تراکم اندیشه‌ها

قلم‌نگاری‌های ذهنِ من

جای ما اینجاست یا آنجا، چه فرقی می‌کند؟

حقیقت اینکه، من سالیانِ سال نیست که وبلاگ‌نویسم، اما با این فضا غریبگی نمی‌کنم. 

آن موقع، اول دبیرستان بودم؛ دختربچه‌ای که دوباره تنها شده بود. چرا دوباره؟ من تمامِ مقاطعِ تحصیلیِ ابتدایی را به تنهایی سپری کردم. دقیقاً به جز خودم، هیچ‌کس اطرافم نبود. گاهی، بچه‌هایی که دوستانشان غیبت کرده بودند، تصمیم می‌گرفتند زنگِ تفریحشان را با من بگذرانند و خب من از همان دوران، عادت نداشتم به کسی بگویم: برو گم‌شو حوصله‌تو ندارم! 

اولِ راهنمایی هم که بودم، زیاد اهلِ معاشرت با کسی نبودم. نمی‌دانم چه‌طور نمراتم خوب می‌شد که در اکثرِ درس‌ها سرگروه می‌شدم چون واقعاً هیچ‌وقت در تمامِ عمرم، یک درس‌خوان نبوده‌ام! اما آیا این سرگروه شدن باعث شد بیشتر دوست و رفیق پیدا کنم؟ نه!

من همچنان در حیاط مدرسه، تنها، قدم می‌زدم و لقمه‌ی نان و پنیرم را می‌خوردم؛ فقط زیرگروهی‌هایم، به‌م می‌گفتند: به خانم بگو ازشون پرسیدم؛ بلد بودن. خواهش. 

و من هم موافقت می‌کردم چون حوصله‌ی هیچ‌کدامشان را نداشتم. البته گهگاه که سرِکیف بودم، در خانه سوال طراحی می‌کردم و می‌بردم به مدرسه و امتحانِ کتبی! ازشان می‌گرفتم. #خل 

دوم راهنمایی که رسیدم، تصمیم گرفتم از هجده بالاتر نگیرم و حوالیِ هفده خودم را حفظ کنم چون دیگر نمی‌خواستم تجربه‌ی وحشتناکِ سرگروهی را تکرار کنم.

اما...اولِ سال، ص را دیدم. دختری که مثلِ خودم(البته او مادرش را داشت و من تنهای مطلق بودم) گوشه‌ی حیاط ایستاده بود و به تردد بقیه نگاه می‌کرد. ناگهان او به من سلام داد و من حس کردم صورتش برایم آشنا شد. مثلِ این مسابقه‌های بی‌نمکِ تلویزیونی که اول تصویرِ مات را نشان می‌دهند و بعد آرام‌آرام وضوحش را بالا می‌برند، داشت یادم می‌افتاد که او در یکی از سال‌های ابتدایی، هم‌کلاسی‌ام بوده. با هم دوست بودیم؟ نه!

تعجب کردم چون ص در دوران ابتدایی دخترِ سرحالی بود و با نصفِ کلاس ارتباط گرفته بود و آن‌موقع از تنهایی‌اش حیرت‌زده بودم. به‌م گفت که سالِ قبل در مدرسه‌ی دیگری بوده و حالا به خاطرِ نزدیکی به خانه‌شان به این مدرسه آمده و دلیلِ تنهایی‌اش را فهمیدم چون او هنوز هم همانقدر شاد بود. 

گفت: راستی حنانه! یه عالم کتاب دست من داری. 

