تراکم اندیشه‌ها

امید رو باید خودت به خودت هدیه کنی.

صبح ساعت زنگ می‌زنه، با مشت می‌کوبی تو سرت که دوباره خوابت نبره و وقتی چشم‌هاتو باز می‌کنی می‌فهمی ساعت رو با یه ربع تأخیر تنظیم کرده بودی. می‌دوی آشپزخونه که املت درست کنی و سوخته‌‌ترین رب عالم رو به بشریت عرضه می‌کنی و تخم مرغ رو توش می‌اندازی و درحالی‌که داری سعی می‌کنی شعله رو تنظیم کنی تخم ‌مرغ تقریباً پخته و تو وقت نکردی همش بزنی. درنتیجه گلوله‌گلوله‌ترین املتِ هستی رو پرده‌برداری می‌کنی. 
آب جوش رو روی کاپوچینو می‌ریزی و وای! آب زیاد ریختی و بی‌مزززه‌ترین کاپوچینویی که ممکن بوده وجود داشته باشه رو تو سینک ظرف‌شویی خالی می‌کنی. 
متوجه می‌شی یادت رفته ساق دست و کش سر برداری و بطری آب رو پرکنی. بدو بدو این کارا رو می‌کنی و وقتی می‌ری مسواک بزنی می‌فهمی اون دندونه که عصبش رو کشتی یا کشیدی _و هنوز نرفتی برای پر کردنش_ یه قیافه‌ی عجیبی پیدا کرده. اهمیت نمی‌دی، حاضر می‌شی و می‌ری بیرون. 
سوار اتوبوس می‌شی و درحالی‌که پنجره‌ها رو باز نمی‌کنی چون ملت سردشونه و بارون اومده و سردترشونه و واقعاً نه تنها تف به این همه بی‌ذوقی نسبت به بارون، بلکه‌م احسنت به شش‌هاتون که می‌تونه تو خفه‌ترین هوای ممکن فعالیت کنه. 
می‌شینی و بالاخره به خودت احسنت می‌گی که هیچوقت پالتو نمی‌پوشی و الان می‌تونی بافتت رو در بیاری و با مانتوی نخی خنکت شادمانه به حیات ادامه بدی و درحالی‌که داری خودزنی می‌کنی تا بافت رو زیر چادرت در بیاری متوجه می‌شی بله! یه آقایی در تمام این مدت زل زده بهت و خب به درک تا اینجاش. ولی این همون آقاییه که چون ازش ترسیدی، نرفتی بشینی تو ایستگاه اتوبوس و دلیل ترست هم فقط این بود که چشم‌هاش خیلی عمیق و روشنه! می‌دونم بی‌دلیله ولی من از چشم‌های عمیق می‌ترسم. از چشم‌های روشنِ عمیق بیشتر می‌ترسم. از چشم‌های روشنِ عمیقی که متعلق به یه آقا باشن بیشترتر. هیچ دلیل موجهی هم نداره. مگه من می‌پرسم چرا شما نمی‌ذارید پنجره‌ها رو باز کنم؟ 
و می‌دونی؟ این زندگی این مدلیه که کافیه تصمیم بگیری غمگین باشی و بعد کل کائنات باهات همراهی می‌کنه که به فلاکت بیفتی.
پس می‌شه ازت خواهش کنم دست از سر این تصمیم برداری و باقیِ روز رو به خودت زهر نکنی بچه‌جان؟  

حداقل حالا که اینجایی و بارون اومده و همه‌چی پررنگ و معرکه است...

 پ.نان: فکر کنم تو نوشتن این پست‌ها بهترم تا وقتی تلاش می‌کنم یه چیز خوب بنویسم.

پ.۲نان: با گوشی نمی‌تونم فونت و سایز رو عوض کنم. به بزرگی خودتون ببخشید. 

