تراکم اندیشه‌ها

الکی نویس...

+ صبح داشتم لباس می‌پوشیدم و در واقع با سرعتی غیر قابل توصیف داشتم می‌پوشیدم چون دیر از خواب بیدار شده بودم که یکی از دکمه های پالتوم کنده شد :/ و خب واقعا نمی‌ارزید به خاطرِ یه دکمه خودمو از گرم ترین پوششم محروم کنم. روسریمو با یه گیره جوری بستم که جای خالی دکمه به چشم نیاد.
رسیدم پایینِ پله ها دمِ در و لحظه ای که پوست صورتم از سرما کنده شد یادم اومد شال گردن یادم رفته و واقعا شما کافیه یه بار از پله های خونه ی ما بالا یا پایین برید که متوجه شید هوای منفیِ هشت درجه هم قابل تحمله وقتی شال گردن تو طبقه ی چهارمه.
باز پیش رفتم و توی ایستگاه اتوبوس دومین دکمه ی پالتوم هم کنده شد و خب واقعا می ارزید که به خاطر دو تا دکمه یه پالتو یا مانتوی دیگه بپوشم ولی خب نه امکانِ تعویضِ پالتو بود و نه حتی خودِ پالتو! پس گیره ی روسری و روسریمو یه جوری کشیدم که این یکی هم به چشم نیاد، ولی خب واقعا داشت به چشم می اومد حتی با وجودِ این که چادر سرم بود.
نتیجه اخلاقی : موقع خرید مانتو-پالتو حواستون باشه دکمه هاش از این زپرتی ها نباشه که هفته ای دو بار مجبور شید سه چهار تاشو بدوزید. موقع انتخاب خونه هم حواستون باشه طبقه های پایین تر خیلی خفن ترن.


+تو اتوبوس یکی داشت با تلفن، با حانیه حرف می زد. (نه اینکه من فضول باشم؛ خیلی همه ساکت بودن و گوینده عربده جو) بعد گفت که حانیه برو پایین خونه ی ما (احتمالا حانیه خواهرش بوده و خونه ی ما خونه ی گوینده و همسرشون) سوییچو بگیر ماشینو بردار بیا شرکت. فقط حواست باشه با دنده دو بیشتر نیای ها...ناراحت نشو ها. خب درک کن دیگه...رانندگی اولش سخته. ( مکث ) یعنی چی نمیام؟ بابا کارامون عقبه، نیای پروژه می‌خوابه...
و خب جدا از این که دیالوگشون خیلی فیلم طوری بود و البته نون تافتون هایی که دست گوینده بود هم، فکر کردم بابای من یا واقعا دست از مال دنیا شسته، یا بازم واقعا دست از مال دنیا شسته که اجازه می‌ده من با دنده ی سه و حتی چهار رانندگی کنم. اونم وقتی که هر چی سرعتم می‌ره بالاتر هیجان زده تر می شم و واقعا یه لحظه فکر می کنم تو پیست رالی ام و هیچ کس کنارم نیست و واقعا بعید نیست مثل اون بار که سه تا گربه رو دیدم و جای ترمز، گاز دادم و خدا رو شکر خودِ گربه ها فرار کردن، یه آدمو ببینم و گاز بدم و هول کنه و فرار نکنه و الفاتحه مع الصلوات :|


+ تو کلاس هامون یه چیزی هست که نمی‌دونم قراره تهویه باشه یا وسیله ی گرمایشی، ولی ما بهش می‌گیم کولر :| و همیشه هم بالای سر منه و خب من هم سینوزیت دارم هم میگرن و تو سرما هم سردرد می‌گیرم و تو گرما هم و خلاصه تف به این زندگی...


+ تاریخ بیهقی که می‌خونم، هی ذهنم گریز می‌زنه به حال...یه جورِ جالبی همه چیز در حالِ تکراره انگار... :)


+ معلمِ دورانِ راهنمایی ام رو دیدم... گفت کلاس سومی. نه ؟ تو دلم گفتم خدانکنه دیگه دانش آموز باشم. واقعا دوران خسته کننده ای بود و واقعا دلم نمی خواد تکرار بشه و واقعا اَه بهش.. :)
حالا جدا از اینکه معلمِ باحالی بود، نوه ی خاله ی مادرم هم هست ایشون...و خب تو حادثه ی منا هم برادرش شهید شد...
و من یه عادتی دارم که بلد نیستم بگم خدابیامرزه، خدا رحمتش کنه، خداصبرتون بده، خدا زیادش کنه، به پای هم پیر شین و هرگونه جمله ی دعاییِ دیگه... کلا بلد نیستم. خیلی زشته؟ 
واقعا اون غمی که تو چهره و چشم و صورتم هست کافی نیست؟ آیا پند نمی‌گیرند؟ :(
خونه ام...دارم تایپ می کنم چرت و پرتای مغزمو و خوشحالم و آروم...
امروز روزِ لذت بخش و لبخندی بود. الهی شکر :)))

  • نظرات [ ۲ ]

حاج کاظم منم، حاج کاظم تویی...

