تراکم اندیشه‌ها

قلم‌نگاری‌های ذهنِ من

به مرور

+استاد چه‌طوری آدما جغد می‌شن؟

 _به‌مرور. 

+استاد چه‌طوری جغدا می‌میرن؟ 

_با کلاسای هشت صبح. وقتی اولین تابش پرتوی خورشید بهشون می‌خوره.

+استاد احیانا این خون‌آشام نیست؟

 _بگیر بکپ گوساله. 

تجربیات یک سال دومی

پیش. نوشت :| این پست خیلی طولانیه و راستش اگه نخونیدش هیچ چیزِ خاصی رو از دست نمی‌دید که هیچ، زمان هم ذخیره می‌کنید که گنجه در نوعِ خودش :دی

من ورودی 95 دانشگاه آزاد کرج بودم. روز اول استاد ص پرسید:«اسم رشته‌ای که اومدید بخونید چیه؟». یکی گفت ادبیات، یکی گفت فارسی، یکی گفت زبان فارسی و یکی گفت ادبیات و زبان فارسی و جوابِ درست همین آخری بود. استاد قصد داشت تاکید کند به این مسئله که: « قرار نیست فال حافظ بگیریم و دور سفره بشینیم انار دون کنیم. قراره درست و حسابی درس بخونیم. ادبیات فقط شعر و قصه نیست. باید زبانِ فارسی رو هم خوب بشناسید.»
راستش لحظه‌ای که این حرف‌ها را شنیدم احساس کردم دوتا بال درآوردم و دارم به طبقاتِ بالای چهارمِ آسمان پرواز می‌کنم. رویای من، آمال و آرزوهای من این بود که برای ادبیات بمیرم! شوق داشتم که وسطِ مطالعه از شدت خستگی خوابم ببرد. دلم می‌خواست همیشه در حال مطالعه و تحقیق باشم. ادبیات و زبان فارسی را مثلِ یک علمِ حقیقی فراگیرم و تا آنجا که می‌توانم در هر مبحثی عمیق شوم.
وقتی استاد ص این حرف‌ها را زد، من با خودم گفتم: « حنا! اینجا کاخ رویاهاته!» اما دوهفته از ترم گذشته بود که فهمیدم آنجا محلِ اسکانِ مستخدمینِ کاخِ رویاهای من هم نیست! 
استاد ص زنِ عجیبی بود. حرف‌های عجیبی می‌زد. توی دنیایی که داشت در عقایدِ مادی غرق می‌شد بی‌نهایت معنوی فکر می‌کرد. روحیاتش، خلقیاتش شبیهِ عارفان و جوان‌مردان بود و هست هنوز هم. یکی از دوست داشتنی‌ترین آدم‌هایی که ممکن بود با آن‌ها روبه‌رو شوید. می‌شد سرِ کلاسش غرق شد و واقعا غرق شد و روح از بدن بیرون کشید و اشک ریخت. بارها از چشمانم قطره چکید بی آن که غمگین شده باشم، ترسیده باشم یا هیچ حسِ اشک‌آوری! من نمی‌دانستم چرا قلبم با شنیدنِ حرف‌های او درد می‌گیرد. نمی‌دانستم چرا روحم اینطور مچاله می‌شود.
به خلافِ او... استادی داشتیم که می‌آمد سرِ کلاس و با بذله‌گویی و شوخی حالِ همه را خوب می‌کرد. همیشه. بلد بود چطور کسالت را از کلاس خارج کند و صدای قه‌قهه دانشجوها را بلند. استادِ درسی که حقیقتا نیاز به تدریس و توضیحِ کافی داشت اما ما می‌خندیدیم. ما اکثر اوقات فقط داشتیم می‌خندیدیم و نهایتا همه با نمراتِ بالای 18 این درس را پاس کردیم. من یک نفر، واقعا لیاقتِ نمره‌ی 20 یا 19 این درس را نداشتم اما گرفتم! 
استادِ دیگری داشتیم که به خلاصه خواندن اما مفید پیش رفتن اعتقاد نداشت. باور داشت که باید کلِ قابوسنامه یا تاریخ بیهقی را بخریم. و تقریبا از هفتاد درصد آن امتحان می‌گرفت و ما نهایتا با سه چهار صفحه سبک شناسیِ بهار را خواندن کمی از احوالِ مولف و کتاب آگاه می‌شدیم و خودِ کتاب را داشتیم که غالبا نه توضیح داشت نه هیچ تفسیری. فقط اصلِ یک کتاب برای قرنِ فلان! و خودِ استاد هم... راستش حرف زیادی ندارم برای گفتن از کلاس. اغلب زل می‌زدم به زمین.
