تراکم اندیشه‌ها

#تجربیات

هیچ‌وقت با مردها ننشینید به دیدنِ کلیپ‌های شعبده‌بازی، چون در کسری از ثانیه پنجاه و هشت هزار خاطره از تمامِ شعبده‌بازی‌هایی که در کوچه، با هم‌محلی‌ها، در جمع‌های خانوادگی، در جمع‌های دانشجویی، در جمع‌های حتی جهانی! داشته‌‌اند به ذهنشان هجوم می‌آورد و شما چاره‌ای ندارید جز اینکه تمامِ زندگی‌تان را زیر و رو کنید پیِ یافتنِ پاسور، تا به شما نشان دهند که از همه‌ی آدم‌های توی کلیپ بهترند.
اگر حالشان خوش نباشد هم باید دیالوگ‌هایی مثلِ: «همه‌ش دروغه» و « واقعا نمی‌فهمی داره چی‌کار می‌کنه؟» را بشنوید و بعد دلداری‌شان بدهید که نه بابا، من که مطمئنم تو از همه‌شان بهتری. گفتم دورِ همی ببینیم بخندیم بهشان که اینقدر مسخره‌اند اصلا.
این باید همان حسی باشد که زن‌ها احتمالاً بعد از شنیدنِ جمله‌ی « این بازیگره چه خوشگله» از جانبِ یک مرد تجربه می‌کنند؛ که مردِ مذکور باید تا سه ساعتِ تمام، درباره‌ی تک‌تک عمل‌های زیبایی، آرایش‌های حرفه‌ای و گریم‌های منحصر به فردِ بازیگرِ نامبرده بشنود.
این ویژگی در مردان از « مرد که گریه نمی‌کنه» « مرد باس تنها خفنِ عالم باشه»  و در زنان از « زن باید خوشگل باشه سفید و کمی چاق» « چه دخترِ قشنگی هستی تو» نشأت می‌گیرد.


پ.نان: مراقب باشیم که بچه‌ها را با چه جملاتِ طلایی و سخنانِ بزرگانی، بزرگ می‌کنیم. 

  • نظرات [ ۴ ]

به کجا چنین شتابان خب؟

خواهرم یکی از این دلدادگانی‌است که تا عکس و کلیپ از سگ می‌بینند عنان از کف می‌دهند و قلب است که از چشمانشان می‌جهد بیرون. 
حالی کاری به اینکه چه اتفاقی افتاده که ماهیتِ سگ اینقدر تغییر کرده و به جای اینکه وظیفه‌ی حفاظت از مال انسان را بر عهده داشته باشد، حالا خود نیاز به مراقبت دارد و باید برد ناخن‌هایش را گرفت و برایش لاک زد و خیاطِ مخصوص دارد حتی! ( وجدانا من خیاطِ مخصوص ندارم! :| ) ندارم.

همه‌ی این‌ها، و حتی اینکه در انیمیشن، یک آقای هاپویی، می‌آید فرزندخواندگی یک بچه انسان را بر عهده می‌گیرد هم به کنار حتی. اینکه توله‌سگ هم دیگر برای آن بچه فحش به حساب نمی‌آید و عینِ حقیقت است هم باز به کنار.

امروز خواهرم داشت کلیپی از هاپویی به نامِ پوپو می‌دید. قربان‌صدقه‌های او هم حتی به کنار!

اینکه پسرِ خانواده، به جنابِ هاپو می‌گفت داداشی، هیچ... هیچ... تاکید می‌کنم هیچ‌کجای مغزِ من نمی‌گنجد. لعنتی آخِر داداش؟ چه‌طوری هم تو به مادرت می‌گویی مامان، هم یک توله‌سگ؟ حالا هرچند زبانِ آدمیزاد نداند. 

شأنِ مامانیت کجا رفته؟ :| سگ احساساتی و وفادار و مهربان و فلان اصلا... قبول. ولی چرا یک انسان باید مامانِ یک سگ باشد؟ حالا هرچند پشمالو و بامزه و سفید و گوگولی هم باشد. 

 #سگ_فحش_نیست را من برعکس تفسیر می‌کنم. یعنی سگ، گاو، الاغ، گوسفند، گوساله وحشتناک‌ترین فحشی است که کسی می‌تواند به من بدهد! نه به خاطرِ این که سگ حیوانِ نجیبی‌است کبوتر زیباست. چون دارند تا درجه‌ای بسیار پایین‌تر از درجه‌ی انسانیت، تنزلم می‌دهند.

