تراکم اندیشه‌ها

بیا زهرا، اینم پست

استاد گرانقدر!

به من مربوط نیست که شما قبلاً به قولِ خودتان جوگیر و متعصب بودید و دوماه دوماه روزه می‌گرفتید. به من ربطی ندارد که شما بعد از اینکه دریافتید این عبادات، شما را معاف از هر عمل خیر دیگری کرده و بداخلاقی‌ها و مکاری‌ها و هرآن عادتِ بدِ دیگرتان به سببِ چنین عباداتی مبرا از توبیخ و مجازات است و حوری و پری و باغ بهشت که هدف شما از عبادت بوده را از کفتان نمی‌برد. و بعد با خودتان گفتید خب این چه عبادتی‌ست. اصلاً گور بابای مذهب، من می‌خواهم انسان باشم و این حرف‌ها.

آنچه به من ربط دارد، این است که هرآدمِ دین‌داری را جوگیر و متحجر و متعصب‌هایی که هدفشان از عبادت «و کواعب اترابا» است می‌خوانید. به من ربط دارد که شما هر آدمی را که چادر سرش می‌کند یا ریش دارد، با بخشِ غارتگرِ حکومت که هم‌لباسِ آن‌هاست هم‌سنگ می‌کنید. 

به من ربط دارد، و وقتی به شما اعتراض می‌کنم که هدفِ همه‌ی مومنان چنین نیست، و همه را با یک چوب نمی‌شود راند، و هرآن عادتِ نیکی را که شما در راستای مذهبِ انسانیتِ خودتان می‌گویید، در دینی که قبلاً جَوش را گرفته بودید هم وجود داشته و شما خود تفسیرِ جدید از دین ارائه دادید، حق ندارید من را دخترِ جیغ‌جیغوی متعصبی جلوه بدهید. 

جاهل کسی نیست که چشمش را روی منطق می‌بندد و می‌گوید چون دیدم اکثریت مردم، قدرت تعقل و تحلیل اینکه دین و دین‌دار از آدم‌های ریاکارِ حکومتی جداست را ندارند، تصمیم گرفتم دین را کنار بگذارم؟ کسی که تنها برایش اهمیت دارد چطور به نظر می‌رسد؟ 


+ اگه تمام این روزه‌داری و مبارزه با نفس، تاثیرش بر من این بوده باشه که بر نفسِ آسایش‌طلب و مقبولیت‌خواه پا بذارم و حرفی رو بزنم که بعدش ممکنه کل کلاس رو ازم بیزار کنه، و برام اهمیتی نداشته باشه که استادِ پیشِ روم، متخصصِ سخنوری و لغت‌بازیه و می‌تونه بلافاصله بعد از حرفِ من، خیلی پیچشی حرفِ خودش رو تغییر بده و حرف‌های خودم رو طوری به خودم تحویل بده انگار که من باهاش مخالفم! من از این ماهِ مبارک کمالِ تشکر رو دارم. 

به طرز بانمکی، حداقل فهمیدم که این استادمون کلاً باد هواست. حداقل چهاربار جبهه‌اش رو کاملاً تغییر داد. کاملاً می‌گم ها! :|

به هرحال نتیجه گرفتم که اولاً باید تمرین کنم تُنِ صدام پایین بیاد چون کلا بلند صحبت می‌کنم و وقتی قراره جدی حرف بزنم ملت فکر می‌کنن باهاشون دعوا دارم. هم از این لبخند مسخره الکی‌ها یاد بگیرم که یعنی تو عصبی‌ای ولی من خونسردم نیگاه من حقم :|


عنوان: زهرا، هم‌کلاسیم، از در کلاس که اومدیم بیرون گفت منتظرِ پستت هستم حنا. بفرما... :دی

  • نظرات [ ۲۲ ]

مثل کشمش وسط عدس‌پلو

+ خطر اسپویل بعضی از نکات ریز سریال دکترهو. مثلا تیکه کلامای شخصیتا، یا یه سری از وسایلشون که برندشون محسوب می‌شه.
+این پست رو اگه ننویسم می‌میرم. ولی از اونجایی که شما اگه نخونید نمی‌میرید، می‌تونید همین الان صفحه رو ببندید و مطمئن باشید چیزی به جز اعترافاعات ذهن خطرناک من درش ننهفته. 