گفتم: 0-0

گفت: یادته ابتدایی که بودیم یه طرحی راه انداخته بودی؟

و من یادم آمد که آن دوران، حدودِ هفتاددرصدِ کتاب‌قصه‌هایم را از دست دادم؛ چطور؟ آن‌سال‌ها گفتم بیایید جمع شویم و یک گله‌طورِ کتابخوان راه بیندازیم. هر کسی کتاب‌هایی را که دارد بیاورد؛ صفحه‌ی اولشان را امضا بزند که معلوم شود مالِ اوست و در برگه‌ای نام امانت بَرَنده را بنویسد. کتاب‌هایمان را به همدیگر بدهیم تا آخرِ سال، هر کدام کلی کتاب خوانده باشیم و خب من تقریباً هم‌وزنِ خودم(آن‌موقع حدوداً 18..19 کیلو بودم) کتاب داشتم و وقتی سال تمام شد، هم‌وزنِ مچِ دستم هم کتاب برایم نمانده بود! 

« کمپینِ کتابخوانی راه مینداختم وقتی کمپینِ کتابخوانی مد نبود.»

گفتم: یادم اومد.

گفت: یادم بنداز برات بیارمشون.

و به این شکل، ما دوست شدیم! ص احتمالاً اولین دوستِ زندگیِ من بود. او باعث شد تغییر کنم؛ تغییراتی عظیم! یک‌روز دیدم او با م دوست شده، و از آن پس م هم به دایره‌ی دوستانم اضافه شد و وقتی فهمیدم م با ال دوست است، او را هم به دوستی پذیرفتم. ما شدیم یک تیمِ چهارنفره که تمامِ مدرسه به دوستیمان حسادت می‌کردند!

هر سه نفرشان باعثِ تغییرِ من شدند. تغییرات مثبت؟ شاید. تاثیرات منفی؟ شاید.

من دیگر دخترِ مغروری نبودم؛ من دیگر ساکت و آرام نبودم؛ من حالا در برابرِ تحقیرهایی به اسمِ شوخی، ساکت می‌ماندم؛ من دیگر، حنانه نبودم!

حنانه‌ی جدید واردِ هر جمع و کلاسی می‌شد، جمع را به شور و هیجان وامی‌داشت. بلند می‌خندید، بلند می‌خنداند. 

من تغییر کرده بودم اما آیا این تغییرات را دوست داشتم؟ من داشتم لذت می‌بردم از تعداد زیاد دوستانم اما...اما...

وقتی رسیدم اولِ دبیرستان، ص به مدرسه‌ای دیگر رفت. من ماندم و م و ال و سه نفر آدمِ جدید و دایره‌ی دوستی جدید. اما...

اما نتوانستم دقیقاً همانی باشم که بودم. شادی و شورِ حنانه‌ی دوم و سوم راهنمایی در من مانده بود اما من دیگر در جوابِ توهینِ هیچکس ساکت نمی‌ماندم. طوری نیش می‌زدم که طرف تا فیها خالدونش... :/ و دیگران آموختند که می‌شود با حنانه شاد بود اما تا زمانی که کنایه‌اش نزنی. 

حالا، حنانه‌ای ساخته شده بود که در عینِ حال که با همه دوستی می‌کرد، ترجیح می‌داد روی نیمکت خودش بنشیند و برای خودش شعر و قصه بنویسد. من این حنانه را، واقعاً، قویاً، شدیداً دوست داشتم!

همه‌ی اینها را برای توضیحِ آن جمله‌ی خط دوم گفتم که چرا اول دبیرستان دوباره تنها شدم. چون دایره‌ی کسانی که می‌توانستم رفیق بناممشان، کوچک شده بود.

همان‌روزها، فهمیدم انجمنی وجود دارد که مردم در آن جمع می‌شوند، رمان می‌نویسند، داستان می‌نویسند و همدیگر را نقد می‌کنند.

عضو شدم و خیلی چیزها تغییر کرد! 

حالا من می‌نوشتم و کسانی آن‌ها را می‌خواندند و من...دوستانِ مجازی داشتم. دوستانی که تعدادشان کم نبود. ما یک جمعِ وسیع بودیم با رفاقتی عجیب و غریب. آدم‌هایی که همدیگر را نمی‌بینند اما شاید بیشتر از یک دوستِ همیشه همراه همدیگر را می‌شناسند. آدم‌هایی که تنهاییِ روحشان را با هم پر می‌کردند. 