  • نظرات [ ۱۰ ]

ره‌توشه‌ات را بردار و هجرت کن

چرا ما آدم‌ها اینقدر خودخواهیم؟ چرا هیچ‌کس را خارج از دایره‌ی تفکراتِ خودمان نمی‌پذیریم؟
چرا من نمی‌توانم با آرامشِ کامل، از کسی سوال بپرسم و او عصبانی و جناحی به سوالِ من نگاه نکند؟
چرا نمی‌شود یک نفر، هم رهبری را دوست داشته باشد، هم برای سبقه‌ی آقای رفسنجانی احترام قائل باشد؟
چرا تصورِ اینکه من هم از خیلی آدم‌های جبهه‌ی اصلاح‌طلبی بیزارم، هم خیلی از آدم‌های جبهه‌ی اصولگرایی اینقدر برایم غیر قابل تحملند، انقدر سخت است؟
چرا نمی‌شود من با سرتاپای مداحیِ میثم مطیعی موافق باشم، اما از اینکه در مراسمِ عیدِ فطر آن را اجرا کرده، اینقدر عصبانی و به رفتارش منتقد باشم؟
چرا من نمی‌توانم پیشِ کسی از سخنانِ حضرتِ آقا دفاع کنم و او حرفِ آقای روحانی را پیش نکشد؟ چرا نمی‌توانم جلوی حمله‌ی کلامی به آقای روحانی بایستم و او نگوید: خودش شروع کرده!
چرا نمی‌شود من به آقای رئیسی رای داده باشم اما به زور سعی نکنم تمامِ رفتارهایش را منطقی و درست جلوه بدهم؟ چرا نمی‌شود من در تمام طول مناظرات از دستِ آقای روحانی خندیده باشم و حرص خورده باشم اما الان جلوی خیلی از دوستانم مدافعِ او باشم؟
چرا نمی‌توانیم عینِ چهارتا آدمِ متمدن بنشینیم کنارِ هم، بر اساسِ اصول، به اصلاح بپردازیم؟
چرا هیچ‌کس از هیچ‌کدام از این دو جبهه بلد نیست من را متقاعد کند؟ چرا هی همدیگر را می‌کوبند؟ 
شدیم آدم‌های تک‌بعدی... آدم‌هایی که خارج از دایره‌ی دیدِ خودمان را نمی‌توانیم بپذیریم. 
باید یک راه و یک مسیرِ میانه وجود داشته باشد. نه؟ باید یک حدِ تعادلی باشد بالاخره... نیست؟ نمی‌گذارند؟ خودم می‌گردم، خودم می‌سازم. که اقلا لحظه‌ی مرگ مدیونِ خودم نباشم. حتی اگر تنها آدمی که به مسیرِ من اعتقاد داشته باشد، خودم باشم.
من فقط یک نفر را باور دارم و او رهبری است که دائم از مردم می‌خواهد دوقطبی گری نکنند، دل شاد کنند، کار فرهنگی فعال و خودجوش داشته باشند، اما طرفدارانش احمقانه و مخالفانش مغرضانه حرف‌هایش را تفسیر می‌کنند. 


+ عنوان از کتاب گنجینه‌ی آسمانی شهید آوینی: 
شأن انسان در این است که هجرت کند و از زمان و مکان و مقتضیاتِ آن‌ها فراتر رود؛ و غُل و زنجیرِ جاذبه‌ی دنیا را از دست و پای روح خویش بگشاید و در آسمانِ لایتناهی ولایت پرواز کند. چکمه‌هایت را بپوش، ره‌توشه‌ات را بردار و هجرت کن. حضرت امام حسین ( علیه السلام ) در کربلا انتظارِ تو را می‌کشد.


پ.نان: شاید هم من اشتباه می‌کنم :)
پ.2نان: لعنت به انتخابِ فونت و سایز :/

  • نظرات [ ۸ ]

#خبرنگار_شو تمدید شد

+این پست قبلا ده خط بود، لپ‌تاپ لعنت الله علیه شارژ نداشت خاموش شد کلش پرید. 
گفتین مهلت کمه، اینم مهلت :)
جمعا یه وبلاگ، یه سوژه، یه خبر، یه فایل صوتی لازم دارید. کاری نداره که. بشینید فکر کنید به روزهایی که ما رسما گیس‌هامون رو می‌کنیم تا خبر برسه به وبلاگ... ما بیست تا سوژه، بیست تا خبر نوشته شده، ده تا خبرِ انتخابی،  بیست تا فایل صوتی ضبط شده، ده تا فایل صوتی انتخابی، ده تا موسیقیِ بینِ خبر، ده بار برش زدن موسیقی و سه ساعت و خرده‌ای تدوین داریم... ببینید کارتونو آخه.


+ اومدم از کسانی که می‌شناسم و تا به حال دعوت نشدن به مسابقه، دعوت کنم. دیدم روم نمی‌شه به هیچ‌کس پیام بدم و خب صمیمی نیستیم. جهتِ جلوگیری از احساسِ تنهاییِ اینجانب، برید شرکت کنید بگید حنا فرستاد. اگه پنج‌نفرتون شرکت نکرده باشید، همه ره از دمِ تیغ می‌گذرونم. واللا.


خواستید بیشتر بدونید: 
کلیک، کلیک، کلیک، کلیک، کلیک

  • نظرات [ ۲ ]

شاید هم دارم دروغ می‌گم...

