تراکم اندیشه‌ها

قلم‌نگاری‌های ذهنِ من

ضمنا شما رو به تفکرات زاهدانه هم وامی‌داره.

پژوهشگرانِ عزیز، پزشکانِ سلامت، دوستانِ پَهن!
بیخود خودتان را درگیر نکنید و وقتِ گوگل را با آپلود و دانلود کردنِ مقاله‌هایتان نگیرید.
مهم‌ترین عاملِ چاقی، نه پیتزاست، نه نوتلا، نه چربی‌ها و کربوهیدرات‌ها. 
مهم‌ترین عاملِ چاقی، با اختلافِ بالا از سایرِ رقبا، معده‌درد است؛ که می‌تواند چهارِ صبح شما را با ناله از خواب بیدار کند و به سمتِ نان سنگک بکشاند و یک ساعت بعد دوباره شما را به سمت نان سنگک بکشاند و یک ساعت بعد دوباره شما را به سمت نان سنگک بکشاند و شما کم‌کم حس می‌کنید آماده‌ی طبخ در تنورید. قشنگ دو رو کنجدی! 


پ.نان: عنوان| اینجور که مثن شما چون نمی‌تونی صاف وایسی، همه‌اش درازکِش به این فکر می‌کنی که بدبختِ بیچاره! یه دردِ ساده رو نمی‌تونی تحمل کنی ادا اصولِ مبارز برا من در میاری؟ تو الان باید بزنی تو گوش معده‌ات و از این صوبتا خلاصه.


مراقب باش خاطره‌های بد برای کسی نسازی.

این خواب، از بزرگ‌ترین و حل‌نشدنی‌ترین معضلاتِ جهان است!
کم بخوابی، سردرد داری؛ زیاد بخوابی، بدن‌درد. از دنده‌ی چپ بلند شوی اخلاقت مثلِ یک‌جای مرغ است؛ روی شکم خوابیده باشی ستون فقراتت بر باد رفته و طاق‌باز بخوابی زانوهایت درد می‌گیرند. خواب ببینی و خوابت را یادت برود، مثلِ سگِ صاحب‌ گم‌کرده دورِ خودت می‌چرخی؛ خواب ببینی و خوابِ تلخی باشد و در یادت ثبت شده، دهنت مزه‌ی زهر می‌گیرد. 
شب‌ها قبل از خواب و صبح‌ها بعد از بیدارشدن، مهم‌ترین اتفاقات بشری رخ می‌دهند.
نیمه‌شب‌های بی‌خوابی، دقیقا زمانِ گرفتنِ تصمیماتِ ناگهانی و اغلب بلاهت‌وار است. ابرازِ علاقه و نفرت‌های ناگهانی؛ شروعِ داستان‌هایی که ایده‌هایشان از هزارسال پیش _ دقیقاً هزارسال. از قبلِ خلقتت اصلاً_ کنجِ ذهنت بوده؛ پیام دادن به رفیقی که از پایانِ دورانِ راهنمایی به این‌سو حتی چهره‌اش را هم یادت رفته ( داشتم می‌نوشتم دوست. چون قدیم‌تر _ دقیقا منظورم از قدیم‌تر، دیروز است_ اعتقاد داشتم رفیق، از دوست جایگاهِ بالاتری دارد. اما دیروز توی ایستگاه اتوبوس ابوالمشاغل خواندم و جنابِ نادر مبسوط قانعم کردند که دوست، جایگاه بسیار رفیع‌تری از رفیق دارد)؛ گرفتنِ تصمیماتِ عجیب و پرهیاهو که گرفتن‌شان اگر یک بی‌خوابیِ مفرط نداشتی، امکان نداشت به وقوع بپیوندد. 
صبح‌هایی که زود از خواب بیدار می‌شوی، در سکوتِ کامل و آرامشِ کامل و قدرتِ مطلق در منزل! زمانِ رفتارهای جنون‌آمیز است. کارهای گاه کودکانه‌ای که همیشه هراس داشتی کسی تو را حینِ انجام دادن‌شان ببیند. ( یادم هست وقتی بچه‌تر بودم،حوالی دوران پیش دبستانی، صبح‌ها عینِ مرغ، ساعتِ 6 ساعتِ درونی‌ام زنگ می‌زد و بیدارم می‌کرد. گرسنه‌ام که می‌شد، چون دستم به طبقاتِ بالای یخچال نمی‌رسید، از همان کشوی پایینی دوتا سس قرمز و سفید برمی‎‌داشتم و می‌خوردم. البته الان نمی‌دانم چرا چنین خاطره‌ای به ذهنم آمد.) صبح‌های زود برای این است که بنشینی کنارِ پنجره و زل بزنی به آسمان. صبح‌های زود برای نفس کشیدن‌های عمیق و فکر کردن‌های عجیب است.
صبح‌هایی که دیر از خواب بیدار می‌شوی... راستش این یکی برای من یک نفر، دقیقا مصداقِ بارزِِ مثلِ از کوره در رفتن است. آن هم سوخته و سیاه از کوره در رفتن. بوی سوختگی‌اش حالِ همه را بد می‌کند و سیاهی‌اش روانِ همه را برهم می‌زند.
خو‌ش‌بختانه، دیشب زود خوابیدم و صبح تا 9 نتوانستم بیدار شوم. شب که قدرتِ فکر نداشتم از خستگی و صبح هم که دقیقا نانِ سوخته‌ی چندش‌آوری بیدار شدم که با نعره‌کشی و هوچی‌گری حالِ همه را به هم زد.
این خواب و یک مسئله‌ی دیگر، کاش به طورِ کامل حذف می‌شدند از زندگیِ انسان. 