همه‌ی این خطوط که تا اینجا گفتم، برای توضیح جمله‌ی اول این پست بود. 

«حقیقت اینکه، من سالیانِ سال نیست که وبلاگ‌نویسم، اما با این فضا غریبگی نمی‌کنم. »

چون من اکثرِ خاطراتی که وبلاگ‌نویسان مرور می‌کنند را در آن انجمن تجربه کردم. همان روزهایی که وبلاگ‌نویسان در بلاگفا جمع می‌شدند و خاطره می‌ساختند ما در آن انجمن جمع می‌شدیم و خاطره می‌ساختیم.

حتی وقتی که پست‌های غمگینِ وبلاگ‌نویسان درباره‌ی آن بلایی که بلاگفا بر سر وبلاگ‌هایشان آورد را می‌خواندم، یادِ آن روزی افتادم که به‌خاطر این که فروم انجمن سنگین شده بود، تصمیم گرفته شد، پیام‌های پروفایل پاک شود. آن‌روز، خیلی‌هایمان گریه کردیم! روزی که آمدیم و دیدیم به جای ده‌هزار، صدهزار پیامِ پروفایلمان، نوشته شده "شما تا به حال پیامی دریافت نکرده‌اید". خاطراتمان، خنده‌هایمان، گریه‌هایمان...

شاید تا یک‌هفته فقط می‌نوشتیم "فلانی، یعنی واقعا پیامامون رفته؟ بیا پروفایلم ببین هیچی نیست؟ " و با شکلکِ گریه، همدیگر را دلداری می‌دادیم.

حالا اما...خیلی از آن‌روزها گذشته. دیگر انجمنی نیست که در آن عضوِ فعال باشم چون خیلی مصیبت‌ها بر سر من و رفقایم نازل شد و حالا اسمِ انجمن هم می‌تواند اشکِ ما را در بیاورد.

حالا من هم یک وبلاگ دارم. حالا من هم می‌نویسم. در همان فضایی که در دوره‌ی انجمنی هم می‌خواندمش و حسرت می‌خوردم از خواندنِ بعضی وبلاگ‌ها و حسادت هم شاید...

تازگی...فکر می‌کردم چه خوب می‌شد اگر که می‌توانستم آن وبلاگ‌ها را پیدا کنم. آن قدیمی‌ها و خیلی از جدیدها را. فکر می‌کردم چه خوب می‌شد اگر می‌توانستم بیشتر وبلاگ را درک کنم...

تا اینکه حریر، پستی گذاشت و لینک داد به وبلاگِ لافکادیو و لافکادیو لینک داد به این پست. و من می‌خواستم جیغ بکشم و ازشان تشکر کنم :)

احتمالاً دیشب وقتی فهمیدم حالا کلی وبلاگ دارم که می‌توانم بخوانمشان، همان حسی را تجربه کردم که اگر یک‌روز یک‌نفر بیاید و بگوید: "قبل از اینکه پیغامای پروفایلمون پاک بشه، از همه‌شون پرینت گرفتم." تجربه می‌کردم. 

حقیقت اینکه، من سالیانِ سال نیست که وبلاگ‌نویسم، اما با این فضا غریبگی نمی‌کنم. :)


+ عنوان، مصرعی از یکی از ابیاتِ یکی از غزل‌های استاد فاضل نظریه. شعر کامل

"سهمِ ما از خاک، وقتی مستطیلی بیش نیست
جای ما اینجاست یا آنجا، چه فرقی می‌کند؟ "

++ اون‌روزها، توی اون انجمن، رادیویی بود به نامِ رادیو کاکتوس. مجمعِ آدم‌هایی که با وجودِ تیغ‌دار بودن، گل می‌دادن!

اون‌موقعا هم من گوینده‌ی اون رادیو بودم اما بیشتر از گویندگی...من کاکتوسو زندگی کردم.

