تراکم اندیشه‌ها

گفت ای عاشق دیرینه‌‌ی من، خوابت هست؟

یکی از حماقت‌های دلنشین اینه که درست وقتی تصمیم گرفتید فیلم دیدن رو کم‌تر کنید، ببینید 500 مگ حجم اضافی دارید و برید قسمتِ اولِ یه سریال رو باهاش دانلود کنید!
و بعد جونتون بالا بیاد تا سری بعد که بسته بخرید و باقی قسمت‌های سریال مذکور رو ببینید.
می‌دونی، یه وقت‌هایی آدم دلش می‌خواد اشتباه کنه. دلش می‌خواد یه کاری رو انجام بده. 
بعد می‌شینه خودش رو گول می‌زنه... می‌شینه برای خودش دلیل می‌تراشه. می‌شینه خودش رو قانع کنه. چی بود اسمش؟ نفسِ مُسَوَّله.
راست می‌گفت کتابِ اندیشه. خیلی وقت‌ها آدم ایمان داره، اما دلش نمی‌خواد عمل کنه. 
بدبختی از این بزرگ‌تر؟
آی دخترک...
یه‌وقت‌هایی بشین ایمانت رو هم بزن. ببین اون زیر لجن نبسته باشه. 

عنوان، غزلی از حضرتِ حافظ: بخونیم
درباره نفس مسوله بیشتر بخونیم: کلیک

  • نظرات [ ۱۱ ]

معنیِ کور شدن را گره‌ها می‌فهمند

سخت بالا بروی، ساده بیایی پایین
قصه‌ی تلخِ مرا، سرسره‌ها می‌فهمند


کاظمِ بهمنی جان.

  • نظرات [ ۶ ]

معنای دنیا چیه به جز من و تو؟

می‌دونی، هرروز یه اتفاقی می‌افته که به خودم می‌گم از این غمگین‌تر وجود نداره. از این رنج‌آورتر تو دنیا نیست.
دیروز بود؟ گفتم چیزی ترسناک‌تر از موبایلِ سایلنتی که گم شده باشه، هست؟
یا اینکه چیزی وحشتناک‌تر از مردمی که بلد نیستن بخندن؟ یا چیزی هست که بیشتر از شنیدنِ حرفِ آدم‌های دو رو؟
یا چیزی بدتر از دانشگاه‌هایی که آدم رو از عشقشون زده می‌کنن؟
چیزی هست که بتونه قلبم رو درد بیاره، بیشتر از دیدنِ تمسخرِ آدما، وقتی از عشق براشون صحبت می‌کنی؟
چیزی تلخ‌تر از چشم‌های خیس از اشکِ مامان؟
چیزی...
می‌دونی، همیشه یه چیزی هست که حالت رو بد کنه. همیشه یه چیزی هست که غصه‌دارت کنه. 
همیشه یه نفر هست که می‌تونه تمامِ خوشی‌هات رو آروم آروم، از تنت بکشه بیرون. عینِ جادوگرِ بدجنسِ شهرِ اُز، وقتی می‌خواست نیروی مهربونی رو از وجودِ گلیندا بیرون بکشه و بکشتش. بکشتش... بکشتش...
اگه یه روزی اجازه دادی کسی خوشی‌هات رو ازت بگیره، اگه اجازه دادی کسی لبخندت رو بدزده، اگه اجازه دادی کسی تو رو از عاشقی محروم کنه، از جنون بیزار کنه، از دیوانگی کردن پشیمون کنه... خودت رو در اختیارش قرار دادی تا به سادگی تو رو بکشه.
اگه، اجازه بدی، کسی تو رو بکشه، تو خودتو کشتی! تو قاتلِ خودتی...
یعنی یادت رفته، وَلَا تَقْتُلُوا أَنفُسَکُمْ ۚ إِنَّ اللَّـهَ کَانَ بِکُمْ رَحِیمًا*
می‌فهمی؟ وقتی اجازه می‌دی کسی تو رو بکشه، خیلی آسون تو رو بکشه، مثلِ اینه که خودت خودت رو بکشی.
وقتی خودت، خودت رو بکشی... مثلِ این می‌مونه که حرفِ خدا رو زمین بندازی... مثلِ این می‌مونه که رحمِ خدا رو زیرِ سوال ببری...
وقتی رحمِ خدا رو زیرِ سوال ببری... وقتی رحمِ خدا رو زیرِ سوال ببری...
نکن... لبخند بزن. کی می‌گه دنیا ترسناکه؟ دنیا ترسناکه، چون ما لبخند زدن رو فراموش کردیم. چون ما، یادمون رفته که ان الله کان بکم رحیما...
*سوره‌ِی مبارکه‌یِ نساء| آیه 29| اون تَه.


