تراکم اندیشه‌ها

قلــم نگاری های ذهــنِِ من

ما زنده به آنیم که آرام نگیریم

دیدی بعضی شب‌ها، هرچی چشم در آسمان می‌چرخانی، هرچی سرت را بالا می‌بری، هرچی دورِ خودت می‌چرخی، هرچی دست‌هایت را چپ و راست می‌کنی، هیچ ستاره‌ای توی آسمان پیدا نمی‌کنی؟ 
دیدی بعضی شب‌ها آسمان جز تاریکی هیچ ارمغانی برای زمین ندارد؟
بعضی از ایامِ آدمیزاد اینطور می‌گذرد. درست وسطِ تاریکی، بی‌ستاره، بی‌مشعل. هرچی بچرخی دورِ خودت، هرچی بیشتر دنبالِ راه بگردی، هرچی بیشتر دست بجنبانی پیِ چراغ قوه‌ای، چیزی، کم‌تر پیدا می‌کنی. می‌فهمی؟
اما حتی توی همین شب‌های بی‌ستاره، هوا سیاهِ مطلق نیست. نورِ ماه از گوشه‌ای می‌تابد. هرچند خودِ ماه را نبینی، تلألؤ نورش توی هوا پخش شده. اما به هر حال ستاره نداری و راستش تا بخواهی ستاره‌ها را پیدا کنی، ستاره بزرگه، خورشید، بالا آمده و هوا روشن شده و شاید یک The end بزرگ توی آسمان ببینی. 
حقیقتاً به نظرم توی شب‌های تاریک، فقط باید به سمتی رفت. به هر جانبی که توانستی... ممکن است بمیری؟ خب اگر خورشیدِ فردا بالا آمد و فهمیدی تمامِ مدت خون‌آشامی چیزی بوده‌ای و با تابشِ خورشید تمامت خواهد سوخت چه؟ 
راستش، بعضی وقت‌ها فقط باید رفت. با یک امید... امید به نورِ ماه.  


+بیا حضرتِ ماه، که دلتنگیم. شب، زیادی تاریک شده. بیا حضرتِ ماه...


مثلِ اون وقتی که هسته‌ی هلو رو از ماشین پرت می‌کنیم بیرون و می‌گیم از طبیعت، در طبیعت تجزیه می‌شه.

می‌دانید؟ توی ذهنم تقریبا مطمئن بودم که بابا موقع دراز کشیدن نگاه نمی‌کند ببیند کلیپس آنجا هست یا نه. راستش اگر تلویزیون را هم گذاشته بودم همینطور  بی‌خیال دراز می‌کشید و طبقِ قاعده‌ای که هزارتا از عینک‌هایش را شکسته بود، آن را به پیشگاه خداوند می‌فرستاد.

راستش مطمئن بودم ولی با خودم گفتم: « یکی برش می‌داره دیگه، اصلا مگه ممکنه نبینه اینو؟»
فکرش را بکنید! مطمئن بودم که بابا نمی‌بیند، ولی توی دلم گفتم امکان ندارد نبیند. خودم را گول زدم. 
بابا نگاه نکرد، دراز کشید و کلیپس شکست. کلیپس کوچولوی طلایی و بنفشی که مامان عاشقش بود. مامان عاشقِ خیلی چیزهاست البته و این اخلاقم که هر روز هزاربار عاشق می‌شوم را از او به ارث برده‌ام و کلیپس کوچیکه هم از معشوق‌های او بود. از سری معشوق‌هایی که حالِ مامان را خوب می‌کرد. اما من فقط خودم را گول زدم، تصمیم گرفتم بی‌خیالِ انجام دادنِ یک کارِ ساده شوم و دلبرانه‌ی مامان، به همین سادگی مرد.

اگر خوب فکر کنیم ما، در طولِ روز، هزارتا از این خودگول زنی‌ها داریم ؛ همه‌مان. عواقبِ این پاپیش نگذاشتن‌ها، این تنبلی کردن‌ها یا هر چی را می‌دانیم اما خودمان را گول می‌زنیم. شیطان گولمان نمی‌زند. خودمان، تفکراتِ غلطِ خودمان دارد ما را گول می‌زند. درحقیقت به نظرم سنِ آدم که دورقمی می‌شود واقعا وقتش رسیده که تقصیر‌هایی که سال‌های قبل روی دوشِ شیطان _ که گاه از همه‌جا بی‌خبر بوده_ انداخته بودیم را برداریم و توی یک کوله‌پشتی بیندازیم و آن‌ها را با خودمان حمل کنیم. وقتی دوشمان هی سنگین و سنگین‌تر شود و حملِ این بار به شدت مشکل، شاید زمانی برسد که دیگر نه خودمان را و نه هیچ‌کسِ دیگر را گول نزنیم. 


نگارنده در نوشتنِ عناوینِ نامتعارف، و الکی زیاد، یدِ طولایی داشت. 

بعدا افزودم: وای یادم رفت آخرش! خواستم بگم برید به این وبلاگ سر بزنید. یه مسابقه بیسیور جذاب و دلبرانه در حال برگزاریه که قراره همه یه پست از حریر رو به صورتِ صوتی بخونن و مسابقه بدن با هم. حقیقتش خودم توش شرکت نکردم چون اگه می‌بردم لطفی نداشت و یه عمره دارم گویندگی می‌کنم، اگه می‌باختم واقعا زشت بود! واقعا می‍گم! :| 

Designed By Erfan Powered by Bayan