تراکم اندیشه‌ها

قلــم نگاری های ذهــنِِ من

تجربیات یک سال دومی

پیش. نوشت :| این پست خیلی طولانیه و راستش اگه نخونیدش هیچ چیزِ خاصی رو از دست نمی‌دید که هیچ، زمان هم ذخیره می‌کنید که گنجه در نوعِ خودش :دی

من ورودی 95 دانشگاه آزاد کرج بودم. روز اول استاد ص پرسید:«اسم رشته‌ای که اومدید بخونید چیه؟». یکی گفت ادبیات، یکی گفت فارسی، یکی گفت زبان فارسی و یکی گفت ادبیات و زبان فارسی و جوابِ درست همین آخری بود. استاد قصد داشت تاکید کند به این مسئله که: « قرار نیست فال حافظ بگیریم و دور سفره بشینیم انار دون کنیم. قراره درست و حسابی درس بخونیم. ادبیات فقط شعر و قصه نیست. باید زبانِ فارسی رو هم خوب بشناسید.»
راستش لحظه‌ای که این حرف‌ها را شنیدم احساس کردم دوتا بال درآوردم و دارم به طبقاتِ بالای چهارمِ آسمان پرواز می‌کنم. رویای من، آمال و آرزوهای من این بود که برای ادبیات بمیرم! شوق داشتم که وسطِ مطالعه از شدت خستگی خوابم ببرد. دلم می‌خواست همیشه در حال مطالعه و تحقیق باشم. ادبیات و زبان فارسی را مثلِ یک علمِ حقیقی فراگیرم و تا آنجا که می‌توانم در هر مبحثی عمیق شوم.
وقتی استاد ص این حرف‌ها را زد، من با خودم گفتم: « حنا! اینجا کاخ رویاهاته!» اما دوهفته از ترم گذشته بود که فهمیدم آنجا محلِ اسکانِ مستخدمینِ کاخِ رویاهای من هم نیست! 
استاد ص زنِ عجیبی بود. حرف‌های عجیبی می‌زد. توی دنیایی که داشت در عقایدِ مادی غرق می‌شد بی‌نهایت معنوی فکر می‌کرد. روحیاتش، خلقیاتش شبیهِ عارفان و جوان‌مردان بود و هست هنوز هم. یکی از دوست داشتنی‌ترین آدم‌هایی که ممکن بود با آن‌ها روبه‌رو شوید. می‌شد سرِ کلاسش غرق شد و واقعا غرق شد و روح از بدن بیرون کشید و اشک ریخت. بارها از چشمانم قطره چکید بی آن که غمگین شده باشم، ترسیده باشم یا هیچ حسِ اشک‌آوری! من نمی‌دانستم چرا قلبم با شنیدنِ حرف‌های او درد می‌گیرد. نمی‌دانستم چرا روحم اینطور مچاله می‌شود.
به خلافِ او... استادی داشتیم که می‌آمد سرِ کلاس و با بذله‌گویی و شوخی حالِ همه را خوب می‌کرد. همیشه. بلد بود چطور کسالت را از کلاس خارج کند و صدای قه‌قهه دانشجوها را بلند. استادِ درسی که حقیقتا نیاز به تدریس و توضیحِ کافی داشت اما ما می‌خندیدیم. ما اکثر اوقات فقط داشتیم می‌خندیدیم و نهایتا همه با نمراتِ بالای 18 این درس را پاس کردیم. من یک نفر، واقعا لیاقتِ نمره‌ی 20 یا 19 این درس را نداشتم اما گرفتم! 
استادِ دیگری داشتیم که به خلاصه خواندن اما مفید پیش رفتن اعتقاد نداشت. باور داشت که باید کلِ قابوسنامه یا تاریخ بیهقی را بخریم. و تقریبا از هفتاد درصد آن امتحان می‌گرفت و ما نهایتا با سه چهار صفحه سبک شناسیِ بهار را خواندن کمی از احوالِ مولف و کتاب آگاه می‌شدیم و خودِ کتاب را داشتیم که غالبا نه توضیح داشت نه هیچ تفسیری. فقط اصلِ یک کتاب برای قرنِ فلان! و خودِ استاد هم... راستش حرف زیادی ندارم برای گفتن از کلاس. اغلب زل می‌زدم به زمین.
ترم دوم وضع بدتر شد. من خلقیاتِ عارفانه کم نداشتم. چون بچه‌ی تنهایی بودم، کارِ خاصی به جز فکر کردن انجام نمی‌دادم. چون با مامان به کلاس‌های تفسیر می‌رفتم از کودکی، به اینطور مسائل زیاد فکر می‌کردم. حالا تصور کنید استادی که واقعا شبیهِ عرفاست، کتابِ کشف‌الاسرار و این روحِ به درد نخور ضعیف. 
من روزهای خوب کم در دانشگاه کم نداشتم. پر از شوق بودم از انتخابی که کردم. از اینکه دیپلم تجربی داشتم و دانشجویِ ادبیات بودم کیفِ عالم را می‌کردم. از اینکه عاشقانه‌ترین رشته‌ی عالم را می‌خواندم؛ اما...
من احساس نمی‌کردم مفیدم، احساس نمی‌کردم دانشجو هستم، احساس نمی‌کردم به درد می‌خورم، احساس نمی‌کردم اصلا دارم درس می‌خوانم چون اگر چندخطِ قبلی را مرور کنید من واقعا درس نمی‌خواندم! فقط داشتم کیف می‌کردم و این چیزی نبود که می‌خواستم. دردِ بیخود بودن و دانشگاه آزادی بودن و دانشجوی بی‌بخار بودن را تصور کردید؟ دردِ اینکه به دردِ لای جرز دیوار می‌خورید و لعنت به دانشگاه و هرچی که توشه را لمس کردید؟ خب... حالا دردِ نفهمیدن را هم به آن اضافه کنید. جهان‌های موازی، هفت مرحله‌ی سلوک، طلب، عشق، معرفت، استغنا، توحید، حیرت، فنا... فنا... فنا... فناء فی‌الله بقاء بالله.... قطره‌ای که غرقِِ دریا می‌شود. قطره‌ای که دیگر نیست، نابود شده، فنا شده اما حالا بخشی از دریای بزرگ است. فنا... شیطان... آدم... رسول... مولا... ابلیس... خدا... خدا... خدا... بهشت... جهنم... 
یک روز می‌رفتم دمِ کفر، یک روز می‌رفتم دمِ جنون، یک روز... راستش روحم آنقدر فضا نداشت که عارف بشوم. اگر ادامه می‌دادم، یا دیوانه می‌شدم و خودکشی می‌کردم یا همه چیز را، همه چیز را انکار می‌کردم. 
شب، روز، شعر، خورشید، درخت، مرگ، یک جمله‌ی کوتاه، یک عبارت کافی بود که من ساعت‌ها دردِ فیزیکیِ قلبی بگیرم و دردِ روحیِ بغض...
و من فقط یک دانشجوی جوزده‌ی احمقِ بودم. همان روزها و با همین حال، اردوی راهیانِ نور هم رفتم و ...
امسال تابستان اما، نشستم و برای خودم بودم. و راستش یک چیزی فهمیدم.
دانشگاه، کاخِ آرزوها نیست، ابدا نیست. اقلا دانشگاه آزاد که... اتفاقِ عجیب و حیرت انگیزی نمی‌افتد، تاثیرِ شگفتی بر علم شما نمی‌گذارد.
فقط یک چیز... دانشگاه به شما یک چیز می‌دهد. احساسِ دویدن برای خواسته. احساسِ داشتنِ مسیر. احساس اینکه هدف دارید و باید به آن برسید. با مطالعه، تحقیق و تفکر. خودتان، خودتان، خودتان تا جایی که بتوانید خود را به استادِ معرکه‌ای ثابت کنید و از او هم کمک بگیرید. 
و دومین نتیجه‌ای که گرفتم این بود که غرق نشوم. راستش این پیشنهاد همگانی نیست. من فقط بی‌ظرفیتم و باید مراقب باشم که غرق نشوم و تمرکزم را بیشتر روی فرایندهای نقد و ویراستاری و دستور زبان بگذارم. 
این‌ها را بیشتر برای خودم نوشتم. برای ثبت در خاطرم. برای اینکه روزی ببینم به چیزی که می‌خواستم رسیدم یا نه. برای اینکه سالِ اولِ خودم را فراموش نکنم. و برای اینکه یادم بماند من در فاصله‌ی نوزده تا بیست سالگی، یک بار محکم خودم را به دیوار کوبیدم، خودم را شکستم و آرام آرام از نو ساختمش. 

