تراکم اندیشه‌ها

بس که گره زد به گره حوصله‌ها را

دیدی یه‌ لحظه، یه اتفاقی می‌افته که با تمامِ وجود حس می‌کنی تنهایی؟
امشب وقتی تو تلگرام یه پیام گرفتم که عاشقانه من رو به وجد آورد، زدم روی دکمه‌ی فوروارد، دونه‌دونه آدم‌ها و گروه‌ها رو نگاه کردم. دونه‌دونه...
تهش نتونستم جایی رو پیدا کنم، گروهی رو، که بتونم با آرامشِ تام، عشق و علاقه‌ام رو بروز بدم. جایی که کسی محکومم نکنه، جایی که کسی بهم نخنده، جایی که کسی تحقیرم نکنه، جایی که کسی کوچک‌ترین دلخوری ازم به دل نگیره. 
تهش من موندم و عشقی که رسوب می‌کرد تو وجودم. 
پس‌فردا اگه ازم پرسیدن چرا، می‌گم اونقدر خودم با خودم دلبرونه‌ها رو مرور کردم، اینجوری متعصب شدم. سخت شد تو دلم، خشک شد تو دلم، قبل از اینکه تو بتونی با منطق، از گِلِ وجودیم بیرونش بکشی.


پ.نان: شهید آوینی، کار بی‌وضو نمی‌کرد. چندتا پستِ بی‌وضو نوشتم؟ چندتا قدمِ بی‌وضو برداشتم؟
گامِ اولِ وضو می‌دونی که چیه: نیت!


پ.2نان: باید فکر کنم. چرا می‌نویسم؟ چه حرفی، چه احساسی، چه عقیده‌ای رو منتشر می‌کنم؟ چرا... چرا...
شک، آدم رو از تو می‌خوره. نکنه یهو ببینم فقط تنم مونده و همه‌ی وجودم، غرقِ شک شده؟

  • نظرات [ ۱۵ ]

...

این روزها... : بخوانید


  • نظرات [ ۲ ]

#خبرنگار_شو

می‌دونی؟ تجربه کردن خیلی اتفاقِ بانمکیه... 
یه فراخوان، خبرنگار شو، تجربه کن. 
خیلی وقت‌ها، اخبار رو گوش دادین، خندیدین، بانمک بوده. تا حالا فکر کردین چه‌قدر بانمک می‌نویسید؟ یا لحنِ صداتون چه‌قدر بانمکه؟
خیلی وقت‌ها، اخبار رو گوش دادین، به نظرتون بی‌نمک بوده. حالا وقتشه که دست بجنبونین و بگین نیگا، این درستشه. این خفنشه...
می‌دونی؟ بچه‌ها کلی وبلاگ می‌خونن تا یه سوژه بانمک پیدا کنن. یه وقتایی یه نفر پست می‌ذاره و کلِ پستش "." همین یه نقطه است و سوژه می‌شه. یه نفر یه پست می‌نویسه کلا یه کلمه است."مشهد" و سوژه می‌شه. 
بگرد ببین پستی پیدا می‌کنی که بشه حالِ دیگرونو باهاش خوب کرد؟ لبخند به لبشون نشوند؟
بعد فکر کن خب چه‌طوری بنویسمش که بانمک شه؟ عینهو خبر شه؟ بنویس...
بعد اونو بفرست برای ما. اگه دوست داشتی، برامون با صدای خودت بخونش. اگه دوست داشتی، بگو دوست داری اگه این خبر پخش بشه، چه آهنگی بیاد بعدش؟
بعد یهو می‌بینی بانمک‌ترین خبرِ کلِ ادوار رو نوشتی. یا از همه‌ی گوینده‌ها بهتر خوندی.
یه تجربه است... یه تجربه، که فکر کنم بیرزه :)

  • نظرات [ ۵ ]

چه استراحتِ خوبی‌ست در جوارِ خودم/ خودم برای خودم با خودم کنارِ خودم

هزار خطی که نوشتم و هرگز پست نشد. 


