تراکم اندیشه‌ها

قلم‌نگاری‌های ذهنِ من

این یکی برای من...

+ از اون چیزایی که انگار قراره یه چیزی بشن؛ ولی نهایتا یه فولدر میشن توی چیز. دوستش دارم. بی‌نهایت دوستش دارم.
باورم نمی‌شه کسی کپی کنه. باورِ آدما رو از ریشه نزنیم. با تچکر 

وفاتِ بانو، تسلیت. رهرو باشیم ان‌شاءالله :)

***
بی‌بی می‌گفت تو خانه‌ای که دختر هست، دوچیز باید همیشه پهن باشد. یکی سجاده‌ی دعا و آن دیگر، سفره‌ی اطعام.
بی‌بی تک‌دخترِ خانواده‌ی خودش بود؛ با چهار برادر. خان‌دایی‌هایی که وقتی من به دنیا آمدم همه‌شان به جز دایی‌مُحِبّ، به دیدارِ حضرتِ حق شتافته بودند. 
خانواده‌ی بی‌بی این‌ها، طورِ عجیبی به دختر احترام می‌گذاشتند. طورِ عجیبی دختر را دوست داشتند. از حدِ معمول بیشتر. حالا خودت بخوان که وقتی بعد از چهار پسرِ گردن‌کلفت، خدا دختر عنایت‌شان کرده بود چه سوری گرفتند و چه عِزّتی گذاشتند به بی‌بیِ ما.
آخِر فاطمه‌ی زهرا تو این خانواده خیلی ارج و قرب داشت. هرکی مریض می‌شد نذرِ بانو می‌کرد، هرکی گره به کارش می‌افتاد، دستِ مشکل‌گشای بانو را طلب می‌کرد. 
برای همین دختر برایشان چیزِ دیگری بود. چون فاطمه‌ی زهرا برایشان بانوی دیگری بود.
خُب بی‌بی که توی هم‌چه خانواده‌ای قد کشیده بود، باور داشت که تو خانه‌ای که دختر هست، دو چیز همیشه باید پهن باشد. یکی سجاده‌ی دعا و آن دیگر، سفره‌ی اطعام.
اولی را برای آن که خدا را بابتِ این رحمت شُکر بگویی؛ و دومی را برای آن که حقِ این موهبت گذاشته باشی با محبتِ به دیگر بندگان.
بی‌بی می‌گفت :« باید شکر کرد. اگر مال‌داری خمس و زکات بده. اگر عالِمی معلمی کن. اگر خانه‌داری روضه بگیر.»
بی‌بی شاکر بود. جوری که خوب یادم هست روزهای کودکی می‌دیدم، فرشته‌ها خودشان می‌آمدند کنارِ بی‌بی، می‌گفتند:« قربانِ دست و پنجه‌ی بلورت بی‌بی خاتون. قربانِ عطرِ کتلت و فسنجانت خانم‌جان. خودت را که نباید هلاک کنی برای دیگری. گوشتِ تنت آب شد خانم. دریای دلت خشکید خانم.»
و بی‌‌بی دست‌هایشان را پس می‌زد؛ کتلت‌ها را برمی‌گرداند و رویش را هم.
بعدها البته فهمیدم آن‌ها فرشته نبودند. خانم‌های همسایه بودند. فکر کن خودشان از نذری گرفتن خسته‌ شده بودند!
یکی از آن‌روزهای محرم بود. سالِ هشتاد. سالِ هشتاد محرم و نوروز به هم گره خوردند. بی‌بی داشت برای نوه‌ها می‌گفت که عمونوروز و آقامحرم باهم دستِ دوستی داده‌اند امسال که سالمان حسابی پررونق بشود.
من داشتم حلوا تزئین می‌کردم. آن‌سال شانزده‌ام را تازه تمام کرده بودم. تو خانه‌ی ما دختر بعد از نه سال واقعا بزرگ تلقی می‌شد. باید آرام‌آرام پیِ یادگیری همه‌چیز می‌افتاد. البته پسرها هم از روی حسادت، نهایتاً تا ده_دوازده سالگی صبر می‌کردند و بعد می‌رفتند پیِ پیشه‌ای، کسبی، کاری.
من داشتم حلوا تزئین می‌کردم. درمانده که روی این ظرفِ آخری چه طرحی بزنم، سرم را بالا آوردم. داشتم حلوای امام حسین تزئین می‌کردم. سرم را که بالا آوردم، پرچمِ حسین را دیدم...
آنجای آدمِ دروغگو! پرچمِ حسین را ندیدم. پرچم‌دارِ حسین را دیدم.
من پرچم‌دارِ حسین را دیدم و دست‌های کارکرده‌اش را. من پرچم‌دارِ حسین را دیدم و صورتِ تازه مودار شده‌اش را. من پرچم‌دارِ حسین را دیدم و چشم‌های درخشانش را.
من دست‌های پرچم‌دار را روی حلوا کشیدم. دست‌های عباس را.
آن‌سال همه عاشقِ آن ظرفِ حلوا بودند. می‌گفتند متبرک به ابالفضل‌العباس است. ولی...
آنجای آدمِ دروغگو! 
متبرک به دست‌های عباس بود. اما نه عباسِ حسین... شاید هم او واقعا عباسِ حسین بود.
نه... او عباسِ من بود. حسین بخشنده نیست مگر؟ قمر بنی‌هاشم را برداشت برای خودش.
این یکی عباس برای من. 


