تراکم اندیشه‌ها

قلــم نگاری های ذهــنِِ من

روزِ هندوانه ای :)

همیشه برای این که ذهنم را سر و سامان بخشم باید وبلاگ می نوشتم :)
حالا انگار باز هم دارم جواب می گیرم...
از وقتی وبلاگ زدم حال و هوایم آرام تر شده..دوباره لبخند به لبم نشسته...
همشهری جوان می خوانم، پرونده ی حاج احمد...حاج احمدی که هر چه ازش می خوانم و می بینم سیر نمی شوم!
حاج احمدی که نیست اما هست...
وقتی عکسش را نگاه می کنی، انگار با آن دو چشم زل می زند به صورتت تا خودت بفهمی که این همه نشستن بی نتیجه ست...
خودت درک کنی که باید بلند شوی، بند پوتین ببندی و لباس رزم به تن کنی و اسلحه روی شانه بیندازی و بروی به جنگی که این روز ها دارد کشته و زخمی بسیار روی زمین می گذارد..
حاج احمد در غبار ایستاده..از بس که نمی شناسیمش!
حاج احمد متوسلیان را باید خواند..باید ذره ذره به عمق جان فرستاد..
حاج احمد از آن هاییست که نبودنشان، دارد ضربه های مهلکی به جهان می زند..
+ سینمای آقای دهنمکی رو دوست ندارم...اما یه جمله ای یه روزی توی یه برنامه ای گفت که خیلی به دلم نشست و باورش دارم..
" خیلیا اومدن که سینما رو انقلابی کنن، خودشون سینمایی شدن!"
ایستاده در غبار، از اوناست که توی سینما انقلاب کرد...مثل بادیگارد :)

++ اساسا هندونه رو نباید با چاقو و چنگال خورد..باید یه برششو برداری..همچنان که کل هیکلتو خیس می کنه به زور بچپونیش تو دهن...زندگی یعنی این :دی

آغـــازِ مسیر

به نام آنکه اندیشه را خلق نمود و به ما قدرت بخشید...
قدرتِ تفکر، قدرتِ تخیل، قدرت تعقل، قدرتِ سازندگی...
به نام آنکه راه را به ما نمایاند...
به نام آنکه هدایتگرانی را یک به یک، کامل کننده ی یکدیگر فرستاد...
به نام آنکه نمایندگانی را بعد از هدایتگرانش باقی گذاشت تا راه از بیراهه جدا شود...
به نام آنکه در همه حال، شهیدانی را برای روشن شدن مسیر باقی گذاشت...
شهیدانی که گواه می دهند...حقانیت را، عشق را، محبت را، صلح را!
بسم الله الرحمن الرحیم...
این، آغاز ترین بخشِ یک داستان است، که از ذهن من سرچشمه گرفته اما حقیقت های بسیاری درونش نهفته.
بنا شد داستانی بنویسم که جا مانده از پرواز بخوانمش...
که داستانِ پرستو هایی باشد که ماندند...
می گویند، امام سجادی داشتیم که روزِ عاشورا بیمار شدند و به جنگ نرسیدند...
از کوچِ پرستو ها جا ماندند اما داستانِ کوچ را روایت کردند تا بماند و بماند و بماند...
در خاکی که من زیست می کنم، پرستو هایی هستند که آنقدر مشتاق بودند و آنقدر زیاد، که کوچشان هشت سال طول کشید...
اما...
تعداد زیادی از پرستو ها هنوز هستند...
بعضی هایشان بال و پر زخمی دارند...بعضی هایشان سینه ی سوخته دارند...بعضی هایشان پوستِ چروکیده دارند...بعضی هایشان روحِ آتش گرفته دارند...بعضی هم هنوز، سالمند...
این پرستو ها، روایتگرِ هشت سالند...
بعضی خوب روایت می کنند و بعضی...
بعضی نور می بخشند و بعضی...
بعضی خدایی اند و بعضی...
بعضی حسینی اند و بعضی...
جا مانده از پرواز، روایتیست آزاد از پرستو های جامانده...
کلبه ایست، برای یادآوری یاد و خاطر این پرستو ها...
دیر پا به قصه می گذارند اما، هرگز نمی روند...وقتی پرستویی به دلت پا گذاشت، هرگز نمی رود!
قلم می زنم به اسمِ آقایی که امروز به شهادت رسیدند...
به اسم آقا علی بن الحسین...
یا الله...

جا مانده از پرواز

بــسم رب

به دریا می زنم شاید به سوی ساحلی دیگر 
  مگر آسان نماید مشکلم را مشکلی دیگر
من از روزی که دل بستم به چشمان تومی دیدم 
که چشمان تومی افتنددنبال دلی دیگر
به هرکس دل ببندم بعد از این خود نیز میدانم  
به جزاندوه دل کندن نداردحاصلی دیگر
من از آغاز در خاکم نَمی از عشق می بینم   
 مرا می ساختند ای کاش،از آب و گلی دیگر
طوافم لحظه دیدارِ چشمانِ تو باطل شد
من اما همچنان درفکر دور باطلی دیگر
به دنبال کسی جامانده از پرواز می گردم   
مگر بیدار سازد غافلی را،غافلی دیگر


فاضــل نظـری

Designed By Erfan Powered by Bayan