تراکم اندیشه‌ها

قلم‌نگاری‌های ذهنِ من

بعد تازه می‌فهمی خوابِ راحت چیه.

کاش یه روزی بفهمم چرا هرچیزی که مربوط به آدم‌هاست، تا این اندازه قدرت‌مند و مهلکه. 
چه‌طوری یه اسم می‌تونه همیشه حالِ آدم رو خراب کنه؟ 
چه‌طوری یه بیت شعر ممکنه همیشه یه صورت رو جلوی چشمِ آدم بیاره؟
چه‌طوری یه موسیقیِ بی‌کلام می‌تونه یک سال خاطره رو توی خودش جمع کنه؟
چه‌طور ممکنه همه‌ی عینک‌های گرد یادآورِ یه آدم باشن؟
چه‌طوری همیشه و همیشه، بوی عطرِ یه نفر لبخند روی لبت می‌شونه؟
حالا نه همیشه دلبر و معشوق و فلان... یه وقت‌هایی یه دوست مثلا. عطره مالِ حاج خانم باشه، عینک گرده مثلا مالِ هری پاتر باشه، موسیقیه تیتراژِ جومونگ باشه، اون یه بیت شعر، یادآورِ یه نقاشیِ کاریکاتوری باشه و اون اسم متعلق به کسی که چکت رو برگشت زده.
می‌دونی چی می‌گم؟
چرا انقدر همه چیز روی آدم اثر می‌ذارن؟ اونم انقدر پررنگ؟ اونم انقدر دائمی؟ خب این خیلی هولناکه. 
بعد خب می‌ترسی هر کتابی رو بخونی، هر فیلمی رو ببینی، هر آدمی رو به زندگیت راه بدی، هر حرفی رو بزنی، هر حرفی رو بشنوی... چون نقش می‌ذاره حتماً. چون جاش می‌مونه حتماً. بعد هی محتاط‌تر می‌شی. 
بعد یه روز یهو حس می‌کنی چه‌قدر تنها و بیکارم... پس شروع می‌کنی به دوباره توی همه‌ی جمع‌ها وارد شدن، یه عالمه کتاب رو خوندن، یه عالمه فیلم رو دیدن، به همه‌ی دنیا لبخند زدن... بعد باز یهو یه اتفاقی می‌افته، یه اشتباهی می‌کنی، یکی می‌زندت، بعد باز می‌گی باید از این به بعد حواسم رو جمع کنم بعد این دفعه به جای اینکه یه ماه آدمِ محتاطی بشی، دو ماه آدمِ محتاطی می‌شی. بعد یهو به خودت میای و می‌بینی یکک ساله که حواست به تک تکِ اعمالت بوده و تک تکِ کلماتت و تک تکِ آدم‌ها و تک تکِ کسایی که تو اتوبوس بغل دستت نشستن و تک تکِ ایموجی‌هایی که توی تلگرام فرستادی. 
اون روز بالاخره احساسِ امنیت می‌کنی، بالاخره احساسِ بزرگ شدن می‌کنی. بالاخره حس می‌کنی رازشو فهمیدی.
اون روز تازه می‌تونی بفهمی دوست داشتن چیه، دلتنگ شدن چیه، محبت چیه... چون همه‌ی ناخالصی‌ها رو ازش گرفتی.
می‌دونی چی می‌گم؟


