تراکم اندیشه‌ها

قلم‌نگاری‌های ذهنِ من

ساقیا مِی ده و کوتاه کن این گفت و شنفت

هر هفته حدودا چهارساعتِ ما در اتوبوس می‌گذرد. در اتوبوسِ دانشگاه. راستش هیچ اتفاقِ تازه‌ای توی اتوبوس نمی‌افتد. نه آنقدر که حالت را خوب کند، نه آنقدر که حالت را بد کند. همه‌ی آدم‌ها صبح‌ها با صورتِ پف کرده سوار می‌شوند و غروب‌ها با صورتِ چروکیده پیاده می‌شوند.
همیشه صورت‌ها تکراری‌اند، اتفاقات تکراری‌اند، ایستگاه‌ها تکراری‌اند. برای همین وقتی اتفاقِ خلافِ عادتی رخ می‌دهد، هرچند به اندازه‌ی یک ایستگاه اضافه‌تر نگه داشتن، همه یک‌هو به خودشان می‌آیند که یعنی اتفاقی افتاده؟
داشتیم می‌خندیدیم. معمولا پشتِ اتوبوس می‌نشینیم و می‌خندیم. امروز پنجره‌ی گوشه را باز کرده بودم، باد می‌کوبید به صورتمان و می‌خندیدیم. نیش از گوشِ راست تا گوشِ چپ باز کرده بودیم و می‌خندیدیم که اتفاق افتاد.
اتوبوس جایی که ایستگاه نبود نگه داشت. گوشه‌ی خیابان. صدای مداحی از ایستگاهِ صلواتی که اتوبوس کنارش نگه داشته بود می‌آمد. یکی پراند راننده حالا داره چایی می‌گیره. حرص خوردم. هوا تاریک شده بود و من دلم خانه را می‌خواست. من فقط دلم خانه را می‌خواست. چون از صبح دانشگاه بودم. پای درسی که خودم انتخابش کردم و در دانشگاهی که خودم با شوق قدم در آن گذاشتم. خسته بودم و دلم خانه را می‌خواست و راننده نگه داشته بود تا برای خودش چای بردارد؟ لعنت به ای...
پسری که ریش‌هایش نو بود و سربند بسته بود، لیوان دستش نداشت. سینی بود... سینی را جلوی اولین مسافرِ اتوبوس گرفت. چرخید. سینی را جلوی دومین مسافرِ اتوبوس گرفت. آمد جلوتر... پشتِ سرش پسرِ دیگری با کاسه‌ی قند آمد داخل. 
راننده نگه داشته بود و پسرک با ریش‌های نو و سربند، با سینی آمده بود داخل تا به همه‌ی ما نذرِ حسین برساند. دیگر نمی‌خندیدیم. هیچ‌کداممان.
فقط زل زده بودیم به سینی که داشت آرام آرام به سمتِ ما می‌آمد. 
ما سه چهار نفر مانده بودیم و سینی حالا خالی از لیوان بود. گفتم: مهم نیست. فقط حالم خوبه. حالم خیلی خوبه. این شیرین‌ترین اتفاقی بود که توی تمام محرم‌های زندگیم افتاد.
اما گوشه‌ی دلم داشتم فکر می‌کردم اشتباهم چه بوده؟ چرا من نه؟ چرا باید مرا دستِ خالی می‌گذاشت؟ حتما می‌دانید که هدفِ من چای نبود. هان؟ لازم نیست توضیح بدم. هان؟
اما درِ اتوبوس بسته نشد. پسرِ سربنددار دوید، سینی را پر کرد و آمد جلوی ما: « بفرمایید. فقط بذارید دو سه دقیقه‌ی دیگه بخورید. دمنوشه، یکم دم بکشه.» پسری که قند دستش بود هم پشت سرش دوید. 
الان دارید توی دلتان می‌خندید که این چیزِ معمولی چه اتفاقیست که اصلا آدم بیاید پستش کند؟ کاش این قابلیت که قلبمان را در بیاوریم و حالش را نشانِ همدیگر بدهیم وجود داشت. کاش قلبِ مسافرانِ اتوبوس را می‌دیدید. کاش آن سکوت و بهت و آرامشِ اتوبوس را لمس می‌کردید. 
ما فقط...
رسیدم خانه. مست و ملنگ... صبح نتوانسته بودم بروم تشییع جنازه‌ی شهید حججی. 
برایم متنی فرستاد و خواندم و فکر کردم... من یک مسیر انتخاب کرده بودم و بابتِ حرکت توی این مسیر داشتم ناله می‌کردم و حاضر شده بودم پشتِ سر راننده هر فکری دلم می‌خواهد بکنم. من داشتم خودم را می‌کشتم که چرا باید درسی را که دوستش دارم از صبح تا غروب یک بند بخوانم! من داشتم از مسیرِ علاقه‌ام برمی‌گشتم و ... 
حقم بود که بروم پشتِ سرِ آدمی که پای آرمانش سر می‌دهد راه بروم حتی؟ حقم بود؟ معلوم است که نه. معلوم است که نه... معلوم است که...
مسیر...
می‌خواستم این پست یک عالم معنای عجیب و جذاب داشته باشد و پرش کنم از لغاتِ دلبرانه و شیرین که آی فلان... نمی‌توانم. هیچی توی مغزم نیست. خالی‌ام. حتی نمی‌توانم برگردم دوباره بخوانمش که ببینم چی نوشته‌ام. حتی یادم نمی‌آید که چی نوشته‌ام. من فقط... 
 توی آن دمنوش چی ریخته بودی حضرتِ شهید؟

پی.نان: اگه دیدید کامنتی رو دیدم و جواب ندادم، دلخور نشید. خب؟ همیشه دوست دارم وقتی پر از شور و انرژی‌ام و توانشو دارم که با تمام وجود حرف بزنم جوابتونو بدم. 



Designed By Erfan Powered by Bayan