تراکم اندیشه‌ها

اگه قراره سیل بیاد، کاش حداقل قبلش خبر شیم.

تو دورانی که می‌تونستم فیلم ببینم و تشخیص بدم فیلم خوب چیه و مفهوم چیه، بهترین کارگردان‌ها و بازیگرها فوت شده بودن و کودکی من در دورانی می‌گذشت که ملت خودکشی می‌کردن چون عاشق محمدرضا گلزار بودن و الان که اوایل جوونیمه، وقتی اتفاقی می‌افته اول می‌رن با سحر قریشی مصاحبه می‌کنن :| 
تو دورانی که می‌تونستم مطالعه کنم و کتاب‌های خوب بخونم، هر ننه قمری از جا برخاست و شروع کرد به نگارش کتاب، تعداد کتاب‌های متوسط به بالا_و نه حتی عالی_ سیر نزولی خودش رو شروع کرد، قیمت کتاب‌ها افزایش پیدا کرد و آمارِ مطالعه کاهش. 
من موندم و کتاب‌های نسل قدیم. من موندم و فیلم‌های نسل قدیم. 
دارم فکر می‌کنم حداقل اونا هستن که ببینم یا بخونم... اما این واقعاً بدشانسیه، که توی دورانی به وبلاگ‌نویسی و وبلاگ‌خونی علاقه‌مند بشم، که خیلی از بهترینا رفتن و توی انفجارِ بلاگفا، حتی آرشیوشونم از بین رفته و هیچی ندارم برای خوندن. توی دورانی که نه تنها بلاگفا منفجر شده و نصف خاطره‌ها رفتن، که بیان هم از شکوه و اقتدارِ ابتداییش کاسته شده و هی ارور 504 می‌ده و همه دل‌نگران و ناراحت، می‌چرخن دورِ خودشون که این‌بار اگه بیان به فنا رفت چی کار کنیم؟ کجا بریم؟ این همه خاطره رو کجا نگه داریم؟
این روزا که خیلی وبلاگا تعطیل شدن، خیلی نویسنده‌ها نمی‌نویسن، خیلی نویسنده‌ها تو فکر رفتنن، خیلی‌ها می‌خوان بنویسن اما از آینده‌ی بیان می‌ترسن. باقی مونده‌ی نسلی که با چنگ و دندون از میراثشون نگهداری کردن...
و من این وسط مثل یه جوجه پفکیِ تازه متولد شده، فقط زل زدم به آسمون که تا ببینم چی می‌شه؟ یه روزی می‌رسه که هیچ‌کس تو ایران وبلاگ ننویسه یعنی؟

پ.ن: اوضاع انقدرا هم بد نیست. می‌دونم. ولی خب غصه است دیگه...

عنوان: که وسایلمونو با میخ بکوبیم به در و دیوار. که پناهگاه بسازیم. 
  • نظرات [ ۸ ]
Mr. Moradi
۱۹ آذر ۹۶ , ۲۳:۰۱
بدون اینکه از سیل باخبر باشیم باید وسایلمونو با میخ بکوبیم به دیوار و پناهگاه بسازیم. فکر کنم بهش بگن پدافند غیرعامل یا نه چیزه، پیشگیری :||

پاسخ :

همیشه که نمی‌شه میخی زندگی کرد. می‌شه؟
پـــــر ی
۲۰ آذر ۹۶ , ۰۹:۲۰
اول اینکه مبارکه تم جدید 
دوم اینکه آخه این چه فونتیه گذاشتی :(((( هر چی زوم می کنم هم باز نمیشه خوند. لذا به نشانه اعتراض نمی خونم این مطلب رو
والا :)

پاسخ :

فدا :)

پری من و تو اقلیتیم. من خودم پست‌هامو نمی‌خونم. چشمم نمی‌بیندشون.
ولی وقتی من اولین‌بار یه پست با این فونت گذاشتم (چون با گوشی بودم و نمی‌تونستم فونت رو عوض کنم) همگان فریاد شادی سردادند و گفتند با همین فرمون برو.
الان ما دو به بقیه‌ایم.
پـــــر ی
۲۰ آذر ۹۶ , ۰۹:۲۱
دروغ گفتم 
مطلبو خوندم. ولی خب بازم به فونت اعتراض دارم

پاسخ :

:دی
آقاگل ‌‌
۲۰ آذر ۹۶ , ۰۹:۵۷
کسی زره بین منو ندیده؟

پاسخ :

حالا ذره‌بین، ولی آقا عه! شما خودتون گفته بودید مناسبه که. 

+الان دقت کردم. اون که گفته بودید مناسبه، همین فونت بود ولی سایزش دو بود. این یکه.
پـــــر ی
۲۰ آذر ۹۶ , ۱۰:۱۰
بیا آقاگل هم شکایت کرد 

پاسخ :

یه روز خودمو سر در همین وبلاگ دار می‌زنم. 
می‌دونم دیگه... آخرش هزارسالم شده، پیر و فرتوت، میام می‌نویسم بچه‌ها این فونت خوب شد؟ بعد نصف می‌گن عالی، نصف می‌گن نه بابا. 


پـــــر ی
۲۰ آذر ۹۶ , ۱۱:۴۵
بابا به خدا ما پیریم نمی تونیم این فونت رو بخونیم. فک کنم اندازه فونتت 8 باشه. نه؟ خداییش 8 آخهههههه :(((

پاسخ :

درشت‌تر می‌نویسم زین‌پس :))
آقاگل ‌‌
۲۰ آذر ۹۶ , ۱۱:۴۶
من فونت رو با اندازه‌اش گفتم خوبه. این الان همون اندازه است؟ :) با پست قبلی مقایسه کن. من نتونستم بخونمش. امان از چشمان آستیگمات.

پاسخ :

بله. دیر متوجه شدم :)
غمی ‌‌
۲۶ آذر ۹۶ , ۱۱:۰۲
انقدر نگران آینده بودن بی‌دلیله. چقدر مطمئنیم تا زمان ترکیدن بیان خودمون نترکیده باشیم؟ خودمون موقتی‌تر از اشیا و ابزارهای اطرافمون هستیم فقط حواسم به این حقیقت واضح نیست. مهم اینه که در این لحظه شما این یادداشت رو تونستید بنویسید و من مخاطب تونستم بخونم. 

پاسخ :

فکر کنم عادت کردم نگران همه چیز باشم چون می‌ترسم از اینکه ناگهانی پرت شدم وسط یه اتفاق بد. همه‌ی حالات رو پیش‌بینی می‌کنم که برام طبیعی باشه لحظه‌ی رخداد.
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
Designed By Erfan Powered by Bayan