تراکم اندیشه‌ها

قلم‌نگاری‌های ذهنِ من

و عشق، تنها عشق، تو را به گرمی یک سیب می کند مانوس!

گفتم : شده حس کنی مُردی؟ حس می کنم مُردم!
حقیقتا در وجودم انگار تمام رود ها راکد شده و گندیده اند. اینکه ناگهان به این پوچی احمقانه برسی، زجرآور نیست؟
می نویسم و از نوشته هام راضی نیستم...متن خوانی می کنم و از صدام راضی نیستم...حرف می زنم و از مکالماتم راضی نیستم...
این که بزرگترین و وحشی ترین منتقدِ خودم شده ام، شاید اتفاق چندان بدی هم به حساب نیاید؛ که من هر چه با خودم مهربان تر تا کنم، بیشتر سوار خودم می شوم!
هر انسانی احتمالا روزی لجن خواهد گرفت! بدا به حال کسی که دیگری در کنارش نیست تا دلداری اش دهد و از صافی ردش کند.
به قول استاد...ما روزی معشوق را دیدیم...قلبمان جان گرفت از دیدارش...
حالا در این جهان، هی نیازمندیم...چنگ می زنیم به پول، چنگ می زنیم به قدرت، چنگ می زنیم به انسان و دوباره و دوباره، درست در شاد ترین لحظه، درست در لحظه ی وصال به آرزوی عمیق قلبیمان، ناگهان غم به دلمان چنگ می زند و می رسیم به همان مرگی که در خط اول نوشتم!
از نِیِستان چون مرا ببریده اند...از نفیرم مرد و زن نالیده اند!
و کاش آدم پیدا کند این معشوقِ ابدی را...
کمی نیاز به عاشق شدن در خودم حس می کنم. عشقی که تمام نشود، منتهی نداشته باشد، دلیل نخواهد...
گفت مرحله ی آخر سلوک، فَناست! فنا فی الله و بقا بالله...
کمی، دلم فنا شدن می خواهد :)
+ کاش عشق، دوباره به زندگی هامان باز می گشت. عشقِ بدلی نه؛ عشقِ او...

بگذریم...