و احتمالاً می‌دونید چه حالیه که کاکتوس نباشه. یک برش از زندگیت نباشه. 

اما انگار کاکتوسم داره دوباره بلند می‌شه. انگار کاکتوسم هم داره به خونه‌ی جدید فکر می‌کنه.



+++ اون بالا، عکسِ وسطیِ قالب رو، دکترسین زحمتشو کشیدن. نوشته : تراکمِ اندیشه‌ها. 

بازم از این خفنیجات هست...که تو این پست خودشون ببینید. هدرهای مینیمال


+++ نمی‌دونم چندنفر تا اینجای پست رسیدن. اما، داشتم فکر می‌کردم چه‌طوری می‌شه اگه دوباره رمان آنلاین نویسی رو تجربه کنم. حقیقت اینکه من از کانال تلگرامی متنفرم اما دارم اونجا می‌نویسم :/ 

فکر کنم یه امتحانی بکنم...از این به‌بعد رمانمو کم‌کم اینجا هم بذارم. من نویسنده‌ی خوبی نیستم. می‌دونم. اما خب می‌میرم اگه قصه نسازم :)

نمی‌دونم... کی می‌دونه یعنی؟



بعدا ادیت شد: این پست تا قبل از این بند، 1328 کلمه شده بود! چه‌قدر حرف زدم :| کی خوند؟ :|

لپ‌تاپ شدنم آرزوست...

قبلا در پستِ ناله‌ام اشاره کرده‌بودم که لپ‌تاپم را به آقای کامپیوتری سپرده بودم تا ویندوز نصب کند و از آن روز به بعد فلان شده به لپ‌تاپم!

دقیقا چه فلانی؟ حوصله‌ی شرح قصه نیست وجدانا :/

ولی یکی از فلان‌هایش که شدیدا موردِ غضبِ اینجانب واقع شده این است که، طفلکم(لپ‌تاپ) قبلا وقتی می‌خواست خاموش شود جیغ می‌کشید و خودش را چندیـــــن بار می‌کشت و مرا هم دق‌مرگ می‌کرد که تو را به جدت قسم من را بزن شارژ؛ الان می‌میرم.

اما جدیدترها چنین نمی‌کند؛ و این‌شکلی که من دارم فیلم می‌بینم؛ شخصیتِ اصلی بعد از چندین‌قسمت دارد به قتلِ چندین‌نفر اعتراف می‌کند و لحظه‌ای که دهانِ لعنتی‌اش را باز می‌کند بَنگ! ناگهان صفحه سیاه می‌شود و من مثلِ جن‌زده‌ها به صفحه نگاه می‌کنم و بعد از یکی دو مشتِ ملایم که به کیبرد می‌کوبم، جان می‌کنم و شارژر را برمی‌دارم و دوباره منتظر می‌مانم روشن شود و دوبار پسوورد بزن و فلان...
حالا جدا از اینکه نمی‌دانم چرا دیگر لپ‌تاپم حرفِ دلش را بهم نمی‌زند و زارپ، قهر می‌کند و جدا از اینکه چرا قبل از فیلم‌دیدن، لپ‌تاپم را به شارژ نمی‌زنم، مسئله اینجاست که این‌روزها دارم به لپ‌تاپم احساساتِ بدی پیدا می‌کنم!
حتی این موجود هم می‌تواند ناگهان برود! ناگهان خاموش شود و مرا تنها بگذارد! ناگهان مرا رها کند و هیچ‌چیز در زندگی‌اش کم نشود و به این فکر می‌کنم که چرا اینقدر آدمِ اثرنگذاری در زندگیِ اطرافیانم هستم.
اینکه اینقدر راحت و بی‌صدا ترک شوی، غمگین نیست؟
تازه به ایشان حسادت هم می‌کنم. حسادت، که چرا نتوانستم یک‌روز، بدونِ اینکه به کسی خبر بدهم، خاموش شوم و بروم برای خودم باشم.
چرا من لپ‌تاپ نشدم که یکی ببرد ویندوزم را عوض کند و این خصلت را پیدا کنم؟

ظرفِ آدمی...

