تراکم اندیشه‌ها

قلم‌نگاری‌های ذهنِ من

شلخته‌نویسی

نکته‌ی ششم: خدایی تا حالا تو عمرم انقدر پشت سر هم چرند نگفته بودم :)) 

کسی حال داره بخونه؟ نکته‌ی پنجم مهم‌ترینشه. همونو بخونید حداقل. شرکت کنید خوش بگذره :)


نکته‌ی اول: قالب رو عوض کردم ^_^

حدود یه ماهه که چنین تصمیمی دارم اما هی می‌گم هفته‌ی بعد، فردا، اصا بعد از ماه صفر. پس‌فردا، عید :/

الان دارم مسئله رو با شوق مطرح می‌کنم. ولی اون لحظه‌ای که قالبِ جدید رو پیست کردم، دلم چنون تنگ شد که اصلاً من به چشم خویشتن دیدم که جانم می‌رود و اینا. همچین دلبستگی‌ای داشتم به قالب قبلیه. حالا هیچی هم نبودا. کلاً یه مربع بود که تازه مربع هم نبود؛ مستطیل بود. ولی خب به هرحال. 


نکته‌ی دوم: با همین سایز می‌نویسم زین پس، انقدر که همه استقبال کردید. من هنوزم باورم نمی‌شه. فکر می‌کنم می‌خواین گولم بزنید که هیچ‌کس نتونه بخونه پستامو. آخه ینی من کورم پس؟


نکته‌ی سوم: دلم می‌خواست یه کانال بزنم که هیچ ثمره‌ای نداره و مبحث مفیدی هم توش قرار نیست باشه‌. فقط چیز میزایی که دوستشون دارم رو بریزم توش و حرف‌هایی که در طول روز توی مغزم جمع می‌شه رو بگم‌ تا مغزم تخلیه بشه ازشون. عین این سطل آشغالِ تو بک‌گراند.


نکته‌ی چهارم: اولاً خب ممکنه بپرسید وقتی کانالت هیچی نداره خب چه مرگته که اصلاً می‌خوای ایجادش کنی؟ باید بگم هدفی پشتش نیست و مگه شما می‌گید سایز نوشته‌هات وقتی ریزه بهتره، من چیزی می‌گم؟ حالا یکم غر می‌زنم درسته. ولی خب به هرحال. 

حالا چشماتون درد نمی‌گیره جداً؟


نکته‌ی پنجم: اینجا پا می‌شید می‌رید اولاً یه جمله‌ی حسابی می‌سازید. ثانیاً بشینید ما رو به زشت‌ترین حالتی که در تصورتون میاد بکشید :) 

خیلی مهمه. اصا شرط عضویت تو کانالم همینه‌. درسته که اصلاً هنوز کانالی وجود نداره. ولی به‌هرحال کار از محکم‌کاری عیب نمی‌کنه. شما شرطشو انجام بدید. حتی ممکنه نخواید عضو کانال بشید که خب مگه یه شرط عضویت چه کاری داره؟ :(  با همین خودکار آبیه رو میز بردار بکش. جمله هم که آ آ... وویس تلق تق ضبط شد تمام. 

فقط لطفاً اگه قصد کردید منو بکشید حجابِ اسلامی رو رعایت کنید. قشنگ گیسا رو بپوشونید آستین تا مچ و اینا.


والسلام.


  • نظرات [ ۲۱ ]

چون نگریم من که صاحب‌خانه را گم کرده‌ام؟

سر کلاس عربی بهش می‌گم چارتا کلمه بگو، در و دیوار رو نگاه می‌کنه می‌گه عنکبوت. 

می‌نویسم: 

عنکبوتی تنیده قلبت را / راهِ عشقم هماره می‌بندی

 گویمت جان به راهِ تو دادم/ تو به پشتِ خمیده می‌خندی 


می‌گه باران، بارونم نمیاد... می‌نویسم: 

در آسمان می‌گشتم و پروای افتادن نبود/ مصرعِ دومش هی نمیاد، هی نمیاد هی نمیاد چندشِ ننر. 

کاغذو پرت می‌کنم تهِ کوله... می‌گم: از ما شاعر در نمیاد...


پ.نان: این شب‌های غربت...
التماس دعا رفقا :)

پ.2نان: برنامه‌ی چهل چراغ رو دنبال کنید. شب‌ها حوالیِ ساعتِ هفت و نیم، هشت. یه برنامه‌ی یک ساعته‌ی دلنشین با اجرایِ همیشه خوبِ آقای شهیدی‌فر. قسمت‌های گذشته‌اش رو هم کاش دانلود کنید و ببینید. ( راستش من از معرفی کردن همیشه می‌ترسم. از اینکه یه نفر ببینه و خوشش نیاد و تو دلش بهم فحش بده. ولی خب چهل‌چراغ خوبه. جداً خوبه) تو این لینک، می‌تونید هر قسمت رو با میانگین حجم 50 مگ دانلود کنید. 


پ.3نان: یک روزی، یک جایی، به این نتیجه می‌رسی که تا وقتی حرفِ به درد بخوری برای جهان نداری، تا وقتی عقل‌رس نشده‌ای کامل، دهنت را ببندی و جهان را از شرِ افاضاتت مصون بداری.

: دلبرانه‌ شعری که هربار دلمو آشوب می‌کنه. باز این چه شورش است که در جانِ واژه‌هاست... شاعر شکست خورده‌ی طوفانِ واژه‌هاست

 + با 63 تا وبلاگِ نخونده چه کنم؟ 

++ بچه‌ها نشینید به تکمیل کردنِ این مصرعِ بی‌نمک ها... کلمه‌های دلِ یه نفرِ دیگه که میاد قاطیِ کلمه‌های دلِ من، یه جوری می‌شم. انگار یکی بیاد وسط زندگیم بخواد دلبرو ازم بدزده بشه هووم مثلا.

+++ عنوان: جنابِ صائب

  • نظرات [ ۶ ]
Designed By Erfan Powered by Bayan