+ پستِ قبلی اومدم برگردم به دورانی که محاوره نمی‌نوشتم پست‌های وبلاگ رو. دیدم نچ نمی‌شه. من اینجا باید مثلِ خودِ مغزم حرف بزنم..تراکمِ اندیشه‌های مغزم رو پرت کنم روی صفحه.


چندهزار بار شد که نمی‌دونستم می‌خوام چی بنویسم و یهو هزار خط شد؟

  • نظرات [ ۱۲ ]

ما که فقط چای و شوکولات می‌زنیم تو اون یک‌ساعت.

مطهره از آن دخترهاییست که برای ساعتِ نهار، همیشه با خودش یک کیسه پر از لقمه‌ی کتلت و کوکوسبزی و کوکوسیب‌زمینی و الویه می‌آورد.
آن‌روز که همه داشتند بابتِ این حجمِ عظیم که با خودش می‌آورد بهش می‌خندیدند، یک‌هو از زیر زبانش در رفت: بی‌شعورها، برای اینه که اگه یه وقت یکی دیگه هم گشنه‌اش بود...
بعد حرفش را با لقمه‌ی شامی قورت داد و هم‌گام با بقیه به این‌که چرا، باوجود این سیلِ عظیم که به معده‌اش جاری می‌کند چاق نمی‌شود، خندید. 
آدم‌ها هرچه بیشتر دلیلِ مهربانانه و دوستانه داشته باشند، ساکت‌تر و در خود تنیده‌تر هستند و درنهایت کم‌تر به‌چشم می‌آیند و آدم‌های پرهیاهوتر، همیشه حق‌شان را می‌خورند. چون بیشتر عربده کشیده‌اند و بیشتر دیده‌شده‌اند.


+ به نظر شما اصلا ارتباطی هم بینِ کلمه کلیدی که برای این پست نوشتم و کلِ متن، وجود داشت؟ 


+ از روزی که اینجا نوشتم خواب نمی‌بینم، تِپ تِپ کابوس و رویا به خواب‌هایم حمله‌ور شده‌اند. حتی اگر برای ده‌دقیقه در اتوبوس چشم‌هایم را ببندم.

+ عنوان: ما با چای زنده‌ایم، شما چه‌طور؟

  • نظرات [ ۱۳ ]

حدِ تعادل چی می‌شه پس؟

باید برم این اصل رو به اصولِ روانشناسی اضافه کنم، که اگر کسی فاقدِ یک ویژگی باشه و سعی کنه اون رو به‌دست بیاره، از حدِ نرمالش بیشتر و قوی‌تر عمل می‌کنه. گاهی ممکنه حتی وسواس‌گونه بشه.

مثل من که به شلختگی معروف بودم، الان کم مونده روزی دوبار شال‌هام رو بردارم، از نو تا بزنم و بذارم سرجاش. روزی سه‌بار پتو رو منظم کنم. هر کتابی رو برمی‌دارم دقیقا ببرم بذارم سرِ جاش_حتی اگر بدونم ده دقیقه بعد دوباره باید برم بیارمش_ موهام رو دوبار در روز باز کنم، شونه بزنم، دوباره ببندم.