چند بار آمدم برای محرم بنویسم و نشد؟
چند بار با بغض ده خط..بیست خط نوشتم و نشد؟
نشد آقاجان...نشد!
+ کلمه ی روشنفکر، روزی برایم خیلی بزرگ بود و تلاش می کردم شبیهش باشم!
تلاش می کردم روشنفکر باشم و از دیدِ من روشنفکر یعنی آدمی که با منطق همه چیز را حل می کند و دیدِ باز و آگاهی نسبت به همه چیز دارد...
تا اینکه دیدم روشنفکر بودن یعنی سیگار کاپتان بلک کشیدن و کنارِ سگ جماعت خوابیدن و تمامِ اعتقاداتِ هر آدمی که با تو مخالف باشد را کوبیدن و شعر های سپید گفتن و کافه گردی...
و همانجا تصمیم گرفتم در تاریکیِ خودم بپوسم!!
+ما ده روز عذاداری نمی کنیم که ده روز گریه کنیم. اگر در این ده روز چیزی بهمان اضافه نشده، درسِ جدیدی از عاشورا نیاموخته ایم، برگِ شانسِ طلایی رنگی که به دستمان داده شده بوده را سوخت کردیم..سوخت.
+اللهم العن العصابه الّتی جاهَدَتَ الحسین...و شایعت، و بایعت، و تابعت علی قتله...اللّهم العنهم جمیعا...
خیلی ترسناک نیست این یک خط؟ :)
مثلا فکر کن تو اصلا قصدِ کشتنِ امامت را نداشتی...فقط برای این که یزید دهنت را گل نگیرد، همراهِ لشکرِ عمر سعد به جنگ رفتی...فقط رفتی، نه تیر زدی، نه شمشیر، نه غنیمت گرفتی، نه چادر از سرِ زنان کشیدی...فقط رفتی! و بعد یک عمر، جماعتی عظیم، هر سال، بعضی ها هر روز، تو را لعنت خواهند کرد که فقط مشایعت کردی یزیدیان را!
++ همین الان، نکند از آنهایی باشیم که وَ تابعت؟
+عکس نوشته ای دیدم..نمی دانم چقدر صحت داشت. نوشته بود به معادلِ امروزی، یزید به هر اهلِ خواصِ کوفه که به جنگ با امام می رفت، 13 میلیارد و 230 میلیون تومان طلا می داده!
مثلا فکر کن زنت می خواهد طلاق بگیرد و سه هزار تا سکه مهریه اش را اجرا گذاشته...
فکر کن بچه ات روی تخت بیمارستان افتاده و پول شیمی درمانی اش را نداری...
فکر کن خانه نداری و کارتن خوابی...
بعد بهت بگویند برو جنگ تا 13 میلیارد نصیبت شود..
ترسناک نیست؟ واقعا...ترسناک نیست؟ این تصمیم..اصلا همین که نمی توانی با قاطعیت بگویی، نه! فقط حسین...خودش یعنی عقبی...همین که مابینِ دو راهی می مانی یعنی عقبی...!
+ امسال، روضه ی مسلم بیشتر از همه دلم را برد...خب هر سال برای آدم به نام یک نفر رقم می خورد و من امسال چقدر با غربتِ مسلم جان دادم!
بروی شهری که برای امامت بیعت بگیری، بگیرندت، سرت را ببرند، از بالای برج بیندازندت پایین...
بعد لحظه ی آخر..نفس های آخر...نگویی آخ مردم!
بگویی آخ حسینم..نکند نامه ی من به دستت رسیده باشد؟ نکند فکر کنی این مردم واقعا منتظر تویند؟ 
نیا آقای من..نیا که این مردم...!
قبل از محرم هی با خودم زمزمه می کردم...این خبر را برسانید به کنعانی ها، بوی پیراهنِ خونینِ کسی می آید!
وقتی روضه ی مسلم را گوش می دادم...به خدا حق دادم که اخرین چراغش را ، حجتش را نفرستد...حسین، تجربه ی کمی نبود...
حقمان نیست که بی امام بمانیم؟ مگر چه کم داریم از کوفیان...
بگذریـم...
یا علی مدد :) 

جمعه ام آرزوست..

بعضی اوقات آدم خسته س....

بعضی اوقات آدم خیلی خسته س...

بعضی اوقات آدم خیلی خیلی خسته س...

کاش اقلا وقتی درگیر مورد سوم می شدیم، هفته یه چرخی می زد، یه تکونی به خودش می داد و فردای اون روز سراسر خستگی،  جمعه می شد. 

مجنون باید بود...

من از صبح بافت قهوه ای که روز های برف و بوران موقعِ رفتن به مدرسه می پوشیدم را تنم کردم با یک پاپوش پشمی.
یا هوا به اندازه ی آن روز ها سرد شده، یا طاقتِ من کم، یا دیوانگی ام کمی تقلیل یافته.
آنقدر دیوانه بودم که تا برف می بارید، سرم ناخودآگاه کج می شد به پنجره ی بالای سرم و نیمه ی آخرِ زنگ را یک سره با نگاهِ خیره به آسمان سپری می کردم. تا وقتی که سدیدی -معلم شیمی- بلند بگوید : حواستون نیستا!
و من برگردم به سمتش و تا دوباره وارد مبحث جدیدی می شد به آسمان زل بزنم و حرصش بدهم. ناخودآگاه بود...
حتی این که تا زنگ تفریح می خورد، پنجره را چهارطاق باز می کردم و لبِ طاقچه اش می نشستم و بی خیالِ فحش هایی که بقیه بابتِ سرما به من می دادند، دستم را بالا می آوردم تا بینیِ مفلوکِ یخ زده ام را پوشش باشد.
خب دیوانه بودم...آنقدر دیوانه که وقتی سر زنگ زیست، گلِ یکی از بچه ها از دستش افتاد و گلبرگش پاره شد، بغض کنم.
آنقدر که باقیِ زنگ را شعر بنویسم :
"گلبرگم افتاد، آن دم که رفتی
عطر خوشت ماند، بینِ دو دستم
با تو تمامم، غرقِ تپش بود
وقتی نبودی، من هم شکستم
"
من دیوانه بودم...آنقدر که دبیرِ ادبیات تا وارد کلاس می شد، زل می زد به جفت چشمِ من و می گفت : یکی بخونه!
و این یعنی شروع کن حنانه...
و این استارت بود برای خواندنِ من...دیوانه وار و از عمقِ جان خواندنِ من. 
و ناگهان وسطِ خواندنِ یک شعر مکثم طولانی می شد و هیچ کس احتمالا نمی فهمید دارم با آن بیت که چشمم رویش قفل شده زندگی می کنم.
انگار دوزِ دیوانگی ام کم شده...باید روی خودم کار کنم. نه؟
لعنتی...
فرض کن دانشجوی ادبیات شده باشی...نصفِ درس هایت شعر باشد، خودت هم منتظرِ یک پخ باشی برای نوشتن، باران هم ببارد، مثلا محرم هم باشد، مثلا دلت هم پر از غم باشد، بعد نتوانی بنشینی لبِ طاقچه و پنجره را چهارطاق بازی کنی و از دیدنِ ابری که با ها گفتنت درست می شود کیفور باشی و از دیدنِ خورشیدی که جان می کند از زیر ابر ها فرار کند بخندی؟
+ من یک دانشجوی دانشگاه آزادم...در رشته ی ادبیات. تقریبا برای کنکور با زیرِ صفر درصد آمادگی رفتم. 
اما همینجا، همین امروز، همین لحظه، به خودم و به جهان قول می دهم، تا آخرین ترم، همینقدر دیوانه بمانم.