تو چه رازی که به هر شیوه تو را می‌جویم؟

آقای دکتر داشت می‌گفت آدم‌هایی که تصمیم به خودکشی می‌گیرند، باید دنبال معنای زندگیِ خود بگردند. می‌گفت برای این که معنای زندگیِ آن‌ها را پیدا کنیم، در دفترم، همکار من می‌آید می‌گوید خب برو خودت را بکش عزیزم! :| بعد طرف می‌گوید قبول، اما وقتی پای عمل می‌رسد یک لحظه دستش شل می‌شود: اگه من بمیرم کی به گلدونِ توی خونه‌ام آب بده؟ و بعد ما می‌نشینیم از آن گلدان استفاده می‌کنیم و طرف را به زندگی برمی‌گردانیم و الخ.
دیروز داشتم فکر می‌کردم یک روزی آدم تصمیم می‌گیرد برای یک نفرِ دیگر زنده بماند، زندگی کند و احتمالاً در نهایت برای او بمیرد. بعد از آن اگر تمامِ دنیا بسیج شوند که بابا کمی به خودت برس، کمی خوش باش، کمی برای خودت وقت بگذار و بی‌خیال فلانی باش، به تمامِ آن‌ها خواهد خندید. به تمامِ کسانی که نمی‌دانند زندگیِ او، خوشبختی و کامیابیِ او، لبخندِ رضایتِ او، نه اصلا... دلیلِ زنده بودنِ او، فلانی است! 
و خود او که هی در دل آرزو می‌کند فلانی نباشد تا بتواند کمی به خودش برسد هم احتمالاً نمی‌داند، از روزِ نبودنِ فلانی به بعد، به ورطه خواهد افتاد و باید دست و پا بزند، زمین و زمان را چنگ بزند تا دوباره، معنایی، هدفی، شوقی برای زندگی پیدا کند.

