تراکم اندیشه‌ها

قلــم نگاری های ذهــنِِ من

انقدر بنویس که بشه

جدیدا با این کتاب‌های چهارجلدیِ زردرنگِ خط، تمرین می‌کنم. نه که امیدوار باشم به نستعلیق برسم؛ فقط در حدی که آدم از دیدنش تپش قلب نگیرد.
به خاطرِ این تمرینات و مدام نوشتن‌ها، خیلی روی دستخطم متمرکز شده‌ام و هرازگاه که حرفِ جدیدی را تمرین می‌کنم، حس می‌کنم که خطم، چه‌قدر به شخصیتم شباهت دارد!
موقعِ نوشتنِ حروفی مثلِ ن و ل و س، همیشه آخرِ نیم دایره را می‌بندم! انگار از دیدنِ هر مسیرِ ورودی هول برم دارد. انگار کسی درِ کلبه‌ی امنِ ذهنی‌ام را باز گذاشته باشد و من از ورودِ هر چیزِ جدیدی بترسم. 
موقعِ نوشتنِ هیچ حرفی انعطافی به خرج نمی‌دهم. به قولِ خودم خطم خشک است! الف‌ها بیش از حد صاف هستند و ب‌ها بیش از حد خط‌کشی شده. انگار نمی‌توانم خارج از محدوده‌ی تعریف شده حرکت کنم. انگار توی یک اتاقکِ سه متری حبس شده باشم. انگار نتوانم ی و ن را بلند و زیبا بکشم. می‌دانی؟ آدمی که نتواند ی را مثلِ موج روی صفحه بکشد، بلد نیست بال در بیاورد و تا ناکجاها پرواز کند. آدمی که نتواند ن را مثلِ نسیم روی کاغذ فوت کند بلد نیست درست و از عمقِ جان نفس بکشد. 
ج‌ و چ و ح را عینِ گنجشک می‌نویسم. عینِ گنجشکی که از سرما خودش را پف کرده باشد.
برای نوشتنِ هر حرفی، باید قاعده‌ای پیدا کنم. چه‌قدر از بالا شروع کنم و تا کجا پایین برسم، جای نقطه کجای هر حرف است و فاصله‌ی حروفِ مختلف نسبت به هم در کلمه چه‌قدر باید باشد و... هیچ‌چیز را بدونِ منطق، بدون استدلال نمی‌فهمم. هیچ مسیری را بدونِ داشتنِ یک نقشه‌ی دقیق  واضح پیش نمی‌برم. هیچ‌وقت دل به دریا نمی‌زنم.
این روزها خیلی می‌نویسم. هی کاغذ سیاه می‌کنم و به خطم نگاه می‌کنم. هی تمرین می‌کنم و تغییر می‌دهم. 
باید با تغییرِ خطم، شخصیتم هم دلنشین‌تر بشود. هان؟ باید روحِ بزرگ‌تری داشته باشم، باید دلِ دریاتری داشته باشم، باید آدمِ آدم‌تری باشم.


پ.نان: عید همگی مبارک :) همه امام رضایی باشیم الهی. 
خیلی زشته من به جای اینکه از امام رضا مشهد بخوام، شلمچه طلب کنم؟ :دی

پ.2نان: نگارنده می‌ره برای حذف محمد معتضدی از خنداننده شو مجددا گریه کنه. لعنت به این روزگارِ لاکردار :دی

و خُلِقَ الانسانُ ضعیفا

ایشون یکی از قشنگ‌ترین دلبری‌های عالم از حضرتِ حق هستند در کتاب کشف الاسرار


« با عیب خریده‌ای مرا روزِ نخست
پیر طریقت گفت: 
خداوندا! تو ما را جاهل خواندی؛ از جاهل جز از جفا چه آید؟ تو ما را ضعیف خواندی؛ از ضعیف جز از خطا چه آید؟ 
خداوندا! برنتاوستنِ ما با نفس خود از آن ضعف انگار، و دلیری و شوخیِ ما از آن جهل انگار!
خداوندا! تومان برگرفتی و کس نگفت که بردار، اکنون که برگرفتی بمگذار، و در سایه‌ی لطفِ خود می‌دار.
گر آب دهی نهال، خود کاشته‌ای...ور پست کنی بنا خود افراشته‌ای
من بنده همانم که تو پنداشته‌ای... از دست میفکنم چو برداشته‌ای»


