تراکم اندیشه‌ها

قلــم نگاری های ذهــنِِ من

امیرخانی‌طور | تازگی

بسم الله

آره، گفته بودم آخرِ هر ماه می‌گم که در طولِ ماه چه کتاب‌هایی خوندم و چه فیلم‌هایی دیدم اما دیدم زیاد می‌شه آخرِ ماه. الانم آخرایِ بهمن‌ماهه البته... ولی خب نیت ماهنامه نیست. فقط اندوخته‌های اخیرم رو می‌گم.

+ راستش من خیلـی وقت بود که کتاب نمی‌خوندم. ( آره خیلی وحشتناکه :) و اصولاً هم از زمانِ کودکی زیاد فیلم نگاه نمی‌کردم ( به جز بروس‌لی و جت‌لی و مستندهای علمی_روانشناسی که نمی‌دونم چرا خیلی بهشون علاقه داشتم). پس طبیعیه که یه سری اندوخته‌هایی که شما در اوایلِ جوانی، نوجوانی، کودکی کسب کردید رو من الان در اواخرِ نوجوانی بیندوزم. خلاصه ببخشید...


دو دلیل دارم برای این که بنویسمشون. اول اینکه شما هم اگه یه تعدادی از اونها رو ندیدید یا نخوندید _که بعیده_ بخونید و ببینید.
دوم اینکه برای خودم بمونه. چون به قولِ یکی از متن‌هایی که نوشتم : به اعتقادِ مامانِ من، اگه بینِ من و ماهی‌گلی و وزغ مسابقه‌ی حافظه برگزار بشه و قرار باشه برنده، کم‌حافظه‌ترین فردِ جمع باشه، قطعا کاپ رو تقدیمِ من خواهند کرد.


: خواندم

خب گفتم که خیلی وقت بود سراغِ کتاب نرفته بودم. ( در واقع کتابی که حوصله‌م بگیره تا آخرش پیش برم.) پس طبیعیه که برم سراغ کتاب‌هایی که وقتی دو_سه صفحه‌شونو ورق می‌زنم از خوندنِ واژه‌آرایی‌ش لذت ببرم.
پس رفتم سراغِ رضای امیرخانی که نثرش _برای من_ دلنشینه. با وجود اینکه گاهی می‌خوام بزنمش که چرا امروز رو می‌نویسه ام‌روز. اما کلماتی که این روزها گم شدن و گاهی فراموششون کردیم رو توی کتاب‌های امیرخانی می‌شه پیدا کرد. نه فقط کلمات؛ که احساساتِ گمشده‌ی زیادی هم لای سطورِ کتاب‌هاشون زنده‌ست. 
من اول قیدار رو خوندم. اما قیدار آخرین کتابِ چاپ‌شده‌ی ایشون ( در حال حاضر. یعنی بهمن‌ماه سال 95) هست. پس فعلا در موردش حرف نمی‌زنم. کلا به ترتیبِ مطالعه نمی‌نویسم.
 

ارمیا:

راستش من به جنگ، نمی‌گم جنگ. برای من همیشه دفاعِ مقدس بوده اسمِ اون هشت سال. تو بگو سال‌های عاشقی...تو بگو مردن برای عشق. تو بگو فناء فی الله، بقاء بالله. تو بگو قطره‌هایی که به دریا رسیدن. بله، خیلی‌ها به نیتِ خدا و با عقیده‌ی مذهبی نرفتن. اصلا تو بگو عشق به خاکی که توش نفس می‌کشی. جنگ، فقط یه جنگ نبود...اگه هم بود، پنداری که ما هنوزم توی همون جنگیم. قطع‌نامه که معنیش پایانِ جنگ نیست. ما هنوزم تو جنگیم...
من پابه‌پای این کتاب مردم! ارمیا قوی‌ترین کتابِ امیرخانی نیست. اما _برای من_ دوست‌داشتنی‌ترینِ اونهاست.
ارمیا، بعد از پایانِ جنگ، بعد از شهادتِ مصطفا تو بغلش، تو آخرین روز جنگ، برمی‌گرده به شهر. خیلی از آدم‌های جنگ اینطور شدن. یه احساسِ خلاء، یه احساسِِ گم شدن، یه احساسِ تنهایی تو وجودشون رسوب کرد. ارمیا هم مثلِ بقیه...
من ارمیا رو دوست داشتم. 
 