 پ.نان: وقتی پسربچه‌های موقرمز را توی خیابان می‌بینم طوری از چشم‌هایم قلب بیرون می‌جهد و طوری عاشقانه نگاهشان می‌کنم که این باور که احتمالاً زندگیِ قبلی داشته‌ام و تو زندگی قبلی معشوقم موهای قرمز داشته هی توی مغزم جان می‌گیرد. حقیقتاً این ذهنیت که زندگیِ قبلی داشته‌ایم خعیلی بانمک نیست و جوابِ نصفِ سوالات آدم را پیدا نمی‌کند؟ از مسئولین تقاضا داریم یک جایگزینِ دیلبر برای آن بیابند. باتشکر. 

ما زنده به آنیم که آرام نگیریم

دیدی بعضی شب‌ها، هرچی چشم در آسمان می‌چرخانی، هرچی سرت را بالا می‌بری، هرچی دورِ خودت می‌چرخی، هرچی دست‌هایت را چپ و راست می‌کنی، هیچ ستاره‌ای توی آسمان پیدا نمی‌کنی؟ 
دیدی بعضی شب‌ها آسمان جز تاریکی هیچ ارمغانی برای زمین ندارد؟
بعضی از ایامِ آدمیزاد اینطور می‌گذرد. درست وسطِ تاریکی، بی‌ستاره، بی‌مشعل. هرچی بچرخی دورِ خودت، هرچی بیشتر دنبالِ راه بگردی، هرچی بیشتر دست بجنبانی پیِ چراغ قوه‌ای، چیزی، کم‌تر پیدا می‌کنی. می‌فهمی؟
اما حتی توی همین شب‌های بی‌ستاره، هوا سیاهِ مطلق نیست. نورِ ماه از گوشه‌ای می‌تابد. هرچند خودِ ماه را نبینی، تلألؤ نورش توی هوا پخش شده. اما به هر حال ستاره نداری و راستش تا بخواهی ستاره‌ها را پیدا کنی، ستاره بزرگه، خورشید، بالا آمده و هوا روشن شده و شاید یک The end بزرگ توی آسمان ببینی. 
حقیقتاً به نظرم توی شب‌های تاریک، فقط باید به سمتی رفت. به هر جانبی که توانستی... ممکن است بمیری؟ خب اگر خورشیدِ فردا بالا آمد و فهمیدی تمامِ مدت خون‌آشامی چیزی بوده‌ای و با تابشِ خورشید تمامت خواهد سوخت چه؟ 
راستش، بعضی وقت‌ها فقط باید رفت. با یک امید... امید به نورِ ماه.  


+بیا حضرتِ ماه، که دلتنگیم. شب، زیادی تاریک شده. بیا حضرتِ ماه...


اگه کتاب بابالنگ‌دراز دستم نبود سکته کرده بودم.

در یک روزِ خیلی خیلی عادی، که روالِ زندگی شبیهِ همیشه است، که هیچ اتفاقِ خاص، ناراحت کننده، هیجان انگیز یا شادی بخشی نیفتاده و تو دقیقا مشغول به هیچ کاری هستی، یکهو قلبت درد می‌گیرد، بغضت ترک برمی‌دارد، هی به زمین و زمان بد و بیراه می‌گویی، هی مثلِ دیوانه‌ها پروپاچه‌ی مردم را چنگ می‌زنی، و اگر کسی بهت نزدیک شود مثلِ این گل کمین می‌کنی و لحظه‌ای که فاصله‌اش به حدِ کفایت رسید، می‌بلعی‌اش.
نه شب قبل پیامی با این مضمون که: « تو لیاقتت بیشتر از منه، بای» دریافت کردی، نه کسی مرده، نه جوابِ آزمایشت آمده که سرطان داری، نه هیچ اتفاقِ ناگوارِ دیگری! فقط همینطوری که نشستی، گریه می‌کنی. 
بعد می‌نشینی برای خودت دلیل می‌آوری... 
به خاطر میانمار است اشک‌هایت. به خاطر یک مشت افراطیِ احمق. به خاطر نسل‌کشی. به خاطر نزول به درجاتی پایین‌تر از حیوانیت. به خاطر وحشی‌گریِ بی حدِ انسان. به خاطر زنده سوزاندنِ آدم‌ها... این یکی واقعا اشک آدم را درمی‌آورد. اشک که هیچ... جگرِ آدم را آتش می‌زند. سکوت جهانی به حالتِ تهوع می‌رساندت. کلمه‌ی نوبل می‌خنداندت! صلحِ جهانی، حقوقِ بشر، حمایت از کودکان، حمایت از انسانیت، آزادی بشر، آزادی اندیشه. همه چیز شبیه شوخی نیست؟ بدترین بخشِ این اتفاق، جهت‌گیری‌های بیخود و بی‌جهت بود. یک نفر می‌نویسد: « فقط غزه فلسطین لبنان سوریه آدمن؟ تازه تو ورزشگاهم که بهمون فحش دادن!» یک نفر می‌نویسد: « کوشین شما که هشتگ حمایت از حقوق سگ راه انداخته بودین؟ خفه خون گرفتین چرا؟» یک نفر می‌نویسد: « کوشن روشن‌فکرا؟ فقط برای فرانسه باید شمع روشن کنید؟» یک نفر می‌نویسد: « این بودایی‌ها فلان سال از فلانی حمایت کردن! ببین کین دیگه اونا!» فقط به هیچ چیز فکر نکنید. فقط به هیچ چیز دیگر به جز اینکه چندنفر آدم دارند زنده زنده توی یک خندق می‌سوزند! 
غم‌انگیز هست... ولی الان که چندساعت است بهش فکر نکرده‌ام. واقعا به خاطر این گریه می‌کنم؟
شاید دلم تنگِ غروبِ شلمچه شده باز. دلم تنگِ شش صبحِ هویزه است. دلم تنگِ لمسِ حضورِ مردانی است که تا لحظه‌ی آخر، پای آرمان و هدفشان ایستادند.
دلتنگی دلیلِ موجهی هست... ولی من الان واقعا دلتنگ نیستم.
دیدنِ خبرِ نهنگِ آبی؟ دیدنِ آدم‌های احمق؟ خواندنِ مراحلِ پنجاه گانه‌ی این بازیِ وحشتناک؟ شاید هم این یکی.  و این جمله‌ی ترسناک که: «هر بار که نام بازی نهنگ آبی به خاطر حوادث پدید آمده از آن بر سر زبان‌ها افتاد، مجددا تعداد زیادی نوجوان کنجکاو به سمت آن کشیده شدند.» و یادآوریِ اینکه نامِ این بازی در کشورت زیادی زیاد شده و کنجکاوی و حماقت به قدرِ کافی هست و یک عالم کامنتِ:«توروخدا بگین چطوری این بازیو دانلود کنم؟» هست؟ 
راستش از دیروز به بعد به این یکی هم فکر نکرده‌ام.
چرا آدم ناگهان غمگین‌تر از غمگین می‌شود و قلبش باد می‌کند عینِ چوبِ خیس شده. چرا روحِ آدم گاهی اینقدر درد دارد اما هیچ دلیلِ موجهی برای آن نیست؟
شاید واقعا زندگیِ قبلی داشتنِ ما حقیقت داشته باشد. احیاناً من در زندگیِ قبلی‌ام آدمکش نبوده‌ام و این دردها مجازاتِ زندگیِ دومم نیست؟
شاید هم دنیا واقعا جای غم‌انگیزی شده باشد. نه؟


