تراکم اندیشه‌ها

قلــم نگاری های ذهــنِِ من

از من خوشبخت‌تر، سراغ دارین؟

متنش طولانیه. پیشاپیش عذرخواهم :)

قبل نوشت بعدا افزوده شده: چرا بازدید وبلاگ اینجوری شده؟ :|

 همیشه صد و خورده بود. چرا امروز هزاره یهو؟ :| سیستم خراب شده؟ من استرس گرفتم :| 

-----------

دیدنِ آدم‌ها، همیشه من رو هراسناک می‌کنه. تجربه‌های جدید چندان برام دل‌چسب نیستن. چون وقتی به چیزی، به جریانی، به روالی خو بگیرم، سخت دل می‌کنم ازش. هرچند اگه به جون کندن از اون روال جدا بشم، به سادگی فراموش می‌کنم اون رو و به روزِ جدید ایمان می‌آرم.
دیدنِ آدم‌های مجازی، حتی ترسناک‌تره. آدم‌هایی که ذهن تو رو دیدن. تو وقتی می‌نویسی، لایه‌هایی از مغزت رو به معرض نمایش می‌گذاری که هیچ‌کس تا پیش از اون ازشون آگاهی نداشته. شاید حتی خودت...
و اگر از دسته‌ی آدم‌هایی باشی که_مثلِ من_ نوشته‌هات می‌تونن حالت رو لو بدن و تمام زیر و بمِ افکارت رو توی یه تلویزیون تمام رنگی فول اچ‌.دی پخش کنن، با تپشِ قلبِ تمام حاضر می‌شی یک آدمِ مجازی رو وارد محیطِ حقیقی کنی، بهش دست بدی، بهش لبخند بزنی، بتونی در آغوشش بکشی.


اولین کسی که از تلگرام پرید بیرون، ری را بود. یخ در بهشت تو مسیرِ کلاسِ گلوری به مترو صادقیه. همینقدر کوتاه. ری را اوج صمیمیتیه که ممکنه بتونید تصور کنید. تو ثانیه‌ی اول، می‌فهمید همه‌چیز همونجوریه که همیشه بوده. ولی اگر مثل من بدشانس باشید، فرصت‌
تون اونقدر کوتاهه که تا شما هم تصمیم بگیرید مثل آدم رفتار کنید، به مقصد رسیدید.


بعد از اون، شقایق رو دیدم. وقتی طاهره از مازندران اومد کرج و شقایق و ری‌را از تهران اومدن و من هم که کرج بودم. 

یه دیدار چهار نفره... پر جیغ و داد و خنده. با سکانس ماندگار رژ زدن برای طاهره، کوبیدن دست من به پیشونی، آهنگ خوندنِ ری‌را، گفتنِ دیالوگِ ماندگارِ : جولابم لنگی لنگیه از جانب شقا. 
دیدنِ چشمای طاهره که برخلافِ صورتِ ثابت و کم‌حرکتش همه چیز، همه چیز، همه چیز رو لو می‌دن. چشم‌های خوشرنگ دلنشینش. طوقیِ من...
دیدنِ ری‌را که پر از شور و شوقه. پر از حرکته و نمونه‌ی بارزِ آدمی که دوست دارم باشم. ری را که همیشه بهت احساسِ بزرگ بودن می‌ده. ری را که پره از تجربه.
دیدنِ شقا که مثلِ همون پیشی‌هایی که همیشه عکسشون، استیکرشون و گیف‌هاشون رو می‌ذاره کوچولوئه. که اسم منو تو گوشیش مامان حنا ذخیره کرده.


بعدی، سوسن بود. 
سوسن از تهران اومد مترو کرج. و توی متروی کرج به صرف چای و قند با هم نشستیم. بهش پیامک زدم: یه روسری زردِ رنگی‌رنگی سرمه و هی به خودم خندیدم که بالاخره زرده یا رنگی رنگی؟
سوسن که صداش، صورتش، بوی صابون می‌ده. سوسن که شبیه برفِ نوکِ کوهه... برای خودش گفتم چرا. برای خودش گفتم چه‌طور...


بعدی، خورشید بود. 