بی‌وتن:


یه خاطره بگم. توی دانشگاهِ ما هر ماه دو تا نشستِ شعرِ ماه برگزار می‌شه. دکتر کاکاوند که از اساتیدِ آینده‌ی ما هستن _ان‌شاءالله_ هم می‌آن و به شعرهای بچه‌ها گوش می‌دن و نقد می‌کنن. _خدا قبول کنه. تحملِ بعضی از اشعارِ اینتری حتی برای من هم سخته. چه دلی دارن :دی _ خلاصه...یه نشستِ دیگه هم داریم با عنوانِ کتابِ ماه. هر ماه یه کتاب انتخاب می‌شه و بعد در موردش بحث می‌شه توی اون نشست. یه بار توی نشستِ شعرِ ماه، یکی از آقای کاکاوند پرسید: آقا! کتابِ ماه این سری، بیوتنه؟ بخوانید : biooten  
آقا رشید نگاهی بر افق انداخته و جامه‌دران فرمودند: بیوتِن چیه! بی‌وَتن!
شخصِ مذکور گویا بدونِ اندکی سرخ و سفید شدن، ابرو می‌ندازه، بالا بالا و در جواب می‌فرماد: وا! خب چه کاریه با ت می‌نویسنش. بی‌وطن چشه؟
آقا رشید بعد از سکوتی تلخ و با چشمانی خونبار از این وضع عرض کردند: اول کتابو بخون، بیا، بعد بهت می‌گم!
القصه...
من شروع کردم به خوندنِ بی‌وتن و در صفحه اول وقتی چشمم به نامِ ارمیا افتاد جگرم پاره شد. ( نه! دروغ گفتم. چون قبلش یا فاطمه‌ی زهرا بهم گفته بود که شخصیتِ اولِ بی‌وتن هم ارمیا نامیه و شاید این دنباله همون ارمیاست که تو خوندی) خیلی شوکه نشدم. بعد یه چند صفحه زدم جلو و رسیدم به سکانسِ دیسکو ریسکو _استغفرالله_ با توصیفاتی بکر و بی‌نظیر، انگارکن خودت وسط دیسکو نشستی! بعد گفتم ارمیا؟ بالام جان توام؟ تا پات باز شد به آمریکا پریدی دیسکوریسکو؟ تو امیدِ من بودی مرد...تو عشقِ من بودی. چرا؟ چرا؟ 
البته بعدا که برگشتم و از ابتدا شروع کردم به خوندنِ کتاب، اولاً متوجه شدم ایشون چرا تو آمریکاست. دوما چرا اسمِ کتاب بی‌وتنه!
بی‌وتن دنباله‌ی ارمیاست. ارمیا، وقتی پیشِ رفقای قطعه 48‌اش نشسته بوده، سرِ خاکِ آقا سهراب ( البته آقا سهراب اسمش صلوات داره ها!) ، آرمیتا رو می‌بینه و پاش به آمریکا باز می‌شه و جریانات...
بی‌وتن رو هم دوست داشتم. البته ارمیا برای من جایگاهِ خاص‌تری داره. اما بی‌وتن رو هم دوست داشتم. اون گیجی...اون منگی...اون خلا...اون احوالی که کسی درکش نمی‌کنه. تفسیری که مردم از دین برای خودشون در میارن...دلار... و زمانی بر مردم خواهد آمد که دینشان درهم‌هایشان خواهد بود. ( حضرتِ رسول صلوات الله علیه)
در موردِ چراییِ نامش یک برش از متنِ کتاب رو می‌ذارم. دیالوگی از ارمیا :
 
" وتین یعنی رگِ گردن. وَتَن یعنی قَطَع الوتین. وَتَن الوتین...رگِ گردن را زدن. (بلندتر گفت) وَتَن الوتین..."
مابقیِ‌ش رو خودتون بخونید :)
 