گفت: چه مرگته تو؟ چرا یهو اینجوری شدی؟ یهو جوش میاری چرا؟ نمی‌شه شناختت! 

خندیدم، گفتم: خردادی‌ام دیگه. چندشخصیتی، بی‌ثبات. 


اساسِ کار این‌گونه است که تو تا می‌توانی خشمت را و غمت را درونِ روحِ بیچاره‌ات تلنبار می‌کنی. بعد که این خشم تا دمِ حلقت رسید، کوچکترین اتفاقِ ناراحت کننده، کوچکترین‌چیز که مطابقِ میلت نباشد را استفراغ می‌کنی روی ملت. 

بعد از چندین‌سال مهربان‌بودن، چندین‌سال آرام‌بودن، چندین‌سال بی‌آزارترین فردِ ممکن‌بودن، جوشی خطابت می‌کنند. عصبی و بی‌منطق خطابت می‌کنند؛ و تو دیگر آن آدمِ سابق نیستی. به همین سادگی و با همین میزان مداومت در فروخوردنِ خشم، تو یک آدمِ عصبیِ تمام‌عیار خواهی شد!

به گمانم هر آدمی چند‌ظرف درونِ روحش پنهان است. 

مثلا ظرفی برای میزانِ آگاهی؛ که وقتی بیش از آن دانست و فهمید، طاقت نمی‌آورد و ناگهان می‌بینی پرخاشگر شده یا غمگین و افسرده شده. آدمی شده که نمی‌داند با این میزان آگاهی از خلقت، چه باید بکند. همان‌هایی که شاهکار می‌نویسند و بعد آخرِ زندگینامه‌هایشان با یک جمله تمام می‌شود: او در سنِ فلان، خودکشی کرد.

یا مثلا ظرفی برای میزانِ خشم؛ که بعد از آن، کوچکترین عصبانیت ها را بروز خواهد داد؛ که بعد از آن به او خواهند گفت: زبونت نیش داره؛ که بعد از آن...دیگر جهان را آنگونه که قبلا می‌دید نمی‌بیند. جهان، دیگر رنگی نیست!

و دیگر آنچه هست...

دوره‌ای رسیده بود که خشمِ درونی‌ام با هیچ‌چیز کنترل نمی‌شد! دوره‌ای که از خودم بیزار شده بودم.

اینکه دوباره زندگی را رنگی می‌بینم؛ دوباره مهربانی بلدم؛ یعنی به حدِ کفایت خشمگین بوده‌ام و داد زده‌ام و تخلیه‌شدم. اما...

اینکه دوباره، به‌ سادگی بغض می‌کنم؛ به سادگی اشک می‌ریزم؛ به سادگی دندان به هم می‌سایم یعنی، این ظرف چیزی تا دوباره پر شدنش، نمانده!


چقدر ظرفم کوچک بود خدا...



پ‌ن: کامنت‌ها رو یه مدت می‌بندم؛ نه که روزی هزار تا کامنت داشته باشم و وقتِ رسیدگی نباشه؛ اما از اینکه چشم‌ به راه باشم خوشم نمیاد :)

اگه حرفِ مهمی بود، اون بالا، درِ گوشی با من.


ما را خداوند برای زیستنی چنان به زمین آورده است

نامه ی شهید آوینی، به ابراهیم حاتمی کیا. فکر کنم بعد از کرخه تا راین:



دوست من می دانم که چه می کشی ، خوب می دانم . اما تو که در دامنه ی آتش فشان منزل گرفته ای باید بدانی که چگونه می توان زیر فوران آتشفشان زیست . مارا خداوند برای زیستنی چنینن به زمین آورده است چرا که مرغ عشق ققنوس است که در آتش می زید نه آنکه رنگین کمان می پوشد و در بوستان های عافیت شکر می خورد و شکر شکنی می کند . مگر سوخته دلی و سوخته جانی را جز از بازار آتش می توان خرید ؟


همینو شما روزی سه بار بخون، زمزمه کن با خودت...