+جنون، لازمه ی یک زندگیِ خارق العاده ست!


الکی :/

حرف زیاد دارم...کلمه ها چرا نیستن؟ درهم می نویسم :|
+ ولی وجدانا به هر شِر و وری نگین شعر. بیچاره شعر خجالت می کشه. همچین گونه هاش گل میفته و اناری می شه...همچین چارقد می کشه رو صورتش. آدم دلش کباب می شه.
+ نمی فهمم پاییز چی کار می کنه با من؛ ولی وقتی پاییز میاد انگار کن که من عاشق ترین آدمِ جهانم... البته زمستونم همچین خاصیتی داره :دی
ینی مثلا شما فکر کن هی تو گوشت زمزمه کنن،
" من و همین یه عکست، به هم علاقه داریم، که سالیانِ ساله، به دردِ هم دچاریم "
یا مثلا هی داد بزنه :
" تو خش خشِ برگای پاییزی، راه رفتنت شبیهِ بارونه،ترانه مو دستِ تو می نویسه،آهنگمو رقصِ تو می سازه "
یا هی بشکن بزنه و بخونه :
" مردی پیاده آمده تا روستای تو، شعری شکفته روی لبانش برای تو، آورده لهجه های پر از دودِ شهر را، آرام شست و شو بدهد در صدای تو "
یا مثلا هی ورق بزنی، هی شعر بخونی...هی سیر نشی و عطشت بیشتر شه و هی بازم بخونی و هی بازم بخونی و هی بازم بخونی...
+ چرا هر کی دانشجوی ترمِ اولی می بینه یه لبخندِ عجیبی رو لبش می شینه؟ گودزیلاییم مگه؟ :/ 
+ می رقصد زندگی، در جامِ چشمِ تو...سرزد صبحِ امید، از شامِ چشم تو 
+ نمی دونم دلیلِ آفتِ دهن چیه. ولی هر چی که هست، بر پدرش صلوات :/ 
+ لبخند، عجب هدیه ی خوبی بود که خدا بهمون داد :)

شاد باشین.
یا علی


سالِ بی حاجی!