همون‌ جای احمقانه. مترو کرج. به صرف همون چای و قند و ایضاً کیک. خورشید همون جوریه که هست. آرومِ پرشور.
تنِ صداش پایینه اما عمقِ حرفاش زیاده. خورشید، بلبله. خودش می‌دونه که چرا.


بعدی... قرار بود خورشید باشه. امروز قرار بود خورشید رو ببینم _همون جای احمقانه، مترو کرج_ خورشید رو دیدم و یهو یه دستی بند شد به چشم‌هام.


-کی هستی؟
خورشید: بلاگره.
-یکم حرف بزن.
خورشید: تابلو می‌شه.
-سوسن؟
:))


رفتیم و نشستیم رو نیمکت. زیر اون درخته که اسمش رو بلد نیستم و خورشید احتمالا بلد باشه. 
خورشید دست می‌بره تو کوله‌ی جادوییش، که روش پیکسلِ آقامون، آسید مرتضی آوینی هست و یه پیکسل که آبی رنگه و یه یارویی که از کله‌اش موج زده بیرون و یکی که از این خوشگل سفید نوشته دارها بود. می‌گه طاقت نداره تا آخرش وایسته و می‌خواد الان بهم برسونه کادوی تولدم رو...
یه سفیدِ مقوایی با کاموای آبی دورش و نوشته‌ی خورشید میاد جلوی چشمم. با دیالوگِ برترِ امیرخانی: مومن در هیچ چارچوبی نمی‌گنجد.
برمی‌گردونم. اون طرفش برام نوشته که یکی عین خودمه که تو کادو کردن هیچ استعدادی نداره. ولی دروغ میگه چون استعدادش عالیه...
باز می‌کنم.
هرکسی یه‌کم من رو بشناسه، می‌فهمه من جنونِ امیرخانی دارم. 
باز می‌کنم.
ناصر ارمنی، رضا امیرخانی با همون فونت همیشگی. بهم می‌گه بزن صفحه اولش...
للحق... سرکار خانم...
 امضای امیرخانی توی کتابمه. با همون خودنویس سبزه. می‌خوام گریه کنم، از شوق؟ :)


سوسن یه کیسه می‌ذاره جلوم : تولدت مبارک. بعدا توی وَن که نشستم موقعِ برگشت، روی کیسه رو هم می‌خونم... 
"ثروتی چون عقل و فقری چون جهل نیست" "جامعه وقتی فرزانگی و سعادت می‌یابد که خواندن کار روزانه‌اش باشد" " چون عقل کامل گردد، سخن گم کردد"
یه کاغذ کادو، از اونا که نمیدونم بغلشون کنم از شدت علاقه، یا ماچشون کنم، یا اصا بچسبونم به دیوار یادگاری حتی با یه کاموازی زرشکی دورش. با پاپیون. 
: راحت باز می‌شه حنا.
:بعدش بلد نیستم دوباره پاپیون بزنم خو.
یه جعبه توشه... از اون بیلبیلک قشنگا که همیشه دوستشون داشتم. 
می‌چرخونم... صدا می‌پیچه دمِ گوشم... صدا... صدا...
سوسن بهم صدا هدیه داد. صدا که برای من جزء دلنشین‌ترین اتفاقاتِ زندگیه. صدا که براش بارها نوشتم...


یکی قرمز و یکی آبی و یکی صورتی، نشستیم کنار هم. شاید هرکدوم یه‌جور بودیم و یه رنگ داشتیم و یه‌فکر تو سرمون بود...
ولی کنارِ هم، پر از لبخند بودیم. 