پ.۳نان: حین تایپ کردنش سرم پایین بود و با سر رفتم تو شیشه :))))

پ.۴نان: اگه می‌پرسید حالا که کجام، پس حالم خوب باشه؟ اینجا:


  • نظرات [ ۱۳ ]
حوا ...
۰۱ آذر ۹۶ , ۰۷:۲۳
حنای مهربون :)))

اول صبحی چقدر حسِ خوب و مثبت ^_^
چه جایی رفتی... دلم تنگ شده واسه مزارِ شهدای گمنامِ شهرمون... خیلی وقته نرفتم...
:(

پاسخ :

:))

کنارشون همیشه می‌شه آرامش رو پیدا کرد. همیشه می‌شه دوباره لبخند زد. حتی وقتی ذره ذره، تفاله‌های وجودتو جمع کردی و بردی پیششون.
♫ شباهنگ
۰۱ آذر ۹۶ , ۰۸:۰۴
چه جای آرومی رفتی
حقا که اسمش آرامگاهه

اصن همیشه با گوشی بنویس
فونتای قبلی خیلی درشت بودن. این خوبه :دی

پاسخ :

حق :))

جدی؟ آقا مگه می‌شه؟ چه‌طوری چشمتون می‌بینه این فونت رو؟ 
Mr. Moradi
۰۱ آذر ۹۶ , ۰۸:۱۵
هفت‌وبیست دقیقه صبح من حال مدرسه رفتنم ندارم. شما رفتین گلزار شهدا. ماشالا. ماشالا :) 
+ این مشت کوبیدن توی سر برای بیدار موندن رو باید امتحان کنم :)) 

پاسخ :

گلزار نرفتم که. مزار شهدای گمنامِ دانشگاهمونه. کلاس داشتم و اینجا روبه‌روی دانشکده‌ی ماست :))

+ خیلی جوابه حقیقتاً.
پسر انسان
۰۱ آذر ۹۶ , ۰۹:۴۷
چشم هایی عمیق چجور هستند؟

+ آینده همونجوری برام ساخته میشه که من فکر میکنم
با امید و نشاط
یا
نا امید و خسته

پاسخ :

نمی‌دونم. فقط وقتی می‌بینمشون حس می‌کنم عمیقن.

ترسناکه این‌همه آزادیِ عمل داشتن.
علی امینی
۰۱ آذر ۹۶ , ۱۰:۳۷
چه حس خوبی داره، اینجا، این وقتِ صبح...

+ واقعاً تحسینتون می‌کنم که این همه متن رو با گوشی نوشتید. به نظرم خیلی کارِ سختیه.

پاسخ :

معرکه اصلا :)

+ اتفاقاً همیشه از طولانی نوشتن با گوشی متنفرم. واقعاً برام سخته. ولی خب یهو دیدم گرفتمش دستم و دارم تایپ می‌کنم. می‌جوشیدم :دی
פـریـر بانو
۰۱ آذر ۹۶ , ۱۲:۰۳
واو! چه شروع جذابی :))

تو کجایی که بارون باریده؟ چرا اینجا نبارییییید😢😢😭

پاسخ :

دلبرترین اصلا :))

گوهردشت اینا دیگه. سمت دانشگاه آزاد. دمِ کوهه اونجا، زودتر بارون رسید. شب دیگه همه‌جا بارون زد :دی
شاهزاده شب
۰۱ آذر ۹۶ , ۱۲:۴۷
چه عجب من بلاخره یه پستت رو خوندم :/ چون اندازش نرمال بود و عنوانش قشنگ :)))
قشنگ باهات حسش کردم همه لحظاتتو :))))))

پاسخ :

شوخی؟ آقا من کورم؟

لحظه لحظه نوشته بودم و لحظه لحظه خوندید :)
محبوبه شب
۰۱ آذر ۹۶ , ۱۳:۴۹
اقا اقا فونت خیلی خوبه اصن عالیه ^_^

گلزار شهدا *_* به حالت غبطه خوردم بالام جان : ) 
روزی که ابتداش با گلزار شهدا و یه حس خوب شروع بشه دیگه تا پایانش شارژ شارژی : ))))