اواخرِ سالِ 94، گمانم سریال آسمان من را می‌دیدم که زیرنویسِ مسابقه‌ی جادوی صدا رد شد. آن روزها سنسورهای چشم و گوشِ من من نسبت به کلمه‌ی صدا، گویندگی، دوبله، فلان، مثل بینی سگِ تربیت شده، به موادِ مخدر کار می‌کرد.
تیتراژ آسمان من بالا نیامده، من لپ‌تاپ را روشن کرده و «مسابقه‌ی جادوی صدا» را سرچ کرده بودم. با شوق تمامِ بخش‌هایش را زیر و رو کردم اما نهایتاَ افتادم زمین. انگار کن درِ باغِ بهشت را جلوی روی تو باز کرده باشند، اما وقتی با شیدایی رفتی جلو، در را ببندند و دماغت گیر کند آن لا! حالم همینقدر وحشتناک بود وقتی دیدم محدودیتِ سنی دارد و اگر من فقط چندماه بزرگ‌تر بودم، می‌توانستم در مسابقه شرکت کنم.
گذشت و گذشت... تا اواخرِ سالِ 95 که دوباره تیزرِ مسابقه‌ی جادوی صدا را دیدم... سریِ قبل بعد از دیدنِ مسابقه حسابی ناامید شده بودم. شرکت‌کننده‌ها _که بعدا فهمیدم اکثرشان شاگردانِ خودِ داورها بودند!_ واقعا ضعیف بودند، داورها اگر از کسی به هر دلیلی خوششان نمی‌آمد، حتی اگر اجرای قابلِ قبولی هم داشت، به زور ایرادی پیدا می‌کردند که طرف را از دایره‌ی مسابقه خارج کنند و خیلی چیزهای دیگر...
اما باز هم رویا، هدف_یا هرچه شما اسمش را بگذارید_ سبب شد تا بال‌بال زنان عینِ پروانه، مرغِ دریایی، فلامینگو، پنگوئن_ یا هرچه شما صلاح بدانید_ سراغِ سایتِ مسابقه بروم و فایل‌های آزمون را بارگیری کنم و تمرین و تمرین و تمرین و نهایتاً یک فایل را بفرستم برای مسابقه.
حالا مصلحت نمی‌بینم تعریف کنم که یک نفر از طرفِ مسابقه زنگ زد و از صدای من تعریف کرد و گفت برو دوتا فایلِ دیگر هم بفرست که کوپنت بیشتر شود و حتما قبول بشوی و من پرونده‌ات را قبولی می‌زنم تا برسد دستِ داورهای بعدی، ولی تو حتما دوتا فایلِ دیگر را هم بفرست. اگر مصلحت بود تعریف کنم، حتما همه‌ی این‌ها را می‌گفتم :دی
اما... 
آدم که رویا، آرزو، هدف_یا هرچه شما اسمش را بگذارید_ از دست بدهد، مثلِ مومیایی می‌شود. مثلِ درخت، مثلِ دیوار، مثلِ مترسک. مثلِ هرچیزِ بدونِ قلبِ تپنده. 
سیمکارتی که برای مسابقه داده بودم، سیمکارتِ رایتلم بود. یکی دو ماه بیشتر نگذشته بود که به دلایلی، سیمکارتِ رایتلم را از تلفن همراه خارج کردم وسیمکارتِ ایرانسل را در آن انداختم و تنها پلِ ارتباطیِ بینِ مسابقه و خودم را مسدود کردم. بعد یک هفته یادم آمد که اگر قبول شوم و قرار باشد برای مسابقه بروم، با رایتل تماس می‌گیرند و رایتل توی یک پوشه، گوشه‌ی کمد بود. 
آدم، رویایش را یک‌روز کنار می‌گذارد و بعد از آن همه‌چیز یک جورِ دیگر می‌شود. فکر کردن به چیزی که روزی برایش پر از شوق بود، دیگر جز غم چیزی به ارمغان نمی‌آورد. 
امروز تیزرِ مسابقه‌ی جادوی صدا پخش شد... مسابقه‌ای که شاید بابتِ آن با رایتلِ من تماس گرفته بودند و من... 
داشتم تصور می‌کردم چه‌قدر دلتنگِ نشستن پشتِ میکروفونم. چه‌قدر غصه‌ام می‌شود وقتی می‌بینم تصویر و صدای خیلی‌‌ها توی این تیزر هست، اما تصویر و صدای من نه.
فقط... دلتنگم. دلتنگِ رویایی که دیگر رویا نیست. اما هنوز دلم را...
کاش روزی برسد که هیچ‌کس رویایِ هیچ‌کس را نکشد.


  • نظرات [ ۳ ]