به جای همه‌ی آن هزار خط:
1. لطفا بعد از دوسال نبودن، ناگهانی کله نکش بینِ زندگیِ من و انتظار نداشته باش همان آدمِ دوسالِ پیش را ببینی. متاسفانه پوسته‌ای که دورِ خودم کشیده بودم تنها برای حفظ کردنِ تو، لبخندهایی که می‌زدم و بغض‌هایی که فرومی‌خوردم تنها برای تداومِ این دوستی، حالا جایی در همان گذشته جا مانده. پوست انداخته‌ام... خودِ واقعیِ من دلنشین نیست. مردِ این راه ناخوشایند هستی؟ بسم الله!


2. وقتی هیچ‌وقت محبت ندیده باشید، محبت کردن برای شما؛ وقتی هیچ‌وقت دوستت دارم نشنیده باشید، دوستت دارم گفتن برای شما؛ وقتی هیچ‌وقت دلتنگ‌تان نشده باشند، دلتنگ شدن برای شما؛ می‌شود غیرممکن‌ترین ممکناتِ عالم.


3. این روزها دارم خودم را از لای تمامِ خاطرات و تمامِ اتفاقاتِ زندگی بیرون می‌کشم؛ برای کشفِ خودم؛ خودِ حقیقی‌ام. دارم تمامِ نقش‌هایی که بازی کردم و تمام لبخندهای اضافه‌ای که روی صورتم نقاشی کرده بودم را پیدا می‌کنم و از آینده‌ام حذف می‌کنم. باید بر افکارم و رفتارم سلطه پیدا کنم. باید شاد بودن را دوباره تجربه کنم. 


عنوان: احسان افشاری.

  • نظرات [ ۱۲ ]

یکی عاشقِ شماله، یکی عاشق جنوب. زندگی همینه دیگه...

می‌دونی، آدم‌ها _به نظرِ من_ بخشِ اعظمِ شخصیت‌شون رو وام‌دارِ محیطِ اطراف و آدم‌های گرداگردِ خودشون هستن.
از لحظه‌ی اول که متولد می‌شی، از اولین نگاهت به هستی، از اولین صداهایی که تو شکمِ مادر می‌شنوی، تو در حالِ شکل گرفتنی.
فرق هست بینِ اون جنین که مادرش به نام و لقب صداش می‌زنه و بهش ابراز علاقه می‌کنه، و اون جنینی که هرلحظه شاهد لرزش شونه‌های شخصیه که منزلگاهِ اونه. فرق هست بینِ بچه‌ای که از لحظه‌ی اولِ رو پا ایستادن، بهش اجازه‌ی حرکت و پیشروی دادن، و اونی که انداختنش توی یه اتاق و به جز یه کمد عروسک هیچ‌چیز دیگه‌ای برای تماشا نداشته.
فرق هست بینِ اونی که تا هفت سالگی و قبل از ورود به مدرسه، به جز اعضای خونواده‌اش هیچ‌کس رو ندیده و اونی که دائم توی کوچه فوتبال بازی می‌کرده.

فرق هست، چون اون جنین، نوزاد، خردسال، کودک، نوجوان، جوان، یک چیزهایی رو تجربه کرده و یک چیزهایی رو نه.
فرق هست و این تفاوت بینِ نوزادها، تا زمانی که بشر روی این کره‌ی خاکی زندگی می‌کنه، وجود خواهد داشت. 

می‌دونی... من بلد نیستم محبت کنم، بلد نیستم تولدت رو تبریک بگم، بلد نیستم برات هدیه‌های گوگولی بخرم، بلد نیستم دنبالِ رویا بدوم، بلد نیستم دوست داشته باشم، بلد نیستم دلتنگ بشم، بلد نیستم برم و بچرخم.
من وقتی کتاب می‌خونم خوشحال‌ترم تا وقتی اطراف رو نگاه می‌کنم. من وقتی تو اتاقم نشستم و توی دایره‌ی امن 
خودم حضور دارم، حالم بهتره تا زمانی که برم کافی‌شاپ و رستوران و فیلان... من وقتی کسی تولدم رو تبریک نمی‌گه و بهم هدیه نمی‌ده، راضی‌ترم تا وقتی همه روز میلادم رو یادشون باشه. من وقتی اطمینان داشته باشم کسی خیلی دوستم نداره و خیلی باهام احساس صمیمیت نمی‌کنه، هراسِ کم‌تری دارم تا زمانی که حس کنم کسی داره توی دلش برای من جا باز می‌کنه.