زندگیِ واقعی

خب، بالاخره یک روزی می‌رسد که تو ضربدرِ گوشه‌ی کِی ام پلیر را بزنی و ببندی تمامِ قصه‌های جهان را. بالاخره یک روزی می‌رسد که از دیدنِ مبارزه و شوق و غم و هیجان و عشقِ آدم‌های دیگر حوصله‌‌ات سر می‌رود. بالاخره کسالت چنگ می‌اندازد به روحت و فکر می‌کنی چه‌قدر همه‌ی آدم‌های توی این صفحه تکراری‌اند.
بالاخره یک روزی باور می‌کنی قرار نیست بعد از پلک بستن و باز کردن، واردِ دنیای عجیب و غریبی شوی که پای هیچ بشری پیش از این، به آن‌جا باز نشده. بالاخره یک‌ روزی باور می‌کنی قرار نیست تو کسی باشی که همه‌ی آدم‌ها را از مصیبتی بزرگ نجات می‌دهد. بالاخره می‌فهمی تو هیچ نیروی خارقالعاده‌ی درونی‌ای نداری که از آن آگاه نباشی و یک روز یک پیرِ سپید ریشی بیاید و تو را به آن خبر کند. بالاخره یک روزی می‌فهمی قرار نیست یک عشقِ احمقانه‌ی عجیب سراغت بیاید.
بعد صفحه‌ی پنلِ وبلاگت را باز می‌کنی و می‌نویسی:( بالاخره من هم خیالاتِ غیرممکنم را برای مدتی خاموش کردم. بالاخره من هم تصمیم گرفتم زندگیِ خودم را از سر بگیرم و درست بنویسمش).
بعد لپ‌تاپ را خاموش می‌کنی، تلفنِ همراهت را برمی‌داری و فایلِ سخنرانی‌ای که داری به آن گوش می‌دهی را پلی می‌کنی، ظرف‌های تمیز را از ماشین درمی‌آوری، ظرف‌های کثیف را توی آن می‌چینی، خانه را گردگیری می‌کنی، وقتی آب جوشید آن را توی لیوانِ کاپوچینو می‌ریزی و تا وقتی فایلِ سخنرانی تمام شود، نوشیدنش را کِش می‌دهی. سخنرانی که تمام شد، جرعه‌ی آخِر را سر می‌کشی و می‌روی باقی مانده‌ی مبحثِ اسم را در عربی می‌خوانی، بعد فنونِ ادبی را برمی‌داری، بعد رمانی که حالت را خوب می‌کند می‌خوانی، بعد منتظرِ اذان می‌مانی، توی سجده‌ی آخر می‌گویی: (می‌شه نماز صبح بیدارم کنی یه جوری که بتونم قشنگ بلد شم و بعد نمازم کمکم کنی که نخوابم و بشینم درس بخونم یکم؟) بعد برای رفیقت کتاب می‌خوانی و ضبط می‌کنی، بعد منتظرِ شروعِ پخشِ چهل‌چراغ می‌شوی، بعد می‌روی برای دوستانت می‌نویسی: ( من آخرش تو عشقِ شهیدی‌فرد حل می‌شم. نگاه کن خندیدنشو آخه، نگاه کن حرکتِ دستشو، نگاهشو، دقتش رو، سوادش رو، متانتش رو، شخصیتش رو). بعد منتظرِ پخشِ مختار می‌شوی و یادت می‌آید تمام شده و فکر می‌کنی از این به بعد ساعت نه تا ده چه کار کنی؟ بعد مسواک می‌زنی، ساعت زرده را برمی‌داری، موبایلت را که احتمالاً شارژش تمام شده روی اپن می‌گذاری و مثلِ هر شب به این فکر می‌کنی که :( ممکنه کسی دست بزنه به گوشیم و بره همه‌ی پیام‌ها و یادداشت‌هامو بخونه؟ چرا من روی این گوشی رمز نمی‌ذارم؟) و باز گوشی را همانطور بدون رمز رها می‌کنی و به این فکر می‌کنی که اگر خوابت نبرد به چی فکر کنی و بعد وسطِ افکارت خواب می‌بلعد تو را و باز فردا صبح که بیدار شدی، فکر می‌کنی امروز چه فیلمی ببینی و یادت می‌آید که قرار بوده چند مدتی فیلم دیدن را ترک کنی و شروع می‌کنی به ساختنِ یک روزِ نو، جدید، دوست داشتنی و عادی برای خودت.


پ.ن: نباید منتظرِ اتفاقاتِ خارق العاده بمونی دختر. فقط باید کاری کنی که انقدر قابل پیشبینی نباشی. همین. این پست رو ببین... باید هیچوقت نتونی از ساعتِ چهارِ بعد از ظهر، تا فردا صبحت رو حدس بزنی. این دستِ خودته!