بی خیال بابا...

تهش چقده؟

70 سال؟ 80 سال؟

آخرش تموم میشه...

بیا عاشقی کنیم بابا...بیا مهربونی کنیم... بیا بسوزیم...

آره بابا...


حقِ ترسیدن ندارم؟ :(

خب هر آدمی نسبت به بعضی چیزها فوبیا دارد! 
چرا وقتی که عکس خودم و سودا( دخترداییِ چندماهه‌ام) را به دوستانم نشان می‌دهم و می‌گویم: این اولین نوزادیه که بغلش کردم!
همه یا تعجب می‌کنند یا با مشت به بازویم می‌کوبند که: خاک بر سرت!
خب واقعا می‌ترسم! انگار کُن گران‌قیمت‌ترین مجسمه‌ی یک کاخِ تمام‌الماس را در دست گرفته باشم. انگار هر لحظه بترسم، الان ترک برمی‌دارد این نرم و نازک. انگار دیدنِ سرِ نرمِ نوزادان به من این هشدار را می‌دهد که: مراقب باش! نکنه سرش چیزیش بشه!
آن لحظه‌ای که انگشتانشان دورِ انگشتم حلقه می‌شود بغض می‌کنم. ضربانِ قلبم آنقدر بالا می‌رود که انگار کسی که عاشقش بوده‌ام را بعد از سالیانِ دور دیده باشم.
چرا این احساس را دارم؟ خودم هم نمی‌دانم. چرا توانستم سِودا را در آغوش بگیرم؟ ( البته بعدتر متوجه شدم خیلی بد نگهش داشته بودم و کم مانده بوده جای طحال و قلبش جابه‌جا شود) چون حس می‌کردم این نوزاد شباهتی عجیب به خودم دارد!
سرِ پر از موهای مشکی‌رنگش، لکِ قرمزی که بینِ دو ابرویش داشت، لبخندِ دائمیِ روی لبش؛ واقعا حس می‌کردم خودم را در آغوش گرفته‌ام.
البته امیدوارم سودا مثلِ من نشود...
+ امروز فهمیدم یک فوبیای دیگر هم دارم؛ فوبیای کافی‌نت! :/
مثلا الان که باید بروم و کارتِ امتحانی‌ام را پرینت بگیرم؛ حس می‌کنم الان آقای کافی‌نتی کُلهم اجمعینِ زندگی‌ام و حتی تمامِ افکارم برایش رو خواهد شد.
خب می‌ترسم. هر آدمی از یک چیزهایی می‌ترسد خب :(


+ عاشقِ بارونِ عزیزم که هیچ وقت آدرس وبلاگت رو نمی‌ذاری که بتونم جواب بدم؛ این فونت و سایز خوب شد؟ :(

دسته‌بندی

یکی از مزیت‌های اتوبوس‌سواری این است که می‌توانی با دید قوی به همه ی آدم‌ها نظارت داشته باشی و بعد هی توی ذهنت دسته‌بندی جدید برای آدم‌ها درست کنی و باز دفعه‌ی بعد که سوار اتوبوس شدی بفهمی واقعا این عجایب‌الخلقه‌ها را نمی‌شود شناخت.

امروز که آقای سالخورده‌ی دستمال‌فروش به شیشه‌ی ماشین‌ها می‌کوبید‌‌، دسته‌بندی جدیدی ارائه کردم که شرح آن به این صورت است.

دسته‌ی اول: آدم‌هایی شبیه آن آقایی که لبخند زد، دستش را به نشانه‌ی احترام روی سینه گذاشت، سر خم کرد و بابت اینکه دستمال نمی‌خواهد عذرخواهی کرد.