جانستانِ کابلستان:
 
این رمان نیست. سفرنامه‌س. جریاناتِ سفرِ پرمخاطره و پر پیچ‌وخم و عجیب و غریبِ امیرخانی به افغانستان. 
خب همه سفرنامه دوست ندارن. من دوست دارم. برای همین پیشنهادش می‌دم به کسانی که سفرنامه می‌پسندن :)
اونایی که سفرنامه نمی‌پسندن هم فقط مقدمه‌ی کتاب با عنوانِ (مور و تیمور) که فقط چند صفحه‌ی اولشه بخونن. خیلی نمکی جریانِ نرسیدن به قله‌ی دماوند رو نوشته و خودش رو با اون مورچه‌ی داستانِ مور و تیمور که 69 بار از دیوار بالا رفت و نهایتاً تونست بره بالا، مقایسه می‌کنه. با تیمور نه؛ با مور. عکس‌دار بودنِ کتاب رو هم دوست داشتم :)
ضمن اینکه واقعا سفرِ عجیبی بوده... حتی برای من که مسافر نبودم و فقط داشتم وقایع رو می‌خوندم.
نکته‌ای که خیلی برام جالب بود این بود که همه‌جا لپ‌تاپِ آقای امیرخانی حضور داشت :)
یعنی شما فکرکن ایشون بره غواصی، یحتمل لپ‌تاشو می‌گیره بغلش می‌ره اون پایین که سریع تایپ کنه ذهنیاتش رو. حالا لپ‌تاپ نه؛ اقلا یه چیزی که قابلیتِ ضبط کردن داشته باشه رو می‌بره که بتونه بگه تا فراموش نشه.

 
قیدار:


قیدارِ امیرخانی، اولاش یه کوچولو برای آدم سخته. خب قیدارخان، مردِ دهه‌ی پنجاهه. شهلاجان هم زنِ دهه‌ی پنجاه. صفدر و هاشم شامورتی و نعمت و ناصراگزوز هم همین‌طور. قیدار اولاش یه کوچولو برای آدم سخته به خاطرِ این که این آدم‌ها فقط متولدِ دهه‌ی پنجاه نیستن. شما کاملا حس می‌کنید که وسطِ یه گاراژ نشستین و یه عده از اون برادرای داش مشتی که احتمالا سنِ هیچ کدوممون به دیدنشون قد نداده دور و برتون می‌پلکن. یه‌خورده اون اولا درکِ شخصیت‌ها و اصطلاحات آدم رو گیج می‌کنه. اما به مرور عادی می‌شه برای آدم و حتی دلنشین...
آقاسیدگلپا، برکتِ این کتابه...اسمش برکته. حضورش برکته...دلنشین می‌کنه کتاب رو.
قیدار با پهلوون تختی کشتی می‌گرفته. فکر کنم همین جمله کافی باشه برای اینکه متوجه بشید چه جریانی به رمان حاکمه.
همون فضای جوان‌مردیِ عجیب و غریب. جوان‌مرد مردمی هستن مردمِ گاراژِ قیدار... :)
اما نکته‌ی مهمِ قیدار اینه: معرفیِ یه مدینه‌ی فاضله. قیدار سعی می‌کنه شهری که می‌خواد داشته باشه رو بسازه! حالا اسمش هرچی که هست باشه... تو کتاب بهش بگیم لَنگَرِ پاسیِّد. بهش بگیم اونجایی که حتی معتادا رو هم راه می‌ده و با شیوه‌ی قیدارخانی ترکشون هم می‌ده. اونجایی که برای همه جا داره... همه کنارِ هم. همه‌ی زن‌های هاشم حتی! :دی
 
 
+ احتمالاً هربار که همچین پستی بذارم با پسوندِ تازگی‌ها، اگه تو موضوعِ :خواندم باشه، کتاب‌های یه نویسنده رو می‌بینید از اول تا به آخِرِ پست. چون به قولِ فاطمه‌سادات، نویسنده‌ها با کتاب‌هاشون پیش می‌رن. پس اگر بخوایم در موردِ یکیشون حرف بزنیم، یا در موردِ یکی از آثارشون، باید سراغِ بقیه‌ی کتاب‌هاشونم بریم. :)


+ این پست رو، اگه بعدا دوباره کتابی از آقار امیرخانی خوندم، بازنشر می‌دم و بندِ اون کتاب رو اضافه می‌کنم.