-آژانس شیشه ای رو دیدی حنا؟

+آره. 

-آخرین بار کی بود؟
+تازگی..کانال عوض می‌کردم که دیدم نیم ساعتش مونده...دوباره دیدم و مُردَم باهاش... بادیگاردم دیدم.

-بگیرش و تند تند ببینش حنا...زیاد ببینش...حاج کاظم منم، حاج کاظم تویی...ببین که بدونی گاهی باید تا اونجا که حاج کاظم رفت، پیش بری. 
+قول می‌دم.

-بادیگاردم دیدی؟

+آره...

-نه...هنوز خیلی مونده که به حاج حیدر برسیم.

 

..............................................................

 

 

یه پیام فوروارد کرد درباره ی چیزی که اعتقادِ منه؛ باور و اندیشه ی منه. 

 البته نخونده بود کامل. قصدی نداشت. قاطیِ چند تا مطلبِ دیگه فرستاده بود. ولی من دیدم.

دلِ من، چشمِ من حساسه روی یه سری کلمه ها و یه سری آدما. یه متنِ بی انصاف داشت. یه قضاوتِ بی انصاف. یه...قلبم پاره شد انگار...بغض کردم...

 

گفتم دیگه نفرستین حرفایی رو که ممکنه بهشون باور داشته باشین و باور های یکی دیگه رو لگدکوب می‌کنه.
گفت: ببخشید؛ قصد نداشتم.

گفتم: می دونم. ولی کسی که نوشتتش قصد داشته.

گفت: بی خیال...

گفتم: کاش می‌شد...کاش. این باور ها تمامِ منن...تمامِ چیزی که حاضرم بابتش بمیرم. تمامِ دلم می‌تپه برای اینا...بغض می‌کنم بابت مهجور موندن اینا...داد می‌زنم بابت ساکت موندن اینا...می‌جنگم بابتِ زنده موندنِ اینا...من نمی‌تونم اونجوری که تو می‌گی، حرص نخورم و بی خیالش بش.

گفت: آدم اگه تصمیم بگیره می‌شه..

گفتم: این بخشی از وجودمه. اصلا کلِ وجودمه بی انصاف! اعتقادات من، خط قرمز های من، دلبرهای من، تمامِ منن...عشقِ منن...اگه بخوام بی‌خیالشون بشم باید خودمو بکشم...برم بمیرم؟

 

چشمامو بستم. کاش چند سال...نه. چندین سال زودتر به دنیا اومده بودم.

کاش تو دوره ی آدم های نامیرا زندگی می‌کردم. تو دوره ای که عشق، تمامِ این خاک رو پوشونده بود. 
تو دوره ی آدمایی که الان عِندَ رَبِّهِم یُرزَقون...

 

تنگ گشته این جهان از بس که غَم دارد دلم...

 

چقدر هوا کمه...خدا...کاش برف بیاد...برف شبیهِ منه...نمی‌دونم چرا...ولی برف شبیهِ منه :)

 

 

ببخشید اگه بی ربط و بی معنی بود پستم...من یه بچه کوچولوی دیوونه ام :)

  • نظرات [ ۶ ]

چیزتیغ تیغی، شکوفه نزد

یه روزی روزگاری، رادیو کاکتوس کوچولوی ما پا گرفت...

ساختیمش...شدیم یه جمع کاکتوسی...جمع آدمایی که تیغ داشتن و وسط بیابون بودن اما همه یه روز غنچه می‌زدن...

اون روزا، خیلیا ما رو گوش دادن... خیار درازه، موزم همینطور رو گوش دادن...سلام و شکوفه های اول برنامه ها رو گوش دادن...قصه هامونو گوش دادن...

قرار گذاشتیم برای نوه هامون از کاکتوس بگیم...

ولی...کاکتوسم تموم شد..شاید با یه دلخوری کوچولو..شاید چون همه دل نبسته بودن...