می‌دونی... من برف رو بیشتر از آفتاب دوست دارم. خیلی بیشتر...

  • نظرات [ ۲۰ ]

حالم بهتره چون زندگی رو ساده گرفتم

قشنگه، گوش بدید. زدم روی ریپیت و سه‌هزار بار گوش دادم و باهاش بشکن زدم. همیشه که نباید موسیقی شاهکار با ترانه‌ی معرکه گوش داد. باید؟

می‌دونی آدما چه وقتایی بیشتر از همه آهنگای شاد گوش می‌دن؟

دانلود: من میلیونر نیستم| زانیار خسروی. عنوان هم بخشی از همین آهنگه :)


  • نظرات [ ۱۰ ]

اهدنا الصراط المستقیم، خدا جان. ما گم می‌شیم ها...

می‌دونید... واقعاً آرزوم بود می‌شد یه چراغی، فانوسی، اقلا یه راهنمایی باهام دفن بشه پس از مرگ!
روی یه پارچه هم بنویسن این مرحوم یه مسیر رو پنج بار رفته بود، ولی بار ششم باز نزدیک بود گم بشه. می‌ره سرِ راه گم می‌شه تهش از سرشماری قیامت وامی‌مونه :/ 


از اولین تاکسی پیاده شدم رفتم اونطرفِ پُل. یه آقایی با چهره‌ی مهربون دیدم که پیرهنش سبز مغز پسته‌ای بود و چشم‌هاش عسلی و یه جوری با هم ست شده بود نزدیک بود عاشق شم ولی وقت نشد :|


:آقا ماشین‌های فلان جا کجاست؟
:اونطرفِ پل!


بعد سه ثانیه نگاهم کرد. گویی از عمقِ نگاهم خوند که مسیریابیم در حدِ پیازه! 
دستش رو بلند کرد و اشاره کرد: همینجور که می‌رین جلو، اونطرفِ این پل، کنارِ نرده‌های سبز، ماشین های فلان جاست.
:آهااااان. تشکر.


پنج دقیقه راه رفته بودم که برسم اینورِ پل. حالا باید می‌رفتم اونورِ پل و خداشاهده تو همین مسیرِ برگشت یه بار دیگه گم شدم و آدرس پرسیدم از یه خانمی :|
بعد دیدم آقای پیرهن سبزِ مغز پسته‌ای هم داره دقیقا همون مسیر رو می‌ره. خب چی می‌شد می‌گفتی من دارم می‌رم همونجا تو هم جوجه‌وار بیا پشت سرم؟ :(


می‌دونی... کاش آدم فقط تو خیابون گم شه. کاش همیشه یه آقای پیرهن سبز مغز پسته‌ای با چشم‌های عسلی و کیف چرم باشه، که بتونی از دور مسیرش رو نگاه کنی و برسی به مقصد.
کاش آدم، مسیرِ واقعی رو گم نکنه. مسیرِ حق رو...

  • نظرات [ ۶ ]

نگاره های مهبانو

+ فردا ویرایشش میکنم و فونتش رو درشت تر. الان با گوشی تایپ کردم. هیج کاری نمیتونم بکنم :( 

++ مهبانو رو دارم تو ذهنم میسازم. هنوز یه شخصیت کامل نشده :))

......................

جان جهان، سلام

از آخرین باری که برایت نوشتم، مدت مدیدی میگذرد. 

خیر؛ ایراد از پستچی نیست. فرستنده احوال نگارش ندارد. آن هم در بیان احوالات عاشقانه.