معلومه معنیش، هوم؟
می‌گه آخدا، خودت خلق کردی خب. همون اول یه تیکه خاک درب داغون برداشتی واسه خلقت من. د خودت می‌دونی تو خاک جز باکتری و کرم خاکی و این چیزا چیز نیست که. خودت خبر داری ضعیفم... خودت گفتی اصا بهم...
حالا دلت میاد منِ ضعیفِ لاجونِ کودن رو بابت اشتباهام دعوا کنی؟ من خنگ بودم... از رو خنگی این ادا اصولا رو درآوردم. تو ببخش به عقلت.
حالا که منو با همون جنسِ بنجل خلق کردی، نگهم دار. بغلم کن. محکم بغلم کن. 

پسا یک‌سالگیِ وبلاگ

بعد از صدمین پست، پستم نیامد! سکوت عجیب و غریبی توی کلِ زندگی‌ام حاکم شد و این سکوت و سکون و آرامش، به اندازه‌ی سکوت و سکون و آرامشِ یک کلبه‌ی چوبی وسطِ فیلمی توی ژانرِ ارّه ترسناک بود! البته اره را ندیده‌ام و از این سبک فیلم‌ها دلِ خوشی ندارم. محضِ مثال...

این روزها تمامِ اندیشه‌ها و افکار و غرولندها و درگیری‌ها و دغدغه‌ها و خستگی‌ها و شادی‌ها و لبخندها را می‌گذارم لای کلافِ کاموا و با قلاب، محکم می‌بافم. فیلم می‌بینم و روزهای خودم را فراموش می‌کنم و درگیرِ روزهای چندنفر آدمِ دیگر می‌شوم. برای خودم اشک نمی‌ریزم و برای آن آقاهه توی فیلم اشک می‌ریزم. از دیدنِ معشوقِ خودم تپش نمی‌گیرم و از وصالِ دو معشوقِ دیگر قلبم هیجان‌زده می‌شود. به کمتر چیزی می‌خندم و خنده‌هایم را پای لحظاتِ شادِ آدم‌های دیگر می‌گذرانم.
چندروزی‌ است که از خودم بیرون آمده‌ام... عینِ اینکه روح از بدن بیرون بکشم و بفرستمش برای خودش خوش بگذراند.
کم‌تر حرف می‌زنم، هیچی نمی‌نویسم و هرثانیه، حفره‌ی توی روحم بزرگ‌تر و بزرگ‌تر می‌شود. حفره‌ی تاریکی که نمی‌دانم آن را با چی باید پر کنم. 
شاید بهتر باشد همان شیوه‌ی به اولین نفری که رسیدم ابرازِ علاقه کنم و با تمامِ وجود عاشقش بشوم که زندگی‌ام روی دورِ هیجان بیفتد را پی بگیرم. احتمالاً باید کارتِ اتوبوسم را بگذارم لای پاکتِ قلبی، بدهم به دستِ آقای ایستگاه اتوبوسی و بگویم: پول توش هست. لطفا توشو با عشق پر کنید.
همینقدر چندش و لوس!
یا اگر از مسیرِ دیگری بروم باید به آقاپسری که بارهای فروشگاه را تحویل می‌گیرد و بعد می‌چیند بگویم: من از یه جایی بینِ کنسروهای تنِ ماهی و لوبیا تو رو دیدم و از همون لحظه دلداده‌ات شدم.
یا اگر صبح زود باشد که مگس تو خیابان نیست، باید سراغ آقای رفتگر بروم و بگویم: من هرروز ساعت پنج و نیم صبح به عشقِ شنیدنِ صدای جاروی تو بیدار می‌شم و از پشتِ پنجره با عشق نگاهت می‌کنم تا زمانی که بری و دوباره دلم بال بال بزنه برای فردا صبح.
اما آقای ایستگاه اتوبوسی حلقه دارد، به پسرِ کنسرولوبیا می‌خورد که حداقل سه تا شماره‌ی عزیزم و عشقم و جیگرم توی گوشی‌اش سیو کرده باشد و آقای رفتگر بالای پنجاه، شصت سال سن دارد.
پس عاشق نمی‌شویم، ساکت می‌مانیم، می‌بافیم، فیلم می‌بینیم، کتاب می‌خوانیم و در آرامشِ مطلق روزها را سپری می‌کنیم. واااالا به خدا.