و هو الاول و الاخر و الظاهر و الباطن

می‌دونی؟ دنیا پر از دوراهی‌های عجیب و غریبه. این درسته یا غلط؟ بگم بهتره یا سکوت کنم؟ برم به نفعمه یا نرم؟
اصلا وایسا ببینم... من باید به نفع خودم نگاه کنم، به نفع خانواده‌ام، دوستام، حزبم، دینم، وطنم، یا چی؟ یا کی؟
اصلا صبر کن... دین داشته باشم یا نه؟ عضو حزبی باشم یا نه؟ 
درسی که می‌خونم خوبه؟ دانشگاهی که توش هستم چی؟ فرم انصراف از تحصیل پر کنم و از اول کنکور بدم؟ 
این چیزی که من بهش می‌گم حقیقت، خودِ حقیقته؟ اگه آره، پس چرا اون به چیزی که خلاف نظرِ منه می‌گه حقیقت؟ حقیقت دو معنا داره، یا یکی از ما اشتباه می‌گه؟ کدوم اشتباه می‌گیم؟
این آدمی که دوستش دارم، دوست داشتنیه یا من متوهمم؟ 
این کسی که بهش رای ندادم بهتر بود و کاش توی پرونده‌ی زندگیم این ثبت می‌شد یا همونی که بهش رای دادم خوبه؟
این رو بخرم یا پولمو نگه دارم برای یه چیز بهتر؟
 خوندنِ این بهتره یا اون؟ اول کدومو بخونم؟
می‌دونی؟ آدم از ثانیه‌ی اولِ تولد داره تصمیم می‌گیره، داره توی این دوراهی‌ها می‌چرخه...
چیزی که مهمه اینه که باورش کنی. تمامِ عقلت، احساست، وجدانت و منطقت رو به کار بگیری. چیزی که مهمه اینه که ده سال بعد، بگی من درسته از اون تصمیم دلخورم، اما پشیمون نیستم و اگه دوباره ده سال جوون‌تر بشم و عقلم ده‌سال کم‌تجربه‌تر بشه و احساسم ده‌سال خام‌تر، مطمئن باش بازم همون تصمیمو می‌گیرم.
مهم اینه که بعدا بتونی از خودت دفاع کنی. نگی حماقت کردم... نگی چشم‌هامو بستم. بگی عقل‌رس نشده بودم به قدر کافی، بگی تجربه نداشتم زیاد.
مهم اینه که اگه اشتباه کردی، قبولش کنی، پاش وایسی و با تمامِ جونت سعی کنی درست شه و دیگه تکرارش نکنی.
مهم اینه که خودتو باور کنی...
مهم‌تر از تو، مغزت، عقلت و احساست، کسیه که داره نگاهت می‌کنه.
یه لحظه، قبل از اینکه دکمه‌ی اینتر رو بزنی و پست رو منتشر کنی، قبل از اینکه مهر رو پای پرونده بزنی و به اجرا برسونیش، قبل از اینکه پاتو از در بذاری داخل، بگو بسم الله... پای خودت خوب و بدش، مهربونْ خدا . اگه خوب شد، واسه تو. اگه بد شد، فدای سرت. حتما بهترمو می‌خوای.
پ.ن: 
بهش می‌گم: یه جوری پستِ قبلیم کامنت نداره، که فکر کنم آمریکا اسمم رو نوشته تو لیستِ تحریم :دی
می‌خنده، می‌گه: از اون پست‌هاییه که بعدش هیچ حرفی برای گفتن نداری.