دچــ ــــار
۲۸ بهمن ۹۵ , ۱۴:۱۳
این پست رو باید بذارن توی سایت ارمیا :)

پاسخ :

والا :)
براشم یه پست اختصاصی آنچه در وب راجع به همه چی نوشته اند بذارن 

+ماشاءالله. چه تندخوان... ( به تخته میکوبد )
سِناتور تِد
۲۸ بهمن ۹۵ , ۱۴:۱۸
پیشنهاداتِ خوبی بودن!

پاسخ :

خدا رو شکر :)
همه تندخوانن ماشاءالله که. (دستش را از روی تخته برنمیدارد)
سِناتور تِد
۲۸ بهمن ۹۵ , ۱۴:۲۸
یه اینجور چیزایی تو خودمون داریم :)))
[عینک دودی اش را بر بالای سرش میگذارد]

پاسخ :

خدا تندترش کنه :))

بیسیور هم عالی... 
دچــ ــــار
۲۸ بهمن ۹۵ , ۱۴:۴۶
ممنون لطفا کوتاهتر :)

پاسخ :

چشم :)

خب این 4 پست میشد اخه :(
آقاگل ‌‌
۲۸ بهمن ۹۵ , ۱۵:۴۹
امیرخانی رو خیلی میپسندم. نثر و قلم امیرخانی خیلی خوب و قشنگ و توصیف گراست.
قیدار رو و من او رو قبلا ازش خوندم. 
قیدار کتاب قشنگی بود. من او قشنگتر. 
نوع روایت من او خیلی جذابش کرده بود. 

پاسخ :

دقیقا. آدم حس می‌کنه خودش از شخصیت‌های کتابه. انقدر همه‌چیز جلوی چشم آدمه.
منِ او نقطه‌ی اوج امیرخانیه انگار...
قراره بخونمش :)
یا فاطمة الزهراء
۲۸ بهمن ۹۵ , ۱۵:۵۵
من قیدار رو نخوندم یعنی نرسیدم :دی ارمیا رو هم بعد بیوتن خریدم :)) 

پاسخ :

هروقت رسیدی بخون...حسِ خیلی خوبی بهت می‌ده :))

الان بخونی ارمیا رو، انگار فلش بک زدی...مزه می‌ده 
یا فاطمة الزهراء
۲۸ بهمن ۹۵ , ۱۷:۱۶
ارمیا رو خوندم :) 
من او رو هم بخون قشنگه

پاسخ :

عه.. :)

آره قراره بخونمش. منتها می‌خوام یه مدت دیگه بخونم. دلم یه وقفه می‌خواد بینِ امیرخانی. که بعدا یه چیزِ مزده‌دار ازش داشته باشم بخونم وسطِ یه سری کتابای حوصله‌سربر :)
خور شید
۲۸ بهمن ۹۵ , ۲۱:۳۳
باز امیرخانی -_-
هی امیر خانی -_-


+حنا کاش یه آقا سید گلپا داشتیم دم دست.. یه درویش مصطفا
++ برام بیوتن بخر :دی

پاسخ :

قول میدم دیگه نگم. تا وقتی من او رو بخونم. قول.. :دی

کاش داشتیم. هست... ولی ما نداریم.

من خودم مفلس بیچاره از کتابخونه کتاب میگیرم یه عمره :)))
محمد حسین
۲۸ بهمن ۹۵ , ۲۲:۱۲
مبرعکس همه توصیه می کنم من او رو نخونید 25 سالگی به بعد بخونیدش:))

پاسخ :

عه...
حالا یه دور گذری قبلِ 25 می‌خونم. طاقت نمیارم که. ولی بعد از 25 سالگی یه دور دیگه دقیق می‌خونمش باز :))
محمد حسین
۲۸ بهمن ۹۵ , ۲۲:۳۲
از من گفتن بود بعدا نگید نگفتی -___ - 

والا... 