آقا! عشق این روزها رفته در پستوی قلبم چمباتمه کرده، سر برنمیگرداند. بس بی محلی کردم بیچاره را. حق داشتم؛ نه؟ 

خود تو اگر بودی همین نیم نگاه را هم به صورتش نمی انداختی. باز من صبح به صبح در خانه ی دلم را میزنم. بیدارش میکنم. دست و رویش را به آب میسپارم که غباراندود نشود. 

شما چه حضرت یار؟ 

جنابتان اصلا چندماه است سری به کنج دل نزده اید؟ 

برای من پیغام و پسغام کنایه آمیز نفرست که کنایه و عشوه گری خاصیت زنان است و اگر قصد کنم، سر برنخواهی آورد از شرم. 

آدم برای خدا هم که دل نگاره میفرستد، نشانکی میگذارد که اگر دانه ی توت روی چادرم افتاد، یعنی حرفم را شنیده ای. مخلص آنکه یا توت می افتد و یا خیر. 

تا به حال چند بار از تو جواب خواستم؟ جنابتان نعوذ بالله از خدا قدم فراتر گذاشته؟

کجا بودی وقتی قرص ماه کامل شد؟ یاد داری که قرار بود چهارده هر ماه، پیش ماه شب چهاردهت باشی؟ نبودی عزیز. سه ماه، تنهایی ماه را نظاره کردم. خسوف کرده ام آقا. 

ماه بی خورشید میپوسد. امروز، پوسته دیدم روی سرانگشتانم. آقا، زود برگرد که ماه دارد میپوسد.


مهبانوی دلتنگ یاغی. 

در میانه ی یکشنبه ی پایان اردی بهشت و دوشنبه ی آغاز خرداد. دلنگران حضرت بهشت. 

پس نگاره: آقا، کار را رها کن. خانه بی تو، کوچه بی تو، اسباب منزل بی تو نمیخواهم.

برگرد... دلتنگی امان بریده.

  • نظرات [ ۶ ]

از من خوشبخت‌تر، سراغ دارین؟

متنش طولانیه. پیشاپیش عذرخواهم :)

قبل نوشت بعدا افزوده شده: چرا بازدید وبلاگ اینجوری شده؟ :|

 همیشه صد و خورده بود. چرا امروز هزاره یهو؟ :| سیستم خراب شده؟ من استرس گرفتم :| 

-----------

دیدنِ آدم‌ها، همیشه من رو هراسناک می‌کنه. تجربه‌های جدید چندان برام دل‌چسب نیستن. چون وقتی به چیزی، به جریانی، به روالی خو بگیرم، سخت دل می‌کنم ازش. هرچند اگه به جون کندن از اون روال جدا بشم، به سادگی فراموش می‌کنم اون رو و به روزِ جدید ایمان می‌آرم.
دیدنِ آدم‌های مجازی، حتی ترسناک‌تره. آدم‌هایی که ذهن تو رو دیدن. تو وقتی می‌نویسی، لایه‌هایی از مغزت رو به معرض نمایش می‌گذاری که هیچ‌کس تا پیش از اون ازشون آگاهی نداشته. شاید حتی خودت...
و اگر از دسته‌ی آدم‌هایی باشی که_مثلِ من_ نوشته‌هات می‌تونن حالت رو لو بدن و تمام زیر و بمِ افکارت رو توی یه تلویزیون تمام رنگی فول اچ‌.دی پخش کنن، با تپشِ قلبِ تمام حاضر می‌شی یک آدمِ مجازی رو وارد محیطِ حقیقی کنی، بهش دست بدی، بهش لبخند بزنی، بتونی در آغوشش بکشی.


اولین کسی که از تلگرام پرید بیرون، ری را بود. یخ در بهشت تو مسیرِ کلاسِ گلوری به مترو صادقیه. همینقدر کوتاه. ری را اوج صمیمیتیه که ممکنه بتونید تصور کنید. تو ثانیه‌ی اول، می‌فهمید همه‌چیز همونجوریه که همیشه بوده. ولی اگر مثل من بدشانس باشید، فرصت‌
تون اونقدر کوتاهه که تا شما هم تصمیم بگیرید مثل آدم رفتار کنید، به مقصد رسیدید.


