تراکم اندیشه‌ها

قلــم نگاری های ذهــنِِ من

الکی نویس...

+ صبح داشتم لباس می‌پوشیدم و در واقع با سرعتی غیر قابل توصیف داشتم می‌پوشیدم چون دیر از خواب بیدار شده بودم که یکی از دکمه های پالتوم کنده شد :/ و خب واقعا نمی‌ارزید به خاطرِ یه دکمه خودمو از گرم ترین پوششم محروم کنم. روسریمو با یه گیره جوری بستم که جای خالی دکمه به چشم نیاد.
رسیدم پایینِ پله ها دمِ در و لحظه ای که پوست صورتم از سرما کنده شد یادم اومد شال گردن یادم رفته و واقعا شما کافیه یه بار از پله های خونه ی ما بالا یا پایین برید که متوجه شید هوای منفیِ هشت درجه هم قابل تحمله وقتی شال گردن تو طبقه ی چهارمه.
باز پیش رفتم و توی ایستگاه اتوبوس دومین دکمه ی پالتوم هم کنده شد و خب واقعا می ارزید که به خاطر دو تا دکمه یه پالتو یا مانتوی دیگه بپوشم ولی خب نه امکانِ تعویضِ پالتو بود و نه حتی خودِ پالتو! پس گیره ی روسری و روسریمو یه جوری کشیدم که این یکی هم به چشم نیاد، ولی خب واقعا داشت به چشم می اومد حتی با وجودِ این که چادر سرم بود.
نتیجه اخلاقی : موقع خرید مانتو-پالتو حواستون باشه دکمه هاش از این زپرتی ها نباشه که هفته ای دو بار مجبور شید سه چهار تاشو بدوزید. موقع انتخاب خونه هم حواستون باشه طبقه های پایین تر خیلی خفن ترن.


+تو اتوبوس یکی داشت با تلفن، با حانیه حرف می زد. (نه اینکه من فضول باشم؛ خیلی همه ساکت بودن و گوینده عربده جو) بعد گفت که حانیه برو پایین خونه ی ما (احتمالا حانیه خواهرش بوده و خونه ی ما خونه ی گوینده و همسرشون) سوییچو بگیر ماشینو بردار بیا شرکت. فقط حواست باشه با دنده دو بیشتر نیای ها...ناراحت نشو ها. خب درک کن دیگه...رانندگی اولش سخته. ( مکث ) یعنی چی نمیام؟ بابا کارامون عقبه، نیای پروژه می‌خوابه...
و خب جدا از این که دیالوگشون خیلی فیلم طوری بود و البته نون تافتون هایی که دست گوینده بود هم، فکر کردم بابای من یا واقعا دست از مال دنیا شسته، یا بازم واقعا دست از مال دنیا شسته که اجازه می‌ده من با دنده ی سه و حتی چهار رانندگی کنم. اونم وقتی که هر چی سرعتم می‌ره بالاتر هیجان زده تر می شم و واقعا یه لحظه فکر می کنم تو پیست رالی ام و هیچ کس کنارم نیست و واقعا بعید نیست مثل اون بار که سه تا گربه رو دیدم و جای ترمز، گاز دادم و خدا رو شکر خودِ گربه ها فرار کردن، یه آدمو ببینم و گاز بدم و هول کنه و فرار نکنه و الفاتحه مع الصلوات :|


+ تو کلاس هامون یه چیزی هست که نمی‌دونم قراره تهویه باشه یا وسیله ی گرمایشی، ولی ما بهش می‌گیم کولر :| و همیشه هم بالای سر منه و خب من هم سینوزیت دارم هم میگرن و تو سرما هم سردرد می‌گیرم و تو گرما هم و خلاصه تف به این زندگی...


+ تاریخ بیهقی که می‌خونم، هی ذهنم گریز می‌زنه به حال...یه جورِ جالبی همه چیز در حالِ تکراره انگار... :)


+ معلمِ دورانِ راهنمایی ام رو دیدم... گفت کلاس سومی. نه ؟ تو دلم گفتم خدانکنه دیگه دانش آموز باشم. واقعا دوران خسته کننده ای بود و واقعا دلم نمی خواد تکرار بشه و واقعا اَه بهش.. :)
حالا جدا از اینکه معلمِ باحالی بود، نوه ی خاله ی مادرم هم هست ایشون...و خب تو حادثه ی منا هم برادرش شهید شد...
و من یه عادتی دارم که بلد نیستم بگم خدابیامرزه، خدا رحمتش کنه، خداصبرتون بده، خدا زیادش کنه، به پای هم پیر شین و هرگونه جمله ی دعاییِ دیگه... کلا بلد نیستم. خیلی زشته؟ 
واقعا اون غمی که تو چهره و چشم و صورتم هست کافی نیست؟ آیا پند نمی‌گیرند؟ :(
خونه ام...دارم تایپ می کنم چرت و پرتای مغزمو و خوشحالم و آروم...
امروز روزِ لذت بخش و لبخندی بود. الهی شکر :)))

آقاگل ‌‌‌‌
۰۴ آذر ۹۵ , ۲۰:۰۱
روایت داریم از یک خیاط قابل! که میگفت روزی که رفتی لباس خریدی فرداش همه دکمه هاش رو بکن خودت بدوز!
.
خودتون هیچ! ولی به بقیه رحم کنین موقع رانندگی.

پاسخ :

همین کارو کردم. در حقیقت هر دکمه حداقل سه بار افتاده و باز دوختم و حتی یه خیاط هم دوخته و خب واقعا نمی‌فهمم چه دشمنی ای با من داره که هر وقت عجله دارم دکمه هاش میفته :/

دارم سعیمو می‌کنم. خو اولشه هنوز :(
شرف الدین
۰۶ آذر ۹۵ , ۱۵:۴۹
خیلی متن پرانرژی خوبی بود :)))

منم اوایل سختم بود از اون جمله ها بگم. ولی الان همچین پشت هم قطار میکنم که طرف مقابلم سه دور فیتیله پیچ میشه! :)

پاسخ :

با حالِ خوبی نوشتمش :)

از کجا یاد گرفتین؟ :(
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
Designed By Erfan Powered by Bayan