دکترهو نگاه کردم امروز دوباره. البته دوسه‌روز بود که هی می‌رفتم نوک می‌زدم و امروز از اولین اپیزود نشستم نگاه کردم تا پایان فصل یک. 
به این خاطر که من اون روزا نمی‌اومدم تو وبلاگ تک‌تک لحظاتم رو توصیف کنم، که الان پشیمونم البته، شما کوچک‌ترین تصوری ندارید که من چه حس عمیق و عجیبی به سریالش دارم. دکترهو من رو برای اولین‌بار به قول جولیک به یه فن‌گرل تبدیل کرد. که خیلی احساس معرکه‌ای بود. هنوزم شبایی که به هردلیلی دارم وامی‌پاشم، گردنبند تاردیسم می‌تونه شفام بده. بشینم بچرخونمش و ایمان داشته باشم که یه بار اگه حقیقتاً از اعماق وجود بگم هلپ می، درخواستم می‌ره روی کاغذ ذهنی دکتر و آلونزی‌گویان تاردیس رو وسط اتاقم پارک می‌کنه و درحالی که بقیه خوف‌ کردن که چرا از توی اتاقم صدای شکنجه‌ی فلامینگو میاد، من یه کوله‌پشتی حاوی چندتا از وسایل شخصی برمی‌دارم و می‌پرم توی تاردیس و با هم فرار می‌کنیم. درحالی که مشخص نیست دقیقاً از چی. 
یه دنیای ذهنی که می‌تونی هروقت کم آوردی بهش پناه ببری و مطمئن باشی که امنی، حالا هرچند ممکنه هر آن یه موجودی بیاد تو رو بخوره، تبدیلت کنه به آهنِ آپدیت‌شده، قلبتو منفجر کنه، یا چون نمی‌خندی به کود تبدیلت کنه؛ اما همیشه مطمئنی که دکتر لحظه‌ای که داری منفجر می‌شی و جونِ آخرته و شکمِ غولِ مرحله‌ی آخر داره دماغتو لمس می‌کنه، سرمی‌رسه و تو دوباره نفس عمیق می‌کشی. 
برای چی انقدر احساس بیگانگی با این دنیا داریم بعضی از ما؟ برای چی همیشه داریم فرار می‌کنیم؟ 
چرا نمی‌تونیم با عالمِ پیرامونمون کنار بیایم؟ یا چرا عالم پیرامونِ ما نمی‌تونه باهامون کنار بیاد؟

عنوان: از لحاظِ بی‌ربطی و بیگانگی. انصافاً حضور کشمش توی عدس‌پلو چه توجیهی داره؟
  • نظرات [ ۱۲ ]

چرخ و فلک گیر کرده یا چی؟

+از سری داستان‌های بی‌سرانجام. اگه روی برچسبش بزنید یکی‌دوتای قبلی رو هم می‌تونید بخونید.
+ دلم می‌خواد بدونم نظراتونو. برام بگید حتی توی دوکلمه هم که شده. 

می‌گن وقتی متعلق به کسی می‌شی، اگه شاد باشه شادی، اگه نباشه خودتو به آب و آتیش می‌زنی که بشه. ولی همیشه از اونور تعریف می‌کنن این قصه رو. منم از همونور تعریفش می‌کردم همیشه. ولی خب وقتی افتادم همون‌جا، دیدم حق داشتن که هی همه‌شون می‌اومدن می‌گفتن باید طاقت بیاری و تواصوا بالصبر و اینا. مگه می‌شه یه راه انقدر پر چال و چول آخه؟ 
تو اتفاقِ عجیبی بودی ولی خب. نه به خاطر اینکه رسیدن بهت سخت بود. به خاطر اینکه همینجوری یهو اومدی و یهو افتادم تو همون اولین چاله و تو هم مثل معشوقای قصه‌ها نذاشتی بری. گشتی دنبال طناب و این چیزا. وقتی دیدی هیچ خبری نیست، نشستی اون بالا و برام افسانه ساختی. برام تعریف کردی چطوریه اون بالا بودن. از بوی علف و گل‌ها، از درختایی که تازه شکوفه زده بودن، از رفت و آمدا، از حال و هوا و این چیزا دیگه خلاصه.
هی گفتی و گفتی و هی نفهمیدی که من هر لغتت رو پله کردم و گذاشتم زیر پام. هی گفتی و گفتی... هی نفهمیدی اما قد منو بلند کردی با هر گفتارت. من جواب نمی‌دادمت. اولا بد و بیراهم می‌گفتم حتی. که چرا منو کشوندی دنبال خودت. که چرا همون اول یه جوری بودی که به چشمم اومدی. انگار نه انگار خودم نگاهمو چسبونده بودم به موهای صدساله‌ات. بعدترا دیگه هیچی نگفتم. تو هم هی نفهمیدی من دارم میام ور دلت. باز تعریف کردی. تعریف کردی. من هی قصه ساختم و بلند شدم. نردبونم هی قد می‌کشید و دلم هی قرص‌تر می‌شد به اون بالا. 
یه روز ولی، وقتی خورشید اومد بالا، تو شروع نکردی به آواز خوندن. ترسیدم. ترسیدم که رفته باشی. یکی از شعرایی که همیشه می‌خوندی و حفظ شده بودم رو خوندم، که بشه آخرین پله‌ی بالا اومدنم. 