بعد از اون، شقایق رو دیدم. وقتی طاهره از مازندران اومد کرج و شقایق و ری‌را از تهران اومدن و من هم که کرج بودم. 

یه دیدار چهار نفره... پر جیغ و داد و خنده. با سکانس ماندگار رژ زدن برای طاهره، کوبیدن دست من به پیشونی، آهنگ خوندنِ ری‌را، گفتنِ دیالوگِ ماندگارِ : جولابم لنگی لنگیه از جانب شقا. 
دیدنِ چشمای طاهره که برخلافِ صورتِ ثابت و کم‌حرکتش همه چیز، همه چیز، همه چیز رو لو می‌دن. چشم‌های خوشرنگ دلنشینش. طوقیِ من...
دیدنِ ری‌را که پر از شور و شوقه. پر از حرکته و نمونه‌ی بارزِ آدمی که دوست دارم باشم. ری را که همیشه بهت احساسِ بزرگ بودن می‌ده. ری را که پره از تجربه.
دیدنِ شقا که مثلِ همون پیشی‌هایی که همیشه عکسشون، استیکرشون و گیف‌هاشون رو می‌ذاره کوچولوئه. که اسم منو تو گوشیش مامان حنا ذخیره کرده.


بعدی، سوسن بود. 
سوسن از تهران اومد مترو کرج. و توی متروی کرج به صرف چای و قند با هم نشستیم. بهش پیامک زدم: یه روسری زردِ رنگی‌رنگی سرمه و هی به خودم خندیدم که بالاخره زرده یا رنگی رنگی؟
سوسن که صداش، صورتش، بوی صابون می‌ده. سوسن که شبیه برفِ نوکِ کوهه... برای خودش گفتم چرا. برای خودش گفتم چه‌طور...


بعدی، خورشید بود. 

همون‌ جای احمقانه. مترو کرج. به صرف همون چای و قند و ایضاً کیک. خورشید همون جوریه که هست. آرومِ پرشور.
تنِ صداش پایینه اما عمقِ حرفاش زیاده. خورشید، بلبله. خودش می‌دونه که چرا.


بعدی... قرار بود خورشید باشه. امروز قرار بود خورشید رو ببینم _همون جای احمقانه، مترو کرج_ خورشید رو دیدم و یهو یه دستی بند شد به چشم‌هام.


-کی هستی؟
خورشید: بلاگره.
-یکم حرف بزن.
خورشید: تابلو می‌شه.
-سوسن؟
:))


رفتیم و نشستیم رو نیمکت. زیر اون درخته که اسمش رو بلد نیستم و خورشید احتمالا بلد باشه. 
خورشید دست می‌بره تو کوله‌ی جادوییش، که روش پیکسلِ آقامون، آسید مرتضی آوینی هست و یه پیکسل که آبی رنگه و یه یارویی که از کله‌اش موج زده بیرون و یکی که از این خوشگل سفید نوشته دارها بود. می‌گه طاقت نداره تا آخرش وایسته و می‌خواد الان بهم برسونه کادوی تولدم رو...
یه سفیدِ مقوایی با کاموای آبی دورش و نوشته‌ی خورشید میاد جلوی چشمم. با دیالوگِ برترِ امیرخانی: مومن در هیچ چارچوبی نمی‌گنجد.
برمی‌گردونم. اون طرفش برام نوشته که یکی عین خودمه که تو کادو کردن هیچ استعدادی نداره. ولی دروغ میگه چون استعدادش عالیه...
باز می‌کنم.
هرکسی یه‌کم من رو بشناسه، می‌فهمه من جنونِ امیرخانی دارم. 
باز می‌کنم.
ناصر ارمنی، رضا امیرخانی با همون فونت همیشگی. بهم می‌گه بزن صفحه اولش...
للحق... سرکار خانم...
 امضای امیرخانی توی کتابمه. با همون خودنویس سبزه. می‌خوام گریه کنم، از شوق؟ :)