چه کنم که یک دل است و همه دردهای یاران؟

سلام به چشم‌های ماه


بله. با جناب‌تان، هیچ کار ندارم. نه با شخصِ شما و نه حتی با دلِ کوچک‌تان. ( در باورِ کی می‌گنجد روزی مه‌بانو به حضرت محبوب بگوید دلْ‌تنگ. کدام لبی است که نخندد؛ کدام چشمی‌ست که به حیرت درشت نشود، که مگر چه گناهی در حقت کرده که هم‌چه دشنامی نصیبش می‌کنی؟ می‌بینی چه کردی با دلم؟ می‌بینی؟ بدوبیراه می‌نویسم به تو و دست روی شعله می‌گیرم که بسوزد آن انگشت که چنین نوشته.)
روی صحبتم، تنها با چشم‌های شماست. تنها با آن دو فنجانِ قهوه که بخارش هنوز می‌سوزاند خاطرِ مکدرِ مرا. 
می‌پرسید چرا مکدر؟ 
که باشم که دلم را آینه بگویم؟ آینه آن دلی‌ست که در قله‌ی درد، جز زیبایی ندیده. آینه دلی‌ست که ما رأیتُ الا جمیلا فریاد می‌کشد. اما مَثَل است دیگر. شما فرض کن دلم با تمامِ زنگارها، آینه. حالا دلتنگیِ روزِ وداع، دلتنگیِ روزِ اولِ هجران، دلتنگیِ روزِ دومِ هجران، دلتنگیِ ماهِ اولِ هجران را بنشان روی آن. شوخی‎ست مگر، نیم‌سال نبینمت؟ شوخی‌ست مگر نیم‌سال، هر سحرگاه چایِ شور از اشک نوشیدن؟ اصلا می‌دانی چه‌طور مرض نگرفته‌ام هنوز؟ چه‌طور نمرده‌ام هنوز؟
چه می‌کنید مگر؟ قرار بود چایِ عاشورا را شما پخش کنید حضرتِ آقا. هیئتی چشم به در دوخته بود که بعد از وعظ می‌رسد، بعد از سینه‌زنی می‌رسد، بعد از دعا می‌رسد. سید خودش چایِ روضه را می‌ریزد توی کمرباریک‌ها. 
کمرباریک‌ها، همه یک‌شَبه پیر شدند و چاق. پشتِ همه‌شان شکست و تو اما نیامدی...
تمامِ شب بر سر و سینه می‌زدم که اگر سرت را روی نیزه‌ای بزنند و برایم بیاورند چه؟ نعوذبالله... آرزو می‌کردم نیایی و هر شب برای خودم رویایِ وصال ببافم تا اینکه...
من کجای کارم آقا؟ من که خیالات برم داشت که خانه‌ات شده هیئتِ ارباب، حتماً کسی شده‌ای برای خودت. حتما حضرتِ حق نظری افکنده به تو. آن شبِ عاشورا بود که باورم شد هنوز هیچ‌کس نیستم. هنوز نَم نیستم. هنوز دانه نیستم. هنوز خاکِ کفِ پایِ بانو نیستم. هنوز...
آی از کجا رسیدم به کجا؟ 
سید... نکند آن شب خدا حاجتم داد؟ آن شب که ناله کردم خدا تو را نرساند بِه است تا سرت برایم برسد. نکند حضرتِ حق، شبِ عاشورایی دست بر سرم کشیده که بیا این هم خواسته‌ات؟ که اگر این است، لعنت بر دهانی که بی‌موقع باز شود. 
سید... برسان خودت را که مه‌بانو دارد دِق می‌کند از سوال و چرا. از که دوا بگیرم برای این زخم‌های سَرباز؟ از که جواب بگیرم برای این سوال‌های بی‌جواب؟ 
سید... آمدی هوایی کردی ما را و کوله بستی؟ آمدی دستمان را کشیدی، گذاشتی‌مان بالای قله و وِل کردی و رفتی؟ سید... تنهایی، نه؛ دلتنگی، نه؛ یک‌نفره قدم‌زدن، نه؛ باران‌های بی‌تو، نه؛ فقط... فقط... فقط دلم تنگِ روضه‌هات شده. دلم تنگِ اشک‌هات شده. دلم تنگِ سجاده‌های خیست شده. دلم لَک زده برای آن دو تا چشمی که سلامش دادم. دلم تنگِ دو تا چشمِِ خیس از برای حسینت شده. دلم...
آی سید... از کجا به کجا رسیدم.
از سلام و زنگار و کنایه، به دلتنگی و هیئت و ...
سید... اربعین دارد می‌رسد. پاهایم سرِ سفر دارند. به خاطرِ من نه، به خاطرِ کوله‌ای که دوماه است بسته‌ام برای اربعین، زودتر بیا...


به مددِ حسین
                    حق نگهدارت
--------


پ.ن: مه‌بانو کیه؟ سید کجاست؟ چه خبره؟ منم نمی‌دونم... 

پ.ن2:پست خوبی نیست. پرش زیاد داره. انسجام نداره و خیلی چیزا. نمی‌دونم چرا، فقط نوشتمش. فقط حس کردم باید بنویسمش. 

پ.ن.3: امشب، مختار، قسمتِ مرگِ همسر و دخترِ کیان بود. این قسمت همیشه زجرآورترین بوده برام. کیان که غرور گرفتش، کیان که باد شد از کشتنِ شمر، کیان که فکر کرد حالا کَسی شده برای خودش... خدایا، نذار فکر کنیم کاری کردیم برات کارستون. نذار خیال برمون داره که کسی شدیم برای خودمون. بمیریم بهتره... 