مثل من که اگر آخرِ فیلم و سریالی رو نمی‌دونستم، نمی‌تونستم ببینمش و حتماً باید به طورِ کامل در جریان قرار می‌گرفتم که چه اتفاقاتی می‌افته و بعد می‌رفتم سراغش و حالا اگر کسی دهنش رو باز کنه که جریانِ داستانی رو لو بده، ممکنه حتی اشکم در بیاد که چرا گفتی و دیگه نمی‌تونم ببینمش!

مثلِ من که جوش زدن و سیاهیِ زیرِ چشم و کج بودنِ ناخن برام هیچ اهمیتی نداشت اما حالا هر یه جوش که روی صورتم می‌شینه، می‌شه یه معضل توی زندگیم و هرروز صورتم رو ماساژ می‌دم که خستگی تو صورتم نشینه و دیروز که معلمِ سابقم رو دیدم و فکر کرد دارم از دانشگاه فارغ‌التحصیل می‌شم، تا امروز حرص خوردم که یعنی انقدر بالاتر از سنم نشون می‌دم؟

و خیلی مثال‌های دیگه که حوصله ندارم بنویسمشون. چرا آدمی‌زاد اینجوریه؟ این مسخره‌بازی‌ها چیه آخه؟ 


  • نظرات [ ۹ ]

زِ بی‌خشمی و بی‌کینی، به غفرانِ خدا مانی

داشتمِ کتابِ سقای آب و ادب|سیدمهدی شجاعی رو می‌خوندم. این بخش... مکالمه‌ای میونِ پیامبرِ مهر و خداونده. طولانیه اما بخونید. باشه؟

-در درستی و راستیِ کلامِ پروردگارم تردید نیست. _صدق الله العلیّ العظیم_ اما آنچه اسبابِ شگفتی است، گرایشِ بشر به سمتِ نادرستی است. بشری که ذات و فطرتش، مبتنی بر پذیرشِ راستی است.
مگر برتریِ صراطِ مستقیم بر بیراهه‌ها و پرتگاه‌ها، نامعلوم است؟!
مگر رُجحانِ زیبایی بر زشتی پوشیده است؟!
مگر صداقت از دروغ، امانت از خیانت... مگر خوبی از بدی بهتر نیست؟!

-سوالِ به‌جا و حسرت‌باری است.
کارِ شیطان این است که اغوا کند و همکاریِ شیطان و نَفس همین که بدی را بهتر از خوبی جلوه دهند و حق و باطل را به هم بیالایند و باطل را به لباسِ حق بیارایند.
اما از آن حسرت‌بارتر، فریب و اغوای بندگانی است که تو با مشقّت و شفقّت هرچه تمام‌تر، به راهِ راست هدایت‌شان کرده‌ای.

-چگونه چنین چیزی ممکن است؟! کسی که طعمِ آبِ زلال را چشیده باشد، چگونه ممکن است که سر از سراب درآورد و دل را به منجلاب بسپارد؟!

-همه‌ی همّ شیطان همین است که رهیافتگان را به گمراهی کشاند. _ لَاَقعُدَنَّ لَهُم صِراطَکَ المستقیم_ و همه هنرِ مومنان، همین که در صراطِ مستقیم، استقامت بورزند و عنانِ ایمانِ خود به دستِ شیطان نسپارند.

-و در این مصافِ نابرابر که یک‌سو نفسِ امّاره است و شیطانِ اغواگر و سویِ دیگر، مومنِ در معرضِ خطر، پیروزی از آنِ کیست؟!

-اغلبِ اوقات، آنقدر که شیطان بر سوگندِ خویش پای می‌فشرد، مومن بر ایمان خویش، استقامت نمی‌ورزد.