مثل همه‌ی سوالای بی‌جوابِ عالم

هروقت میام پست بنویسم، از خودم می‌پرسم: حرفی برای گفتن داری؟ هدفی برای بیان کردن؟ راهی برای رفتن؟ چرا بیخود وقت تلف می‌کنی؟ چرا دکمه‌های کیبرد و ذهن ملت رو فرسوده می‌کنی؟ 
امروز که داشتم همین سوال‌ها رو می‌پرسیدم، یه گریز زدم به قدیمی‌ترین پست‌هام. برگشتم به گذشته‌هام... 
یه ساله دارم می‌نویسم. فقط یه سال و این همه تغییر؟ راستش فکر کنم وبلاگ نوشتن فقط برای لمسِ گذرِ زمان باشه. 
یه پست‌هایی نوشتم که الان خودم مخالفِ جدیِ عقایدشم! یه پست‌هایی نوشتم که الان اعصاب خودمو ناراحت می‌کنن. یه پست‌هایی نوشتم که باورم نمیشه اون زمان اصلا بهش فکر می‌کردم. 
خیلی جذابه این اتفاق و خیلی ترسناکه. این که تو داری ثبت می‌شی. داری موندگار می‌شی. دیالوگ‌هات، حرف‌هات، تراکمِ اندیشه‌هات یه جایی تو ذهنِ یه نفر می‌مونن. تعریفی که از خودت ارائه کردی براشون تثبیت می‌شه. حرف‌هاتو فراموش نمی‌کنن. بدتر از اون، هیچ‌وقت پاک نمی‌شن، نابود نمی‌شن.
این ترسناکه... این که تو می‌بینی همیشه در حال تغییری و گذشته‌ات در حالِ تثبیت. این لعنتی... این احساس، داره به سکوتِ محض می‌کشونتم.


+ لعنت به دانشگاه. خب؟

پا جای پا

دیدنِ معلم‌های سال‌های قبل _ به جز آن‌ها که با شلاق و لگد و کتاب کتک‌تان زده‌اند یا حیثیت‌تان را برده‌اند یا هرچی_ همیشه خوب است. دیدنِ معلم‌های ادبیات خوب‌تر!
خاصه آن لحظه‌ای که زل می‌زنی به چشم‌هایشان و می‌گویی: چه‌قدر دلم براتون تنگ شده بود. ( هرچند واقعاً « چه‌قدر» دلتنگ نبوده‌اید!) 
بعد با شوق رشته‌ی حالِ حاضرت را می‌پرسند و تو می‌گویی هم‌رشته‌ی شما شدم.  و دو تا چشم‌هایشان که عینِ دشتِ باران‌زده، پررنگ و درخشان می‌شود.