پ.نان: نگارنده چون هم غصه‌ی بی‌دلیل داشت و هم دلش می‌خواست همه‌ی این موضوعات رو پست کنه، نیشست همه رو جمع بست بشه یه پست :)
پ.2نان: بهترین واکنش برای میانمار که تا حالا دیدم برای آقای یامین پور بود. « بوداییِ ژاپنی پرسید فرق جمهوریِ اسلامی با دولتِ اسلامی (ISIS) چیه؟ گفتم فرقِ شما با بودایی‌های آدم‌کشِ میانمار. مترجم گفت شیرفهم شد». پیج ایشون در اینستاگرام: @yaminpour


مثلِ اون وقتی که هسته‌ی هلو رو از ماشین پرت می‌کنیم بیرون و می‌گیم از طبیعت، در طبیعت تجزیه می‌شه.

می‌دانید؟ توی ذهنم تقریبا مطمئن بودم که بابا موقع دراز کشیدن نگاه نمی‌کند ببیند کلیپس آنجا هست یا نه. راستش اگر تلویزیون را هم گذاشته بودم همینطور  بی‌خیال دراز می‌کشید و طبقِ قاعده‌ای که هزارتا از عینک‌هایش را شکسته بود، آن را به پیشگاه خداوند می‌فرستاد.

راستش مطمئن بودم ولی با خودم گفتم: « یکی برش می‌داره دیگه، اصلا مگه ممکنه نبینه اینو؟»
فکرش را بکنید! مطمئن بودم که بابا نمی‌بیند، ولی توی دلم گفتم امکان ندارد نبیند. خودم را گول زدم. 
بابا نگاه نکرد، دراز کشید و کلیپس شکست. کلیپس کوچولوی طلایی و بنفشی که مامان عاشقش بود. مامان عاشقِ خیلی چیزهاست البته و این اخلاقم که هر روز هزاربار عاشق می‌شوم را از او به ارث برده‌ام و کلیپس کوچیکه هم از معشوق‌های او بود. از سری معشوق‌هایی که حالِ مامان را خوب می‌کرد. اما من فقط خودم را گول زدم، تصمیم گرفتم بی‌خیالِ انجام دادنِ یک کارِ ساده شوم و دلبرانه‌ی مامان، به همین سادگی مرد.

اگر خوب فکر کنیم ما، در طولِ روز، هزارتا از این خودگول زنی‌ها داریم ؛ همه‌مان. عواقبِ این پاپیش نگذاشتن‌ها، این تنبلی کردن‌ها یا هر چی را می‌دانیم اما خودمان را گول می‌زنیم. شیطان گولمان نمی‌زند. خودمان، تفکراتِ غلطِ خودمان دارد ما را گول می‌زند. درحقیقت به نظرم سنِ آدم که دورقمی می‌شود واقعا وقتش رسیده که تقصیر‌هایی که سال‌های قبل روی دوشِ شیطان _ که گاه از همه‌جا بی‌خبر بوده_ انداخته بودیم را برداریم و توی یک کوله‌پشتی بیندازیم و آن‌ها را با خودمان حمل کنیم. وقتی دوشمان هی سنگین و سنگین‌تر شود و حملِ این بار به شدت مشکل، شاید زمانی برسد که دیگر نه خودمان را و نه هیچ‌کسِ دیگر را گول نزنیم. 


نگارنده در نوشتنِ عناوینِ نامتعارف، و الکی زیاد، یدِ طولایی داشت. 

