تراکم اندیشه‌ها

کتابخونه

این لیست، کتاب‌هاییه که از تاریخِ حدوداً هفته‌ی پیش :/ یعنی هفته‌ی آخرِ بهمنِ 96 خوندم.


یک. رهش | رضا امیرخانی

نکته‌ی اول: کامنتای گودریدز رو قبل از مطالعه‌ی خودِ کتاب نخونید. چون مهم‌ترین نکته‌ی کتابو لو دادن. حتی توضیحاتِ منو هم ترجیحاً نخونید.

نکته‌ی دوم: ارمیا، بی‌وتن، منِ او رو اول بخونید و بعد به ره‌ش بپردازید. یه سری جایزه مایزه توشه. یهو از دیدنِ یه دیالوگِ آشنا چشمتون برق میزنه.

ره‌ش، کتابی از رضا امیرخانی بود که به جز فصلِ آخر، چندان رضا امیرخانی نبود. رضا امیرخانی‌ای که مثلِ بی‌وتن، پشتِ پرده نمی‌ایسته و نمی‌گه مستر گاورمنت، عینِ کلمه‌ی معاونِ شهرداری، فرمانده‌ی بسیج و سفارت رو میاره. رضا امیرخانی‌ای که پیِ خلقِ یه شخصیتِ اسطوره‌ایِ جدید نیست. یه زوجِ نرمال، رفتارهای نرمال و اتفاقاتِ نرمال. رضا امیرخانی‌ای که رک و پوست‌کنده، مثلِ یه مقاله حرفشو می‌زنه. بعضیا می‌گن تلاش کرده به جای نویسنده، روشنفکر باشه. اما رضا امیرخانی، همون رضا امیرخانیِ سابقه، که این‌بار می‌خواد بلند داد بکشه و بگه من ناراحتم از این وضع.

و فصلِ آخر، فصلی که حضورش ضروری نیست، مگر برای یه عده منتظرِ چشم‌به‌راه، که خیلی وقته تکلیفِ یه نفر براشون معلوم نشده. یه جایزه برای همراهای همیشگیش مثلاً. فصلی که امیرخانی انگار خودشو از قفس آزاد می‌کنه و همون نثرِ مجنون رو میاره توی قصه‌اش. خودِ امیرخانیش بالا میاد :))

من دوست داشتم. خیلی زیاد. شیفتگیِ شدیداللحنِ من نسبت به امیرخانی بر کسی پوشیده نیست. پس نمی‌دونم نظرم چقدر صحت داره. من این مرد رو پذیرفتم و قلمش رو تا همیشه با شوق نگاه می‌کنم. :)


دو. رویای نیمه‌شب | مظفر سالاری
نثرِ ضعیف، قصه‌پردازیِ ضعیف، نیتِ خوب!

یه ایده‌ی احتمالاً دوست‌داشتنی، که به خاطرِ جمله‌های بی‌نهایت ساده و ابتدایی حروم شده. مسئله‌ی مهمِ اتحاد شیعه و سنی و اصطکاکِ همیشگیِ این دو با هم، که به فجیع‌ترین و غیرِ قانع‌کننده‌ترین شکلِ ممکن بیان شده. 

شاید اگه این کلیپ رو که قبلاً پخش شده دیده باشید، اقلاً از خوندنِ عاشقانه‌های شخصیتا لذت ببرید.

نمی‌دونم چطور بیان کنم که حسم بهش چیه. مثلاً اگه قراره باشه از پنج بهش نمره بدم، دو و بیست و پنج می‌گیره و میفته.


سه. گتسبی بزرگ | اسکات فیتس جرالد | ترجمه‌ی کریم امامی

بعضی شخصیتا، تبدیل به اسطوره‌هایی می‌شن که از دستِ نویسنده در می‌رن. خودشون اعلامِ استقلال می‌کنن، قد علم می‌کنن و از آدمایی که روحشونو به روشون باز کنن دلبری می‌کنن.

گتسبی همچین شخصیتیه. نمی‌دونم ضعفِ نویسنده بوده یا ضعفِ مترجم یا ضعفِ راوی‌ای که برای داستان توسط نویسنده انتخاب شده؛ به هر رو، گتسبی، با تمامِ بزرگی و شیرینیِش، با تمامِ جادوی شخصیتیش، در نیومده! مثلِ یه سوپِه که لعاب نداره.

اما اگه قصد کنید بشناسیدش، قصد کنید بهش اجازه بدید که واردِ ذهنتون بشه، باید هر چندصفحه یک‌بار یه دور کتابو ببندید، ذهنتونو پرواز بدید و گتسبی رو شاخ و برگ بدید توی ذهنتون. بگردید دنبالش و پیداش کنید. این وظیفه‌ایه که شاید حتی به عمد از سوی نویسنده، به خودِ خواننده‌ها واگذار شده. اینکه گتسبی رو مثلِ یک آیین، ذره ذره و با شهود بشناسن.


...

ادامه دارد.


سید رمضان حسینی
۰۲ اسفند ۲۲:۳۵
خب تا این جا که موافقم باهاتون در همهٔ موارد. هر چند ۲ تا از ۳ تا رو هنوز نخوندم :-) ولی قابل پیش‌بینی بودند.

پاسخ :

پس با کدوم موافقید؟

از کجا قابلِ پیش‌بینی بودن؟ به جز امیرخانی که همیشه نظرم درباره‌اش قابل پیش‌بینیه. هیچ آدمی رو نمی‌شه پیشبینی کرد :)
خورشید ‌‌‌
۰۳ اسفند ۱۰:۴۵
ضعف مترجم..
نظر کرده‌م هرجا حرف گتسبی می‌شه این رو بگم.

پاسخ :

بگو بگو :))

یخ بود.
خورشید ‌‌‌
۰۳ اسفند ۱۱:۳۲
چرا نوشتم نظر؟ فکرم کجا بود؟

پاسخ :

نیت حرفتو گرفتم :دی

ولی اینکه حواست کجا بود رو بعداً پاسخگو باش.
سید رمضان حسینی
۰۳ اسفند ۱۱:۵۹
گتسبی رو خوندم و نظرم دقیقا همینه. اون دو تای دیگه رو نخوندم. دومی رو به خاطر این که می‌دونستم احتمالا با همچین موجودی مواجه خواهم شد که توصیف کردید و نظر بقیه هم بعدا تایید کرد پیش‌بینیم رو. رهش رو هم هنوز فرصت نکردم بخونم ولی با توجه به نظرات شما و دیگران برام قابل حدس زدنه که با چی قراره مواجه بشم ولی باز هم برام جذابه.

پاسخ :

صحیح... قانع شدم :))
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
Designed By Erfan Powered by Bayan