+ یه قاصدک برداشتیم، سه ساعت صدا ضبط کن، آرزو کن واسه بلاگر جماعت، فوت کن. تهش ببین قاصدک نبوده. مررررگ


بهشون گفتم خیلی خُلین. خیلی دیوونه‌این.
هرطوری حساب می‌کنم، کسی که دوستی با من رو ادامه می‌ده خیلی دیوونه است. من اصلا رفیقِ جالبی نیستم، اصلا دوستِ خفنی نیستم. هیچ اتفاق هیجان‌انگیزی توی ارتباط با من نمی‌افته.
هرطوری حساب می‌کنم کسی که پا می‌شه میاد بهم کادو می‌ده... درحالی که نمی‌دونه چرا هیچ‌وقت جایی به جز مترو نمی‌ریم، چرا هیچ‌وقت بیشتر از یه ساعت و نیم کنارِ هم نیستیم، دیوونه است. نیست؟
من اصلا آدمِ جالبی نیستم. اگه یکی عین خودم رو ببینم، فکر نکنم برم سمتش... 
ولی امروز برام فوق العاده بود. سوسن گفت اصلا نمی‌شه از صورتش فهمید خوشحاله یا نه. خورشید تاکید کرد...
امروز خوشحال بودم. یه خوشحالِ بغضی، یه خوشحالِ احمق، که نمی‌دونه کدوم کارِ خوبش توی زندگی، باعث شده دوست‌هاش شما باشین.
:)

خیلی‌ها هستن، تو همین فضای مجازی که هنوز نتونستم ببینمشون. به خاطر فاصله. لعنت به فاصله
که مهم‌ترین ندیده، برام فاطمه است، جوجوی من... که بعضی وقتا می‌خوام بچلونمش توی بغلم از شدت علاقه. بعضی وقتا میخوام سرمو بکوبم به دیوار که نمی‌دونه چه‌قدر برام ارزشمنده. فاطمه... که خیلی اذیتش کردم. سرِ همین خنگ بودنم تو رفاقت، سرِ همین دوست نبودنم. ولی... 
همیشه می‌دونه که دوستش دارم و بلد نبودنم ناشی از عدم علاقه نیست. نه؟

امروز، خوشحال بودم. هرچند ترسون. هرچند بغضی. 
امروز خیلی خوشحال بودم...
آدم وقتی می‌فهمه، دوستش دارن، خوشحاله دیگه. نه؟ هم خوشحاله... هم... هم... می‌ترسه. 

سام نجفی نیا
۲۷ ارديبهشت ۹۶ , ۲۰:۴۰
++

پاسخ :

بله...
خور شید
۲۷ ارديبهشت ۹۶ , ۲۰:۵۶
خودت می دونی که چقدر دوستی با تو برام مهمه.
که بکوبم برم اون سر دنیا امیرخانی رو گیر بیارم که با خط مزخرفش یه چیزی بنویسه و بیارمش این سر دنیا ، که لبخندتو ببینم وقتی می بینی کتاب تو بسته از امیرخانیه.. که چشماتو نگاه کنم وقتی که میگم صفحه ی اولشو نگاه کن..


به قولی .. قابل دار نیست. ولی مهر و محبت داره. از طرف همه رفقای کاکتوسی :)

پاسخ :

:))

نشستم اون گوشه رو نیمکت. تا ون پر بشه... کتابو گرفتم دستم. با اون نشونک صورتیه...
دست میکشیدم رو دستخطِ وحشتناکش بغض میکردم -_-

قابل داره دیگه... مهر داره، محبت داره... مهر و محبت قابله.
کاکتوسکم...
تشکر کن از همه بچه ها :)
همه همه
بانوچـ ـه
۲۷ ارديبهشت ۹۶ , ۲۱:۰۶
تولدت مبارک باشه عزیزمممممممم
جوجوی کی بودی تو؟ :دی

پاسخ :

البته حدود یه ماه تا تولدم مونده :دی

تشکر :))

تو تو ^_^
خور شید
۲۷ ارديبهشت ۹۶ , ۲۱:۰۶
خودت تشکر کن. به من چه :/

پاسخ :

نوسانی :/
פـریـر ...
۲۷ ارديبهشت ۹۶ , ۲۱:۲۹
پیش پیش تولدت مبارک ^_^ عزییییییییزم که اینجوری ذوق و بغضت با همه... مث خودم :* :* :* :*

حنانه؟ من الان به اون امضای امیرخانی حسودیم شد خبببب! مسئولین بیاید پاسخگو باشین :))

دوستیای قشنگتون قشنگ تر بشه ایشالله... آدمایی که دیدیشون فوق العاده ان... خوشبختی قشنگیه داشتن همچین رفقایی :)