بهترین میزبانِ عالم

من یه دخترداییِ هفت ساله دارم به اسمِ ساینا. که مثلِ اکثرِ دخترهای هفت‌ساله‌ی عالَم، کلاس اول ابتداییه.
ساینا تنها بچه‌ی تمامِ دور و اطرافِ منه، که احساس می‌کنم با تمامِ وجود دوستم داره. هیچ‌وقت نفهمیدم چرا و چی شد که اینقدر بهم علاقه پیدا کرد که به مامانش بگه من آجی حنانه رو از خاله س بیشتر دوست دارم. می‌دونی؟ خب با تمامِ تلنگری که به خودم می‌زدم که ذوق نداره، داشتم از ذوق می‌مردم وقتی این رو شنیدم :) چون من طرفِ هیچ موجودِ زیرِ 14 سالی نمی‌رم و رفتارِ خیلی معمولی و خونسردی در مواجهه با تمامِ اطفال دارم. چون واقعا نمی‌دونم باید باهاشون چی کار کنم!
اما ساینا همیشه میاد کنارم می‌شینه و تمامِ تلاشش رو می‌کنه که یه بازیِ خوب پیدا کنه تا به جفتمون خوش بگذره و واقعا فکر کن من حتی اگه خوشم نیاد هم می‌تونم به تمامِ شوقش، بی‌احساس باشم؟
وقتی ساینا میاد خونه‌ی ما مهمونی، براش مهم نیست سالاد چی باشه. سوپ چی باشه. غذا چی باشه. میوه چی باشه. بدو بدو هرچیزی که مامانش بهش می‌گه بخور رو می‌خوره و با چشم‌هاش هی ازم می‌پرسه: پس کی می‌ریم بازی کنیم؟
وقتی بهش می‌گم نریم اتاق و بشینیم پذیرایی کنارِ بقیه، بغض می‌کنه و می‌گه: آجی؟ آجی تو رو خدا. تو رو خخداااا. بریم دیگه... 
بعد اگه من پافشاری کنم، روش رو اونطرف می‌کنه، دست به سینه می‌شینه و می‌گه: دیگه آجیِ من نیستی. دوستت ندارم. چون به حرفم گوش نمی‌دی. 
بعد که می‌بینه من هیچ جوابی بهش نمی‌دم، بلند می‌شه می‌ره یه گوشه‌ی خونه و هی زیرچشمی نگاهم می‌کنه که ببینه کی نگاهش می‌کنم. 
من اما نمی‌رم دنبالش. دلم نمی‌خواد فکر کنه ازم نقطه ضعف پیدا کرده تا هروقت هرچی خواست رو با بغض بگیره. دلم پَر می‌کشه که برگرده طرفِ من و دوباره لبخند بزنه، اما رو سمتش نمی‌گیرم. 
اما خودِ ساینا بعد از نهایتاً پنج دقیقه میاد جلو. دستم رو می‌گیره و می‌گه: مگه می‌شه من با آجی حنانه‌ام قهر کنم؟ شوخی کردم.
تمامِ چیزی که ساینا از من می‌خواد، نگاهِ منه که دوست داره فقط به خودش دوخته شه. صورتِ منه که دوست داره فقط به سمتِ خودش باشه. توجهِ منه که دوست داره به جز خودش، جلبِ هیچ‌کسِ دیگه نشه.
این مقایسه نیست. مثاله... اما فکر می‌کنم، ما وقتی می‌ریم مهمونی پیشِ خدا، با چه هدف و نیتی می‌ریم؟
می‌ریم مهمونی و انتظار داریم توی این مهمونی هندوانه و گیلاس و توت‌فرنگی بهمون بدن؟ انتظار داریم شامی که خدا بهمون می‌ده کبابِ بره باشه؟ ما چه انتظاری از مهمونیِ خدا داریم؟ حاجت؟ حاجت‌های همین زمینی؟ مثلِ اینکه درِِ یه باغ رو باز کنن و بگن تو می‌تونی از تمامِ باغ هرچیزی که می‌خوای رو برداری، و ما یه سیب برداریم و بیایم بیرون. همینقدر اندک، همینقدر به درد نخور. 
ما از مهمونیِ خدا چه انتظاری داریم؟ لبخندِ خدا؟ نگاهِ خدا؟ مِهرِ خدا؟ دلمون نمی‌خواد خدا همه‌جوره کنارِ ما باشه و هم‌پای ما؟
ما از خدا چه طلبی داریم به جز رحمتش؟ به جز صورتِ ماهش؟
اگه خدا ازمون رو برگردوند، اگه نیومد هم‌بازیِ ما بشه، اگه قهر کردیم، اگه بازم بازی رو اونجوری که ما نخواستیم پیش نبرد، برمی‌گردیم سمتش و می‌گیم: شوخی کردم، بنده که با آفریدگارش قهر نمی‌کنه. یا هی پافشاری می‌کنیم روی لجبازی‌هامون؟
مهمونیِ امسالِ خدا هم تموم شد... چی نصیبِ ما شد؟ لبخندِ خدا رو گرفتیم؟ نگاهِ خدا رو به سمتِ خودمون جلب کردیم؟


اَللَّهُمَّ فَلَکَ الْحَمْدُ إِقْرَاراً بِالْإِسَاءَةِ وَ اعْتِرَافاً بِالْإِضَاعَةِ وَ لَکَ مِنْ قُلُوبِنَا عَقْدُ النَّدَمِ وَ مِنْ أَلْسِنَتِنَا صِدْقُ الاِعْتِذَارِ

 بار خدایا، حمد تو راست در حالى که به بدکردارى خویش اقرار مى‏ کنیم و به تبهکارى خویش معترفیم. براى رضاى توست اگر در اعماق دلمان پشیمان شده ‏ایم و از سر صدق از تو پوزش مى‏ طلبیم.


فَأْجُرْنَا عَلَى مَا أَصَابَنَا فِیهِ مِنَ التَّفْرِیطِ أَجْراً نَسْتَدْرِکُ بِهِ الْفَضْلَ الْمَرْغُوبَ فِیهِ وَ نَعْتَاضُ بِهِ مِنْ أَنْوَاعِ الذُّخْرِ الْمَحْرُوصِ عَلَیْهِ‏
 پس در برابر قصورى که در این ماه در طاعت تو ورزیده ‏ایم، ما را پاداشى ده که به یارى آن بر فضیلت مرغوب دست یابیم و آن اندوخته‏ هاى گوناگون را که به آن مشتاق شده‏ ایم بستانیم.