" امسال حاجی نداریم 
زندگی هم جریان دارد.
امسال چه خوب گذشت ،نه تجاوزی ، نه بی احترامی ،نه بی حرمتی ،نه ارز چند میلیاردی از کشور خارج شد ،نه گوسفندان بی زبان برای دور ریختن ذبح؛
نه تاجران عرب هجوم ایرانیان را در مال ها دیدند و نه آسمانی به زمین آمد. شیطان هم با اینکه سنگش نزدیم به مانند همان شیطان سنگ خورده کینه دارد...
و تا حالا هم هیچ گلایه ای از طرف خدا دیده نشده که چرا ایرانی ها به خونه ام نیامدن
سال بی حاجی مبارک "

امروز این متن را برایم فرستادند و من، فقط چند دقیقه خیره به مانیتور بودم که درک کنم این جملات را !
امسال حاجی نداشتیم اما باز هم آمارِ بالای سفر به ترکیه داشتیم و این خنده دار نیست؟
درست در زمانی که ترکیه آماجِ حملاتِ تروریستی بود ما عکس از ایرانی ها داشتیم در ترکیه که " من و انفجار، همین الان یهویی! "
و این دردناک است که ترکیه یک روزی عکس از یک خر منتشر کرده بود و روی آن خر نام ایران نوشته شده بود.
و این دردناک است که آمارِ بالای تجاوز به ایرانی ها، قاچاقِ دخترانِ ایرانی، فلاکتِ ایرانی ها در آن کشور و زندگیِ دردناک خیلی ها را همه مان می شنویم. می دانید سالی چقدر پول از کشور خارج می شود و می رود به همان ترکیه ی زیبا و آمالِ آرزو ها و رویای خیلی ها؟
و باز هم به ترکیه می رویم و امسال به حج نرفتیم.
نه، من نمی گویم امسال باید می رفتیم که آنقدر چشمم ترسیده بود که اگر بلیطِ مجانیِ طواف خانه ی خدا را هم می گرفتم نمی رفتم شاید.
تمامِ حرف من این است که این خداوند نیست که به حجِ ما نیاز دارد؛ این ماییم که به آن نیاز داریم.
فارغ از عرفان و آرامش و سبکیِ دل و هر چیز دیگر، این یک نمادِ عظیم است.
دارم با خودم فکر می کنم هر سال، تمامِ جهان از دیدنِ آن جمعیتِ بزرگ از مسلمانانِ یک رنگِ متحدِ مستقلِ قدرتمند، چه وحشتی می کرده!
آنقدر می ترسیده که با بمب و موشک به خانه ی مردمِ ساده ی غیر نظامی حمله می کرده.
و ما به این ترس نیاز داریم وقتی خیلی ها از چند صد سال پیش قصد کردند کشورِ ما را و ملتِ ما را و دینِ ما را از ریشه بزنند.
این نماد، این طواف، به خاطرِ خدا نیست که اگر نرویم خدا از دستمان دلخور شود!
به خاطرِ خودمان و تنها به خاطرِ خودمان می رویم.
پس امسال که خانه ی خدا خیلی خلوت بود...من بیشتر از همیشه می ترسم.
بیشتر از همیشه از آنهایی که هر روز زیرزیرکی و مابینِ معاهده ها چشم غره و زیرآبی برایمان می روند می ترسم.
من همیشه از پاپس کشیدن واهمه داشته ام...
چقدر داریم پا پس می کشیم این روز ها.
خدا که به ما احتیاج ندارد؛ اما..

:)

غَدیر، یک کلمه نیست!