پاسخ :

تشکر تشکر :))) 
ذوق و بغض با هم خیلی خفنه. آدم انگار به اوج تمام احساساتش میرسه :))

من خودم به خودم حسودیم میشه حریر! :))

عزیزمی. تشکر.. و برای خودت هم :)))

من خوشبختم...
♫ شباهنگ
۲۷ ارديبهشت ۹۶ , ۲۱:۳۸
:) چه پست صمیمانه‌ای :)
تولدت دقیقاً کِیه؟

پاسخ :

:)))

ایام دلنشین امتحان، ماه مبارک رنضان، یکی از شب های احیا :)))
28ام، خرداد
اَسی ...
۲۷ ارديبهشت ۹۶ , ۲۳:۰۲
وای من عاشق اون دستگاهای موسیقی ام!!!! ^_^
بهتون تبریک میگم بخاطر چنین دوستیهایی :)

پاسخ :

یک کیفی میده چرخوندنش... مغز آدم نفس میکشه :))

منم به خودم. خدا قسمتتون کنه ^_^
🍁 غزاله زند
۲۷ ارديبهشت ۹۶ , ۲۳:۱۰
پیشاپیش تولدت مبارک،الهی همیشه شاد و موفق باشی ;) 
دوستی‌هاتون هم تا ابد پایدار و به خوشی :) 
بح.بح! چه امضایی :P  دلمان خواست :) 
من از این خوشحالی‌های احمق خیلی داشتم،خیلی خوبه B) 

پاسخ :

تشکر :)) و شادی و موفقیت برای خودت هم.

امیدوارم... واقعا.
تو میتونی بخونی چی نوشته؟ عمری صرف کردیم و نفهمیدیم. ولی نفهمیده عاشقشیم :))

خدا زیادش کنه برای تمام عالم :))
هوپ ...
۲۷ ارديبهشت ۹۶ , ۲۳:۱۱
چه خوب
از ریرا خبری نداری؟ جاش خیلی خالیه

پاسخ :

من از ری رای خودمون که دیدمش خبر دارم. ولی این ری را بلاگر نیست. پوستمون رو هم میکنه اگه اسمشو سرهم بنویسیم :دی

ولی فکر کنم منظورت یه ری رای دیگه باشه. کاش هیچ بلاگری نره. دلتنگی خیلی حس مخربیه.
قال سوسن تو اون دعاها: الهی هیج وبلاگی تنها نمونه.
دختـ ـرڪ :)
۲۸ ارديبهشت ۹۶ , ۰۰:۲۹
حنا :))
منم دوستت دارم ♥ 
خیلی بیشتر از اون چیزی که هردومون حس میکنیم .. 
+تو نمیتونی .. یه روزی من میام پیشت .. مث طاهره :))))

پاسخ :

میدونم :))

ما دو تا نابلدیم که دلمون برای هم میتپه :))

میشه. همه اش یه روزی میشه. رویاها بالاخره واقعی میشن. 
قال الناز: همه چیز از یه رویا شروع شد.
•✿ آرورا ✿•
۲۸ ارديبهشت ۹۶ , ۰۱:۳۲
وااااای چه خوووووووووووب
نویسنده ی محبوب ِ عزیزِ دوست داشتنیِ بد خط:)))

پاسخ :

امیرخانی دیوونه ما :)))

من در حین خوندن دوباره پست امیرخانی، متوجه شدم کامتتت رو جواب نداده بودم -_-
این حالت تایید خودکار بدیش اینه که آدم هی ممکنه جا بندازه. مخصوصا اگه مث من گیجگولا باشه. یه عالم شرمندگی... خب؟
عاشق بارون ...
۲۸ ارديبهشت ۹۶ , ۰۲:۳۳
امروز داشتم فکر می‌کردم اگه یه دورهمی وبلاگی باشه دلم می‌خواد یواشکی بیام و کی‌ها رو ببینم؟ :دی نمی‌دونم چرا تو و حریر پررنگ‌تر بودید تو خیالم! هر دو هم پست گذاشتید امروز! :) [البته دیگه باید بگم دیروز!] البته من هم همون حسی که تو پارگرافِ دیدنِ آدم‌های مجازی گفتی رو دارم!
تولدت هم پیش‌پیش مبارک! :))

پاسخ :

جییییییغ... منو میگه : از دو چشمش قلب بیرون میزنه و میخوره به سقف :)

ترسناکه، ولی دلت پر شور میشه. پر لبخند... 
من هنوزم ذوق مرگم بابت اینکه گفتی دلت میخواست من و حریر رو ببینی ^_^
خدا برسونه...