وَ أَوْجِبْ لَنَا عُذْرَکَ عَلَى مَا قَصَّرْنَا فِیهِ مِنْ حَقِّکَ وَ ابْلُغْ بِأَعْمَارِنَا مَا بَیْنَ أَیْدِینَا مِنْ شَهْرِ رَمَضَانَ الْمُقْبِلِ‏
 عذر تقصیر ما را در اداى حق خود بپذیر و عمر ما را تا رمضان دیگر دراز کن.


فَإِذَا بَلَّغْتَنَاهُ فَأَعِنِّا عَلَى تَنَاوُلِ مَا أَنْتَ أَهْلُهُ مِنَ الْعِبَادَةِ وَ أَدِّنَا إِلَى الْقِیَامِ بِمَا یَسْتَحِقُّهُ مِنَ الطَّاعَةِ
 و چون به رمضان دیگر رسیدیم، یاریمان ده تا آن سان که سزاى خداوندى توست عبادتت کنیم و ما را به منزلتى رسان که سزاوار طاعت توست‏


وَ أَجْرِ لَنَا مِنْ صَالِحِ الْعَمَلِ مَا یَکُونُ دَرَکاً لِحَقِّکَ فِی الشَّهْرَیْنِ مِنْ شُهُورِ الدَّهْر

و به چنان اعمال شایسته ‏اى برگمار که اداى حق تو را در این رمضان و رمضان دیگر، بایسته باشد.


+ یه سوال هم داشتم... به نظرِ شما لحنِ محاوره برای پست‌ها بهتره یا رسمی‌تر بنویسم؟ 


  • نظرات [ ۵ ]

برای کوبیدنِ یک حقیقت، از آن بد دفاع کن.

آدم‌ها اکثرِ اوقات بزرگترین ضربه‌ها رو از موافقانِ خودشون می‌خورن! 
بعد از فرمانِ آتش به اختیارِ حضرتِ آقا، واکنش‌های متفاوتی رقم خورد. خیلی‌ها گروه‌های کمک به کودکانِ کار و بی‌سرپرست و کارتن‌خواب‌ها راه انداختند با این هشتگ. خیلی‌ها گروه‌هایی در راستای افزایش فرهنگ و هنر راه انداختند با این هشتگ. اما دیده شد؟ نه.
به جاش بزرگترین بازتاب برای اون دسته‌ای بود که به حضورِ بانوان تو مسابقه‌ی والیبال اعتراض کرده بودن با این هشتگ. چرا؟ 
چون یه عده دقیقا دنبالِ همچین حرف‌های ننری هستن تا بزرگش کنن و بگن دیدین آقاتون چه پوئن‌هایی می‌ده به این جماعت؟ چون این همون چیزیه که می‌خوان برای ضربه زدن...
اگه بخوام مثبت نگاه کنم، این‌ها آدم‌های مشتاق و علاقه‌مندی هستن که هنوز مسیر رو، مخالفان رو، روندِ مبارزه و نوعِ آتشی که سیدعلی حکمش رو دادن، متوجه نشدن.
دلم نمی‌خواد منفی نگاه کنم، اما اگه نگاه کنم، این واکنش‌ها رو دقیقا طیفِ مخالف با رهبری ایجاد کردن. خودشون، برای اینکه راحت‌تر حکم صادر کنن. که راحت‌تر بخندن! 
خنده‌ی دیگران به آرمان‌ها و اهدافِ ما مهم نیست. برای ما مهم نیست و نباید که باشه. اما برای کسانی که ممکنه این خنده‌ها براشون جاذب باشه چی؟ برای کسانی که ممکنه این حرف‌ها رو باور کنن و مسیری که بهش ایمان داریم، رها کنن چی؟ 
ما وظیفه‌ی تبلیغات نداریم؟ ما وظیفه‌ی جلبِ نظرِ عموم رو نداریم؟ این‌طوری؟
با شعارِ روحانی، بنی‌صدر پیوندتان مبارک؟ این‌طوری؟ این اسمش مخالفت نیست. در عصرِ حاضر، اسمِ این ابرازِ مخالفت نیست. اسمش بد دفاع کردن از جانبی هست که طرفدارشیم. اسمش ضربه زدن به کسی هست که ادعای پیرویش رو داریم اما به حرف‌های خودش که بارها گفته نباید دولت رو ضعیف جلوه بدیم و اینقدر پشتِ سرش و جلوی روش بدگویی کنیم، گوش نمی‌دیم. 
حواسمون هست که همه‌ی جهان نگاهمون می‌کنه؟ حواسمون هست که بخواهیم، نخواهیم، این دولت روی کار هست و این‌ها آدم‌هایی هستن که از طرفِ کشورِ ما صحبت می‌کنن؟ اگه حواسمون بود، یکم بهتر انتقاد می‌کردیم. سازنده‌تر.
یادِ یه حرفی افتادم...
اردوی راهیانِ نور که رفته بودیم، یکی از راویان صحبت می‌کرد که ما اون دوران مخالفت‌های زیادی داشتیم با فلان گروه. اما یه تیم از طرفِ ما داشت صحبت می‌کرد و انتقادها رو بیان می‌کرد و بقیه‌مون توی جبهه‌ها برای ایران می‌جنگیدیم. ما نگفتیم چون فلانی داره فلان کار رو می‌کنه، ما از خط مقدم بزنیم بیرون و بگیم نمی‌جنگیم...اگه ما به خاطرِ اون طیف، از نبرد کناره می‌گرفتیم، ایرانمون به تمامی از دست می‌رفت.
ما وظیفه داریم که بجنگیم، برای ایرانِ اسلامی‌مون. حتی اگه همه‌چیز اونجوری نباشه که ما می‌خوایم. فقط، تلاش کنیم که خوب دفاع کنیم. تلاش کنیم که دافعه نداشته باشیم!
می‌دونیم که جنگِ امروز اسمش چیه. نه؟ می‌دونیم که سلاحِ امروز چیه. نه؟