+ دلم... جا مانده یک جایی زیرِ خاک‌های شلمچه، یا فکه، یا طلاییه، یا هویزه، یا دهلاویه... شاید هم بینِ قطره‌های اروند.
توی قفسه سینه‌ام جای خالیِ قلب را احساس می‌کنم. توی تمامِ وجودم جای خالی قلب را احساس می‌کنم. 
دلتنگی آدم را می‌کشد. 

صدمین پست به حول و قوه الهی، هفت قرآن به میون، چشمِ شیطون کر

سلام :)
این صدمین پستِ وبلاگه و امروز 360 روز از تابستونی که تصمیم گرفتم اینجا بنویسم می‌گذره...
راستش قصد داشتم به میمنتِ چنین روزی یا وبلاگ رو، یا تمامِ پست‌ها رو، یا خلاصه یه چیزی رو به طورِ کامل پاک کنم! نمی‌دونی قطعا... ولی خب من یه عادت چندشی دارم و اونم اینه که _اتفاقا همین امروز به حریر داشتم می‌گفتمش_ تهِ کار یهو یه خمپاره می‌زنم وسطِ همه چی و صحنه رو تو دود ترک می‌کنم و یه شنل منلی هم اون گوشه از آسمون میفته زمین و دِ اند.
بعد اومدم بزنم رو حذف نتونستم... حذفِ هیچی ینی ها! ینی کوفتم نتونستم حذف کنم... خیلی عجیب بود. شما نمی‌دونید من کلا راحت همه‌چی رو حذف می‌کنم. عین این پیام لوس ننرا که دختری که موهاشو بزنه فیلان، ناخناشو بزنه بیسار نیستم... مثن یه روز صبح از خواب پا می‌شم می‌گم من خیلی ناخنامو دوست دارم... بعد همون روز دونفر بهم می‌گن وای خوش به حالت چه ناخن‌های کشیده‌ای... شما مطمئن باش من همون شب ناخن‌هامو از ته گرفتم. انقدر دیوونه ینی.
ولی خب خلاصه نتونستم اینجا رو حذف کنم و این خیلی حس عجیبی بود برای اولین بار. حتاتر نوشتم قراره اینجا رو حذف کنم. اسکرین گرفتم واسه فاطمه سادات... گفت اینو قراره پست کنی؟ گفتم ممکنه... گفت اگه پستش کردی عمرا حذفش نخواهی کرد. مثن عینِ اینا که به همه رفقاشون پیام می‌دن من دارم می‌رم خودمو از بالا برجِ ایفل پرت کنم پایین. ینی با قطعیتِ حدودا پنجاه درصد بهت می‌گم این آدم از بالا یه تک پله هم قرار نیست بپره حتی.
کلا دارم می‌گم نمی‌تونم و یحتمل عمرا قرار نیست اینجا رو حذف کنم یا بای فور اور بزنم. ولی دوست داشتم بگم که یه بار برای تعدادِ انگشتِ دستمین بار، نتونستم دل از یه چیزی بکنم. 
این صدمیشه...خب خیلی پست‌ها گذاشتم که خیلیاش چرت و پرت بوده و از خیلیاش پشیمون شدم و خیلیاشو هزار بار خوندم و عاشقشونم. عاشقشون ترین تعلق می‌گیره به این  که خودِ آقای امیرخانی اون روز که من نرفتم نمایشگاه کتاب توسطِ دوستم خوندش. چرت و پرت ترین هم یحتمل یه چیزی بوده که حذفش کردم و اصا نیست در کل.
احتمالاً تو این 360 یه روز یه عالمه کامنت گذاشتم که خیلیاش اعصاب خرد کن بوده و خیلیاش واقعا حرفِ دلم. یا مثلا خیلی پیش اومده یه نفر یه جمله به من کامنت کرده من شیش تا طومار براش کامنت گذاشتم. و طومارترین کامنت‌هام متعلق به حریره... که هشت‌صد هزار خط واسش نوشته بودم اون سری.