دی خیالِ تو بیامد به درِ خانه‌ی دل
در بزد، گفت: «بیا، در بگشا، هیچ مگو.»

دستمو گذاشتم دمِ چاه و سر کشیدم بیرون. مثلِ آدمایی که یه عمر تو تاریکی بودن _البته الان که فکر می‌کنم راستکی هم یه عمر تو تاریکی بودم_ چشمامو هیز چرخوندم رو علفا و گلا. بعد سرمو بردم بالا. نگاه کردم به درختا. شکوفه نداشتن ولی. برخورد بهم. پس کوشن شکوفه قشنگایی که تو می‌گفتی؟ دستمو کشیدم رو چشمای تار. درختا شکوفه نداشتن ولی میوه داده بودن. شکوفه‌ها ثمر داده بودن. درختا میوه داده بودن. درختا میوه داده بودن. 
چشم چرخوندم پیِ تو. چپ و راست، شمال غرب و شرق. جنوب شرق و غرب. همه‌ور. نبودی ولی. من بودم و میوه و آسمون و چیز میزای توش. صدام پیچید و صدات پیچید.

دستِ خود را بگزیدم که فغان از غمِ تو
گفت: «من آنِ توام، دست مخا، هیچ مگو.
تو چو سُرنای منی، بی لبِ من ناله مکن
تا چو چنگت ننوازم، ز نوا هیچ مگو.»

همینجوری آچ‌مز موندم. حالا که رسیدم بالا، همینجور ول کردی رفتی، هی می‌گی هیچ مگو هیچ مگو؟ 
مثل اون باری می‌مونست که رفته بودیم شهربازی. هی بهت گفتم بیا بریم سوار سرسره بشیم، گفتی آدم اینقدر جون بکنه برسه بالا که فیشّی بلیزه پایین؟ گفتم بریم تابم بده. گفتی که چی هی ببرم لب چشمه تشنه برت گردونم؟ گفتم خب برم داشتی آوردی پارک چی کار؟ چرخ و فلکو نشون دادی. سوار شدم، چرخوندی بردی بالا، بردی بالا، بردی بالا، وقتی با ماه همسایه شدم نگه داشتی. 
حالا هم سرِ چاه نگهم داشتی.

گفتم: «این جانِ مرا گردِ جهان چند کشی؟»
گفت: «هرجا که کشم، زود بیا، هیچ مگو.»
گفتم: «ار هیچ نگویم، تو روا می‌داری
آتشی گردی و گویی که در آ هیچ مگو؟»
همچو گل خنده زد و گفت: «در آ، تا بینی
همه آتش‌سمن و برگ و گیا، هیچ مگو.»

چشم چرخوندم. یه آینه پیدا کردم. وسطِ همون جنگل و اینا. میونِ همون درختا. رفتم جلو. زل زدم به خودم. دیدم گیسام شکوفه زده. از نوکِ چندتا از تارای موم سیب آویزونه. 
فکرشو بکن. همه‌ی اون مدت فکر می‌کردم دارم گولت می‌زنم و حرفاتو می‌دزدم که پله بشه زیر پام. اما همه‌ی اون مدت، تو بودی که تصمیم می‌گرفتی حرفای بلند بزنی که من برسم بالا، که ببینم ثمر دادم. 

همه آتش، گلِ گویا شد و با ما می‌گفت:
«جز ز لطف و کرمِ دلبرِ ما هیچ مگو.»

ولی... وسط اون بهشت، هنوز یه چیزی کم بود. تو کجا گذاشتی رفتی؟

شعرا: عزلیات شمس | مولوی
  • نظرات [ ۸ ]

همه جا عطر تو رو داره...

