تراکم اندیشه‌ها

قلــم نگاری های ذهــنِِ من

تو چه رازی که به هر شیوه تو را می‌جویم؟

آقای دکتر داشت می‌گفت آدم‌هایی که تصمیم به خودکشی می‌گیرند، باید دنبال معنای زندگیِ خود بگردند. می‌گفت برای این که معنای زندگیِ آن‌ها را پیدا کنیم، در دفترم، همکار من می‌آید می‌گوید خب برو خودت را بکش عزیزم! :| بعد طرف می‌گوید قبول، اما وقتی پای عمل می‌رسد یک لحظه دستش شل می‌شود: اگه من بمیرم کی به گلدونِ توی خونه‌ام آب بده؟ و بعد ما می‌نشینیم از آن گلدان استفاده می‌کنیم و طرف را به زندگی برمی‌گردانیم و الخ.
دیروز داشتم فکر می‌کردم یک روزی آدم تصمیم می‌گیرد برای یک نفرِ دیگر زنده بماند، زندگی کند و احتمالاً در نهایت برای او بمیرد. بعد از آن اگر تمامِ دنیا بسیج شوند که بابا کمی به خودت برس، کمی خوش باش، کمی برای خودت وقت بگذار و بی‌خیال فلانی باش، به تمامِ آن‌ها خواهد خندید. به تمامِ کسانی که نمی‌دانند زندگیِ او، خوشبختی و کامیابیِ او، لبخندِ رضایتِ او، نه اصلا... دلیلِ زنده بودنِ او، فلانی است! 
و خود او که هی در دل آرزو می‌کند فلانی نباشد تا بتواند کمی به خودش برسد هم احتمالاً نمی‌داند، از روزِ نبودنِ فلانی به بعد، به ورطه خواهد افتاد و باید دست و پا بزند، زمین و زمان را چنگ بزند تا دوباره، معنایی، هدفی، شوقی برای زندگی پیدا کند.

 پ.نان: وقتی پسربچه‌های موقرمز را توی خیابان می‌بینم طوری از چشم‌هایم قلب بیرون می‌جهد و طوری عاشقانه نگاهشان می‌کنم که این باور که احتمالاً زندگیِ قبلی داشته‌ام و تو زندگی قبلی معشوقم موهای قرمز داشته هی توی مغزم جان می‌گیرد. حقیقتاً این ذهنیت که زندگیِ قبلی داشته‌ایم خعیلی بانمک نیست و جوابِ نصفِ سوالات آدم را پیدا نمی‌کند؟ از مسئولین تقاضا داریم یک جایگزینِ دیلبر برای آن بیابند. باتشکر. 

اگه کتاب بابالنگ‌دراز دستم نبود سکته کرده بودم.