سوسن یه کیسه می‌ذاره جلوم : تولدت مبارک. بعدا توی وَن که نشستم موقعِ برگشت، روی کیسه رو هم می‌خونم... 
"ثروتی چون عقل و فقری چون جهل نیست" "جامعه وقتی فرزانگی و سعادت می‌یابد که خواندن کار روزانه‌اش باشد" " چون عقل کامل گردد، سخن گم کردد"
یه کاغذ کادو، از اونا که نمیدونم بغلشون کنم از شدت علاقه، یا ماچشون کنم، یا اصا بچسبونم به دیوار یادگاری حتی با یه کاموازی زرشکی دورش. با پاپیون. 
: راحت باز می‌شه حنا.
:بعدش بلد نیستم دوباره پاپیون بزنم خو.
یه جعبه توشه... از اون بیلبیلک قشنگا که همیشه دوستشون داشتم. 
می‌چرخونم... صدا می‌پیچه دمِ گوشم... صدا... صدا...
سوسن بهم صدا هدیه داد. صدا که برای من جزء دلنشین‌ترین اتفاقاتِ زندگیه. صدا که براش بارها نوشتم...


یکی قرمز و یکی آبی و یکی صورتی، نشستیم کنار هم. شاید هرکدوم یه‌جور بودیم و یه رنگ داشتیم و یه‌فکر تو سرمون بود...
ولی کنارِ هم، پر از لبخند بودیم. 


+ یه قاصدک برداشتیم، سه ساعت صدا ضبط کن، آرزو کن واسه بلاگر جماعت، فوت کن. تهش ببین قاصدک نبوده. مررررگ


بهشون گفتم خیلی خُلین. خیلی دیوونه‌این.
هرطوری حساب می‌کنم، کسی که دوستی با من رو ادامه می‌ده خیلی دیوونه است. من اصلا رفیقِ جالبی نیستم، اصلا دوستِ خفنی نیستم. هیچ اتفاق هیجان‌انگیزی توی ارتباط با من نمی‌افته.
هرطوری حساب می‌کنم کسی که پا می‌شه میاد بهم کادو می‌ده... درحالی که نمی‌دونه چرا هیچ‌وقت جایی به جز مترو نمی‌ریم، چرا هیچ‌وقت بیشتر از یه ساعت و نیم کنارِ هم نیستیم، دیوونه است. نیست؟
من اصلا آدمِ جالبی نیستم. اگه یکی عین خودم رو ببینم، فکر نکنم برم سمتش... 
ولی امروز برام فوق العاده بود. سوسن گفت اصلا نمی‌شه از صورتش فهمید خوشحاله یا نه. خورشید تاکید کرد...
امروز خوشحال بودم. یه خوشحالِ بغضی، یه خوشحالِ احمق، که نمی‌دونه کدوم کارِ خوبش توی زندگی، باعث شده دوست‌هاش شما باشین.
:)

خیلی‌ها هستن، تو همین فضای مجازی که هنوز نتونستم ببینمشون. به خاطر فاصله. لعنت به فاصله
که مهم‌ترین ندیده، برام فاطمه است، جوجوی من... که بعضی وقتا می‌خوام بچلونمش توی بغلم از شدت علاقه. بعضی وقتا میخوام سرمو بکوبم به دیوار که نمی‌دونه چه‌قدر برام ارزشمنده. فاطمه... که خیلی اذیتش کردم. سرِ همین خنگ بودنم تو رفاقت، سرِ همین دوست نبودنم. ولی... 
همیشه می‌دونه که دوستش دارم و بلد نبودنم ناشی از عدم علاقه نیست. نه؟

امروز، خوشحال بودم. هرچند ترسون. هرچند بغضی. 
امروز خیلی خوشحال بودم...
آدم وقتی می‌فهمه، دوستش دارن، خوشحاله دیگه. نه؟ هم خوشحاله... هم... هم... می‌ترسه. 

  • نظرات [ ۱۸ ]

.

حالا قطعا خودتون دیدید. ولی کلا درباره انتخابات...
بخونید 
ببینید


  • نظرات [ ۴ ]
Designed By Erfan Powered by Bayan