نشسته سبزی پاک می‌کند روزِ اولِ رمضانی، عطر نعناها را بو می‌کشد و با خدا زیرزیرکی حرف می‌زند که: ظاهر و باطنمان را یکی کن قربان عظمتت. نشود که آن‌جور بشود که برادر سینا حجازی می‌فرماد: «از دور شبیه اقیانوسی، حقیقتت قدر یه لیوانه» 

خدایا، خبر دارم از کجی‌هام، حواسم هست به وقت‌هایی که رفتم پشتِ در و با خودم خیال کردم تو نمی‌بینی خطاکردنم را. حواسم هست به خودخواه‌بودن‌هایم، دروغکی‌بودن‌هایم. حواسم هست که دیدی و به رو نیاوردی. 

اما تو خدای ریحان و رحمتی، خدای بخشش. ببخش و به قلبم رنگ و رو بده. خلقِ تنگم را آرام ببخش. 

کمک کن بایستم. کمک کن قدم بردارم. کمک کن بنشینم. کمک کن که بیفتم توی مسیر تو. آن‌طور که تو می‌خواهی نگاه کنم، آن‎طور که تو می‌خواهی بشنوم. آن‌چه تو می‌خواهی بگویم.

باقیش هم بماند بین خودم و خودت، قرارِ یواشکیِ دونفره‌ی ما.

دوستدار

  • نظرات [ ۷ ]

مثل دزدای دریایی

یک. یکی از اساتیدِ ما، که نامشان را بارها در پست‌ها به اشکال مختلف چپانده‌ام، استاد صفاری، زنی است دوست‌داشتنی که من شیفته‌‌وار دوستش دارم. نه به خاطرِ رخِ معمولی و صدای کمی زیرش. به خاطر اینکه پیکره‌ی تمام‌نمای آن چیزی است که من دوستش دارم. آدمی که به دفعات عقاید خودش را کوبانده، تشکیک کرده و درنهایت به اعتقادی رسیده که با پتک و شکنجه و سیخ داغ و هیچ چیز دیگر، نمی‌توانی آن را ازش بگیری. با ذهنی خلاق و پرسوال که دائم در حال تحقیق و جست‌وجو و مقاله‌نویسی و این صحبت‌هاست. 

اما این قضیه کجا مسئله‌دار می‌شود؟ اینکه استاد ما به جای اینکه بیاید تاریخ زبان فارسی را _که هم تاریخش، هم زبان‌شناسی‌اش و هم فارسی‌اش را کاملاً مسلط است_ تدریس کند، برای ما حرف‌های قشنگ قشنگ می‌زند سر کلاس. من طبیعتاً حرف‌هایش را دوست دارم؛ اما نکته اینجاست که حرف‌های دوست‌داشتنی‌اش را باید بروم پای منبرش گوش بدهم. نه سر کلاس درس دیگری. طبیعتاً متوجهم که اصلاً دستِ خودش نیست و شور می‌گیرتش و چنین بر سروسینه می‌کوبد؛ اما خب استاد باید زمامِ خودش را در دست داشته باشد یا نباید؟


دو. یکی از اساتیدِ ما، که هرگز وبلاگِ نازنینم را به نامش آغشته نخواهم کرد، استاد درسِ عربی‌ست. بسیار غیرقابلِ دوست‌داشتن برای من! خاله‌زنک، پر از ادااطوار و عشوه و قر دست و گردن و پشت چشم... و خیر سرش مَرد! من هربار قبل از کلاس‌ها از بچه‌ها می‌خواهم سبزی بیاورند که قشنگ حس کنیم چهارتا زنِ چادر به کمر بسته، نشسته‌ایم دم در خانه‌هایمان منتظرِ شوهر، دوتا بچه بسته‌ایم اینور و آنورِ پهلو و کله‌پاچه‌ی همسایه‌ها را بار می‌گذاریم. گاهی هم دلم می‌خواهد میل و قلابم را ببرم و ببافم تا فقط صدای مَردی پر از تمایل به تعریف‌کردنِ قصه‌ی زندگیِ خودش، آشنایی‌اش با دختری توی اتوبوس و غیره را نشنوم. مردی که هربار کنایه‌ای به اسلام، نظام کشورمان، قرآن و نهج البلاغه یا هرشخصِ دیگری می‌زند زل می‌زند توی تخمِ چشم‌های من. نمی‌دانم در انتظارِ اینکه کفشم را بکوبم توی صورتش یا چی. (این اتفاقی است که همیشه می‌افتد. تا مقنعه‌ی جلو و چادر و نگاهِ جدیِ من را می‌بینند همیشه باتردید نگاهم می‌کنند. بی‌ربط بگویم که از قضا این یکی از دلایلی‌ست که من سر کلاس‌ها به سکوت مطلق رسیده‌ام و هیچ سوالی نمی‌پرسم. چون هر کوفتی درباره‌ی هر زهرماری می‌گویم، جورِ «دختر چادری معتقد حزب‌اللهیه» برایم حرف می‌زنند. و از قضا آدم‌هایی که هی تاکید دارند نباید ظاهر آدم‌ها در برخورد ما تاثیر بگذارد!) به هرحال همیشه وقتی حرف می‌زند کلی تشویق و هورا و قهقهه می‌گیرد. و اصولاً ارتباطش با خانم‌هایی که بلندتر به جوک‌های بی‌مزه‌اش می‌خندند بسیار بهتر است.


