی زد...دعا می کرد!
و آنانکه اندیشمند بودند، از لابه لای آن دعا ها، می شنیدند انتقاد ها و مظلومیت ها و درد ها را...
حالا رهبـر گفت، در تنهایی به صحیفه پناه می برد...از این دست برندارید؛ از دعا رو برنگردانید..
مظلومیت و تنهایی و غربتی عجیب در این جملات دیدم :)
+ شاید این تفاسیر و این دیدگاه کاملا غلط باشه...این صرفا برداشتِ منه...
عکس کامل 

و عشق، تنها عشق، تو را به گرمی یک سیب می کند مانوس!

گفتم : شده حس کنی مُردی؟ حس می کنم مُردم!
حقیقتا در وجودم انگار تمام رود ها راکد شده و گندیده اند. اینکه ناگهان به این پوچی احمقانه برسی، زجرآور نیست؟
می نویسم و از نوشته هام راضی نیستم...متن خوانی می کنم و از صدام راضی نیستم...حرف می زنم و از مکالماتم راضی نیستم...
این که بزرگترین و وحشی ترین منتقدِ خودم شده ام، شاید اتفاق چندان بدی هم به حساب نیاید؛ که من هر چه با خودم مهربان تر تا کنم، بیشتر سوار خودم می شوم!
هر انسانی احتمالا روزی لجن خواهد گرفت! بدا به حال کسی که دیگری در کنارش نیست تا دلداری اش دهد و از صافی ردش کند.
به قول استاد...ما روزی معشوق را دیدیم...قلبمان جان گرفت از دیدارش...
حالا در این جهان، هی نیازمندیم...چنگ می زنیم به پول، چنگ می زنیم به قدرت، چنگ می زنیم به انسان و دوباره و دوباره، درست در شاد ترین لحظه، درست در لحظه ی وصال به آرزوی عمیق قلبیمان، ناگهان غم به دلمان چنگ می زند و می رسیم به همان مرگی که در خط اول نوشتم!
از نِیِستان چون مرا ببریده اند...از نفیرم مرد و زن نالیده اند!
و کاش آدم پیدا کند این معشوقِ ابدی را...
کمی نیاز به عاشق شدن در خودم حس می کنم. عشقی که تمام نشود، منتهی نداشته باشد، دلیل نخواهد...
گفت مرحله ی آخر سلوک، فَناست! فنا فی الله و بقا بالله...
کمی، دلم فنا شدن می خواهد :)
+ کاش عشق، دوباره به زندگی هامان باز می گشت. عشقِ بدلی نه؛ عشقِ او...

Designed By Erfan Powered by Bayan