تراکم اندیشه‌ها

غَدیر، یک کلمه نیست!

صبح که از خواب بیدار شدم و تلویزیون را روشن کردم، چند تا گل روی صفحه دیدم و صدای مولودی و دست و فلان همزمان با شکفتنِ گل ها پخش می شد.
زدم کانالِ بعدی و مجری داشت از اینکه امروزِ روزِ شادیست و دست بزنید و غدیر روزِ بزرگیست و فلان می گفت و چند تا شوخیِ بی نمک هم با مهمانِ برنامه اش کرد :/
زدم کانالِ بعدی و همین برنامه را از آن شبکه هم داشتند پخش می کردند. زدم کانالِ بعدی و مستندی داشت پخش می شد در مورد سوء تغذیه و نمی دانم چه و چه که با توجه به نویز های تصویر مستند احتمالا ساخته 1990 به قبل بود.
زدم کانالِ بعدی و یک انیمیشنِ لوسِ بی نمکِ بی کیفیت پخش می شد. 
فقط توانستم نیم ساعت روی یک کانال مکث کنم و مسابقاتِ فرمولِ یک را ببینم و بعد تلویزیون را خاموش کنم و بر پدرِ این همه تنوع و جذابیت صلوات ختم کنم :/
مضحک است! واقعا مضحک...
دوست داشتم مثل آن قدیم تر ها، آن آقای مجری سیبیلو می رفت میانِ مردم و می پرسید، غدیر یعنی چه؟
و بعد می دیدیم سه چهار نفر می گویند روزِ امام علی، دو سه نفر می گویند، پیامبر حضرت علی را به عنوان جانشین انتخاب کرد، یکی دو نفر با لبخندِ تا بناگوش همینطور خیره به دوربین می شوند...
یک مشت کلیشه و جمله ی تکراری به خوردمان داده اند و ما هم همان ها را تحویلِ نسلِ بعد می دهیم و یادمان نیست که غدیر، یک کلمه نیست. غدیر یک جریانِ عظیمِ فکریست. 
غدیر یادآورِ ولایت است؛ یادآورِ حمایت از امامِ عصر و زمان؛ یادآورِ سلسه ی امامت.
غدیر را اگر هر سال جشن می گیریم برای شربت های گوشه ی خیابان و حرف های غیر قابلِ فهمِ چند نفر ریش بلند نیست!
غدیر را پاس می داریم که یادمان بماند، اگر حرف های نبی را فراموش کنیم، اگر امامت را دستِ کم بگیریم، اگر پشتِ ولی را خالی کنیم،
پهلوی فاطمه ی زهرا، می شکند و گونه اش یاسی می شود...
جسدِ حسن (ع) تیر می خورد و بد اهانتی به آن می شود...
حسین (ع) را...
سجاد (ع) را...
محمدِ بن علی (ع) را...
غدیر، یک کلمه نیست. آگاه باشیم!
پ ن : دوست دارم، شدیدا دوست دارم از این آقایان مجری که با شعف شعر می خوانند بخواهم، 12 امام را فقط نام ببرند و ببینم چند تایشان لااقل اسمِ ائمه را بلدند!
پ ن 2 : کاش روز های میلاد و شهادت، ایامِ فاطمیه و عاشورا، شعور به جانِ و عقلِ من ریخته می شد در این تلویزیون. به خدا من درکِ عاشورا پیدا نمی کنم اگر آرمِ شبکه ی شما سیاه باشد!
پ ن 3. ببخشید زیاد حرف زدم :)

  • نظرات [ ۶ ]

چرخش !

اینکه تغییر کرده باشی اصلا عیبی ندارد!
اینکه رفتارت، حرکاتت، علایقت بعد از چند سال ندیدن، 360 درجه عوض شده باشند اصلا مهم نیست.
اما لااقل انتظار نداشته باش من همان آدمی باشم که آن سال ها می شناختی.
پ ن : آدم ها همیشه عوض می شن و این بخشی از طبیعتِ انسانه. انتظار نداشته باشیم -_-
پ ن 2: موقعی که خونه ی الانِ ما رو داشتن می ساختن، مادرم به معمار گفت یه اتاقم برای حنانه بزنین. ( اون موقع سه ماهه بودم ) 
معمارِ گرانقدر گفتن نه این نوزاده اتاق نمی خواد. کلا تو ذهنشون نمی گنجید این نوزاد یه روزی ممکنه 161 سانت قد داشته باشه :/
الان من موندم و در به دری و هر وسیله ام یه گوشه و اتهامِ شلختگی :(