ده هزار بار ازتون خواستم بگید به نظرتون بر اساس متن‌هام و اینا، من چطور آدمیم و پست‌هام چیجورن. که خب واقعا به خاطر این بود که اولا ببینم خیلی پرت ننویسم. و دوما کسی راجع بهم چطور فکر می‌کنه و چقدر اون چیزی که به نظر می‌رسم با چیزی که هستم تطبیق داره و خب خیلی کم بود انطباقش. ینی یه جوری من ره مهربون و گوگوری و آروم دیده بودید که من باورم نمی‌شد این موجودی که عربده می‌کشه گاهی و دهنِ همه رو... نه چیز... اعصابِ همه رو به هم می‌ریزه منم. ینی دوقطبی شده بودم انگار مثلا. که خب از همه‌تون مرسی که انقدر گلین ولی من اونجوری که انگار هستم، نیستم.
بخون دیگه غر نزن... صد تا پست نوشتم خب می‌دونی من زیرِ چهل خط نمی‌تونم بنویسم. بشین بخون...
نکته نمی‌دونم چندم اینکه از اون دوستانی که پای پستِ ناله و فلاکت، یهو میان می‌نویسن لذت بردیم و خیلی زیبا بود به ما هم سر بزن و خیلی جذاب می‌نویسی بیا منم بخون هم سپاسگزارم. خدا ایشالا به حقِ همین ساعت عزیز همه کامنت‌هاتونو بفرسته تو هرزنامه.
نکته بعدش هم اینکه خیلی مرسی از اینکه فقط یکی دونفر غر می‌زنن چرا اینقدر می‌نویسی و خب می‌بینن من واقعا هرچی تلاش می‌کنم کم حرف بزنم نمی‌تونم. ینی شما ببینی کامنت‌هام رو، می‌بینی اونجا هم خیلی کم پیدا می‌شه من جوابی زیرِ 4 خط داده باشم.
بعد درباره‌ی اون آمارگیرِ اون گوشه هم اینکه من قبلا همه چیشو گذاشته بودم معلوم باشه. بعد دیدم یه وقتا می‌نویسم که مثلا بازدید کم نشه. بعد گفتم خاک بر سرت و فقط عمر و آنلاین رو زدم بمونه. ( نه که هرکی آمارگیرش فعاله فلان ها! خب اونا جنبه دارن. من بی‌جنبه‌ام) اون آنلاین هم واسه اینه که یه وقتایی احساس تنهایی می‌کنم میام می‌بینم یکی دیگه هم آنلاینه می‌شینم پست‌های خودمو می‌خونم که مثلا ینی با یکی همزمان بخونم و از این لوس بازیا. اون عمر هم واسه گذر عمر ببین و اینا...
بعدم اینکه... حرفی ندارما... به زور می‌خوام زیادش کنم. 
آهان... می‌خوام بگم اگه تو این مدت پنجاه هزار بار فونت و سبکِ نگارش و موضوع و قالب و کوفت و زهرمار و اینا عوض کردم ببخشید. ینی خب آدم نیاز داره تجربه پیدا کنه دیگه خب. مثن یه سال آزمون و خطا بوده و فکر کنم از این به بعد یکم بیشتر می‌دونم می‌خوام چی کار کنم.
این پست هم اعصاب نداشتم باکلاس و اینا بنویسم... همینجوری بخونید خوش بگذره دور هم. 
یه هندونه هم قاچ زدم اون گوشه نفری یه قاچ بردارید. یه لوح هم به همه‌ی عزیزان تعلق می‌گیره که نداریم فعلا که بهتون تحویلش بدیم. ایشالا دویست سیصدمیش.
خلاصه هرچی بود... ببین این از همه مهم تره! اگه ازم دلخور شدی یا اذیتت کردم یا حرصت دادم یا هرچی، ببخش. خب؟ من واقعا اکثر اوقات قصدم اذیت کردن نیست و وقتی قصدم اذیت کردن باشه خیلی معلومه که قصدم اذیت کردنه و همه بیشتر خنده‌شون می‌گیره تا اینکه حرص بخورن. پس اگه حرص خوردی مطمئن باش من قصدشو نداشتم و غیر عمدی بوده. حلال کن خلاصه و اگه نمی‌تونی یه کامنت بده گردنِ من از مو باریک‌تر جلو همه حد بزن.
صدسال دیگه ایشالا دورِ هم خوش بگذره. 
امشب خندوانه به کی رای بدیم حالا؟ اه بهزاد چرا حذف شد گوله‌ی نمکِ من؟
می‌دونم چشم شیطون کر نمی‌شه. ولی چون اگه می‌خواستم بنویسم چشم شیطون کور، گوش شیطون کر، عنوان زیاد می‌شد خلاصه‌اش کردم.
یاحق :)
پ.نان: نگارنده دیوونه نیست؟