ضمنا شما رو به تفکرات زاهدانه هم وامی‌داره.

پژوهشگرانِ عزیز، پزشکانِ سلامت، دوستانِ پَهن!
بیخود خودتان را درگیر نکنید و وقتِ گوگل را با آپلود و دانلود کردنِ مقاله‌هایتان نگیرید.
مهم‌ترین عاملِ چاقی، نه پیتزاست، نه نوتلا، نه چربی‌ها و کربوهیدرات‌ها. 
مهم‌ترین عاملِ چاقی، با اختلافِ بالا از سایرِ رقبا، معده‌درد است؛ که می‌تواند چهارِ صبح شما را با ناله از خواب بیدار کند و به سمتِ نان سنگک بکشاند و یک ساعت بعد دوباره شما را به سمت نان سنگک بکشاند و یک ساعت بعد دوباره شما را به سمت نان سنگک بکشاند و شما کم‌کم حس می‌کنید آماده‌ی طبخ در تنورید. قشنگ دو رو کنجدی! 


پ.نان: عنوان| اینجور که مثن شما چون نمی‌تونی صاف وایسی، همه‌اش درازکِش به این فکر می‌کنی که بدبختِ بیچاره! یه دردِ ساده رو نمی‌تونی تحمل کنی ادا اصولِ مبارز برا من در میاری؟ تو الان باید بزنی تو گوش معده‌ات و از این صوبتا خلاصه.


مراقب باش خاطره‌های بد برای کسی نسازی.

این خواب، از بزرگ‌ترین و حل‌نشدنی‌ترین معضلاتِ جهان است!
کم بخوابی، سردرد داری؛ زیاد بخوابی، بدن‌درد. از دنده‌ی چپ بلند شوی اخلاقت مثلِ یک‌جای مرغ است؛ روی شکم خوابیده باشی ستون فقراتت بر باد رفته و طاق‌باز بخوابی زانوهایت درد می‌گیرند. خواب ببینی و خوابت را یادت برود، مثلِ سگِ صاحب‌ گم‌کرده دورِ خودت می‌چرخی؛ خواب ببینی و خوابِ تلخی باشد و در یادت ثبت شده، دهنت مزه‌ی زهر می‌گیرد. 
شب‌ها قبل از خواب و صبح‌ها بعد از بیدارشدن، مهم‌ترین اتفاقات بشری رخ می‌دهند.
نیمه‌شب‌های بی‌خوابی، دقیقا زمانِ گرفتنِ تصمیماتِ ناگهانی و اغلب بلاهت‌وار است. ابرازِ علاقه و نفرت‌های ناگهانی؛ شروعِ داستان‌هایی که ایده‌هایشان از هزارسال پیش _ دقیقاً هزارسال. از قبلِ خلقتت اصلاً_ کنجِ ذهنت بوده؛ پیام دادن به رفیقی که از پایانِ دورانِ راهنمایی به این‌سو حتی چهره‌اش را هم یادت رفته ( داشتم می‌نوشتم دوست. چون قدیم‌تر _ دقیقا منظورم از قدیم‌تر، دیروز است_ اعتقاد داشتم رفیق، از دوست جایگاهِ بالاتری دارد. اما دیروز توی ایستگاه اتوبوس ابوالمشاغل خواندم و جنابِ نادر مبسوط قانعم کردند که دوست، جایگاه بسیار رفیع‌تری از رفیق دارد)؛ گرفتنِ تصمیماتِ عجیب و پرهیاهو که گرفتن‌شان اگر یک بی‌خوابیِ مفرط نداشتی، امکان نداشت به وقوع بپیوندد. 
صبح‌هایی که زود از خواب بیدار می‌شوی، در سکوتِ کامل و آرامشِ کامل و قدرتِ مطلق در منزل! زمانِ رفتارهای جنون‌آمیز است. کارهای گاه کودکانه‌ای که همیشه هراس داشتی کسی تو را حینِ انجام دادن‌شان ببیند. ( یادم هست وقتی بچه‌تر بودم،حوالی دوران پیش دبستانی، صبح‌ها عینِ مرغ، ساعتِ 6 ساعتِ درونی‌ام زنگ می‌زد و بیدارم می‌کرد. گرسنه‌ام که می‌شد، چون دستم به طبقاتِ بالای یخچال نمی‌رسید، از همان کشوی پایینی دوتا سس قرمز و سفید برمی‎‌داشتم و می‌خوردم. البته الان نمی‌دانم چرا چنین خاطره‌ای به ذهنم آمد.) صبح‌های زود برای این است که بنشینی کنارِ پنجره و زل بزنی به آسمان. صبح‌های زود برای نفس کشیدن‌های عمیق و فکر کردن‌های عجیب است.
صبح‌هایی که دیر از خواب بیدار می‌شوی... راستش این یکی برای من یک نفر، دقیقا مصداقِ بارزِِ مثلِ از کوره در رفتن است. آن هم سوخته و سیاه از کوره در رفتن. بوی سوختگی‌اش حالِ همه را بد می‌کند و سیاهی‌اش روانِ همه را برهم می‌زند.
خو‌ش‌بختانه، دیشب زود خوابیدم و صبح تا 9 نتوانستم بیدار شوم. شب که قدرتِ فکر نداشتم از خستگی و صبح هم که دقیقا نانِ سوخته‌ی چندش‌آوری بیدار شدم که با نعره‌کشی و هوچی‌گری حالِ همه را به هم زد.
این خواب و یک مسئله‌ی دیگر، کاش به طورِ کامل حذف می‌شدند از زندگیِ انسان. 