بعدا افزودم: وای یادم رفت آخرش! خواستم بگم برید به این وبلاگ سر بزنید. یه مسابقه بیسیور جذاب و دلبرانه در حال برگزاریه که قراره همه یه پست از حریر رو به صورتِ صوتی بخونن و مسابقه بدن با هم. حقیقتش خودم توش شرکت نکردم چون اگه می‌بردم لطفی نداشت و یه عمره دارم گویندگی می‌کنم، اگه می‌باختم واقعا زشت بود! واقعا می‍گم! :| 

از کابوس‌هایت...

+ خورشید می‌دونم گفته بودم چند روز فیلان، ولی خب چالش بود :|
راستش اون چالشِ مساحت زیست رو شرکت نکردم چون من مساحتِ خاصی رو اشغال نمی‌کنم و هرجا انسان نباشه، اونجا سرای من است. ممکنه یه وقت برم گوشه اتاق تکیه بدم به کمد، یه وقت برم رو مبل کز کنم، یه وقت رو فرش همینجور وسطِ خونه پخش زمین باشم یا حتی وقتی رفته باشم مهمونی، برم دستشویی و مثلا یه ربع بایستم جلوی آینه تا تمرکز بگیرم و آروم شم!
چالشِ گاهی به کتاب‌هایت فلان رو هم چون اساسا هیچ فلانِ خاصی توی کتابام اتفاق نیفتاده تا حالا و فقط یه مورد امضای جنابِ امیرخانی بود که توسط خورشید که درود بی‌پایان بر او باد، به دستم رسید. و خب اون رو قبلا گذاشته بودم تو وبلاگم و جز آن خیر. 
و دیدم این دفعه هم شرکت نکنم چون من کلا خواب نمی‌بینم خیلی ننربازیه!
یعنی تا چندماه پیش من به قطعیت می‌گفتم که اصلا خواب نمی‌بینم. تا اینکه برنامه وقتِ خواب رو دیدم. آقای ضابطیان اونجا همین حرف رو زد و بعد گفتش که البته جدیدا متوجه شدم که من هم مثل همه خواب می‌بینم! فقط چیزی یادم نمی‌مونه.
جدا از اون... دو مورد کابوس هستش که می‌تونم نام ببرم:
اولی: هفت هشت سالم بود که خواب دیدم خونه‌ی عمه‌اینا هستیم. خونه‌ی اونا کرج نیست و یه شهر دیگه ساکن هستن و بحمدالله چندسالی می‌شه که نه اونا اومدن خونه‌ی ما، نه ما رفتیم خونه‌ی اونا! ولی خب توی خواب اونجا بودم و توی راه‌پله‌ها. توی اون سکانس من رو کولِ یه آقای شدیدا سیاه‌پوش بودم که مثل اینکه دزد بود و هی من جیغ می‌زدم و هی جیغم زده نمی‌شد! یعنی من تلاش می‌کردم جیغ بزنم ولی صدایی خارج نمی‌شد. نفهمیدم آقای دزد تونست ببرتم یا نه چون از خواب بیدار شدم.
دومی: یه فیلم یا مستند دیده بودم درباره حشرات. در واقع یادم نمیاد چی دیده بودم و فقط دارم حدس می‌زنم. چون بچگی‌هام دودسته فیلم به شدت مورد علاقه‌ی من بودن. شاخه چینی ( جت‌لی، جکی‌چان، بروس‌لی) و علمی‌تخیلی. و دو دسته برنامه من رو کاملا تحت تاثیر قرار می‌دادن. یکی روانشناسی، یکی همچنان علمی. تو مایه دانستی‌ها و کاوش و اینا). چون خواب دیدم از سر و کولم ملخ و سوسک و یه سری حشره که هنوز اسماشونو نمی‌دونم داره بالا می‌ره. و مطمئنا مشاهده‌ی بروس‌‌لی همچین خوابی ایجاد نمی‌کنه و مستندِ روانشناسی هم همینطور. پس قاعدتا یا فیلم علمی تخیلی یا مستند درباره حشرات بوده.
الان که فکر می‌کنم یه سومی هم یادم می‌آد: توی یه بیابون بودم. من بودم، شتر، بوته‌ی خار و دیگر هیچ. جیغ زدم از تنهایی و سکانس بعدی توی یه مطب دندانپزشکی بودم. دندانپزشک پشتش به من بود و روی صندلی خودش نشسته بود. من فقط یه تصویر می‌دیدم و اون یه کله شاملِ موهای لَختِ بسیاااار مشکی بود. بعد ایشون یهو برگشت با  این تصویر :| و خب ترسیدم نمی‌دونم چرا. با اینکه می‌دونستم این آدم شخصیت انیمیشن شگفت انگیزانه! و بعد یهو ایشون به این صورت در اومد. ( شخص سمت چپ) و یهو یه ابزار دندون پزشکی که بیشتر شبیه ارّه برقی بود رو برداشت و اومد سمتِ من و طبیعیه که من جیغ زدم! و ایشون هی می‌اومد جلو و من باز جیغ می‌زدم و آخرین جیغ منجر به بیداری شد. ( راستی شما می‌دونید این خانومه یا آقا؟ من هنوزم نفهمیدم حقیقتش :| )
بچگی زیاد رفته بودم دندون‌پزشکی. یادمه نمی‌ترسیدم البته ولی خب شاید تو ناخوآگاهم ترسیده بودم و اینجوری. ولی هنوزم بعد کلی سال نفهمیدم چرا سکانسِ شروع شتر بود!