پ.نان: بالاخره یه روزی باید شروع کنی حنا. از کجا می‌دونی امروز وقتش نیست؟
پ.2نان: عددِ وبلاگ‌های نخونده‌ام داره بالا و بالاتر می‌ره. چه بلایی سرم اومده؟ 


به مرور

+استاد چه‌طوری آدما جغد می‌شن؟

 _به‌مرور. 

+استاد چه‌طوری جغدا می‌میرن؟ 

_با کلاسای هشت صبح. وقتی اولین تابش پرتوی خورشید بهشون می‌خوره.

+استاد احیانا این خون‌آشام نیست؟

 _بگیر بکپ گوساله. 

تو چه رازی که به هر شیوه تو را می‌جویم؟

آقای دکتر داشت می‌گفت آدم‌هایی که تصمیم به خودکشی می‌گیرند، باید دنبال معنای زندگیِ خود بگردند. می‌گفت برای این که معنای زندگیِ آن‌ها را پیدا کنیم، در دفترم، همکار من می‌آید می‌گوید خب برو خودت را بکش عزیزم! :| بعد طرف می‌گوید قبول، اما وقتی پای عمل می‌رسد یک لحظه دستش شل می‌شود: اگه من بمیرم کی به گلدونِ توی خونه‌ام آب بده؟ و بعد ما می‌نشینیم از آن گلدان استفاده می‌کنیم و طرف را به زندگی برمی‌گردانیم و الخ.
دیروز داشتم فکر می‌کردم یک روزی آدم تصمیم می‌گیرد برای یک نفرِ دیگر زنده بماند، زندگی کند و احتمالاً در نهایت برای او بمیرد. بعد از آن اگر تمامِ دنیا بسیج شوند که بابا کمی به خودت برس، کمی خوش باش، کمی برای خودت وقت بگذار و بی‌خیال فلانی باش، به تمامِ آن‌ها خواهد خندید. به تمامِ کسانی که نمی‌دانند زندگیِ او، خوشبختی و کامیابیِ او، لبخندِ رضایتِ او، نه اصلا... دلیلِ زنده بودنِ او، فلانی است! 
و خود او که هی در دل آرزو می‌کند فلانی نباشد تا بتواند کمی به خودش برسد هم احتمالاً نمی‌داند، از روزِ نبودنِ فلانی به بعد، به ورطه خواهد افتاد و باید دست و پا بزند، زمین و زمان را چنگ بزند تا دوباره، معنایی، هدفی، شوقی برای زندگی پیدا کند.

 پ.نان: وقتی پسربچه‌های موقرمز را توی خیابان می‌بینم طوری از چشم‌هایم قلب بیرون می‌جهد و طوری عاشقانه نگاهشان می‌کنم که این باور که احتمالاً زندگیِ قبلی داشته‌ام و تو زندگی قبلی معشوقم موهای قرمز داشته هی توی مغزم جان می‌گیرد. حقیقتاً این ذهنیت که زندگیِ قبلی داشته‌ایم خعیلی بانمک نیست و جوابِ نصفِ سوالات آدم را پیدا نمی‌کند؟ از مسئولین تقاضا داریم یک جایگزینِ دیلبر برای آن بیابند. باتشکر. 

اگه کتاب بابالنگ‌دراز دستم نبود سکته کرده بودم.