بعید نیست دعوای هابیل و قابیل سر همین آب هویج بستنی‌ها بوده باشد.

از زمانی که به سنِ بستنی خوردن رسیدم، بستنی‌های آقای افشار پای ثابتِ خانه بود و من و یک نفر بزرگ‌تر پای ثابتِ میز و صندلی‌های فلزیِ بستنی افشار. وارد که می‌شدی، چه تو زلّ گرما، چه تو چلّه‌ی زمستان، بوی تعادل و خنکای هوای آنجا چنان می‌نشست توی جانت که مست می‌شدی و باورت نمی‌شد که اگر یک قدم پس بگذاری و وارد کوچه شوی، دوباره هوا جهنمی یا آلاسکایی می‌شود.
هر هفته دو تا آقای موپشمکیِ بستنی افشار دو سه بار دیگِ بزرگی که سه تای من توی آن جا می‌شد را می‌گذاشتند دمِ درِ مغازه، شیر می‌جوشاندند، از این بستنی سنتی‌های معرکه درست می‌کردند و در سه طرح خارق‌العاده‌ی «نونی»، «قیفی» و «لیوانی» از آن رونمایی می‌کردند و اوجِ باکلاس‌ها کسانی بودند که توی لیوان‌های بزرگِ شیشه‌ای آب هویج بستنی به جان می‌فرستادند و من جز باباها هیچ‌کس را نمی‌شناختم که بتواند یک نفری یک لیوانِ کاملِ آن‌ها را بخورد.
خب حالا خیلی سال گذشته. بوی توت فرنگی و خیار رفته؛ طعمِ سبزی دیگر پیدا نمی‌شود؛ هیچ کوچه‌ای از بوی ماکارونیِ ته‌دیگ‌‌دار سرشار نمی‌شود.
اما هنوز هم وقتی واردِ مغازه‌ی آقای افشار این‌ها می‌شوی همان خنکا، همان تعادل و همان عطرِ کودکی به مشامت می‌رسد. 
اسمِ مغازه‌ی آن‌ها فرد بود البته. با تابلویی که احتمالاً هزارسال است تغییر نکرده، که بابای پنجاه و هفت ساله‌ی من هم یادش هست جوانی از آن‌جا بستنی می‌خریده. مامان می‌گفت وقتی از تبریز آمدند کرج، آقای افشار این‌ها اینجا بستنی فروشی داشتند. 
خلاصه... آقا موپشمکی‌های بستنی افشار که اسم و هویتِ خودشان تحتِ لوای بستنی‌هایشان رفته، هزار سال است که بستنی می‌فروشند و همان طعم را حفظ کرده اند و هر کس بگوید که نمی‌شود اصالت، عطر و شأنِ گذشته‌ها را حفظ کرد، من آقای بستنی افشار این‌ها را محکم بر فرقِ سرش می‌کوبم.
این پست فاقدِ هرگونه ارزشِ مادی و معنوی می‌باشد و هیچ نکته‌ی اخلاقی، جامعه شناسی و روانشناسی در آن یافت نمی‌شود و اصلا خب که چی که نوشتم؟ :|