Pary darya
۲۴ فروردين ۹۶ , ۱۹:۳۴
(-:چه قشنگ بود!
این عباس برای من

پاسخ :

دوستش داشتم آخه :))

اصلا دلم می‌خواست برم عاشق عباس بشم خودمم.
kerman man
۲۴ فروردين ۹۶ , ۲۰:۳۰

وفات بانو برشما هم تسلیت باد

پاسخ :

ممنون.
🍁 غزاله زند
۲۴ فروردين ۹۶ , ۲۱:۵۲
:)  لبخند به نوشته‌ات...

پاسخ :

لبخند به خودت :)
خور شید
۲۵ فروردين ۹۶ , ۰۰:۳۵
ای حنای قصه گو

پاسخ :

:))
مهدیه
۲۵ فروردين ۹۶ , ۰۱:۲۶
این یکی عباس هم برای من
 الهی چ قشنگ:)

پاسخ :

خدا رو شکر دوست داشتی :))
منتظر اتفاقات خوب (حورا)
۲۵ فروردين ۹۶ , ۱۰:۲۰
چی نوشتی بانو:)

پاسخ :

خوبه؟ :))
بانوچـ ـه
۲۵ فروردين ۹۶ , ۱۲:۰۱
من الان دارم دنبال یه عباس نامی میگردم برم عاشقش شم... نکن اینکارا رو با ما با قلمت :دی


عااااااالی هستی تو دخترم :*

پاسخ :

منم دنبالشم. هست ینی؟ 

خودتی :))
هوپ ...
۲۵ فروردين ۹۶ , ۱۵:۴۳
همه دلشون عباس رو خواست من هوس حلوا کردم ؛))
خیلی حس خوبی داشت نوشتت

پاسخ :

حلوا مبحثش جداست. من برای حلوا آدم می‌کشم :)

خدا رو شکر :)
اسمارتیز :)
۲۵ فروردين ۹۶ , ۱۷:۰۷
واااااااای:))))))
چقدرررر خوب بود((((: خیلی حال‌خوب کن و قشنگ بود(:

پاسخ :

جدی؟ :))))

خدا رو شکر... ابراز جییییغ و خوشحالی :)
منتظر اتفاقات خوب (حورا)
۲۶ فروردين ۹۶ , ۱۸:۰۵
خیلیی خوبه:)

پاسخ :

خدا رو شکر. خدا رو شکر :))
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
Designed By Erfan Powered by Bayan