در یک روزِ خیلی خیلی عادی، که روالِ زندگی شبیهِ همیشه است، که هیچ اتفاقِ خاص، ناراحت کننده، هیجان انگیز یا شادی بخشی نیفتاده و تو دقیقا مشغول به هیچ کاری هستی، یکهو قلبت درد می‌گیرد، بغضت ترک برمی‌دارد، هی به زمین و زمان بد و بیراه می‌گویی، هی مثلِ دیوانه‌ها پروپاچه‌ی مردم را چنگ می‌زنی، و اگر کسی بهت نزدیک شود مثلِ این گل کمین می‌کنی و لحظه‌ای که فاصله‌اش به حدِ کفایت رسید، می‌بلعی‌اش.
نه شب قبل پیامی با این مضمون که: « تو لیاقتت بیشتر از منه، بای» دریافت کردی، نه کسی مرده، نه جوابِ آزمایشت آمده که سرطان داری، نه هیچ اتفاقِ ناگوارِ دیگری! فقط همینطوری که نشستی، گریه می‌کنی. 
بعد می‌نشینی برای خودت دلیل می‌آوری... 
به خاطر میانمار است اشک‌هایت. به خاطر یک مشت افراطیِ احمق. به خاطر نسل‌کشی. به خاطر نزول به درجاتی پایین‌تر از حیوانیت. به خاطر وحشی‌گریِ بی حدِ انسان. به خاطر زنده سوزاندنِ آدم‌ها... این یکی واقعا اشک آدم را درمی‌آورد. اشک که هیچ... جگرِ آدم را آتش می‌زند. سکوت جهانی به حالتِ تهوع می‌رساندت. کلمه‌ی نوبل می‌خنداندت! صلحِ جهانی، حقوقِ بشر، حمایت از کودکان، حمایت از انسانیت، آزادی بشر، آزادی اندیشه. همه چیز شبیه شوخی نیست؟ بدترین بخشِ این اتفاق، جهت‌گیری‌های بیخود و بی‌جهت بود. یک نفر می‌نویسد: « فقط غزه فلسطین لبنان سوریه آدمن؟ تازه تو ورزشگاهم که بهمون فحش دادن!» یک نفر می‌نویسد: « کوشین شما که هشتگ حمایت از حقوق سگ راه انداخته بودین؟ خفه خون گرفتین چرا؟» یک نفر می‌نویسد: « کوشن روشن‌فکرا؟ فقط برای فرانسه باید شمع روشن کنید؟» یک نفر می‌نویسد: « این بودایی‌ها فلان سال از فلانی حمایت کردن! ببین کین دیگه اونا!» فقط به هیچ چیز فکر نکنید. فقط به هیچ چیز دیگر به جز اینکه چندنفر آدم دارند زنده زنده توی یک خندق می‌سوزند! 
غم‌انگیز هست... ولی الان که چندساعت است بهش فکر نکرده‌ام. واقعا به خاطر این گریه می‌کنم؟
شاید دلم تنگِ غروبِ شلمچه شده باز. دلم تنگِ شش صبحِ هویزه است. دلم تنگِ لمسِ حضورِ مردانی است که تا لحظه‌ی آخر، پای آرمان و هدفشان ایستادند.
دلتنگی دلیلِ موجهی هست... ولی من الان واقعا دلتنگ نیستم.
دیدنِ خبرِ نهنگِ آبی؟ دیدنِ آدم‌های احمق؟ خواندنِ مراحلِ پنجاه گانه‌ی این بازیِ وحشتناک؟ شاید هم این یکی.  و این جمله‌ی ترسناک که: «هر بار که نام بازی نهنگ آبی به خاطر حوادث پدید آمده از آن بر سر زبان‌ها افتاد، مجددا تعداد زیادی نوجوان کنجکاو به سمت آن کشیده شدند.» و یادآوریِ اینکه نامِ این بازی در کشورت زیادی زیاد شده و کنجکاوی و حماقت به قدرِ کافی هست و یک عالم کامنتِ:«توروخدا بگین چطوری این بازیو دانلود کنم؟» هست؟ 
راستش از دیروز به بعد به این یکی هم فکر نکرده‌ام.
چرا آدم ناگهان غمگین‌تر از غمگین می‌شود و قلبش باد می‌کند عینِ چوبِ خیس شده. چرا روحِ آدم گاهی اینقدر درد دارد اما هیچ دلیلِ موجهی برای آن نیست؟
شاید واقعا زندگیِ قبلی داشتنِ ما حقیقت داشته باشد. احیاناً من در زندگیِ قبلی‌ام آدمکش نبوده‌ام و این دردها مجازاتِ زندگیِ دومم نیست؟
شاید هم دنیا واقعا جای غم‌انگیزی شده باشد. نه؟


پ.نان: نگارنده چون هم غصه‌ی بی‌دلیل داشت و هم دلش می‌خواست همه‌ی این موضوعات رو پست کنه، نیشست همه رو جمع بست بشه یه پست :)
پ.2نان: بهترین واکنش برای میانمار که تا حالا دیدم برای آقای یامین پور بود. « بوداییِ ژاپنی پرسید فرق جمهوریِ اسلامی با دولتِ اسلامی (ISIS) چیه؟ گفتم فرقِ شما با بودایی‌های آدم‌کشِ میانمار. مترجم گفت شیرفهم شد». پیج ایشون در اینستاگرام: @yaminpour


Designed By Erfan Powered by Bayan