عنوان: شوخیه. نعوذ بالله :)

دمِ غروبِ هیژده تیر

قبلا اون گوشه، سمتِ چپ، قبل از پنلِ وبلاگِ خودم یه چیزِ دیگه بود. پاک شده... 

دارم می‌ترسم از خودم. 


ثبت شه در تاریخ: روزی که رسما از پا در اومدم.

قال ثریا: حنا، امروز هجدهم تیره، نه خرداد. عنوان پستت زدی خرداد.

من هلاک دقت نظر همه و مهم‌تر از اون خودمم :دی


اولین اشعه، اولین غنچه، یا هرچی شما اسمش را بگذارید

من همیشه تو تشخیصِ سال‌ها ضعیف عمل کرده‌ام و فی‌الواقع نمی‌دانم الان سه سال است که با خورشی هم‌صحبت، هم‌وویس، هم‌چت، هم‌کاکتوس، هم‌همه‌چی هستم یا چهار سال. خلاصه از دو بیشتر و از 5 کمتر است که هم‌کلامیم و گاهی هم‌فکر و گاهی هم‌بحث و گاهی حتی هم‌مجادله‌های قوی. که غالبِ اوقات با یک دغدغه‌ی فکری مکالمه‌ای را آغاز کرده، به نقطه اشتراکی می‌رسیم و می‌فهمیم هردو دقیقا به سرمنزلِ مقصود رسیده‌ایم. اما نهایتا در انتخابِ بین ایکس و ایگرگ، من ایکس را انتخاب می‌کنم و او ایگرگ را و واقعا دلیلِ این امر هنوز بر هیچ‌کدامِ ما مشخص نیست.
حالا اصلا این این موضوع محلِ بحث نبود. مسئله اینجاست که خورشیدِ خوش‌اشعه‌ی من، که شبِ کنکور به همه‌ی کنکوری‌ها زنگ می‌زند، به هر کس دسترسی داشته باشد به دیدارش می‌رود، خودکشی می‌کند تا حالِ تو را خوب کند، تازگی غنچه زده. یک غنچه‌ی کوچکِ دلربا.
چون دو سه روزی به اینترنت دسترسی ندارد، قرار بود دیروز پستِ شکوفه‌آبدارش را من روی وبلاگش آپلود کنم که به مشکلی برخوردم و نشد. امروز به قولِ خودش عادی شده و شوقش برای دیروز بود و لزومی به پست کردنش نبود. اما بود و هست و باید که بماند این اولین‌ترین متنِ چاپ‌ شده‌ی خورشید توی یک مجله...
این سه تا نصفه ستونِ دلنشین و خوش لحن و این تک ستونِ درازِ بانمک باید ثبت می‌شد جایی. چون هنوز برای من همان شوقِ لحظه‌ای را داشت که خورشید گفت قرار است در چلچراغ بنویسد، همان لحظه‌ای که متنِ اولیه‌اش را برایم فرستاد، همان لحظه‌ای که خبرِ تائید متنش را داد، همان لحظه‌ای که این دوتا عکس را برایم فرستاد و تک‌تکِ لحظه‌‌هایی که غنچه زدن و شکفتن و ثمر دادنِ گوشه‌ای از تلاش‌هایش را می‌دیدم، ترجیح دادم توی وبلاگِ خودم ثبتش کنم. کاملا خودخواهانه... :)
این اولِ کار است و خورشید همین‌جا نمی‌ماند و اینجا ایستگاهی برای همیشه نیست. این اولین اتوبوسی‌ست که سوار شده اما آخرینِ آن نه.
خورشید روزی آنقدر قد می‌کشد که آفتاب خجالت بکشد از این همه رخ‌نمایی تو فصلِ تابستان. خب؟