صبح که از خواب بیدار شدم و تلویزیون را روشن کردم، چند تا گل روی صفحه دیدم و صدای مولودی و دست و فلان همزمان با شکفتنِ گل ها پخش می شد.
زدم کانالِ بعدی و مجری داشت از اینکه امروزِ روزِ شادیست و دست بزنید و غدیر روزِ بزرگیست و فلان می گفت و چند تا شوخیِ بی نمک هم با مهمانِ برنامه اش کرد :/
زدم کانالِ بعدی و همین برنامه را از آن شبکه هم داشتند پخش می کردند. زدم کانالِ بعدی و مستندی داشت پخش می شد در مورد سوء تغذیه و نمی دانم چه و چه که با توجه به نویز های تصویر مستند احتمالا ساخته 1990 به قبل بود.
زدم کانالِ بعدی و یک انیمیشنِ لوسِ بی نمکِ بی کیفیت پخش می شد. 
فقط توانستم نیم ساعت روی یک کانال مکث کنم و مسابقاتِ فرمولِ یک را ببینم و بعد تلویزیون را خاموش کنم و بر پدرِ این همه تنوع و جذابیت صلوات ختم کنم :/
مضحک است! واقعا مضحک...
دوست داشتم مثل آن قدیم تر ها، آن آقای مجری سیبیلو می رفت میانِ مردم و می پرسید، غدیر یعنی چه؟
و بعد می دیدیم سه چهار نفر می گویند روزِ امام علی، دو سه نفر می گویند، پیامبر حضرت علی را به عنوان جانشین انتخاب کرد، یکی دو نفر با لبخندِ تا بناگوش همینطور خیره به دوربین می شوند...
یک مشت کلیشه و جمله ی تکراری به خوردمان داده اند و ما هم همان ها را تحویلِ نسلِ بعد می دهیم و یادمان نیست که غدیر، یک کلمه نیست. غدیر یک جریانِ عظیمِ فکریست. 
غدیر یادآورِ ولایت است؛ یادآورِ حمایت از امامِ عصر و زمان؛ یادآورِ سلسه ی امامت.
غدیر را اگر هر سال جشن می گیریم برای شربت های گوشه ی خیابان و حرف های غیر قابلِ فهمِ چند نفر ریش بلند نیست!
غدیر را پاس می داریم که یادمان بماند، اگر حرف های نبی را فراموش کنیم، اگر امامت را دستِ کم بگیریم، اگر پشتِ ولی را خالی کنیم،
پهلوی فاطمه ی زهرا، می شکند و گونه اش یاسی می شود...
جسدِ حسن (ع) تیر می خورد و بد اهانتی به آن می شود...
حسین (ع) را...
سجاد (ع) را...
محمدِ بن علی (ع) را...
غدیر، یک کلمه نیست. آگاه باشیم!
پ ن : دوست دارم، شدیدا دوست دارم از این آقایان مجری که با شعف شعر می خوانند بخواهم، 12 امام را فقط نام ببرند و ببینم چند تایشان لااقل اسمِ ائمه را بلدند!
پ ن 2 : کاش روز های میلاد و شهادت، ایامِ فاطمیه و عاشورا، شعور به جانِ و عقلِ من ریخته می شد در این تلویزیون. به خدا من درکِ عاشورا پیدا نمی کنم اگر آرمِ شبکه ی شما سیاه باشد!
پ ن 3. ببخشید زیاد حرف زدم :)

چرخش !

اینکه تغییر کرده باشی اصلا عیبی ندارد!
اینکه رفتارت، حرکاتت، علایقت بعد از چند سال ندیدن، 360 درجه عوض شده باشند اصلا مهم نیست.
اما لااقل انتظار نداشته باش من همان آدمی باشم که آن سال ها می شناختی.
پ ن : آدم ها همیشه عوض می شن و این بخشی از طبیعتِ انسانه. انتظار نداشته باشیم -_-
پ ن 2: موقعی که خونه ی الانِ ما رو داشتن می ساختن، مادرم به معمار گفت یه اتاقم برای حنانه بزنین. ( اون موقع سه ماهه بودم ) 
معمارِ گرانقدر گفتن نه این نوزاده اتاق نمی خواد. کلا تو ذهنشون نمی گنجید این نوزاد یه روزی ممکنه 161 سانت قد داشته باشه :/
الان من موندم و در به دری و هر وسیله ام یه گوشه و اتهامِ شلختگی :(


قربونِ کبوترای حرمت :)