پاسخ :

7 سال وایسم آخه؟ :(
پرستو ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
۲۸ بهمن ۹۵ , ۲۲:۴۳
من اصلا از امیرخانی چیزی نخوندم و اعتراف می کنم از بس که گفتن بد می نویسه و حکومتیه سمت کتاباش نرفتم

پاسخ :

:)

خب حکومتی نوشتن رو اول باید تعریفشو بدونم من. که بعد بگم امیرخانی اینطوری هست یا نه.

+ عقایدِ امیرخانی برای من قابلِ احترامن. چون با اندیشه انتخابشون کرده. چون برای هر سوالی یه دریا جواب داره. چون میدونه داره کجا میره و برای چی.
ولی اگه طبقِ یه سری توصیفاتِ یه سری آدما بخوایم حرف بزنیم، من ( که حنانه باشم ) یه اُمُلِ متحجرِ عقب‌افتاده‌ام. 

امیرخانی بد نمی‌نویسه. حقیقتاً بد نمی‌نویسه. اونایی که دوستش ندارن به خاطرِ عقاید دینی و یکم سیاسیش دوستش ندارن. که خب سلیقه‌شون نیست...ولی بد نمینویسه :)

خور شید
۲۹ بهمن ۹۵ , ۰۱:۳۶
نویسنده ی حکومتی یعنی که وقتی کتابش مجوز نگرفت، خود آقای وزیر ارشاد دستور نشرشو داد. یعنی که خودتم می دونی اون پایان بندی برای ارمیا یعنی چی..
البته خب این حرف و مسائل رو اگه کنار بذاریم.
کتابای امیرخانی هم مشکلات داره.
می دونم دوسش داری.. ولی خب آره دیگه..
این هم نظر من نیست.. 

کلا امیرخانی دلبر می نویسه. خاصیتش هم دل بردنه فقط.. 
از اون نویسنده هایی نیست که اسم و قلمش بمونه تو تاریخ.


+ لااقل داستان سیستانو بخر :))

پاسخ :

آهان...متوجه شدم. در مورد پایان‌بندی ارمیا که...عه خورشید..منم حکومتیم :)
من نگفتم بی‌ایراده. من به هیچ‌کس نمی‌گم بی‌ایراد. حتی همونی که می‌دونی عاشقشم. گفتم هم به خودم اجازه می‌دم بگم چرا اینو گفتی، چرا اون کارو کردی.
نگفتم امیرخانی بی‌ایراده، گفتم بد نمی‌نویسه. بد، یعنی اون رمان مسخره‌ی گناهکار که چاپ شد! و امثالهم. 
ولی اگه روزی من هم بنویسم خورشید، قراره بهت بگن که کتابای این حنانه رو نخونیا...حکومتیه :)

علاوه بر دلبری خاصیت دیوانه کردنِ منم داره مردک :|
تاریخ قضاوت خواهد کرد...

+ همون بی‌وتن می‌خرم :)))
خور شید
۲۹ بهمن ۹۵ , ۱۰:۲۸
دخترجان حکومتی فرق داره با طرفدار انقلاب بودن.

یادم بنداز کلاس وصایامونو بگم برات.

پاسخ :

یه روز بیا به کمال حکومتی بودنو برام تعریف کن. آچه؟

کلاس وصایاتونم بگو حتما. انقدر منتظرم این واحد وصایا رو بردارم :))
منتظر اتفاقات خوب (حورا)
۲۹ بهمن ۹۵ , ۱۱:۱۰
امیرخانی فوق العاده است:))

پاسخ :

موافقم باهات :)
با عادی به تعریفِ امروز، فرق داره. عادی نیست.
פـریـر ...
۰۱ اسفند ۹۵ , ۲۰:۳۰
چه پیشنهادای خوبی! مرسی :))

منم از قلم امیرخانی خوشم میاد :)

پاسخ :

آره حدس می‌زدم خوشت بیاد.
:)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
Designed By Erfan Powered by Bayan