+ تا حالا از این حرف‌ها زده بودم اینجا؟ من اهلِ این‌جور مباحث نیستم زیاد. مگر اینکه خیلی به روانم فشار بیاد :)) 

+عنوان، راستش این جاهایی که خونده بودم نوشته بود از دکتر شریعتی ولی وجداناً نمی‌دونم خودم. یهو دیدین کورش کبیر گفته بود اصا :) اگه از هر کسی هست خدا خیرش بده :)


  • نظرات [ ۶ ]

مثل همه‌ی شب‌های فردای تولدم...

کز کرده گوشه‌ی مبلِ دونفره، لپ‌تاپ به بغل دارم می‌نویسم. مثلِ همه‌ی روزهایی که نبودنت خار می‌شود در گلو، برنگشتنت زخم می‌شود به دل. مثلِ همه‌ی روزهایی که نیستی تا گیس‌بافت بنشینم کنارت و ببافم؛ _شال‌گردن برای تو، دست‌کش برای تو، پلیور برای تو، کلاه برای ت... نه تو کلاه سرت نمی‌گذاری_ با کلیپس، موها را محکم بالای سرم بسته‌ام که تار و طره‌ای روی صورتم نیفتد. اگر باز بگذارم‌شان، هی به هم پیچ و تاب می‌خورند از درد، هی خودزنی می‌کنند، هی همدیگر را بغل می‌کنند بلکه یادِ دست‌های تو برایشان زنده شود اما نه که نه. فقط مصیبت می‌ماند برای من که بیفتم به جان‌شان و گره‌های کورشان را باز کنم.
مثلِ همه‌ی آن شب‌هایی که تو با لیوانِ بخاراندودِ چایِ سبز، نمی‌نشینی کنارم. مثلِ همه‌ی شب‌هایی که من به جای چایِ سبز، لبخندِ تو را به جان نمی‌سپارم. 
دنیا هنوز می‌گردد و من هنوز قدم برمی‌دارم. قرار بود بعدِ رفتنت بمیرم، اما زنده‌ام. چه زنده بودنی؟ هوا هست، نفس؛ نه. نفس نیست... تو نیستی!
همین حوالیِ ساعتِ یک...مثلِ همه‌ی سحرهایی که بعد از تو سحر نشد، کز کرده گوشه‌ی مبلِ دونفره، لپ‌تاپ به بغل دارم می‌نویسم. کسی نیست اخم کند، دستم را بکشد به سمتِ آشپزخانه که روزه بی سحری، نه. که خدا آن کسانی را که بدون سحری روزه می‌گیرند کمتر از باقیِ روزه‌دارانش دوست دارد. نه؛ خدا آن کسانی را که موهای خیسشان را سشوار نمی‌کشد کم‌تر از بقیه... نه؛ خدا آن کسانی را که موقع رد شدن از خیابان دو طرف را نگاه نمی‌کنند کمتر از بقیه... نه؛ خدا آن کسانی را که با دلبر قهر کنند کمتر از بقیه... نه؛ خدا... اصلا خدا مرا دوست داشت؟ اصلا خدا مرا دوست دارد هنوز؟ 
مثلِ همه‌ی سحرهایی که دلتنگی امانم را بریده و دیدنِ روی ماه طاقت از سرم برده و شمع در خانه روشن نیست... مثلِ همه‌ی سحرهای بدونِ تو، کز کرده گوشه‌ی مبلِ دونفره، لپ‌تاپ به بغل دارم می‌نویسم.
نبودنِ تو را، شال‌‌های بی‌گردن را، دستکش‌های بی‌پناه را، پلیورهای بی‌آغوش را، کلاه‌های... نه؛ من هنوز هم کلاه نمی‌بافم. 
مثلِ همه‌ی شب‌های فردای تولدم بدونِ تو، از بالای صخره پرت شدم پایین... از بالای بلندترین صخره‌ی عالم. از بالای صخره‌ی دلتنگی...

  • نظرات [ ۱۱ ]

نفس بکش. امسال تازه شروع شده...