من این قضیه را از زاویه‌ی دید خودم تعریف کردم. همین دیروز یکی از بانوان کلاس، استاد اولی را در محضر استاد دومی به شدت کوبید و مشخصاً لحظات بسیار شادمانی را در کلاس استاد دومی تجربه می‌کرد.

دانشگاه، با وجود اینکه از نظر علمی_ادبی کوچکترین تاثیری روی من نداشت (به جز اینکه برای فراموش‌کردنِ لحظاتِ چرندِ کلاس بسیار بیشتر رمان خواندم و فیلم دیدم). یک اتفاقِ پررنگ توی زندگیِ من بود. اتفاقی که بهم کمک می‌کرد به هر اتفاقی، از هزار زاویه نگاه کنم و بدانم که آن دریافتی که من از یک اتفاق دارم، الزاماً همان چیزی نیست که به نظرِ همه می‌رسد. اگر دانشگاه فقط اندکی باعث شده باشد که من از فضای آرمانی و خیالیِ ذهنم فاصله بگیرم و کم‌تر متعصبانه با قضایا برخورد کنم، من ممنونِ فضای سرد و بی‌روح و کسالت‌بار و به‌دردنخورش هستم. 


عنوان: از اونا که یه چشمشونو می‌بندن و فقط با یه چشم به دنیا نگاه می‌کنن. 


+ یکی از دوستای قدیمم، وبلاگ رو به طریق بانمکی کشف کرده و تقریباً کلِ آرشیوم رو خونده. و من دیروز چهارشاخ مونده بودم و به پیام‌هاش نگاه می‌کردم فقط. من می‌خواستم آرشیو وبلاگمو پاک کنم؟ به خاکسترِ اجدادم خندیدم! :)))

  • نظرات [ ۵ ]

یه عنوانِ خیلی پرشور و انگیزشی خودتون انتخاب کنید :/

پریسا جدیداً در وبلاگش مطالبِ خیلی جذابی از سایتِ متمم می‌گذارد که باعث شده به تازگی بخشی از زندگی روزمره‌ام به مطالعه‌ی مقالات آن‌جا مختص شود. 

جالب‌ترین بخشی که امروز بهش برخوردم، مبحث مربوط به کمال‌طلبی بود. بزرگ‌ترین معضلِ زندگیِ من! 

این یک داستان واقعی است!

همین امروز یک پست گذاشته بودم که نمی‌دانم چند نفرتان قبل از حذف آن خوانده بودیدش. چیز مهمی نبود. چند خط شامل نک و ناله، که راستش از ابتدای خلقت این وبلاگ مطمئن بودم بخش عظیمی از مطالبش را دربرخواهد گرفت. اما من بعد از حدوداً نیم ساعت مطلب را پاک کردم چون برای خودم این حق را قائل نبودم که در وبلاگم چیزی به جز مطالبی که حداقل یک‌کم مفید باشند بنویسم. حداقل یک حس عارفانه_مذهبی، سیاسی_اندیشمندانه، معرفی‌طور یا هرچیزی که بدانم حداقل به درد یک نفر می‌خورد.

و بعد از اینکه آن پست را حذف کردم، به این نتیجه رسیدم که مطالب وبلاگم کلاً به درد نخور و آشغالند! از همان اول هم من و وبلاگ‌نویسی برای هم خلق نشده بودیم. عقدِ ما را در چاه مستراح بسته بودند. من هیچوقت نتوانستم نثرِ مخصوصِ خودم را داشته باشم، ذهنیتِ خودم را در وبلاگم بگسترانم، مطالب منسجمی در آن بنشانم و به طور کلی من اصلاً ذیل لغت بلاگر قرار نمی‌گیرم.