  • نظرات [ ۱ ]

قربونِ کبوترای حرمت :)

بــسم رب
+ آقا رضا، تولدت مبارک :)
من از آن آدم های با معرفتی نیستم که هر کاری تو خواسته باشی انجام بدهم. من از آن کبوتر های سفیدِ خوش پرواز نیستم.
من آدمِ خوش حسابی نیستم آقا رضا...
من حتی ادای محبِ تو بودن را هم درست در نمی آورم. 
فقط می نشینم و از عشقِ تو دم می زنم و هی وقتی حرمت را نشان می دهند، اشک توی چشمم جمع می شود و دستم روی قلبم مشت می شود که آخ، آن روز که کنارِ پنجره فولاد ایستاده بودم و مداح روضه ی امام حسین می خواند و من دو قطره اشک ریختم، چقدر حالم خوب بود. چقدر حالم همان چند دقیقه خوب بود!
من، از آن ها نیستم که درست حسابی قربان صدقه رفتن بلد باشند آقا جان...
اما، پشتِ کسی ایستاده ام که کبوترِ جَلدِ توست!
پشتِ کسی که سال ها پیش، برای تو خواند...قربونِ کبوترای حرمت امام رضا..
سال ها پیش هم، زمین طاقت نیاورد او را نگه دارد از بس بزرگ بود و فرستادش پیشِ خودت...
غلامعلی..غلامِ علی...غلامِ حسین...
همانی که برایش خواندند...این رفیقم، غلامعلی...نوحه خونه...روضه خونه..
من می خواهم پشتِ او بایستم...
می خواهم از او بخواهم که به تو بگوید که پیشِ خدا ضمانتِ ما را بکنی که بسمان است...زندگی بدونِ مهدیِ شما بسمان است...
آقا رضا جانم...عیدیِ تو، به وسعتِ کرامتِ توست...نه؟
آقا رضای کریمِ ماهِ عشقِ ضامنِ من...عیدی :)

+ببخشید اگه اونقدر شاد نبود که به حال و هوای ولادتِِ امام رضای بزرگوار باشه...ولی خب، آدم باید فرصتو بقاپه...مگه چند روز در سال تولد امام رضاست که هر چی می خوایم ازش بخوایم با پررویی تمام؟ :دی
+ اگه...اگه دلتون خواست این رو دانلود کنید. یه فایل صوتی از مداحیِ شهید غلامعلیِ رجبی برای امام حسین که توی این پست حرفشون بود. 
شهیدی که شاعرِ " قربونِ کبوترای حرمت، امام رضا" بودن :)
دانلود فایل

  • نظرات [ ۶ ]

من مادرت بودم!

من در رویاهای مخملیِ خودم، همیشه تو را می دیدم!
نمی فهمیدم چرا، اما خیلی وقت ها بودی. هر جا که می خواستم بروم دستت را می کشیدم و با خودم می بردمت.
بی خیالِ اینکه در چندمین طبقه ی آسمان به خواب می روی، هر شب برایت لالایی می خواندم و قصه تعریف می کردم و گیس هایت را می بافتم که گره نخورد.
وقتی توت فرنگی می خوردم، نگاه می کردم ببینم کجایی که برایت کله اش را بکنم و بدهم به دستت که کلِ لباست را صورتی کنی.
وقتی کارتون نگاه می کردم، خیلی از اتفاقاتی را که فکر می کردم درکِ آن برای ذهنِ کوچولویت هنوز سخت است توضیح می دادم و تو با چشم های درشت و صورتِ منگ زل می زدی بهم.
عینِ کبوتری که به جوجه اش پرواز کردن را قدم به قدم می آموزد، به تو یاد دادم که چطور بال بگشایی برای رویا ها و خیالاتت ؛ که چطور می توانی جهان را با فکر و اندیشه های بزرگت تغییر بدهی.
تو برای من همه ی آن چیزی بودی که می خواستم خودم باشم!
طفلِ نوپایی که داشتم آرام آرام می ساختمش. داشتم مادری می کردم برای تو...
برای تویی که خیلی کوچک بودی. هنوز کلِ هیکلت به اندازه ی بلندای یک دست من بود. برای تویی که هنوز جهان را منگ نگاه می کردی. تویی که هنوز همه ی چیز های گرد را توپ می دانستی و همه ی چیز های قهوه ای را شکلات.
برای تویی که نبودی و نیستی!
شاید خدا، مادری کردن را در جانِ همه ی دختر ها می گذاشت و بعد آنها را به زمین می فرستاد. 
من مادرت بودم...بی آن که فرزندم باشی و بی آن که تو را به دنیا آورده باشم.
من تو را می ساختم. دختری با رویا های بلند، با افکارِ بیکران، با آینده ای درخشان و دست هایی قدرتمند.
دختری که بلد بود کسی باشد که جهان بعد از رفتنش ماتم ببارد!
تو، شاید خودم بودی..
همان کودکی که درونِ من جا خوش کرده و هیچ وقت اجازه ی بچگی کردن به او را ندادم.
تو بخشی از من بودی...کودکِ نازپرورده ی من بودی...
تو، خودِ من بودی!