مثل همه‌ی سوالای بی‌جوابِ عالم

هروقت میام پست بنویسم، از خودم می‌پرسم: حرفی برای گفتن داری؟ هدفی برای بیان کردن؟ راهی برای رفتن؟ چرا بیخود وقت تلف می‌کنی؟ چرا دکمه‌های کیبرد و ذهن ملت رو فرسوده می‌کنی؟ 
امروز که داشتم همین سوال‌ها رو می‌پرسیدم، یه گریز زدم به قدیمی‌ترین پست‌هام. برگشتم به گذشته‌هام... 
یه ساله دارم می‌نویسم. فقط یه سال و این همه تغییر؟ راستش فکر کنم وبلاگ نوشتن فقط برای لمسِ گذرِ زمان باشه. 
یه پست‌هایی نوشتم که الان خودم مخالفِ جدیِ عقایدشم! یه پست‌هایی نوشتم که الان اعصاب خودمو ناراحت می‌کنن. یه پست‌هایی نوشتم که باورم نمیشه اون زمان اصلا بهش فکر می‌کردم. 
خیلی جذابه این اتفاق و خیلی ترسناکه. این که تو داری ثبت می‌شی. داری موندگار می‌شی. دیالوگ‌هات، حرف‌هات، تراکمِ اندیشه‌هات یه جایی تو ذهنِ یه نفر می‌مونن. تعریفی که از خودت ارائه کردی براشون تثبیت می‌شه. حرف‌هاتو فراموش نمی‌کنن. بدتر از اون، هیچ‌وقت پاک نمی‌شن، نابود نمی‌شن.
این ترسناکه... این که تو می‌بینی همیشه در حال تغییری و گذشته‌ات در حالِ تثبیت. این لعنتی... این احساس، داره به سکوتِ محض می‌کشونتم.


+ لعنت به دانشگاه. خب؟

پا جای پا

دیدنِ معلم‌های سال‌های قبل _ به جز آن‌ها که با شلاق و لگد و کتاب کتک‌تان زده‌اند یا حیثیت‌تان را برده‌اند یا هرچی_ همیشه خوب است. دیدنِ معلم‌های ادبیات خوب‌تر!
خاصه آن لحظه‌ای که زل می‌زنی به چشم‌هایشان و می‌گویی: چه‌قدر دلم براتون تنگ شده بود. ( هرچند واقعاً « چه‌قدر» دلتنگ نبوده‌اید!) 
بعد با شوق رشته‌ی حالِ حاضرت را می‌پرسند و تو می‌گویی هم‌رشته‌ی شما شدم.  و دو تا چشم‌هایشان که عینِ دشتِ باران‌زده، پررنگ و درخشان می‌شود.