بعد تصمیم گرفتم کلِ مطالبِ وبلاگ را مخفی کنم و تا زمانی که به قدر کافی مطالعه نداشته‌ام و به حدِ سرریزِ اطلاعاتِ حقیقی نرسیده‌ام ننویسم. پشیمان شدم و تصمیم گرفتم یک وبلاگِ جدید بزنم کلاً و ناشناس بنویسم. پشیمان شدم و تصمیم گرفتم کلاً از دنیای وبلاگ‌نویسی کناره‌گیری کنم. پشیمان شدم و تصمیم گرفتم بیایم اینجا و این سوالِ تکراریِ «چرا شما این وبلاگو می‌خونید» را ازتان بپرسم. پشیمان شدم و تصمیم گرفتم از شما بپرسم به نظرتان بهترین طیف مطالب این وبلاگ را کدام پست‌ها تشکیل می‌دهند.

برگردید به خط اول. تمامِ این‌ها از این نشات گرفتند که من یک پستِ شدیدا احساسی و ناشی از انفجار بغضم نوشته بودم و به نظرم غلط کردم که همچین چیزی را منتشر کردم! من هم بی‌سوادم، هم بی‌شعور، هم آنتی سوشیال، هم هرلغتِ تعارضی و تهاجمیِ بی‌ربط و باربطِ دیگری که به ذهنتان خطور کند.

بعد نشستم این یک، دو، سه، چهار پست را خواندم و خوردم توی دیوار! تمامِ تصمیماتِ قبلی‌ام به بن‌بست خوردند چون مشخصاً تصمیماتِ معقولی نبوده‌اند و اصلاً از سرچشمه‌ی معقولی نشات نگرفته بودند حتی. 

الان افتاده‌ام توی یک دور عجیب که حتی نمی‌گذارد این رفتارِ روالِ همیشگی‌ام را انجام بدهم که بروم از یک نفر بپرسم: «فلانی واقعاً به نظرت وبلاگ من مفت می‌ارزه؟» چون این پرسش می‌رود تحت عنوانِ «نیاز به تایید» که آن هم بخشی از معضلاتِ ناشی از کمال‌طلبی است.

نظرات ملت را هم که می‌خواندم قشنگ نیاز به چندبسته دستمال کاغذی داشتم که بنشینیم دور هم چندساعتی ذکر مصیبت بخوانیم و بر سر و سینه بکوبیم و همدردی کنیم ولی از آن‌جایی که به قدر کافی دوستان مثلِ خودم دارم که هزاربار تاحالا با هم برای این قضیه صورت خراش داده‌ایم، می‌دانم که این هم دردی دوا نخواهد کرد.

پس... شاید بهتر باشد به جای اینکه هی پماد موضعی بزنم به این قضیه و هربار دوباره به ورطه‌ی این داستان بیفتم، یک‌بار خودم را بردارم و مثل یک بچه آرام آرام راهش ببرم. 

اولین قدم؟ بنشینم مطالب وبلاگ پریسا را دوباره بخوانم و سعی کنم تمریناتش را انجام بدهم. 

دومین قدم؟ این شیوه‌ی تمرینی درمانی را به بعد از ماه رمضان و پایان امتحانات موکول نکنم که بتوانم به بهترین و کامل‌ترین صورتِ ممکن انجامش بدهم. الاغ! برای تمرین تعدیلِ کمال‌طلبی، کمال‌طلبانه رفتار نکن. 

سومین قدم؟ دیگه چه خبر؟ کی حوصله کرد بشینه این چرت و پر... به مطالب وبلاگم نباید بگم چرت و پرت؟ :| کی حوصله کرد بخونه این حرفای درافشانِ من رو کامل؟ یا کلاً این سوال رو هم حق ندارم بپرسم؟ یا اصلا نباید این سوال رو بپرسم که آیا باید این سوال رو بپرسم یا نه؟ :| 


عنوان: حقیقتاً هیچ ایده‌ای براش نداشتم :|

  • نظرات [ ۱۰ ]

السَّاعَةَ السَّاعَةَ السَّاعَةَ

بی‌لشگریم، حوصله‌ی شرحِ قصه نیست 
فرمان‌بریم، حوصله‌‌ی شرحِ قصه نیست

با پرچمِ سفید به پیکار می‌رویم
ما کمتریم! حوصله‌‌ی شرحِ قصه نیست

فریاد می‌زنند: ببینید و بشنوید
کور و کریم، حوصله‌‌ی شرحِ قصه نیست

تکرارِ نقشِ کهنه‌ی خود، در لباسِ نو
بازیگریم! حوصله‌‌ی شرحِ قصه نیست

آیینه‌ها به دیدنِ هم خو گرفته‌اند
یکدیگریم! حوصله‌‌ی شرحِ قصه نیست

همچون انار، خونِ دل از خویش می‌خوریم
غم‌پروریم... حوصله‌‌ی شرحِ قصه نیست

آیا به راز گوشه‌ی چشمِ سیاه دوست
پی می‌بریم؟ حوصله‌‌ی شرحِ قصه نیست

فاضلِ نظری...