و دیگر چیز خاصی به ذهنم نمی‌رسه حقیقتش. رویا مویا هم نمی‌بینم اهل این سوسول‌بازیا نیستم. یا کابوس چرت و پرت یا هیچی :دی


هرکی هم دوست داشت باز بیشینه از کابوس‌هاش بگه. من دعوت کردن بلد نیستم :/
و با سپاس فراوان از بانوچه به خاطر دعوت  و اسی به خاطر شروع این بازی :))

مثِ مرغِ پرکنده می‌شه آدم...

جوانی شمعِ رَه کردم که جویم زندگانی را
نَجُستم زندگانی را و گم کردم جوانی را
کنون با بارِ پیری آرزومندم که برگردم
به دنبالِ جوانی، کوره راهِ زندگانی را
به یادِ یارِ دیرین، کاروان گم کرده رامانم
که شب در خواب بیند همرهان کاروانی را
بهاری بود و ما را هم شبابی و شکر خوابی
چه غفلت داشتیم ای گل شبیخونِ جوانی را
چه بیداریِ تلخی بود از خواب خوش مستی
که در کامم به زهرآلود شهد شادمانی را
سخن با من نمی گویی الا ای هم‌زبانِ دل
خدایا با که گویم شکوه‌ی بی هم‌زبانی را
نسیم زلف جانان کو که چون برگِ خزان دیده
به پای سروِ خود دارم هوای جان‌فشانی را
به چشمِ آسمانی گردشی داری بلای جان
خدا را برمگردان این بلای آسمانی را
نمیری شهریار از شعرِ شیرینِ روان گفتن
که از آبِ بقا جویند عمر جاودانی را
جنابِ شهریار...
واضح بود البته :)) 

بعدا نوشت: یه مشت غرولند و غصه و ناله و زاری قرار بود بنویسم که دیدم حسش نیست و به جاش شهریار بخونیم لذتشو ببریم :)

خودمو نکشم حالا :|

کتاب‌ها رو مرتب کردم. ساعت آونگدار رو که تقریبا هزارساله باتری نداره، از اون دیوارِ اتاق برداشتم و زدم روی دیوار رو‌به‌روش. سربند رو بستم بالای سرش(پیش دانشگاهی که بودیم یه روز رفتیم نمازخونه مدرسه. روز روضه‌ی حضرت علی اصغر بود. عجب روزی هم بود... عجب صبحی هم بود. به هرکدوم یکی یه سربند دادن که تو طول مراسم ببندیم. آخرش موقع رفتن اومدن بگیرنشون از ما. ما سه چار نفر آخرین نفرا بودیم که داشتیم می‌رفتیم. زینب گفت می‌خواین بگیرین؟ یکی گفت ما کلی عاشقونه شدیم با اینا که. گفتم دلتون میاد آخه؟ گفت بردارین ببرین. برداشتیم بردیم.) عقربه‌ها رو گذاشتم روی ساعت دوازده. گردنبند وان‌یکاد قدیمیه، از اونایی که توی یه کیف کوچولو می‌ذارن_ همون که خاله وقتی هفت هشت سالم بود خرید_ رو از گردنش آویزون کردم. اون یا قاضی الحاجات کاغذی کوچولوعه که تو اردوی راهیان داده بودن رو به آونگش گره زدم. اون دستبنده که رو پلاکش نوشته من انقلابی‌ام و اونو هم تو اردوی راهیان نور داده بودن گذاشتم پشت شیشه‌اش. تسبیح تربت که حاج خانم آورده بود از کربلا هم از گوشه‌اش آویزون کردم. آویزِ الله که پشتش آیت‌الکرسی نوشته رو هم بستم به میله آخریه...
بعد نشستم نگاهش کردم. نگاهش کردم. نگاهش کردم. هی نگاهش کردم... همه چیزو گذاشتم پیشِ چشم‌هام. همه‌ی نشونه‌ها رو. همه‌ی شعارها رو. همه‌ی اداها رو. من چه‌قدر شبیه این چیزام که می‌گم؟ من چه‌قدر واقعی‌ام؟ اعتقاداتم چه‌قدر راستکی‌ان؟ من خوب شعار می‌دم... خوب حرف می‌زنم... خوب ادا در میارم... ولی چه‌قدر از دلم برمیاد؟ 
هی می‌پرسم حنانه! جدنی تو همینی هستی که نشون می‌دی؟ چادر سرت می‌کنی، روسری‌تو فلان می‌بندی، مانتو فلان می‌پوشی، موقع نماز اون چفیه‌هه رو سر می‌کنی جای روسری. حالا این اداهات... باشه. عکس رهبر می‌بینی قلب می‌شی... باشه. موقع قرآن خوندن عین از ته حلقت میاد و ث از بینِ دندونت، قبول... همه‌اش قبول. بگو بدونِ این اداها، بدونِ این لباسا، بدونِ این صداها چی هستی؟ دلت چیه؟ 
بعد می‌رم تو عمق دل و مغزم. می‌رم لایه لایه روحم رو می‌گردم. گیج می‎شم، حالم خراب می‌شه و برمی‌گردم. 
کاش بشه شبیهِ حرفامون بشیم. کاش بشه واقعی بشیم. اگه گندیم، اگه خوبیم، واقعا همونی باشیم که هستیم. 