دل که نبندی، کارت تمومه...

دلتنگم برای کاکتوس...الان که با بغض دارم می‌نویسم...

دلتنگم...

ولی خب...کاش یاد بگیرم دل نبستنو...کاش یاد بگیرم همه چی تموم می‌شه...یاد بگیرم این دنیا ازلیه...

می‌گم...وقتی نوه دار شیم، هنوز کاکتوسو یادمون هست؟


پ ن : لعنت به لپ تاب خراب و تف به کیبرد گوشی...

پ ن تر: دچار، یعنی عاشق...و فکر کن که چه تنهاست اکر که ماهی کوچک، دچار دریای بیکران باشد :)


واقعا پی نوشت : گفت تا وقتی من زنده ام کاکتوس درون منه. کاکتوس تموم نمی‌شه..

باور کردم... آخه هنوزم صدای کاکتوسو تو دلم می‌شنوم...

آره بلبل...باور کن، چیز تیغ تیغی هنوز زنده س...

ای شطّ شیرین پر شوکت من


این حرف ها را رهبـر، در جمعِ تعدادی از شاعران گفته اند. وقتی داشتم می خواندم، گفتم چرا صحیفه ی سجادیه؟
چرا صحیفه ی سجاده، زیباترین لحظه های پُر عصمت و پر شکوهِ تنهایی و خلوتِ آقاست؟
بعد یادم به نگارنده اش می افتد. امام سجادی که آن روز ها، در اوج خفقان های بعد از عاشورا، در تنگنا، حرف از سیاست نمی زد...دعا می کرد!
و آنانکه اندیشمند بودند، از لابه لای آن دعا ها، می شنیدند انتقاد ها و مظلومیت ها و درد ها را...
حالا رهبـر گفت، در تنهایی به صحیفه پناه می برد...از این دست برندارید؛ از دعا رو برنگردانید..
مظلومیت و تنهایی و غربتی عجیب در این جملات دیدم :)
+ شاید این تفاسیر و این دیدگاه کاملا غلط باشه...این صرفا برداشتِ منه...
عکس کامل 

  • نظرات [ ۶ ]

و عشق، تنها عشق، تو را به گرمی یک سیب می کند مانوس!

گفتم : شده حس کنی مُردی؟ حس می کنم مُردم!
حقیقتا در وجودم انگار تمام رود ها راکد شده و گندیده اند. اینکه ناگهان به این پوچی احمقانه برسی، زجرآور نیست؟
می نویسم و از نوشته هام راضی نیستم...متن خوانی می کنم و از صدام راضی نیستم...حرف می زنم و از مکالماتم راضی نیستم...
این که بزرگترین و وحشی ترین منتقدِ خودم شده ام، شاید اتفاق چندان بدی هم به حساب نیاید؛ که من هر چه با خودم مهربان تر تا کنم، بیشتر سوار خودم می شوم!
هر انسانی احتمالا روزی لجن خواهد گرفت! بدا به حال کسی که دیگری در کنارش نیست تا دلداری اش دهد و از صافی ردش کند.
به قول استاد...ما روزی معشوق را دیدیم...قلبمان جان گرفت از دیدارش...
حالا در این جهان، هی نیازمندیم...چنگ می زنیم به پول، چنگ می زنیم به قدرت، چنگ می زنیم به انسان و دوباره و دوباره، درست در شاد ترین لحظه، درست در لحظه ی وصال به آرزوی عمیق قلبیمان، ناگهان غم به دلمان چنگ می زند و می رسیم به همان مرگی که در خط اول نوشتم!
از نِیِستان چون مرا ببریده اند...از نفیرم مرد و زن نالیده اند!
و کاش آدم پیدا کند این معشوقِ ابدی را...
کمی نیاز به عاشق شدن در خودم حس می کنم. عشقی که تمام نشود، منتهی نداشته باشد، دلیل نخواهد...
گفت مرحله ی آخر سلوک، فَناست! فنا فی الله و بقا بالله...
کمی، دلم فنا شدن می خواهد :)
+ کاش عشق، دوباره به زندگی هامان باز می گشت. عشقِ بدلی نه؛ عشقِ او...

  • نظرات [ ۶ ]

بگذریم...