دسته‌ی دوم: آدم‌هایی شبیه آن آقایی که جعبه‌ی دستمال‌کاغذی‌اش را از روی داشبرد برداشت و به پیرمرد نشان داد که یعنی خودم دارم!

دسته‌ی سوم: آدم‌هایی شبیه آن آقایی که حتی سرش را هم بالا نیاورد که ببیند چه‌کسی به شیشه می‌کوبد. حتی نگاه نکرد ببیند شاید یک‌نفر که احتمالا یک مولتی‌میلیاردر با سر بریده و دست خونی است دارد به ماشین مردم چنگ می‌زند که هرکس جوابش را داد ثروتش را به نام او بزند.

دسته‌ی چهارم: آدم‌هایی که دستمال کاغذی می‌خرند.

افراد این دسته خود از نظر علل به دو شاخه‌ی دیگر تقسیم می‌شوند:

یک: آن‌ها که هیچ‌ نیازی به دستمال ندارند اما می‌خرند. شاید برای محبت کردن به آقای دستمال‌فروش.

دو: آن‌ها که به دستمال نیاز دارند و می‌خرند. به هر دلیل از جمله آبریزش بینی یا آبریزش نینی.


افراد دسته ی چهارم از نظر انواع نیز به دو شاخه تقسیم می‌شوند:

یک: آنها که بدون هیچ چک و چانه زدنی و با علم به اینکه دارند حداقل هزارتومان گران‌تر از آنچه روی بسته نوشته آن را می‌خرند. 

دو: آنها که تا می‌توانند تخفیف می‌گیرند، ولو صد تا تک‌تومانی.


و از نظر نوع پردوخت وجه نیز:

یک: آنها که با مهر و لبخند وجه را به آقای‌ دستمال‌فردش می‌پردازند.

دو: آنها که با اخم و غرولند به مادر بچه که چرا فکر نیاز به دستمال را نکرده این‌کار را می‌کنند.

سه: آنها که در سکوت و حتی بدون نگاه‌کردن به آقای دستمال‌فروش تسویه‌حساب می‌کنند.


رسیدیم :/


پ ن: دارم انواع سایز ها رو امتحان می‌کنم ببینم با کدوم بهتره -__-

چرا همیشه قبل از تصمیم گرفتن، فکر کرده‌ام؟

چرا من همیشه شلوار دمپای گشادِ بلند پوشیده‌ام؟ حتی وقتی باران می‌باریده؟ حتی وقتی انتهای شلوارم خیس می‌شد و هر قدمی که برمی‌داشتم انگار به مچ پایم شلاق می‌خورد؟

چرا من هیچ‌وقت آن کفش های زرد را با آرامش و بدون فکر به اینکه همه دارند نگاهم می‌کنند نپوشیدم؟

چرا آن شال قرمزرنگی که عاشقانه دوستش دارم، همیشه گوشه ی چمدانِ شال و روسری هایم مانده و هیچ وقت آن‌را سر نکرده‌ام؟

چرا امروز وقتی داشتم چتر می‌خریدم، در حالی که نگاهم روی چترِ صورتی قفل شده بود گفتم: نه اون زیادی صورتیه. و بعد آن چتری که رنگش بنفشِ تیره بود را خریدم؟

چرا من هیچ‌وقت به چشم‌های آقای فروشنده زل نزدم و نگفتم: روی هر جنسی دست می‌ذارم به دروغ نگو خواهر و زن و مادر و عروس خودمم از همین برداشتن؟

چرا من نرفتم به آقای کامپیوتری بگویم: وقتی لپ‌تاپمو بهت دادم مشکلی نداشت، تا اینکه تو روش ویندوز نصب کردی و گند زدی به همه ی بخشاش.

چرا به آن استادِ لعنتیِ درسِ قرائت قرآن نگفتم: داری حالِ مردمو از دین به هم می‌زنی از بس که آدمِ مزخرفی هستی! 