خ. قدمِ اول، شماره‌ی 712 مجله‌ی چلچراغ
( خ یعنی خورشید نوشت )


+ مبارک :)

++ به آن امید، که عکسِ جلدِ دومین چاپت یه چیز خفن‌تر باشه. چیه خا :دی

++ خدایا خورشید ره به همشهری جوان برسان.

+++ خودش ره به نت رسوند و پستش  ره منتشر کرد. ولی انصافا من از خودش شوق‌ناک‌تر نوشتم :)) ننر

 کامنت‌های پست بسته است چون بریم همونجا کامنت بذاریم. تجمیعِ آراء بشه  :)

عجز

چترِ بنفش تکیه داده به کنجِ دیوار. نه چون تابستان رسیده ها، نه چون باران نمی‌بارد ها، نه... چون دستِ تو نیست که برش دارد، بازش کند، روبه‌روی صورتت بگیردش و هی بچرخاند و هی دلِ مرا ببرد بالا و تلپی بیندازد پایین.
پیراهنِ آستین کوتاه، بی‌قواره، آویزان شده روی دستیگره‌ی در. نه چون تو پیراهن آستین کوتاه دوست نداشتی ها، چون نیستی تا در آغوشت بگیرد.
من افتاده‌ام همین حوالی، با مجله‌ها و کتاب‌ها و فیلم‌ها... نه چون کشته مرده‌ی این لایف استایلم ها! چون صدای تو نیست که هی برایم آواز بخواند و هی...
لیوانِ نسکافه کنارِ لیوان نسکافه کنارِ لیوانِ نسکافه کنارِ لیوانِ نسکافه... نه چون طعمش جذاب است ها... چون از دیدنِ تو توی رویاهایم می‌ترسم.
پرده‌های خانه را کشیده‌ام، نه چون همه ساختمان‌سازی کرده‌اند و ویوی خانه از درختِ خرمالو، به آپارتمانِ سنگ سیاه تغییر کرده‌ها... چون پایِ پنجره نیستی که برایت کلید پرت کنم و به حواس‌پرتی‌ات بخندم.
کلمه می‌چینم و مهمل می‌بافم و حوصله‌ی همه را سر می‌برم... نه چون قلمِ زیبایی دارم و خوب می‌نویسم و فلان... نه! 
چون تو، صداهای ضبط شده‌ی تو، پیراهن‌های آستین کوتاهِ تو، چترِ تو، ماگ‌های تو، هوای تو، خاطراتِ تو را هیچ جورِ دیگری نمی‌توانم بالا بیاورم. جز با کلمات... 


پ.نان: صبح یه پست دیگه گذاشتم، حذف کردم. ببخشید. خوب نبود...
پ.2نان: وقتی من از رفتنِ دلبر می‌نویسم، مسئله رفتنِ دلبر نیست. از احساساتی می‌گم که بلد نیستم یا دوست ندارم یا نمی‌تونم بیانشون کنم. نبودنِ دلبر ره استعاره از غصه بگیرید. بودنش ره استعاره از شادی.


کاش کسی چشمِ بصیرت داشت...