عنوان: یَا مَوْلانَا یَا صَاحِبَ الزَّمَانِ الْغَوْثَ الْغَوْثَ الْغَوْثَ أَدْرِکْنِی أَدْرِکْنِی أَدْرِکْنِی السَّاعَةَ السَّاعَةَ السَّاعَةَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ
یَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِینَ بِحَقِّ مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّاهِرِینَ
  • نظرات [ ۶ ]

باید مانتو گل‌داره رو می‌پوشید که جشن بارون بگیره.

دوچکه باران آمد (آرایه‌ی اغراق از اون‌وری. سیل بود تقریباً. چیکه ولی مثل اینکه هنری‌تر می‌کند متن را. خلاصه :|) قلمِ آرایش گرفت دستش و همه چیز را پررنگ‌تر کرد. گیسوی درخت‌ها را حلقه‌تر از همیشه، چشم‌های خیابان را براق‌تر از هرروز، لب‌های گل‌ها را سرخ‌تر از هروقتِ دیگر...
 و آدم‌ها، خیس و بوی نا گرفته، می‌خندیدند. توی اتوبوس، چلانده می‌شدند و کلیه‌هایشان به هم پیوند می‌خورد از فشارِ زیاد؛ اما می‌خندیدند. هیچ‌کس نمی‌خواست پنجره‌ها را ببندد. به آدم‌های نزدیکِ شیشه می‌گفتند دست بکش بخارش برود خیابان و آدم‌ها را ببینیم. 
امروز، دوچکه باران آمد و آدم‌هایی که همیشه از هم رو می‌گرفتند، به هم نگاه می‌کردند؛ با لبخند. کسی از دیگری روبرنمی‌گرداند. همه می‌خواستند این زیباترین هنرِ آسمان را با همه‌ی دیگران، توی خاطراتشان بچسبانند. 
ما آدم‌های ترسناکی نیستیم. «ما ایرانیا همه‌مون سگ‌اخلاق و گند دماغ و بی‌شعور و بی‌فرهنگ و فحش‌بده و الاغ و بی‌تمدن و بی‌بنیه و کوفت و زهرمار» نیستیم. ما فقط منتظر دوچکه بارانیم که بچسبیم دست‌های همدیگر را، شش‌نفری زیر یک چترِ جزغله جمع بشویم و صدای خنده‌هایمان گوش تمام مرزها را کر کند.

+خدایا، چی می‌شه دوچیکه بارون بزنی به دلمون؟ چی می‌شه بوی رحمتت رو دوباره به مشاممون نزدیک کنی؟ طفلکی نیستیم؟

+حالا نیاید در تقبیحِ باران خاطره‌ی منفی تعریف کنید ها... آره. خودم می‌دونم. همه‌مون می‌دونیم. ولی چی می‌شه اگه به جای این حرفا، دوچیکه حرفِ قشنگ به هم بزنیم؟
  • نظرات [ ۴ ]

A Monster calls + پرسش

درست وقتی که دنبالِ یک تمثیلِ حسابی از احساسی که در حال نسبت به خودت داری می‌گردی، چشمت به پوشه‌ی ا مانستر کالز می‌افتد و پسربچه‌ی چشم‌رنگی و دل‌گنده‌ی فیلم، کانر اومالی. و از آن‌جایی که اگر بگویم چه احساسی نسبت به خودم دارم، تمامِ راز و زیباییِ فیلم به فنا می‌رود، پس خودتان با زبانِ خوش فیلمی را که به نظرم حقیقی‌ترین، عمیق‌ترین و دل‌نشین‌ترین فیلمی‌ست که در یک‌ونیم سالِ گذشته دیده‌ام را ببینید. 
به دو دسته فیلم را توصیه نمی‌کنم. ابداً... 
اول، آن‌ها که مادرشان را از دست داده‌اند. آن‌ها که دلتنگِ مادرشان هستند. و... البته از طرفی هم فکر می‌کنم گزینه‌ی مناسبی باشد. مثل یک دلداریِ درست و حسابی.
و دوم، آن‌ها که به درست و غلطِ صرف باور دارند و میانه برایشان تعریف نشده. چون برادر مانستر می‌فرماد که: 
There is not always a good guy. Nor is there always a bad one. Most people are somewhere in between.