چرا هیچ‌وقت آرزوهایم را به زبان نیاوردم؟

چرا همیشه آن چیزی را خریده‌ام که از اعماق وجود دوستش نداشتم؟

چرا...

چرا هرچه به عقب برمی‌گردم، در هیچ‌کدام از صفحات زندگی‌ام جسارت نکرده‌ام؟



پ ن: خودم دلیلِ تمامِ این چراها رو می‌دونم. 

چیزی که نیستی؟

حقیقت این است که هرچقدر هم اطرافیان به شما صفت مهربان و مشتقاتش را بچسبانند، شما خودتان می‌دانید که یک‌نفر در دنیا هست که شما حقیقتا نسبت به او بی‌مهرید. یک‌نفر که هربار جواب سوالاتش را به کوتاه‌‌ترین شکل ممکن می‌دهید. یک‌نفر که تا می‌توانید از لبخندزدن در کنارش پرهیز می‌کنید. یک‌نفر که اگر کس دیگری جز خودش بود، یقینا با شما قطع ارتباط می‌کرد. اما او نمی‌کند. چرا؟

شاید چون می‌داند مسبب رفتار شما خود اوست. شاید می‌داند تخم این بی‌مِهری که در قلب شماست را خود او کاشته. شاید چون می‌داند خودش باعث شده شما اینقدر خنثی باشید.

شاید از نظر سنّی و حتما از نظر میزان آگاهی، از همه‌ی شمایی که این متن را می‌خوانید کوچکترم اما از من به شما نصیحت: مراقب باشید برای کسی خنثی نشوید. اگر این مسئله برای خودتان مهم نیست، خودتان به جهنم! به کسی فکر کنید که گوشه‌ای از قلبش منجمد می‌شود. آدمی که هرتکه از قلبش را به گوشه‌ای از جهان هستی بخشیده اما هرشب قبل از خواب وقتی به تمام دلبستگی‌هایش بوسه می‌زند و شب‌خوش می‌گوید، با چشمی اشکبار به آن تکه‌ی سرد خیره می‌شود و به سمتش می‌رود و فکر می‌کند شاید اینبار اگر عمیق‌تر ها کنم، دوباره زنده شود این بریده‌ی جان.


پ ن : عمیقا از این فونت متنفرم :/ ولی گویا از همه واضح تره برای هر سطحِ بینایی...

نوع خاص

گاهی با خودم فکر میکنم من واقعا هیچ حرفی، هیچ اندیشه‌ای، هیچ واژه‌آرایی‌ای، در مغزِ بیچاره‌ام نمانده که وقتی انگشتانم را روی کیبرد مینشانم، حداقل یک جمله برای نوشتن داشته باشم؟
نکند مرده‌ام مثلا؟

کاش کلاس کمک‌های‌ اولیه‌ام تمام نشده بود و میرفتم میپرسیدم: استاد، روش خاصی از احیا برای به تپش انداختنِ مغزهای از کار افتاده، ابداع نشده؟


شبِ یلدا و اول زمستون و جوجه شماری و سوال جواب و از این صوبتا

رادیو بلاگیها رو که گوش میدین حتما ^_^

تا حالا شده سوالی تو دلتون باشه، فکر کنید که چه خوب میشد اگه میتونستین از بچه های رادیو بپرسین؟

از سوژه جمع کن های اخبار..از نویسنده های اخبار...از نویسنده و گوینده های معرفی کتاب...از اونایی که پست ها رو صوتی میکنن..از ما گوینده ها :)


اگه سوالی بوده که دلتون میخواسته بپرسین، الان وقتشه. برای شبِ چله، یه صندلیِ داغ حاضر شده و همه ی ما نشستیم روش...


اینجا سوالاتونو بپرسید : صندلیِ داغِ رادیوبلاگیها


آره خلاصه :)


Designed By Erfan Powered by Bayan