وقتی همه‌ی خریدهایم را روی میز گذاشتم و قیمت را گفت، فهمیدم دو هزار و پانصد تومان کمتر از چیزی که می‌شد، همراهِ خودم برده بودم. کارتِ بانکی‌ام هم در کیفِ دیگرم بود و طبیعتا در خانه! به آنی غصه‌ی عالم هوار شد توی گلویم و تمامِ قوایم را جمع کردم تا اصواتِ حنجره‌ام مسیر را بشکافند و بگویم یکی از خریدها را نمی‌برم.
فروشنده‌ی آنجا مرا می‌شناخت، من همیشه خوش‌حساب بودم و کارتِ بانکی‌ام نه چندان خالی، در خانه بود. من فقط با خودم پول نبرده بودم؛ همین. 
هنگامِ برگشت به آدم‌هایی فکر می‌کردم که فروشنده‌ها به بدحسابی می‌شناسندشان، کارتِ بانکی‌شان به اندازه‌ی موهای سرشان _ که از غصه همه‌اش ریخته_ پول دارد و حتی اگر به خانه برگردند، باز هم اثری از اثراتِ صدتا تک‌تومانی نیست؛ که قبضِ برق و آب و گاز هست، که شهریه‌ی مدرسه و دانشگاه هست، که دردِ خوراک هست، که دردِ...
فقر، عجب دردی دارد. دوهزار و پانصد تومان کم داشتم و اینطور بغض کرده‌ام؟
دل ندارند، وجدان ندارند، درک ندارند، انسانیت ندارند، چی ندارند که از جیبِ این مردم می‌زنند بعضی‌ها؟ 
شاید هم تا به حال موقعِ خرید کردن دوهزار و پانصد تومان، کم نیاورده‌اند. شاید هیچوقت در زندگی طعمِ این لحظه را نچشیده‌اند. کاش کسی چشمِ بصیرت داشت و یک‌بار می‌دید لقمه‌ی چربی که به دهان‌شان می‌گذارند، واقعا غذاست یا آتش، یا آه، یا نفرین، یا ...

#تجربیات

هیچ‌وقت با مردها ننشینید به دیدنِ کلیپ‌های شعبده‌بازی، چون در کسری از ثانیه پنجاه و هشت هزار خاطره از تمامِ شعبده‌بازی‌هایی که در کوچه، با هم‌محلی‌ها، در جمع‌های خانوادگی، در جمع‌های دانشجویی، در جمع‌های حتی جهانی! داشته‌‌اند به ذهنشان هجوم می‌آورد و شما چاره‌ای ندارید جز اینکه تمامِ زندگی‌تان را زیر و رو کنید پیِ یافتنِ پاسور، تا به شما نشان دهند که از همه‌ی آدم‌های توی کلیپ بهترند.
اگر حالشان خوش نباشد هم باید دیالوگ‌هایی مثلِ: «همه‌ش دروغه» و « واقعا نمی‌فهمی داره چی‌کار می‌کنه؟» را بشنوید و بعد دلداری‌شان بدهید که نه بابا، من که مطمئنم تو از همه‌شان بهتری. گفتم دورِ همی ببینیم بخندیم بهشان که اینقدر مسخره‌اند اصلا.
این باید همان حسی باشد که زن‌ها احتمالاً بعد از شنیدنِ جمله‌ی « این بازیگره چه خوشگله» از جانبِ یک مرد تجربه می‌کنند؛ که مردِ مذکور باید تا سه ساعتِ تمام، درباره‌ی تک‌تک عمل‌های زیبایی، آرایش‌های حرفه‌ای و گریم‌های منحصر به فردِ بازیگرِ نامبرده بشنود.
این ویژگی در مردان از « مرد که گریه نمی‌کنه» « مرد باس تنها خفنِ عالم باشه»  و در زنان از « زن باید خوشگل باشه سفید و کمی چاق» « چه دخترِ قشنگی هستی تو» نشأت می‌گیرد.


پ.نان: مراقب باشیم که بچه‌ها را با چه جملاتِ طلایی و سخنانِ بزرگانی، بزرگ می‌کنیم. 

Designed By Erfan Powered by Bayan