می‌گن جوزا یعنی گوسفندِ سیاهِ میان سفید. اسمِ برجِ جوزا رو برای این جوزا گذاشتن، که بینِ باقیِ بروجِ آسمونی درخشش بیشتری داره. یه بار هم شنیده بودم که متولدانِ خرداد ماه، شب‌هایی که ماه درخشش زیادی داره، حالشون بهتره. می‌گن صورتِ فلکی این ماه شبیه دو تا بچه است که دنبالِ هم می‌دون. یحتمل اون دو تا فنچکای من باشن.
تو آخرین روزهای ماهی که خوش می‌درخشه، دختری زاده شد که از همون ابتدا به نظر می‌اومد قراره درخشش فراوانی داشته باشه اما خب امشب، همین ساعت‌ها و دقایق، شیشه‌ی نوزده سالگیش رو به ابدیت می‌سپاره درحالی که هنوز یه ستاره‌ی خاموشه. 
اما... هنوز عمر باقیست. من یه شیشه دستمه که روش نوشته «20». امسال رو به فالِ نیک می‌گیرم، که فردای احیا متولد می‌شم. هرچند به برکتِ امتحان‌ها احیایی تجربه نکردم. اما ربطی به نوشته شدن یا نشدنِ سرنوشتِ خوب که نداره. داره؟
امیدوارم امسال، سالِ قشنگی باشه. سالِ مهمی باشه... اونقدر که همیشه‌ی همیشه، 21 سالم که شد... 22 سالم که شد.. 23 سالم که شد... 40 سالم که شد... اگه عمری باقی بود البته... هی بگم یادش بخیر اون سالی که بهترین سالِ عمرم بود.
کسی چه می‌دونه؟ کسی از آینده چه خبر داره؟ 

+ده دقیقه پیش، به دنیا اومدم. می‌گفتن ناله زیاد می‌کنه، رفتم تو دستگاه. ناله از چی می‌کردم یعنی؟ چی رو می‌دیدم یعنی؟

+ تبریک گفتن یه جوریه. گلی به سرِ دنیا نزدم که تبریک بشنوم. یه جمله برام بگین... یه جمله، که حنا چطور آدمیه، چطور آدمی شناختینش؟ دلتون می‌خواد باشه؟ دلتون می‌خواد بازم بنویسه؟ دلتون می‌خواد بازم حضورشو حس کنید؟ 

  • نظرات [ ۱۴ ]

اندر دل من قرار و آرام نماند... دشنام فرست اگرْت پیغام نماند

اگه حوصله ندارین، اولین + رو نخونید و از دومی شروع کنید. اولی بیشتر حالت غرغر داره. ولی از دومی به بعد شیرینه :)

+من اگه کشمش، گردو، پسته، شکلات، آبمیوه یا یه چیزی که بشه هر از گاه انداختش تو دهن کنارم نباشه، نمی‌تونم درس بخونم و سردرد می‌گیرم. بیشتر از رفع گرسنگی، حالتِ تخلیه‌ی انرژی اضافه ناشی از یه مدت طولانی یک‌جا نشینی داره. حتی تخمه هم باشه کافیه. حتی آب معدنی. فقط یه رفتاری اضافه‌تر کنارِ مطالعه باشه، که دست‌هام بیکار نمونن و در عین حال به تفکر هم احتیاج نداشته باشه.

و خب در طول ماه مبارک، روزها قطعا نمی‌شه به این شیوه مطالعه کرد. ضمن اینکه چندساعت قبلش هم آب نخوردم و لعنت بر یزید! من اگه هر یک‌ساعت یک‌بار یه لیوان آب نریزم تو حلقومم، روانم به هم می‌ریزه.
درنتیجه روال رو تغییر دادم. در طولِ شب درس می‌خونم و در طولِ روز می‌خوابم. اما من باور دارم این کسانی که برنامه امتحانی می‌چینن، پیش‌تر از ماموران ساواک بودن! لعنتی چطور ممکنه از شنبه تا سه‌شنبه امتحان بچینی؟ 
خب شنبه و یک‌شنبه واقعا مشکلی نداشتم. امتحان‌ها یکیش ده و نیم صبح بود و یکیش هشت صبح. شب تا صبح می‌خوندم، امتحان می‌دادم و پس از بازگشت به خونه می‌خوابیدم. خیلی نرمال بود همه‌چیز تا امتحانِ امروز! امتحان امروز، قواعدِ عربی بود و ساعت چهار و نیم بعد از ظهر.
خب سیستم بدنیم عادت نکرده که قبل از هشت_نه صبح بخوابم. در نتیجه شب نتونستم بخوابم. چهار و نیم امتحان رو دادم و پنج و نیم رسیدم خونه. 
و خب الان از شدت خستگی و خواب‌آلودگی خوابم نمی‌بره. خود این به خودیِ خود مشکل نبود! اگه فردا هشت صبح مجددا امتحان نداشتم و امشب می‌تونستم به‌سانِ آدمیزاد بخوابم. 

+فردا امتحانم کشف‌الاسراره... احتمالا می‌دونید ولی اگر نمی‌دونید کشف‌الاسرار رو جنابِ میبدی نوشتن. ایشون احتمالاً یا شاگردِ خواجه عبدالله انصاری بودن، یا به هر طریقی، از تفسیرِ قرآنِ ایشون خبر داشتن به طور کامل. خواجه عبدالله انصاری، قرآن رو تفسیر کرده بودن و خب تفسیرِ خواجه عبدالله انصاری به طورِ قطع اونقدر خفن خواهد بود، که یه روزی آقای میبدی بگه من می‌خوام تفسیرِ کتابِ تفسیرِ ایشون رو بنویسم! و به این شکل، کتاب کشف‌الاسرار تالیف می‌شه. درواقع کشف الاسرار، تفسیرِ تفسیرِ قرآن کریمه. خودِ کتابِ کشف الاسرار، سه بخش داره. بخش اولش ترجمه لغت به لغت. بخش دوم تفسیرِ عادی مثلِ همه‌ی مفسرین و بخشِ سوم اون که دو واحدِ درسیِ ماست ( واقعا خوش به سعادتم که ادبیات می‌خونم ) تفسیرِ عارفانه‌ی قرآنه. یعنی تفسیرِ قرآن، با ذوقِ عارفانه ترکیب می‌شه و یه چیزِ فوق‌العاده دلبرانه‌ای رقم می‌زنه که مپرس.