ترم دوم وضع بدتر شد. من خلقیاتِ عارفانه کم نداشتم. چون بچه‌ی تنهایی بودم، کارِ خاصی به جز فکر کردن انجام نمی‌دادم. چون با مامان به کلاس‌های تفسیر می‌رفتم از کودکی، به اینطور مسائل زیاد فکر می‌کردم. حالا تصور کنید استادی که واقعا شبیهِ عرفاست، کتابِ کشف‌الاسرار و این روحِ به درد نخور ضعیف. 
من روزهای خوب کم در دانشگاه کم نداشتم. پر از شوق بودم از انتخابی که کردم. از اینکه دیپلم تجربی داشتم و دانشجویِ ادبیات بودم کیفِ عالم را می‌کردم. از اینکه عاشقانه‌ترین رشته‌ی عالم را می‌خواندم؛ اما...
من احساس نمی‌کردم مفیدم، احساس نمی‌کردم دانشجو هستم، احساس نمی‌کردم به درد می‌خورم، احساس نمی‌کردم اصلا دارم درس می‌خوانم چون اگر چندخطِ قبلی را مرور کنید من واقعا درس نمی‌خواندم! فقط داشتم کیف می‌کردم و این چیزی نبود که می‌خواستم. دردِ بیخود بودن و دانشگاه آزادی بودن و دانشجوی بی‌بخار بودن را تصور کردید؟ دردِ اینکه به دردِ لای جرز دیوار می‌خورید و لعنت به دانشگاه و هرچی که توشه را لمس کردید؟ خب... حالا دردِ نفهمیدن را هم به آن اضافه کنید. جهان‌های موازی، هفت مرحله‌ی سلوک، طلب، عشق، معرفت، استغنا، توحید، حیرت، فنا... فنا... فنا... فناء فی‌الله بقاء بالله.... قطره‌ای که غرقِِ دریا می‌شود. قطره‌ای که دیگر نیست، نابود شده، فنا شده اما حالا بخشی از دریای بزرگ است. فنا... شیطان... آدم... رسول... مولا... ابلیس... خدا... خدا... خدا... بهشت... جهنم... 
یک روز می‌رفتم دمِ کفر، یک روز می‌رفتم دمِ جنون، یک روز... راستش روحم آنقدر فضا نداشت که عارف بشوم. اگر ادامه می‌دادم، یا دیوانه می‌شدم و خودکشی می‌کردم یا همه چیز را، همه چیز را انکار می‌کردم. 
شب، روز، شعر، خورشید، درخت، مرگ، یک جمله‌ی کوتاه، یک عبارت کافی بود که من ساعت‌ها دردِ فیزیکیِ قلبی بگیرم و دردِ روحیِ بغض...
و من فقط یک دانشجوی جوزده‌ی احمقِ بودم. همان روزها و با همین حال، اردوی راهیانِ نور هم رفتم و ...
امسال تابستان اما، نشستم و برای خودم بودم. و راستش یک چیزی فهمیدم.
دانشگاه، کاخِ آرزوها نیست، ابدا نیست. اقلا دانشگاه آزاد که... اتفاقِ عجیب و حیرت انگیزی نمی‌افتد، تاثیرِ شگفتی بر علم شما نمی‌گذارد.
فقط یک چیز... دانشگاه به شما یک چیز می‌دهد. احساسِ دویدن برای خواسته. احساسِ داشتنِ مسیر. احساس اینکه هدف دارید و باید به آن برسید. با مطالعه، تحقیق و تفکر. خودتان، خودتان، خودتان تا جایی که بتوانید خود را به استادِ معرکه‌ای ثابت کنید و از او هم کمک بگیرید. 
و دومین نتیجه‌ای که گرفتم این بود که غرق نشوم. راستش این پیشنهاد همگانی نیست. من فقط بی‌ظرفیتم و باید مراقب باشم که غرق نشوم و تمرکزم را بیشتر روی فرایندهای نقد و ویراستاری و دستور زبان بگذارم. 
این‌ها را بیشتر برای خودم نوشتم. برای ثبت در خاطرم. برای اینکه روزی ببینم به چیزی که می‌خواستم رسیدم یا نه. برای اینکه سالِ اولِ خودم را فراموش نکنم. و برای اینکه یادم بماند من در فاصله‌ی نوزده تا بیست سالگی، یک بار محکم خودم را به دیوار کوبیدم، خودم را شکستم و آرام آرام از نو ساختمش. 

Designed By Erfan Powered by Bayan