پ.نان: یه روز من یا از این فکرا دق می‌کنم. یا از این درگیری که نکنه فلانی فکر کنه من فلان کارو به خاطر فلان چیز کردم. نکنه فکر کنه من اداشو در آوردم. نکنه فکر کنه من منظوری داشتم از حرفم. نکنه فکر کنه فلان... نکنه فکر کنه کوفت. نکنه فکر کنه زهرمار. 
اه خب بمیری :| 

بعدا نوشت: 30 تا پست خوندم. 14تا هم مونده. چرا دو روز لپ‌تاپ روشن نمی‌کنم انقدر بلاگستان رونق می‌گیره خب؟ الان من از امشب تا فردا همین موقع این لپ‌تاپو روشن بذارم یه پست نمی‌ذارین :(

سیّده خانم باشیم.

مثلا امروز سه شنبه است :) دیروز مامان نونی اومده بود خونه‌مون و من ترجیح می‌دادم جای پای لپ‌تاپ نشستن، بشینم کنارش روی مبل قرمزا، دوغ بزنم به بدن و گل بافتن یاد بگیرم... من آدمِ منظمی نیستم واقعا. شنبه و سه شنبه رو حدودی درنظر بگیرید و در حقیقت هفته‌ای دو پست مدِ نظر باشه. 

-----

قابوسنامه| بابِ بیست و نهم| در اندیشه کردن از دشمن

چنانکه وقتی به ری ( توی کتابِ من نوشته بری و خدا شاهده اولین بار پیر شدم بفهمم بِرِی باید بخونمش و بارها از خودم پرسیدم بَری از چی؟ ترا چیه؟ بهمه چیه؟ خب لعنتی یه اسپیس بزن. )

 زنی پادشاه بود به لقب سیّده گفتندی. زنی بود ملک زاده و عفیف و زاهده و کافیه و دخترعَمّ مادر من بود. زنِ فخرالدوله بود. ( توی شهر ری، یه خانومی که از قضا دخترعمه‌ی مامان من بوده و خعلی خانمِ خفن و همه چیز تمومی بوده، همسرِ جناب فخرالدوله، پادشاهِ ری، بوده. حالا این «من» کیه که سیده خانم دخترعمه‌ی مامانشه؟ خودِ عنصرالمعالی. لازم می‌دونم که الان توضیح بدم این کتاب رو عنصرالمعالی کیکاووس بن قابووس بن ووشمگیرِ زیار برای پسرش، گیلانشاه نوشته. اگه دوست داشته باشین شنبه براتون کلا درباره قابوس‌نامه صحبت می‌کنم که یه ذره با قصه‌ها بهتر ارتباط بگیریم. الان داره یه قصه برای پسرش تعریف می‌کنه) 

چون فخرالدوله فرمان یافت...( وقتی بچه‌های بالا به آقای فخرالدوله گفتن پاشو بیا که وقتت تمومه و خدا رحمتش کرد) وی را پسری بود کوچک، مجدالدوله لقب دادندش و نامِ پادشاهی بر وی نهادند و خود پادشاهی همی راند سی و اند سال. ( به پسرش گفتن خب بابات مرد کسی ره نداریم پاش بیا تو شاه شو. از امروز بهت می‌گیم مجدالدوله. همینقدر یلخی ایشون سی و فلان سال حکومتم کردن) چون مجدالدوله بزرگ شد، ( ببین وقتی شاه شده چندسالش بوده که بزرگ شده این وسطا :) ناخلف بود، پادشاهی را نشایست. همان نامِ مَلِک بر وی بود اما در خانه نشسته بود، با کنیزکان خلوت همی کرد و مادرش به ری و اصفهان و قهستان سی و اند سال پادشاهی همی راند.( این بچه کاملا این جمله‌ی سر سفره‌ی مامان باباش بزرگ شده رو زیر سوال برد. چراکه باباش که شاه بود، مامانش که سیده خانم دلبرِ دلبرا، خودش یه انگل اجتماعِ به تمام معنا شده بود دایناسور! درنتیجه ایشون نشست خونه خوش بگذرونه پسره‌ی مضمحل! :| مامانش حکومت می‌کرد جای این). 

مقصودِ من از این سخن آنست که جدّ تو سلطان محمود رحمه الله، به ری رسولی فرستاد و گفت: باید که خطبه بر من کنی و زر به نامِ من زنی و خراج را بپذیری. واگرنه من بیایم و ری بستانم و تو را نیست گردانم و تهدید بسیار کرد.( حالا عنصرالمعالی به پسرش می‌گه ببین این مقدمه‌ها رو چیدم واست که به اینجا برسم...بابابزرگِ تو که سلطان محمود باشه، یه نامه فرستاد به ری. الان من عرض کنم این نکته رو که عنصرالمعالی دامادِ سلطان محمودِ غزنوی بوده. سلطان محمود پدربزرگِ مادریِ این گیلانشاه می‌شه. خلاصه بابابزرگت یه ناه به ری داد به اون پسره الدنگ گفت یا هرسال به من مالیات می‌دی و تحت نظر من حکومت می‌کنی و اینا، یا میام ری، شهرتو می‌گیرم پوستتم می‌کنم.) 