تشکرات :))
פـریـر ...
۲۸ ارديبهشت ۹۶ , ۰۸:۵۴
آره دقیقا....دیگه به حدی میرسه که مثلا حس می کنی این همه احساس تو وجودت جا نمیشه :))

:))))

مرسی عزیزم :*

اوهوم...و من خیلی خوشحالم که خوشبختی... از ته دل ^_^

پاسخ :

بعد هی دلت میخواد جیییییغ بزنی. ولی بلد نیستی شوربختانه :دی

:))

کاش همه مون، دونه به دونه... یاد بگیریم که هی احساس خوشبختی کنیم. 
میس واو
۲۸ ارديبهشت ۹۶ , ۱۰:۲۹
چه پست دلنشینی!جالبه دختر خردادی(: باهات همزاد پنداری کردم؛ زیاد! شاید این ویژگی دخترای خرداده که به سختی به کسی اجازه می دن وارد حریمشون بشه ولی وقتی شد... 
بین همه آدمایی که از طریق وبلاگم شناختنم و خواستن تو دنیای واقعی بیشتر باهام آشنا شن (چه پسر، چه دختر) فقط یه نفر تونست مرزهایی رو که دور خودم کشیدم رد کنه و وارد دنیای واقعیم بشه(: انتظار داشتم اولین دیدارمون فوق العاده باشه و عجیب. ولی وقتی رو به روی سردر دانشگاه تربیت مدرس دیدمش خیلی خیلی معمولی بهش دست دادم و گفتم سلام، خوبی!؟
همین
انگار صد سال بود که همدیگه رو میشناختیم.
از ساعت 8 تا 3 کلی تهران گردی کردیم، کافی شاپ رفتیم، پیتزا خوردیم، تو امامزاده تجریش نماز خوندیم و کلی عکس گرفتیم.
از اون به بعد هروقت می رم تهران، دور دور با فاطمه و تهران گردی باهاش تو برنامه های اصلیمه(:

پاسخ :

:))

شاید. یادمه اولین پستی که من رو با وبلاگت آشنا کرد یه پست درباره خردادی ها بود از قضا.
یه سریا انگار بلدن... انگار حلّال باشن برای اون حفاظ اطرافت. همچین دلتو تصرف میکنن که شوکه میشی.

از بس که برای هم آشناییم :))

چه خوب... چه خوب... دوستی با دوام :))))
زینـب خــآنم
۲۸ ارديبهشت ۹۶ , ۱۰:۴۰
دیدن دوستای مجازی واقعا دلنشینه
ندیدیشون تا حالا ، ولی کامل میشناسیشون ...
واسه هم بمونید  : )

پاسخ :

هست. البته ترسناک :))

و خیلی خوب می‌شناسیشون.

تشکرات :))
Pary darya
۲۸ ارديبهشت ۹۶ , ۲۲:۱۸
(((-:چرا ادرس رارو نزاشتی

پاسخ :

یاااادم رفت چرا!
פـریـر ...
۲۹ ارديبهشت ۹۶ , ۰۱:۲۷
دقیقا دقیقا :)))

آره راست میگی... این حس خیلی مهمه...آمین میگم برای تحقق این ای کاش :)

پاسخ :

:))

آمین.
مهر2خت 69
۲۹ ارديبهشت ۹۶ , ۱۰:۴۱
تفلد یه ماه بعدت مبارک حنا:*
+ مرسی که این همه حس خوب رو به اشتراک گذاشتی از طرف من ببوسشون:*

پاسخ :

تشکر تشکر :))

عزیزمی. دفعه بعد چشم :))))


ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
Designed By Erfan Powered by Bayan