+حال خوبت مستدام : )

پاسخ :

من باید برم چشم‌پزشکی :| چرا همه‌تون می‌تونید اینو بخونید؟

زودتر بری پیششون به امیدِ خدا :))


فدای تو. برای خودت هم هم‌چنین.
سارینا .م
۰۱ آذر ۹۶ , ۱۴:۲۹
چه روز جذابی داشتی دیروز که از همه چی متنفر بودی:دی

و در آخر خوب به این نتیجه رسیدی که حال خوب رو خودت باید به خودت بدی ^_^

پاسخ :

ساری بانمک‌ترین بخشش اینه که من واقعاً در منفی‌ترین حالتِ خودم این پست رو نوشتم. یعنی توی اتوبوس درحالی که کم مونده بود گریه‌ام بگیره از اینکه همه‌چی درهم پیچیده و همه‌چی داره اعصابمو به هم می‌زنه و تا آخرِ شب هم ضعفِ اعصاب داشتم. ولی خب احساس مثبت توی پست پیدا کردن همه. خیلی برام عجیب و جذابه :))) اینکه می‌بینم یه لحنِ شاد و نمکی، چه‌قدر می‌تونه اتفاقاتِ منفی رو، شیرین کنه.
♫ شباهنگ
۰۲ آذر ۹۶ , ۱۰:۱۳
الان لابد گوشیم فونت وبلاگتو استاندارد نشونم میده
ولی قبلا درشت و بولد بود

پاسخ :

آره خیلی درشت بود ولی فکر می‌کردم راحت‌تر خونده می‌شه که دیدم گویا فقط برای خودم راحت‌تر بوده :دی
ماهی کوچولو
۰۲ آذر ۹۶ , ۱۰:۴۲
واااااای واسه اولین بار با لپتاپ خوندم پستاتو :)) 

خیلی حسش فرق داشت شایدم به قول خودت اینا رو بهتر مینویسی

اون آقا چی شد؟ مزاحمت که نشد؟

کاش بارون همه جا بیاد منهای مناطق زلزله زده

میری پیش شهدا میشه بگی یه دوستی دارم خودش روش نمیشه بیاد شما خودتون هواشو داشته باشین؟ :(

پاسخ :

چه حسی داشت؟ پستم متبرک شد الان ^_^

شاید چون واقعی‌تره.

نه بابا. فقط ترسناک بود برام. در حقیقت آدمِ ترسناکی هم نبود. مثلا تاریکی الزاما چیزِ ترسناکی نیست، مگر اینکه نسبت بهش فوبیا داشته باشی. ممکنه هیچی هم توش نباشه که بخواد بیاد بکشدت، ولی تو می‌ترسی.

این دفعه حتماً :)) رو نمی‌خواد. 
פـریـر بانو
۰۲ آذر ۹۶ , ۱۳:۱۰
یه بارم از کنار دانشگاهتون رد شدیم :دی
با هم اتاقی جان رفته بودیم پاساژ پارسیان و مهستان و اینا :دی

آررره دیشب بارون اومد. اینقدر خل بازی در آوردیم که نگو =))

پاسخ :

آره اونجاهاست. شهر کتاب هم می‌رفتید. همون مسیره. خیلی ماهه :))

ما به صدای چیلیک چیلیکش از کولر گوش دادیم :(
هوپ ...
۰۲ آذر ۹۶ , ۱۹:۳۸
من چند بار شده موقع تنظیم آلارم، به جای A.m زدم پی ام و طبیعتا گوشیم زنگ نمی زد و دیرم میشد! خیلی بد بود عجله عجله کار کردن.
+موافقم، هم با فونت هم با طرز نوشتن

پاسخ :

آدم نابود می‌شه لحظه‌ای که بیدار می‌شه :| چه وضعشه آخه این ساعت خودش نمی‌فهمه؟

ولی من کورم :|
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
Designed By Erfan Powered by Bayan