  • نظرات [ ۱۰ ]

گاماس گاماس!

چشم هایم را می بندم و می ایستم جلوی بادِ کولر. از گرمای هوا، مغزم هم داغ کرده انگار!
آدم جماعت، از وقتی که پا روی زمین گذاشت تمام قواعدِ این نسبتا کره را بر هم زد...
اول از همه که آمد حیوانات را کشت ( هر چند حیوانات هم چندان رفتارِ دوستانه ای نداشتند :)
بعد خیلی آمد متمدنانه تر رفتار کند، هی هر چه گل و گیاه بود از ریشه در آورد، جوری که دیگر آن گیاهانِ طفلک جرئت نکنند دوباره پا روی زمین بگذارند!
بعد ماشین را اختراع کرد و هوا را هم تاریک کرد. بعد دید دقیقا کدام عنصر حیات مانده که من دمار از روزگارش دراورده ام؟ 
رفت کلِ آشغال هایش را ریخت توی رود و دریا ها!
گامِ بعدی چه بود؟
دید هم نوعانش را هنوز جگرسوز نکرده...پس اخلاقش را روز به روز بهتر کرد و سلول های مغزی اطرافیان را با ترکش های خشم نشانه گرفت :|
بعد هم روز به روز خودش را بیشتر، از قالبِ آدمیت خارج کرد...خلق و خویش را که قبلا به یک دوستِ عزیز نزدیک کرده بود، رفت سراغ مابقیِ اعضای ظاهری..
بعضی وقت ها که به دور و برم نگاه می کنم..می ترسم! 
واقعا می ترسم...
از اینکه همه یادشان رفته یک روزی این جهان تمام می شود و جای دیگری هست که اینجا قرار بود توشه جمع کنیم برایش!
واقعا، آدم از کجا به کجا می رسد که تمامِ فکر و ذهنش می شود پول و لایک و آن چیزِ مورد داری که اگر اسمش را ببرم وبلاگم چیز می شود و مربوط به مسائلِ زیستیِ انسان هاست؟ :/
چرا آدم اینقدر تغییر می کند؟

+ خیلی هم جمله ی اولِ پست به باقی مطالب ربط داره. گفتم که مغزم داغ کرده : دی

پ ن : آقا کلا قرار بود از این پست به این نتیجه برسم که اونقدر مصرف بی رویه داشتیم آب و هوای کره ی زمین درهم برهم شده. ولی اونقدر در استفاده از کلماتِ الکی اسراف کردم که اصلِ موضوعو یادم رفت... 
گرمه آقاجان...گرمه!

  • نظرات [ ۱ ]

روزِ هندوانه ای :)

همیشه برای این که ذهنم را سر و سامان بخشم باید وبلاگ می نوشتم :)
حالا انگار باز هم دارم جواب می گیرم...
از وقتی وبلاگ زدم حال و هوایم آرام تر شده..دوباره لبخند به لبم نشسته...
همشهری جوان می خوانم، پرونده ی حاج احمد...حاج احمدی که هر چه ازش می خوانم و می بینم سیر نمی شوم!
حاج احمدی که نیست اما هست...
وقتی عکسش را نگاه می کنی، انگار با آن دو چشم زل می زند به صورتت تا خودت بفهمی که این همه نشستن بی نتیجه ست...
خودت درک کنی که باید بلند شوی، بند پوتین ببندی و لباس رزم به تن کنی و اسلحه روی شانه بیندازی و بروی به جنگی که این روز ها دارد کشته و زخمی بسیار روی زمین می گذارد..
حاج احمد در غبار ایستاده..از بس که نمی شناسیمش!
حاج احمد متوسلیان را باید خواند..باید ذره ذره به عمق جان فرستاد..
حاج احمد از آن هاییست که نبودنشان، دارد ضربه های مهلکی به جهان می زند..
+ سینمای آقای دهنمکی رو دوست ندارم...اما یه جمله ای یه روزی توی یه برنامه ای گفت که خیلی به دلم نشست و باورش دارم..
" خیلیا اومدن که سینما رو انقلابی کنن، خودشون سینمایی شدن!"
ایستاده در غبار، از اوناست که توی سینما انقلاب کرد...مثل بادیگارد :)