-مولایم! پروردگارم! سرورم! محبوبم! ولی نعمتم! 
من به هر طریقی که رسیدنی است، به هر بهایی که پرداختنی است، از هر مسیری که میسور شدنی است، با هر اعتباری که نزدِ تو گرو گذاشتنی است، با هر هدیه‌ای که در آستانت فدیه کردنی است، رهاییِِ دوستانت را از دستِ دشمنِ قسم‌خورده‌ات می‌خواهم.
تو را به هرچه برایت عزیز است سوگن می‌دهم که بر این بندگانِ لغزنده، بر این بندگانِ گریزنده و بر این بندگانِ رَوَنده و بازآینده، آغوشِ مهر بگشایی و پرده‌ی عفو و مغفرتت را بر خطاهایشان بگستری.

-عزیزتر از تو کیست حبیبم؟ عزیزتر از تو نیست حیبم!
هر که از این امت، در آغوشِ مهرِ تو پناه گرفت و تو را واسطه طلب مغفرت قرار داد، شفاعتت را بی‌درنگ می‌پذیرم و از هر ستم که بر خویش کرده باشد می‌گذرم. 

-ولی امتِ من که محدود و منحصر به زمانِ زندگی‌ام در جهانِ فانی نیستند، من نگرانِ همه امّتم هستم، همه‌ی آنان که پس از من به‌ دنیا می‌آیند و از دنیا می‌روند و مرا بالمعاینه درنمی‌یابند که وساطت و شفاعتمم را طلب کنند.

_حبیبم! محبوبم! پیامبرِ مهربانی‌ام!
این جایگاه و منزلت، این مقامِ شفاعت، برای تمامی آحاد امّتت از آنِ تو باد تا قیامِ قیامت و حشر و نشر عباد!
از هم‌اکنون تا ولادتت و از ولادت تا بعثتت و از بعثت تا رحلتت و از رحل تا بعثتِ مجددت_قیامت_ هرکه از امتت، در هرکجای عالم، سرِ ارادت بر آستانت بساید و کوله‌بار گناه و معصیت بر درگاه استغفارت بگذارد، درهای بخششم را به رویش باز می‌گذارم و از هر ستم که بر خویش کرده، در می‌گذرم. به شرطِ آن که حیاتِ تو را به زندگانیِ مادی‌ات، محدود نپندارد و حضور و ارتزاق خودت و اوصیائت را بر سفره‌خانه جاودانه‌ام، مستمر بشمارد و یقین کند که اگر تو از منظرِ او نهانی، او در نگاهِ تو پیداست، کلامش را می‌شنوی، سلامش را پاسخ می‌دهی و ذائقه ذهن و دلش را بر لذتِ نجوای با خودت می‌گشایی.
راضی شدی رسولِ مهر و عطوفتم؟

آخه چه‌طوری می‌شه دوست نداشت این رسول و این خدا رو...
فکر کن نشستن دورِ هم هی می‌گن خب هرکی این کارو کرد رو هم ببخشیم. هرکی اون کارو کرد رو هم ببخشیم.
هی بهونه جور می‌کنن همه رو ببخشن...
چطور می‌شه دوستشون نداشت؟
تولدِ حضرت رسول، پساپس مبارک :)

من مینویسم تولد، شما نباید هیچی بگین؟ :|

+ عنوان 


پریردز، ساعتِ هفت صبح، تصویر زمینه کلاسِ 207.... البته 205 قشنگ‌تره. اما می‌ترسیدم یادم بره تا شنبه. اون لحظه تو کلاس فقط من بودم و صندلی‌ها.
کتابِ مذکور هم همین سقای آب و ادب هست. که اگر تونستین زوم کنید اون صفحه رو هم بخونید. خیلی خوبه...