در یک روزِ خیلی خیلی عادی، که روالِ زندگی شبیهِ همیشه است، که هیچ اتفاقِ خاص، ناراحت کننده، هیجان انگیز یا شادی بخشی نیفتاده و تو دقیقا مشغول به هیچ کاری هستی، یکهو قلبت درد می‌گیرد، بغضت ترک برمی‌دارد، هی به زمین و زمان بد و بیراه می‌گویی، هی مثلِ دیوانه‌ها پروپاچه‌ی مردم را چنگ می‌زنی، و اگر کسی بهت نزدیک شود مثلِ این گل کمین می‌کنی و لحظه‌ای که فاصله‌اش به حدِ کفایت رسید، می‌بلعی‌اش.
نه شب قبل پیامی با این مضمون که: « تو لیاقتت بیشتر از منه، بای» دریافت کردی، نه کسی مرده، نه جوابِ آزمایشت آمده که سرطان داری، نه هیچ اتفاقِ ناگوارِ دیگری! فقط همینطوری که نشستی، گریه می‌کنی. 
بعد می‌نشینی برای خودت دلیل می‌آوری... 
به خاطر میانمار است اشک‌هایت. به خاطر یک مشت افراطیِ احمق. به خاطر نسل‌کشی. به خاطر نزول به درجاتی پایین‌تر از حیوانیت. به خاطر وحشی‌گریِ بی حدِ انسان. به خاطر زنده سوزاندنِ آدم‌ها... این یکی واقعا اشک آدم را درمی‌آورد. اشک که هیچ... جگرِ آدم را آتش می‌زند. سکوت جهانی به حالتِ تهوع می‌رساندت. کلمه‌ی نوبل می‌خنداندت! صلحِ جهانی، حقوقِ بشر، حمایت از کودکان، حمایت از انسانیت، آزادی بشر، آزادی اندیشه. همه چیز شبیه شوخی نیست؟ بدترین بخشِ این اتفاق، جهت‌گیری‌های بیخود و بی‌جهت بود. یک نفر می‌نویسد: « فقط غزه فلسطین لبنان سوریه آدمن؟ تازه تو ورزشگاهم که بهمون فحش دادن!» یک نفر می‌نویسد: « کوشین شما که هشتگ حمایت از حقوق سگ راه انداخته بودین؟ خفه خون گرفتین چرا؟» یک نفر می‌نویسد: « کوشن روشن‌فکرا؟ فقط برای فرانسه باید شمع روشن کنید؟» یک نفر می‌نویسد: « این بودایی‌ها فلان سال از فلانی حمایت کردن! ببین کین دیگه اونا!» فقط به هیچ چیز فکر نکنید. فقط به هیچ چیز دیگر به جز اینکه چندنفر آدم دارند زنده زنده توی یک خندق می‌سوزند! 
غم‌انگیز هست... ولی الان که چندساعت است بهش فکر نکرده‌ام. واقعا به خاطر این گریه می‌کنم؟
شاید دلم تنگِ غروبِ شلمچه شده باز. دلم تنگِ شش صبحِ هویزه است. دلم تنگِ لمسِ حضورِ مردانی است که تا لحظه‌ی آخر، پای آرمان و هدفشان ایستادند.
دلتنگی دلیلِ موجهی هست... ولی من الان واقعا دلتنگ نیستم.
دیدنِ خبرِ نهنگِ آبی؟ دیدنِ آدم‌های احمق؟ خواندنِ مراحلِ پنجاه گانه‌ی این بازیِ وحشتناک؟ شاید هم این یکی.  و این جمله‌ی ترسناک که: «هر بار که نام بازی نهنگ آبی به خاطر حوادث پدید آمده از آن بر سر زبان‌ها افتاد، مجددا تعداد زیادی نوجوان کنجکاو به سمت آن کشیده شدند.» و یادآوریِ اینکه نامِ این بازی در کشورت زیادی زیاد شده و کنجکاوی و حماقت به قدرِ کافی هست و یک عالم کامنتِ:«توروخدا بگین چطوری این بازیو دانلود کنم؟» هست؟ 
راستش از دیروز به بعد به این یکی هم فکر نکرده‌ام.
چرا آدم ناگهان غمگین‌تر از غمگین می‌شود و قلبش باد می‌کند عینِ چوبِ خیس شده. چرا روحِ آدم گاهی اینقدر درد دارد اما هیچ دلیلِ موجهی برای آن نیست؟
شاید واقعا زندگیِ قبلی داشتنِ ما حقیقت داشته باشد. احیاناً من در زندگیِ قبلی‌ام آدمکش نبوده‌ام و این دردها مجازاتِ زندگیِ دومم نیست؟
شاید هم دنیا واقعا جای غم‌انگیزی شده باشد. نه؟


پ.نان: نگارنده چون هم غصه‌ی بی‌دلیل داشت و هم دلش می‌خواست همه‌ی این موضوعات رو پست کنه، نیشست همه رو جمع بست بشه یه پست :)
پ.2نان: بهترین واکنش برای میانمار که تا حالا دیدم برای آقای یامین پور بود. « بوداییِ ژاپنی پرسید فرق جمهوریِ اسلامی با دولتِ اسلامی (ISIS) چیه؟ گفتم فرقِ شما با بودایی‌های آدم‌کشِ میانمار. مترجم گفت شیرفهم شد». پیج ایشون در اینستاگرام: @yaminpour


Designed By Erfan Powered by Bayan