+ این فیلم‌ها و کتاب‌هایی که با آب و تاب ازشان تعریف می‌کنم را با آب و تاب نبینید. من استادِ تعریف‌کردن از چیزهای معمولی و ارتقای سطحشان تا سقف آسمان هستم و یک‌هو دیدید همچه چیز خفنی هم از آب در نیامد و خورد تو ذوقتان! من هم نه کتاب‌خوانِ حرفه‌ای هستم، نه فیلم‌بازِ قهاری. صرفاً خیلی کیف می‌کنم با هردو، و ملاکم هم همین است که آیا با چیزی کیف کرده‌ام یا نه.  

آیا راهی هست که بشه کتاب زبانِ اصلی‌ای رو خرید؟ پی‌دی‌اف منظورمه. که خب ترجیحا قانونی باشه. یا سایتی که اینگونه کتاب بفروشه می‌شناسید؟
من در حینِ این پست متوجه شدم که این جیگر، کتابش هم هست علاوه بر فیلم. و خب کامنتای ملت رو هم توی گودریدز پاش دیدم، اصلاً دارم می‌میرم که بخونم. باتشکر :|
  • نظرات [ ۶ ]

تو به تقصیرِ خود افتادی از این در محروم

قرآنِ جیبی‌ام را می‌بندم و به قطرش، به صفحاتش نگاه می‌کنم. به پنج‌جزءِ اولش که رنگش از کرم، به زردِ کهن (زرد کهن رنگی‌ست که اوراق به خود می‌گیرند، وقتی بارها و بارها تورقشان می‌کنی). به این فکر می‌کنم که اگر تابعِ جمع نبودم، اگر آن روزها که بچه‌ها به خاطرِ کنکور برنامه‌ی حفظمان را تعطیل کردند و من _که می‌دانستم اصلاً قصدِ کنکوردادن ندارم_ هم هم‌گام با آن‌ها از کلاس زدم بیرون، می‌ایستادم پای برنامه و به حرف‌های استادم گوش می‌دادم، الان حافظِ اقلاً بیست جزء بودم. 
به پوشه‌ی رمان‌ها و داستان‌هایی که شروع به نوشتن‌شان کردم و هیچ‌کدام به سرانجام نرسیدند سر می‌زنم و از خواندنِ جملات و توصیفاتم خنده‌ام می‌گیرد. فکر می‌کنم که اگر آن روزها تمامشان می‌کردم، شاید الان نثرم، پردازشم این‌قدر ضعیف نبود که حوصله‌ام را سر ببرد. شاید با آن همه تمرین، اوضاعم بهتر از این‌ها می‌شد.
صفحه‌ی «ارسال مطلب جدید» وبلاگ را باز می‌کنم و چشمم به پوشه‌های موضوعاتی که در این یک‌ونیم سال باز کرده‌ام و هیچ‌وقت حتی یک مطلب هم درشان ارسال نشد، یا ارسال شد و ادامه پیدا نکرد می‌خورد. که شاید الان اوضاعِ وبلاگم را بهتر می‌کردند، شاید از این پراکندگی نجاتش می‌دادند. شاید...
به همه‌ی دفترهایی فکر می‌کنم که به امیدِ نوشتنِ چیزی در آن‌ها _متنِ موسیقی‌های مورد علاقه‌ام، غزل‌های دل‌نشینی که پیدا می‌کنم، نامه‌هایی برای شخصی، روزمره‌نویسی، کوفت، زهرمار_ صفحه‌ی اولشان را پر کرده‌ام و خیلی‌هاشان حتی به صفحه‌ی دوم هم نرسیدند.
به همه‌ی همه‌ی فولدرهای بازشده‌ی مغزم. به همه‌ی کارهای نکرده‌ام، به همه‌ی زندگی‌های نزیسته‌ام، به همه‌ی امیدهای به دستِ باد سپرده‌ام، به همه‌ی خیالاتِ به حقیقت نپیوسته‌ام. به همه‌ی...

عنوان: تو به تقصیرِ خود افتادی از این در محروم/ از که می‌نالی و فریاد چرا می‌داری؟
حافظ‌شون

  • نظرات [ ۷ ]
Designed By Erfan Powered by Bayan