و چون رسول بیامد و نامه بداد و پیام بگزارد سیده گفت: بگوی سلطان محمود را تا شویِ من فخرالدوله زنده بود، این اندیشه همی بود که مگر تو را این رای افتد و قصدِ ری کنی. چون وی فرمان یافت و شغل به من افتاد اندیشه از دلِ من برخاست. گفتم محمود پادشاهی عاقل است. داند که چون او مَلِکی را به جنگِ زنی نباید آمدن. ( ببین این سیده خانم چه‌قدر خوبه لعنتی. وقتی پستچی نامه‌ی سلطان محمودو آورد این گفت برو بهش بگو تا وقتی شوهرم زنده بود هی می‌گفتیم ممکنه این محموده بیاد بخواد ری رو ازمون بگیره ها... ولی وقتی شوهرم مرد مطمئن شدم عمرا نیای! چون می‌دونستم که تو پادشاهِ عاقلی هستی و می‌دونی خیلی زشته که تو با این هیبت و خفنیت و خیلی پادشاهیتت، نباس بری به جنگ یه خانم.) 

اکنون اگر بیایی خدای عزوجل داند که من نخواهم گریخت و جنگ را ایستاده‌ام، از بهرِ آنکه از دو بیرون نباشد( حالا اگه اونقدری که من فکر می‌کنم خفن نباشی و حمله کنی، به خدا، دستای بریده‌ی ابالفضل من مثِ شیر وامیستم جلوت چون کلا دو حالت بیشتر نداره این جنگ) 

از دو لشکر یکی شکسته شود. اگر من تو را بکنم، به همه عالم نامه نویسم که سلطانی را شکستم که صد پادشاه را شکسته است. و اگر تو مرا بشکنی، چه توانی نبشت؟ گویی: زنی را شکستم. تو را نه فتح‌نامه رسد و نه شعرِ فتح، که شکستنِ زنی، بَس فتحی نباشد.( گفت یا من شکستت می‌دم که می‌رم همه جا جار می‌زنم من به محمود پیروز شدم که نصفِ شما قلدرا نتونستین شکستش بدین. اگه تو منو شکست بدی مثلا چی کار می‌خوای بکنی؟ بگی من یه زن رو شکست دادم؟ مثن هنر کردی مثن؟ زن که برای جنگ نیست. تو خیر سرت مردِ جنگی و اگه پیروز نمی‌شدی زشت بود. نه که هنر کرده باشی.)

 بدین یک سخن، تا وی زنده بود سلطان محمود قصدِ وی نکرد. ( همینو گفت و دیگه تا آخر عمرش سلطان محمود نیشست سر جاش :) 

پ.نان: وقتی فکر کنی، وقتی بلد باشی، پیروزی ممکنه. فقط باید بگردی دنبالِ راهش.

 پ.2نان: راستش فکر کنم بهتر باشه کلا روی کشف الاسرار و قابوسنامه تمرکز کنیم. سیاستنامه حکایتِ زیرِ سه صفحه نداره و یکم کار سخت می‌شه... بیهقی رو هم که گفتم برید کجا. شاهنامه هم هست. که برای مطالعه‌ی شاهنامه انگشت مبارک ره روی این لینک بزنید و عضو کانالش بشید. از ابتدای شاهنامه به طور کامل وویس فرستاده شده و توضیح نکات سخت هم داره. بشینید گوش بدیم کم کم دورِ هم. عربی هم که فکر نکنم لطفی داشته باشه براتون :| دستور زبان و مرجع شناسی و اینا هم همینطور :| پس تا تابستون با همین کشف و قابوس پیش بریم تا ترم جدید شروع بشه :) 

پ.3نان: یه صلوات می‌شه بفرستین بی‌زحمت؟ همینجوری. به هر نیتی خودتون دوست دارید. اما یکمش برای من باشه. باشه؟

دست کوچولو، پا کوچولو، گریه نکن بابات میاد

داشت قصه‌ی تکراریِ دعواهای زن و شوهری‌شان را تعریف می‌کرد. کم نشنیده بودم. اگر مقیاسی برای میزانِ نمک بودنِ دعواها در زندگی وجود می‌داشت مطمئنا شوریِ اوضاعشان حالِ هرکسی را به هم می‌زد. 

می‌گفت با شوهره بحث می‌کردند که دخترکوچولویشان-دخترکِ شش، هفت ساله‌ای که هربار دیدنش مرا به یادِ خودم می‌اندازد به خاطرِ تنهایی‌اش و تخیلاتِ بی‌نهایتش- آمده جلو. آمده جلو  و باباهه که داشته داد می‌کشیده دستش را بلند کرده و زده روی پوستِ لطیفِ صورتش. 

دلم لرزید. نقطه ضعفِ من‌اند این بچه‌ها. از اینکه بچه‌ها دعوا ببینند، از اینکه بچه‌ها بازی کردن بلد نباشند، از اینکه بچه‌ها قهر ببینند، از اینکه شکستنِ شیشه‌ی آینه را تجربه کنند، از اینکه کوبیده شدنِ بشقاب به کابینت را تجربه کنند، از اینکه سکوتِ وحشتناکِ خانه را تجربه کنند، از اینکه تُنِ صدای بالا را تجربه کنند، عُقَم می‌گیرد. نقطه ضعف من‌اند این بچه‌ها. دنیایِ ذهنِ بچه‌ها کوچک‌تر از فهمِ دعوا، قهر، جنگ و وحشی‌ بازی‌های آدم‌ بزرگ‌هاست. 


پ.نان: دلم لرزید... سه سالش بود؟ دختری که توی خرابه‌ها سیلی‌اش می‌زدند، سه سالش بود؟ 

اللهم العنهم جمیعا...



Designed By Erfan Powered by Bayan