  • نظرات [ ۴ ]

من به نیتِ دوجمله پست نوشتن می‌آم، پنجاه‌خط می‌شه. چه وضعشه؟ :|

بالاخره رسید اون فصلی که من می‌تونم با آسایش و بدونِ بدوبیراه‌ شنیدن و بدونِ مصیبت کشیدن، شیشه‌ی همه‌ی پنجره‌های همه‌ی ماشین‌های عالم رو باز کنم و جریان زندگی رو توی این مستطیل، مربع، متوازی‌الضلاع و هرشکلِ مسخره‌ای که هرروز داره آلودگی زایمان می‌کنه و آدم رو هم از موهبتِ پیاده‌روی و دوچرخه‌سواری محروم، ایجاد کنم.

آخه شما تصور کن. داره برف می‌آد. تو اتوبوسی که حدودا 15 تا صندلی برای خانم‌ها و 15 تا صندلی برای آقایون داره، 68 نفر خانم و چهل نفر آقا سوار شدن. کلیه‌ها و کبدهای همه داره به هم پیوند می‌خوره؛ یک‌نفر علاقه‌ی بی‌نهایتی به سیر داشته و دیشب شام میرزاقاسمی داشتن؛ یک‌نفر با آرنج روی صورتته؛ واحدِ لگدکوب شدنِ شستِ پات 12 بر ثانیه است؛ بعد این‌ها حاضر نمی‌شن پنجره رو باز کنن چون سرده! :|

من هم معمولاً یک‌گوشه‌ای ایستادم و دست بر قلب گذاشته و سعی می‌کنم تعداد نفس‌هام رو مدیریت کنم که کم نیارم. ظرفیتِ تنفسیِ من خیلی پایینه و معمولا حتی در حالتِ عادی هم عینِ ماهی دهنم باز و بسته می‌شه. موقعِ غذاخوردن و حرف‌زدن هم نفس کم می‌آرم.

این معضل حتی وقتی با خانواده سوار ماشین خودمون می‌شیم هم هست. نمِ بارون می‌زنه؛ من تو دلم آشوب که کله رو ببرم بیرون یه چهارقطره بیفته رو صورتم _ترجیحا پلک_ دارم بال‌بال می‌زنم که نفسم بند اومد. تو ماشین هوا خفه است... و جواب می‌شنوم که: تو مطمئنی دیوانه نیستی؟ تو این سرما پنجره باز می‌کنن؟ :|

سرِ کلاس، بیرون هوا ابریه... ( یادم باشه از تصویرِ پشتِ پنجره کلاس عکس بذارم ببینید چه بهشتیه! هربار که می‌آم از زندگی متنفر بشم و فکر کنم چه‌قدر همه‌چی تاریک شده، یه نگاه از این پنجره به بیرون می‌اندازم و یادم می‌آد دنیا هنوز هم لبخندهای کوچولویی داره) بالای کوه مِه گرفته، کنارِ گنبدِ فیروزه‌ای مسجد، ابرهای خاکستری نشستن، برگِ درختانِ سبز در نظرِ هوشیار، هر ورقش دفتری‌ست معرفتِ کردگار... حتی سعدی_علیه الرحمه_ هم به حرف می‌آد. پنجره رو باز می‌کنم... یک‌جماعتی نفسِ عمیق می‎کشن و زل می‌زنن به این پس‌زمینه؛ که از اون گوشه ندا می‌آد: وای سرده پنجره رو چرا باز کردید! :|

جدا عرض می‌کنم، اگر آدمی هستید که زود سردتون می‌شه، با خودتون همیشه یه سویشتری، شالِ گرمی، چیزی... همراه داشته باشید.
اگر هوا سرد باشه، شما می‌تونید با پوشوندنِ خودتون، از سرما محفوظ بمونید؛ اما یک جماعتی هستن که نمی‌تونن همیشه با خودشون کپسول اکسیژن حمل کنن تا اگر هوا تنگ شد، از اونجا تنفس کنن. ما گناه داریم...