چند بار آمدم برای محرم بنویسم و نشد؟
چند بار با بغض ده خط..بیست خط نوشتم و نشد؟
نشد آقاجان...نشد!
+ کلمه ی روشنفکر، روزی برایم خیلی بزرگ بود و تلاش می کردم شبیهش باشم!
تلاش می کردم روشنفکر باشم و از دیدِ من روشنفکر یعنی آدمی که با منطق همه چیز را حل می کند و دیدِ باز و آگاهی نسبت به همه چیز دارد...
تا اینکه دیدم روشنفکر بودن یعنی سیگار کاپتان بلک کشیدن و کنارِ سگ جماعت خوابیدن و تمامِ اعتقاداتِ هر آدمی که با تو مخالف باشد را کوبیدن و شعر های سپید گفتن و کافه گردی...
و همانجا تصمیم گرفتم در تاریکیِ خودم بپوسم!!
+ما ده روز عذاداری نمی کنیم که ده روز گریه کنیم. اگر در این ده روز چیزی بهمان اضافه نشده، درسِ جدیدی از عاشورا نیاموخته ایم، برگِ شانسِ طلایی رنگی که به دستمان داده شده بوده را سوخت کردیم..سوخت.
+اللهم العن العصابه الّتی جاهَدَتَ الحسین...و شایعت، و بایعت، و تابعت علی قتله...اللّهم العنهم جمیعا...
خیلی ترسناک نیست این یک خط؟ :)
مثلا فکر کن تو اصلا قصدِ کشتنِ امامت را نداشتی...فقط برای این که یزید دهنت را گل نگیرد، همراهِ لشکرِ عمر سعد به جنگ رفتی...فقط رفتی، نه تیر زدی، نه شمشیر، نه غنیمت گرفتی، نه چادر از سرِ زنان کشیدی...فقط رفتی! و بعد یک عمر، جماعتی عظیم، هر سال، بعضی ها هر روز، تو را لعنت خواهند کرد که فقط مشایعت کردی یزیدیان را!
++ همین الان، نکند از آنهایی باشیم که وَ تابعت؟
+عکس نوشته ای دیدم..نمی دانم چقدر صحت داشت. نوشته بود به معادلِ امروزی، یزید به هر اهلِ خواصِ کوفه که به جنگ با امام می رفت، 13 میلیارد و 230 میلیون تومان طلا می داده!
مثلا فکر کن زنت می خواهد طلاق بگیرد و سه هزار تا سکه مهریه اش را اجرا گذاشته...
فکر کن بچه ات روی تخت بیمارستان افتاده و پول شیمی درمانی اش را نداری...
فکر کن خانه نداری و کارتن خوابی...
بعد بهت بگویند برو جنگ تا 13 میلیارد نصیبت شود..
ترسناک نیست؟ واقعا...ترسناک نیست؟ این تصمیم..اصلا همین که نمی توانی با قاطعیت بگویی، نه! فقط حسین...خودش یعنی عقبی...همین که مابینِ دو راهی می مانی یعنی عقبی...!
+ امسال، روضه ی مسلم بیشتر از همه دلم را برد...خب هر سال برای آدم به نام یک نفر رقم می خورد و من امسال چقدر با غربتِ مسلم جان دادم!
بروی شهری که برای امامت بیعت بگیری، بگیرندت، سرت را ببرند، از بالای برج بیندازندت پایین...
بعد لحظه ی آخر..نفس های آخر...نگویی آخ مردم!
بگویی آخ حسینم..نکند نامه ی من به دستت رسیده باشد؟ نکند فکر کنی این مردم واقعا منتظر تویند؟ 
نیا آقای من..نیا که این مردم...!
قبل از محرم هی با خودم زمزمه می کردم...این خبر را برسانید به کنعانی ها، بوی پیراهنِ خونینِ کسی می آید!
وقتی روضه ی مسلم را گوش می دادم...به خدا حق دادم که اخرین چراغش را ، حجتش را نفرستد...حسین، تجربه ی کمی نبود...
حقمان نیست که بی امام بمانیم؟ مگر چه کم داریم از کوفیان...
بگذریـم...
یا علی مدد :) 

  • نظرات [ ۹ ]

جمعه ام آرزوست..

بعضی اوقات آدم خسته س....

بعضی اوقات آدم خیلی خسته س...

بعضی اوقات آدم خیلی خیلی خسته س...

کاش اقلا وقتی درگیر مورد سوم می شدیم، هفته یه چرخی می زد، یه تکونی به خودش می داد و فردای اون روز سراسر خستگی،  جمعه می شد. 

  • نظرات [ ۶ ]

مجنون باید بود...