پ.نان: بالاخره یه روزی باید شروع کنی حنا. از کجا می‌دونی امروز وقتش نیست؟
پ.2نان: عددِ وبلاگ‌های نخونده‌ام داره بالا و بالاتر می‌ره. چه بلایی سرم اومده؟ 


چون نگریم من که صاحب‌خانه را گم کرده‌ام؟

سر کلاس عربی بهش می‌گم چارتا کلمه بگو، در و دیوار رو نگاه می‌کنه می‌گه عنکبوت. 

می‌نویسم: 

عنکبوتی تنیده قلبت را / راهِ عشقم هماره می‌بندی

 گویمت جان به راهِ تو دادم/ تو به پشتِ خمیده می‌خندی 


می‌گه باران، بارونم نمیاد... می‌نویسم: 

در آسمان می‌گشتم و پروای افتادن نبود/ مصرعِ دومش هی نمیاد، هی نمیاد هی نمیاد چندشِ ننر. 

کاغذو پرت می‌کنم تهِ کوله... می‌گم: از ما شاعر در نمیاد...


پ.نان: این شب‌های غربت...
التماس دعا رفقا :)

پ.2نان: برنامه‌ی چهل چراغ رو دنبال کنید. شب‌ها حوالیِ ساعتِ هفت و نیم، هشت. یه برنامه‌ی یک ساعته‌ی دلنشین با اجرایِ همیشه خوبِ آقای شهیدی‌فر. قسمت‌های گذشته‌اش رو هم کاش دانلود کنید و ببینید. ( راستش من از معرفی کردن همیشه می‌ترسم. از اینکه یه نفر ببینه و خوشش نیاد و تو دلش بهم فحش بده. ولی خب چهل‌چراغ خوبه. جداً خوبه) تو این لینک، می‌تونید هر قسمت رو با میانگین حجم 50 مگ دانلود کنید. 


پ.3نان: یک روزی، یک جایی، به این نتیجه می‌رسی که تا وقتی حرفِ به درد بخوری برای جهان نداری، تا وقتی عقل‌رس نشده‌ای کامل، دهنت را ببندی و جهان را از شرِ افاضاتت مصون بداری.

: دلبرانه‌ شعری که هربار دلمو آشوب می‌کنه. باز این چه شورش است که در جانِ واژه‌هاست... شاعر شکست خورده‌ی طوفانِ واژه‌هاست

 + با 63 تا وبلاگِ نخونده چه کنم؟ 

++ بچه‌ها نشینید به تکمیل کردنِ این مصرعِ بی‌نمک ها... کلمه‌های دلِ یه نفرِ دیگه که میاد قاطیِ کلمه‌های دلِ من، یه جوری می‌شم. انگار یکی بیاد وسط زندگیم بخواد دلبرو ازم بدزده بشه هووم مثلا.