+ امروز شهادتِ امام موسی کاظم(علیه السلام) هست. فراموش کن اگر هرجایی شنیدی باب‌الحوائج... تو که قرار نیست فقط به خاطر خواسته‌های خودت علاقه‌مند به امام باشی. قراره؟
ما باید پایِ امام بمیریم... فراموش نکن. امام قرار نیست حاجت برآورده کن باشه. امام چوب جادویی نیست. امام، پیشرو و رهبره.
ما باید پای امام خون بدیم، جون بدیم.
امروز، به جای گریه کردن، بیایم یکم از امام موسی کاظم یاد بگیریم. درس یاد بگیریم. زندگی یاد بگیریم. پای آرمان جون دادن یاد بگیریم.
(شما رو به خدا سراغِ ویکی‌پدیا و سایت‌های به‌دردنخور هم نریم)
امام به کظمِ غیض شهره بودند. همین رو هم یاد بگیریم، دنیاست. انقدر آدم‌های عصبانی و هیولایی نباشیم.


  • نظرات [ ۱۴ ]

پس‌فردا ترامپ هم میاد سرِاغمون، رومون نمی‌شه درخواستش رو رد کنیم روابط از این تیره‌تر شه! :|

فن‌پیج می‌زنید خب بزنید! هرچند واقعاً درک نمی‌کنم به چه درد می‌خوره :| ولی چرا دقیقا به اسمِ خودِ طرف؟
الان شما تصور کن تو همین یک‌هفته‌ی اخیر، هادی حجازی فر به من ریکوئست داده. دیروز_پریروز بود، تام هنکس هم درخواست داد برای فالوکردن پیجم! :|
این یه‌طرف... چندوقت پیش اسم یه شهید دفاع مقدس رو هم تو لیستِ درخواست‌ها دیدم...
طوری رفتار نکنید، که اونقدر احمقانه به‌نظر بیاد، که بشه بهتون خندید. 


+ پست قبل رکورد طولِ کامنت‌ها رو تو این وبلاگ شکست! :دی


  • نظرات [ ۱۳ ]

می‌رم بگیرم بخوابم اصا. ما رو چه به این تحلیلا...

امروز مامان‌نونی اومده بودن خونه‌ی ما و طبقِ آشناییِ خودشون زدن شبکه سه. برنامه سمتِ خدا داشت پخش می‌شد.
مجریِ برنامه گفت که هفته‌ی قبل یه نظرسنجی داشتیم. سوال برنامه هم این بود که اگر کسی شبهه‌ای براش پیش بیاد؛ سوالی داشته باشه؛ بخواد به دینِ اسلام بپیونده و یا همچین مواردی، و به شما مراجعه کنه، شما چه‌طور سعی می‌کنید مسیر براش هموار بشه؟

کاری ندارم اکثرِ جواب مردم چی بود. اما اقلِ جواب‌ها مسجد بود. با ده درصد آراء.
یه‌لحظه فکر کردم چرا مساجد ما انقدر کم‌تحرکن؟ انقدر بی‌بخار؟

یه‌لحظه تو ذهنم زندگینامه‌ی خیلی از آدم‌های بزرگ _ از دیدِخودم_ رو مرور کردم. آدم‌های موثر و خوش‌ذوقی که تاثیرات مهمی روی کشور داشتن.
توی زندگینامه اکثرشون اومده که می‌رفتن مسجد. از بچگی که تو حیاطِ مسجد فوتبال بازی می‌کردن. تا بزرگسالی که جلساتِ پرشوری رو اونجا برگزار می‌کردن. هم آقایون و هم خانم‌ها. 