من از صبح بافت قهوه ای که روز های برف و بوران موقعِ رفتن به مدرسه می پوشیدم را تنم کردم با یک پاپوش پشمی.
یا هوا به اندازه ی آن روز ها سرد شده، یا طاقتِ من کم، یا دیوانگی ام کمی تقلیل یافته.
آنقدر دیوانه بودم که تا برف می بارید، سرم ناخودآگاه کج می شد به پنجره ی بالای سرم و نیمه ی آخرِ زنگ را یک سره با نگاهِ خیره به آسمان سپری می کردم. تا وقتی که سدیدی -معلم شیمی- بلند بگوید : حواستون نیستا!
و من برگردم به سمتش و تا دوباره وارد مبحث جدیدی می شد به آسمان زل بزنم و حرصش بدهم. ناخودآگاه بود...
حتی این که تا زنگ تفریح می خورد، پنجره را چهارطاق باز می کردم و لبِ طاقچه اش می نشستم و بی خیالِ فحش هایی که بقیه بابتِ سرما به من می دادند، دستم را بالا می آوردم تا بینیِ مفلوکِ یخ زده ام را پوشش باشد.
خب دیوانه بودم...آنقدر دیوانه که وقتی سر زنگ زیست، گلِ یکی از بچه ها از دستش افتاد و گلبرگش پاره شد، بغض کنم.
آنقدر که باقیِ زنگ را شعر بنویسم :
"گلبرگم افتاد، آن دم که رفتی
عطر خوشت ماند، بینِ دو دستم
با تو تمامم، غرقِ تپش بود
وقتی نبودی، من هم شکستم
"
من دیوانه بودم...آنقدر که دبیرِ ادبیات تا وارد کلاس می شد، زل می زد به جفت چشمِ من و می گفت : یکی بخونه!
و این یعنی شروع کن حنانه...
و این استارت بود برای خواندنِ من...دیوانه وار و از عمقِ جان خواندنِ من. 
و ناگهان وسطِ خواندنِ یک شعر مکثم طولانی می شد و هیچ کس احتمالا نمی فهمید دارم با آن بیت که چشمم رویش قفل شده زندگی می کنم.
انگار دوزِ دیوانگی ام کم شده...باید روی خودم کار کنم. نه؟
لعنتی...
فرض کن دانشجوی ادبیات شده باشی...نصفِ درس هایت شعر باشد، خودت هم منتظرِ یک پخ باشی برای نوشتن، باران هم ببارد، مثلا محرم هم باشد، مثلا دلت هم پر از غم باشد، بعد نتوانی بنشینی لبِ طاقچه و پنجره را چهارطاق بازی کنی و از دیدنِ ابری که با ها گفتنت درست می شود کیفور باشی و از دیدنِ خورشیدی که جان می کند از زیر ابر ها فرار کند بخندی؟
+ من یک دانشجوی دانشگاه آزادم...در رشته ی ادبیات. تقریبا برای کنکور با زیرِ صفر درصد آمادگی رفتم. 
اما همینجا، همین امروز، همین لحظه، به خودم و به جهان قول می دهم، تا آخرین ترم، همینقدر دیوانه بمانم.

+جنون، لازمه ی یک زندگیِ خارق العاده ست!


  • نظرات [ ۵ ]

الکی :/

حرف زیاد دارم...کلمه ها چرا نیستن؟ درهم می نویسم :|
+ ولی وجدانا به هر شِر و وری نگین شعر. بیچاره شعر خجالت می کشه. همچین گونه هاش گل میفته و اناری می شه...همچین چارقد می کشه رو صورتش. آدم دلش کباب می شه.
+ نمی فهمم پاییز چی کار می کنه با من؛ ولی وقتی پاییز میاد انگار کن که من عاشق ترین آدمِ جهانم... البته زمستونم همچین خاصیتی داره :دی
ینی مثلا شما فکر کن هی تو گوشت زمزمه کنن،
" من و همین یه عکست، به هم علاقه داریم، که سالیانِ ساله، به دردِ هم دچاریم "
یا مثلا هی داد بزنه :
" تو خش خشِ برگای پاییزی، راه رفتنت شبیهِ بارونه،ترانه مو دستِ تو می نویسه،آهنگمو رقصِ تو می سازه "
یا هی بشکن بزنه و بخونه :
" مردی پیاده آمده تا روستای تو، شعری شکفته روی لبانش برای تو، آورده لهجه های پر از دودِ شهر را، آرام شست و شو بدهد در صدای تو "
یا مثلا هی ورق بزنی، هی شعر بخونی...هی سیر نشی و عطشت بیشتر شه و هی بازم بخونی و هی بازم بخونی و هی بازم بخونی...
+ چرا هر کی دانشجوی ترمِ اولی می بینه یه لبخندِ عجیبی رو لبش می شینه؟ گودزیلاییم مگه؟ :/ 
+ می رقصد زندگی، در جامِ چشمِ تو...سرزد صبحِ امید، از شامِ چشم تو 
+ نمی دونم دلیلِ آفتِ دهن چیه. ولی هر چی که هست، بر پدرش صلوات :/ 
+ لبخند، عجب هدیه ی خوبی بود که خدا بهمون داد :)