++ اساسا هندونه رو نباید با چاقو و چنگال خورد..باید یه برششو برداری..همچنان که کل هیکلتو خیس می کنه به زور بچپونیش تو دهن...زندگی یعنی این :دی

  • نظرات [ ۳ ]

آغـــازِ مسیر

به نام آنکه اندیشه را خلق نمود و به ما قدرت بخشید...
قدرتِ تفکر، قدرتِ تخیل، قدرت تعقل، قدرتِ سازندگی...
به نام آنکه راه را به ما نمایاند...
به نام آنکه هدایتگرانی را یک به یک، کامل کننده ی یکدیگر فرستاد...
به نام آنکه نمایندگانی را بعد از هدایتگرانش باقی گذاشت تا راه از بیراهه جدا شود...
به نام آنکه در همه حال، شهیدانی را برای روشن شدن مسیر باقی گذاشت...
شهیدانی که گواه می دهند...حقانیت را، عشق را، محبت را، صلح را!
بسم الله الرحمن الرحیم...
این، آغاز ترین بخشِ یک داستان است، که از ذهن من سرچشمه گرفته اما حقیقت های بسیاری درونش نهفته.
بنا شد داستانی بنویسم که جا مانده از پرواز بخوانمش...
که داستانِ پرستو هایی باشد که ماندند...
می گویند، امام سجادی داشتیم که روزِ عاشورا بیمار شدند و به جنگ نرسیدند...
از کوچِ پرستو ها جا ماندند اما داستانِ کوچ را روایت کردند تا بماند و بماند و بماند...
در خاکی که من زیست می کنم، پرستو هایی هستند که آنقدر مشتاق بودند و آنقدر زیاد، که کوچشان هشت سال طول کشید...
اما...
تعداد زیادی از پرستو ها هنوز هستند...
بعضی هایشان بال و پر زخمی دارند...بعضی هایشان سینه ی سوخته دارند...بعضی هایشان پوستِ چروکیده دارند...بعضی هایشان روحِ آتش گرفته دارند...بعضی هم هنوز، سالمند...
این پرستو ها، روایتگرِ هشت سالند...
بعضی خوب روایت می کنند و بعضی...
بعضی نور می بخشند و بعضی...
بعضی خدایی اند و بعضی...
بعضی حسینی اند و بعضی...
جا مانده از پرواز، روایتیست آزاد از پرستو های جامانده...
کلبه ایست، برای یادآوری یاد و خاطر این پرستو ها...
دیر پا به قصه می گذارند اما، هرگز نمی روند...وقتی پرستویی به دلت پا گذاشت، هرگز نمی رود!
قلم می زنم به اسمِ آقایی که امروز به شهادت رسیدند...
به اسم آقا علی بن الحسین...
یا الله...

  • نظرات [ ۰ ]

جا مانده از پرواز

بــسم رب

به دریا می زنم شاید به سوی ساحلی دیگر 
  مگر آسان نماید مشکلم را مشکلی دیگر
من از روزی که دل بستم به چشمان تومی دیدم 
که چشمان تومی افتنددنبال دلی دیگر
به هرکس دل ببندم بعد از این خود نیز میدانم  
به جزاندوه دل کندن نداردحاصلی دیگر
من از آغاز در خاکم نَمی از عشق می بینم   
 مرا می ساختند ای کاش،از آب و گلی دیگر
طوافم لحظه دیدارِ چشمانِ تو باطل شد
من اما همچنان درفکر دور باطلی دیگر
به دنبال کسی جامانده از پرواز می گردم   
مگر بیدار سازد غافلی را،غافلی دیگر


فاضــل نظـری

  • نظرات [ ۶ ]
Designed By Erfan Powered by Bayan