یادم اومد به دورانِ انقلاب، که خیلی از اتفاقاتِ مهم توی مسجدها رخ داد. یادم افتاد به زمانِ جنگ، که خیلی از خانم‌ها توی همین مساجد چه کمک‌ها که به رزمنده‌ها نکردن.
چرا انقدر مسجدها کم‌کار شدن؟ انقدر بی‌بخار؟ خیلی کارا می‌شه کرد. اصلا نه برای اسلام! 
نمی‌شه بچه‌ها دور هم جمع بشن و کیف بکنن؟ نمی‌شه نوجوون‌ها با اون‌همه سوالات عجیب و غریب اونجا دورهم جمع بشن و یه پیرِ مرادی بهشون جواب بده؟ نمی‌شه کارتن‌خواب‌ها شب رو اونجا بخوابن؟

 قرار نیست تو مسجد فقط نماز بخونیم. قرار نیست فقط گنبد و کاشی رو رنگ و لعاب ببخشیم. قرار نیست با پول توی ضریح انداختن حاجت بگیریم. قرار بوده توی این خونه دورِ هم جمع بشیم. خونواده بشیم. دست بدیم به دست هم، پشت به پشتِ هم، بریم یه گورستونی رو بکنیم آباد. قرار بوده آینده‌مون رو رقم بزنیم. 

نمی‌شه یه‌کاری بکنن، تو مسجد به آدم خوش بگذره؛ روحش شاداب بشه؛ بخنده. که نره یه‌جای دیگه دنبالِ شادابی؟
خیلی کارها می‌شه کرد. خیلی کارها می‌تونن بکنن خیلی از این آدم‌های مدعی.

حالا انقدر هیچ‌کاری نکنن، که آخرش به هیچ بریم! 
از ما گفتن. ما که چشم بستیم به همه‌اش. ولی نسلِ بعد رو بپایید.
نسلِ بعد؟ اصلا نسلِ بعدی وجود داره؟ پنجاه سال دیگه... تو ایران کسی زنده هست به جز ما پیرپاتالا که یحتمل خیلی‌هامون هم تو گور خوابیدیم؟
چی می‌شه که فراموش می‌کنیم فانی بودنِ دنیا رو؟ چی می‌شه که فراموش می‌کنیم وظایفِ انسانی‌مون رو؟


  • نظرات [ ۱۱ ]

مثلا وقتی اونو روشن می‌کنی دزده می‌ترسه و در نمی‌‌ره؟

چه‌قدر از صدای آژیرِ لعنتی متنفرم. همه‌اش یا یه‌جایی آتیش گرفته، یا یکی در خطرِ مرگه، یا یکی یه غلطی کرده که نباید می‌کرده.
تو خیابون راه می‌ری... یهو صدای جیغِ ماشینِ آتش‌نشانی بلند می‌شه؛ هول برت می‌داره، صلوات می‌فرستی؛ دعا می‌کنی همه سلامت باشن.
سوارِ اتوبوسی... یهو صدا و نورِ ماشین پلیس به چشم و گوشت می‌خوره. استرس می‌گیری... نگاه می‌کنی نکنه آمبولانس هم پشت سرش باشه. نکنه شخصی به شخصی آسیب زده باشه. 
تو خونه نشستی با خیالِ راحت... یهو صدای آژیرِ آمبولانس و آتش‌نشانی با هم مخلوط می‌شه و قلبت می‌سوزه.
بعد فکر می‌کنی جدیدا سوزشِ قلبت زیاد شده. تپش قلبت شدید شده. قفسه سینه‌ات خیلی سنگین شده. نفست خیلی زودتر از حالت عادی بند میاد. بد نیست بری دکتر... بعد نگاه می‌کنی همه‌ی شعله‌های گاز خاموش باشن. درِ خونه قفل باشه. حتی به دوربینِ جلوی گوشیت برچسب می‌چسبونی. 
کاش به جای این آژیرا یه صدای دیگه‌ای انتخاب کنن. یه‌چیزی که به مردم بگه نگران نباشید... ما مراقبیم.
کاش اقلا یکی باشه اینجور مواقع بیاد دستاشو بذاره رو گوشت، بگه نگران نباش. من مراقبم. بعد دوتا تسبیح تربت برداره بیاره، بگه بیا دعا کنیم همه‌اش به‌خیر بگذره.


  • نظرات [ ۹ ]
Designed By Erfan Powered by Bayan