شاد باشین.
یا علی


  • نظرات [ ۷ ]

سالِ بی حاجی!

" امسال حاجی نداریم 
زندگی هم جریان دارد.
امسال چه خوب گذشت ،نه تجاوزی ، نه بی احترامی ،نه بی حرمتی ،نه ارز چند میلیاردی از کشور خارج شد ،نه گوسفندان بی زبان برای دور ریختن ذبح؛
نه تاجران عرب هجوم ایرانیان را در مال ها دیدند و نه آسمانی به زمین آمد. شیطان هم با اینکه سنگش نزدیم به مانند همان شیطان سنگ خورده کینه دارد...
و تا حالا هم هیچ گلایه ای از طرف خدا دیده نشده که چرا ایرانی ها به خونه ام نیامدن
سال بی حاجی مبارک "

امروز این متن را برایم فرستادند و من، فقط چند دقیقه خیره به مانیتور بودم که درک کنم این جملات را !
امسال حاجی نداشتیم اما باز هم آمارِ بالای سفر به ترکیه داشتیم و این خنده دار نیست؟
درست در زمانی که ترکیه آماجِ حملاتِ تروریستی بود ما عکس از ایرانی ها داشتیم در ترکیه که " من و انفجار، همین الان یهویی! "
و این دردناک است که ترکیه یک روزی عکس از یک خر منتشر کرده بود و روی آن خر نام ایران نوشته شده بود.
و این دردناک است که آمارِ بالای تجاوز به ایرانی ها، قاچاقِ دخترانِ ایرانی، فلاکتِ ایرانی ها در آن کشور و زندگیِ دردناک خیلی ها را همه مان می شنویم. می دانید سالی چقدر پول از کشور خارج می شود و می رود به همان ترکیه ی زیبا و آمالِ آرزو ها و رویای خیلی ها؟
و باز هم به ترکیه می رویم و امسال به حج نرفتیم.
نه، من نمی گویم امسال باید می رفتیم که آنقدر چشمم ترسیده بود که اگر بلیطِ مجانیِ طواف خانه ی خدا را هم می گرفتم نمی رفتم شاید.
تمامِ حرف من این است که این خداوند نیست که به حجِ ما نیاز دارد؛ این ماییم که به آن نیاز داریم.
فارغ از عرفان و آرامش و سبکیِ دل و هر چیز دیگر، این یک نمادِ عظیم است.
دارم با خودم فکر می کنم هر سال، تمامِ جهان از دیدنِ آن جمعیتِ بزرگ از مسلمانانِ یک رنگِ متحدِ مستقلِ قدرتمند، چه وحشتی می کرده!
آنقدر می ترسیده که با بمب و موشک به خانه ی مردمِ ساده ی غیر نظامی حمله می کرده.
و ما به این ترس نیاز داریم وقتی خیلی ها از چند صد سال پیش قصد کردند کشورِ ما را و ملتِ ما را و دینِ ما را از ریشه بزنند.
این نماد، این طواف، به خاطرِ خدا نیست که اگر نرویم خدا از دستمان دلخور شود!
به خاطرِ خودمان و تنها به خاطرِ خودمان می رویم.
پس امسال که خانه ی خدا خیلی خلوت بود...من بیشتر از همیشه می ترسم.
بیشتر از همیشه از آنهایی که هر روز زیرزیرکی و مابینِ معاهده ها چشم غره و زیرآبی برایمان می روند می ترسم.
من همیشه از پاپس کشیدن واهمه داشته ام...
چقدر داریم پا پس می کشیم این روز ها.
خدا که به ما احتیاج ندارد؛ اما..

:)

  • نظرات [ ۴ ]
Designed By Erfan Powered by Bayan