بــسم رب
+ آقا رضا، تولدت مبارک :)
من از آن آدم های با معرفتی نیستم که هر کاری تو خواسته باشی انجام بدهم. من از آن کبوتر های سفیدِ خوش پرواز نیستم.
من آدمِ خوش حسابی نیستم آقا رضا...
من حتی ادای محبِ تو بودن را هم درست در نمی آورم. 
فقط می نشینم و از عشقِ تو دم می زنم و هی وقتی حرمت را نشان می دهند، اشک توی چشمم جمع می شود و دستم روی قلبم مشت می شود که آخ، آن روز که کنارِ پنجره فولاد ایستاده بودم و مداح روضه ی امام حسین می خواند و من دو قطره اشک ریختم، چقدر حالم خوب بود. چقدر حالم همان چند دقیقه خوب بود!
من، از آن ها نیستم که درست حسابی قربان صدقه رفتن بلد باشند آقا جان...
اما، پشتِ کسی ایستاده ام که کبوترِ جَلدِ توست!
پشتِ کسی که سال ها پیش، برای تو خواند...قربونِ کبوترای حرمت امام رضا..
سال ها پیش هم، زمین طاقت نیاورد او را نگه دارد از بس بزرگ بود و فرستادش پیشِ خودت...
غلامعلی..غلامِ علی...غلامِ حسین...
همانی که برایش خواندند...این رفیقم، غلامعلی...نوحه خونه...روضه خونه..
من می خواهم پشتِ او بایستم...
می خواهم از او بخواهم که به تو بگوید که پیشِ خدا ضمانتِ ما را بکنی که بسمان است...زندگی بدونِ مهدیِ شما بسمان است...
آقا رضا جانم...عیدیِ تو، به وسعتِ کرامتِ توست...نه؟
آقا رضای کریمِ ماهِ عشقِ ضامنِ من...عیدی :)

+ببخشید اگه اونقدر شاد نبود که به حال و هوای ولادتِِ امام رضای بزرگوار باشه...ولی خب، آدم باید فرصتو بقاپه...مگه چند روز در سال تولد امام رضاست که هر چی می خوایم ازش بخوایم با پررویی تمام؟ :دی
+ اگه...اگه دلتون خواست این رو دانلود کنید. یه فایل صوتی از مداحیِ شهید غلامعلیِ رجبی برای امام حسین که توی این پست حرفشون بود. 
شهیدی که شاعرِ " قربونِ کبوترای حرمت، امام رضا" بودن :)
دانلود فایل

من مادرت بودم!

من در رویاهای مخملیِ خودم، همیشه تو را می دیدم!
نمی فهمیدم چرا، اما خیلی وقت ها بودی. هر جا که می خواستم بروم دستت را می کشیدم و با خودم می بردمت.
بی خیالِ اینکه در چندمین طبقه ی آسمان به خواب می روی، هر شب برایت لالایی می خواندم و قصه تعریف می کردم و گیس هایت را می بافتم که گره نخورد.
وقتی توت فرنگی می خوردم، نگاه می کردم ببینم کجایی که برایت کله اش را بکنم و بدهم به دستت که کلِ لباست را صورتی کنی.
وقتی کارتون نگاه می کردم، خیلی از اتفاقاتی را که فکر می کردم درکِ آن برای ذهنِ کوچولویت هنوز سخت است توضیح می دادم و تو با چشم های درشت و صورتِ منگ زل می زدی بهم.
عینِ کبوتری که به جوجه اش پرواز کردن را قدم به قدم می آموزد، به تو یاد دادم که چطور بال بگشایی برای رویا ها و خیالاتت ؛ که چطور می توانی جهان را با فکر و اندیشه های بزرگت تغییر بدهی.
تو برای من همه ی آن چیزی بودی که می خواستم خودم باشم!
طفلِ نوپایی که داشتم آرام آرام می ساختمش. داشتم مادری می کردم برای تو...
برای تویی که خیلی کوچک بودی. هنوز کلِ هیکلت به اندازه ی بلندای یک دست من بود. برای تویی که هنوز جهان را منگ نگاه می کردی. تویی که هنوز همه ی چیز های گرد را توپ می دانستی و همه ی چیز های قهوه ای را شکلات.
برای تویی که نبودی و نیستی!
شاید خدا، مادری کردن را در جانِ همه ی دختر ها می گذاشت و بعد آنها را به زمین می فرستاد. 
من مادرت بودم...بی آن که فرزندم باشی و بی آن که تو را به دنیا آورده باشم.
من تو را می ساختم. دختری با رویا های بلند، با افکارِ بیکران، با آینده ای درخشان و دست هایی قدرتمند.
دختری که بلد بود کسی باشد که جهان بعد از رفتنش ماتم ببارد!
تو، شاید خودم بودی..
همان کودکی که درونِ من جا خوش کرده و هیچ وقت اجازه ی بچگی کردن به او را ندادم.
تو بخشی از من بودی...کودکِ نازپرورده ی من بودی...
تو، خودِ من بودی!


Designed By Erfan Powered by Bayan