محضِ مثال خدمتتون می‌گم... آیه‌ی 260 سوره مبارکه بقره  جریانش اینه که یه روز حضرت ابراهیم به خداوند می‌گن که آخدا، بگو چطوری مرده‌ها رو زنده می‌کنی؟ خداوند می‌فرماد اولم تومن؟ مگه ایمان نداری پسر؟ حضرت جواب می‌دن که بلی، ولکن لیطمئن قلبی. می‌خوام دلم آروم بگیره.
که بعد خداوند می‌گن 4تا پرنده بگیر و بکش و تکه تکه کن و سرِ هر کوهی یه تیکه پرنده بذار. بعد هر پرنده رو صدا بزن و آقا ابراهیم این کارها رو می‌کنن و پرنده‌های تیکه‌پاره وصله پینه می‌شن و بال‌زنون می‌رن پیشِ حضرت.

حالا همین داستان از زبونِ آقامون میبدی:
« این آیه به زبانِ کشف بر ذوقِ اربابِ حقائق رمزِ دیگری دارد و بیانی دیگر. ابراهیم مشتاقِ کلامِ حق بود و سوخته‌ی خطابِ او، سوزش به غایت رسیده و سپاهِ صبرش به هزیمت شده، و آتشِ مهر زبانه زده، گفت: خداوندا بنمای مرا تا مرده چون زنده کنی؟ گفت یا ابراهیم « اوَلَم تؤمن» ایمان نیاورده‌ای که من مرده زنده کنم؟گفت: آری ولکن دلم از آرزوی شنیدنِ کلامِ تو و سوزِ عشقِ خطابِ تو زیر زبر شده بود، خواست تا گوئی «اولم تؤمن» مقصود همین بود که گفتی و در دلم آرام آمد.»
بعد یه داستان تعریف می‌کنه که یه آقایی عاشق و شیفته‌ی یه خانومی می‌شه و هرچی این بهش پیغوم پسغوم می‌داده اون سربرنمی‌گردونده. این آقاهه متوجه می‌شه که اون خانومه خیلی گوهر دوست داره. می‌ره یه جواهر می‌خره، می‌ره صاف‌صاف وامیسته جلوی خانومه و می‌خواد با یه سنگ، اون گوهر رو بشکنه. خانومه طاقت نمی‌آره و « گفت: ای بیچاره چه می‌کنی؟ گفت: به آن می‌کنم تا تو گویی چه می‌کنی!»

یعنی می‌خوام بگم درس‌های من لذت‌بخش و شیرینه، آرزوی یه جماعتی اینه که درسشون هم‌چه چیزی باشه، ولی خب آدم به خواب هم احتیاج داره :| یعنی می‌خوام بگم چشم طاقت نمیاره هرشب هرشب دویست صفحه کتاب بخونه، ترجمه کنه. مغز شوکه می‌شه از خوندن ویژگی‌های سبکی. من الان یه پاراگراف اینو می‌خونم، کیف می‌کنم، می‌شینم قصه هم تعریف می‌کنم براتون خوش می‌گذرونیم دور هم، ولی وقتی تبدیل بشه به درس، جدی‌تر می‌شه و باید یه قدم بالاتر از لذت بردن بری. باید کاملا درک کنی اونقدر که بتونی تو برگه امتحان کامل بنویسی. باید بتونی روایت‌هاش رو حفظ کنی. آقا میبدی کلی حکایت داره که باید نکته‌ی مهم حکایت رو بدونی، اسمِ راویش رو بدونی که یهو نگه روایتِ شبلی درباره فلان موضوع چی بوده مثلِ آهو به گل بمونی. باید بدونی اون قرن ویژگی‌های سبکی چی بوده و از توی متن پیداش کنی. یک‌به‌یک لغت بدونی.

خلاصه که... غر نمی‌زنم. حق غر زدن ندارم. درس‌هام شیرینه و مسیرم انتخابِ خودم. عاشق وسطِ راهِ عشقه... اما خوابم میاد :| یعنی می‌خوام بدونی من بی‌خواب و گرسنه و لورده، می‌خوام عرفان بخونم و برم دم در باغ عرفان و بوی گلم چنون مست کنه که استغفرالله.

+ببخشید کامنت‌های پست قبل رو دیر جواب دادم. 

+ ببخشید خیلی حرف زدم. حرف‌های مغزم باید خالی می‌شد :) کی خوند؟

 +سرچ کردم، هفت بار تو همین متن جزغل، نوشتم "خب". الان شد هشت بار.

  • نظرات [ ۱۷ ]
Designed By Erfan Powered by Bayan