+++ عنوان: جنابِ صائب

ساقیا مِی ده و کوتاه کن این گفت و شنفت

هر هفته حدودا چهارساعتِ ما در اتوبوس می‌گذرد. در اتوبوسِ دانشگاه. راستش هیچ اتفاقِ تازه‌ای توی اتوبوس نمی‌افتد. نه آنقدر که حالت را خوب کند، نه آنقدر که حالت را بد کند. همه‌ی آدم‌ها صبح‌ها با صورتِ پف کرده سوار می‌شوند و غروب‌ها با صورتِ چروکیده پیاده می‌شوند.
همیشه صورت‌ها تکراری‌اند، اتفاقات تکراری‌اند، ایستگاه‌ها تکراری‌اند. برای همین وقتی اتفاقِ خلافِ عادتی رخ می‌دهد، هرچند به اندازه‌ی یک ایستگاه اضافه‌تر نگه داشتن، همه یک‌هو به خودشان می‌آیند که یعنی اتفاقی افتاده؟
داشتیم می‌خندیدیم. معمولا پشتِ اتوبوس می‌نشینیم و می‌خندیم. امروز پنجره‌ی گوشه را باز کرده بودم، باد می‌کوبید به صورتمان و می‌خندیدیم. نیش از گوشِ راست تا گوشِ چپ باز کرده بودیم و می‌خندیدیم که اتفاق افتاد.
اتوبوس جایی که ایستگاه نبود نگه داشت. گوشه‌ی خیابان. صدای مداحی از ایستگاهِ صلواتی که اتوبوس کنارش نگه داشته بود می‌آمد. یکی پراند راننده حالا داره چایی می‌گیره. حرص خوردم. هوا تاریک شده بود و من دلم خانه را می‌خواست. من فقط دلم خانه را می‌خواست. چون از صبح دانشگاه بودم. پای درسی که خودم انتخابش کردم و در دانشگاهی که خودم با شوق قدم در آن گذاشتم. خسته بودم و دلم خانه را می‌خواست و راننده نگه داشته بود تا برای خودش چای بردارد؟ لعنت به ای...
پسری که ریش‌هایش نو بود و سربند بسته بود، لیوان دستش نداشت. سینی بود... سینی را جلوی اولین مسافرِ اتوبوس گرفت. چرخید. سینی را جلوی دومین مسافرِ اتوبوس گرفت. آمد جلوتر... پشتِ سرش پسرِ دیگری با کاسه‌ی قند آمد داخل. 
راننده نگه داشته بود و پسرک با ریش‌های نو و سربند، با سینی آمده بود داخل تا به همه‌ی ما نذرِ حسین برساند. دیگر نمی‌خندیدیم. هیچ‌کداممان.
فقط زل زده بودیم به سینی که داشت آرام آرام به سمتِ ما می‌آمد. 
ما سه چهار نفر مانده بودیم و سینی حالا خالی از لیوان بود. گفتم: مهم نیست. فقط حالم خوبه. حالم خیلی خوبه. این شیرین‌ترین اتفاقی بود که توی تمام محرم‌های زندگیم افتاد.
اما گوشه‌ی دلم داشتم فکر می‌کردم اشتباهم چه بوده؟ چرا من نه؟ چرا باید مرا دستِ خالی می‌گذاشت؟ حتما می‌دانید که هدفِ من چای نبود. هان؟ لازم نیست توضیح بدم. هان؟
اما درِ اتوبوس بسته نشد. پسرِ سربنددار دوید، سینی را پر کرد و آمد جلوی ما: « بفرمایید. فقط بذارید دو سه دقیقه‌ی دیگه بخورید. دمنوشه، یکم دم بکشه.» پسری که قند دستش بود هم پشت سرش دوید. 
الان دارید توی دلتان می‌خندید که این چیزِ معمولی چه اتفاقیست که اصلا آدم بیاید پستش کند؟ کاش این قابلیت که قلبمان را در بیاوریم و حالش را نشانِ همدیگر بدهیم وجود داشت. کاش قلبِ مسافرانِ اتوبوس را می‌دیدید. کاش آن سکوت و بهت و آرامشِ اتوبوس را لمس می‌کردید. 
ما فقط...
رسیدم خانه. مست و ملنگ... صبح نتوانسته بودم بروم تشییع جنازه‌ی شهید حججی. 
برایم متنی فرستاد و خواندم و فکر کردم... من یک مسیر انتخاب کرده بودم و بابتِ حرکت توی این مسیر داشتم ناله می‌کردم و حاضر شده بودم پشتِ سر راننده هر فکری دلم می‌خواهد بکنم. من داشتم خودم را می‌کشتم که چرا باید درسی را که دوستش دارم از صبح تا غروب یک بند بخوانم! من داشتم از مسیرِ علاقه‌ام برمی‌گشتم و ... 
حقم بود که بروم پشتِ سرِ آدمی که پای آرمانش سر می‌دهد راه بروم حتی؟ حقم بود؟ معلوم است که نه. معلوم است که نه... معلوم است که...
مسیر...
می‌خواستم این پست یک عالم معنای عجیب و جذاب داشته باشد و پرش کنم از لغاتِ دلبرانه و شیرین که آی فلان... نمی‌توانم. هیچی توی مغزم نیست. خالی‌ام. حتی نمی‌توانم برگردم دوباره بخوانمش که ببینم چی نوشته‌ام. حتی یادم نمی‌آید که چی نوشته‌ام. من فقط... 
 توی آن دمنوش چی ریخته بودی حضرتِ شهید؟

پی.نان: اگه دیدید کامنتی رو دیدم و جواب ندادم، دلخور نشید. خب؟ همیشه دوست دارم وقتی پر از شور و انرژی‌ام و توانشو دارم که با تمام وجود حرف بزنم جوابتونو بدم. 



Designed By Erfan Powered by Bayan