تراکم اندیشه‌ها

قلــم نگاری های ذهــنِِ من

بازجوید روزگارِ وصلِ خویش

می‌گه وقتی رسیدی تهِ تهش، بشین گریه کن، خودتو بکوب به درودیوار تا یهو یه نوری، یه برقی، بیفته بینِ دوتا دستات که گرفتی رو به آسمون.
امروز یه‌لحظه رسیدم تهِ تهش. واقعاً ها. گفتم بگیر بتمرگ حنانه که فقط داری اکسیژنِ دنیا رو حروم می‌کنی.
بعد نشستم برای خودم گوجه خرد کردم و ریختم تو پیاله و با نمک هم زدم. گوجه برای من خاصیتِ آرامبخشی داره :) و برای خالی نبودن عریضه، تلویزیون رو هم روشن کردم. رسیدم به کانالِ آی‌فیلم. 
 اول_دومِ راهنمایی بودم... یه سریالی پخش می‌شد به اسمِ مدرسه‌ی ما. نمی‌دونید چه‌قدر عاشقش بودم که. نمی‌دونید وقتایی که بعدازظهری بودم با چه هولی خودمو می‌رسوندم خونه و اگه می‌دیدم شروع شده و یه دقیقه‌اش رو از دست دادم چه غمی می‌نشست به دلم.
من همون‌روزها رویام رو ساختم. هدفم رو معین کردم. من همون روزها عشقم رو پیدا کردم. 
آرزو کردم معلم ادبیات بشم! :)
یه‌معلم که بی‌اعتناییِ شاگردهاش اون‌ رو دلسرد نکنه. یه‌معلم که با شاگردهاش تو مسیرِ مدرسه به خونه قدم بزنه. 
یه‌معلم که درسِ عشق و آرامش و لبخند بده. یه‌معلم که یه نسلِ پُرشور تربیت کنه. من اون‌موقع دوازده_سیزده سالم بود. ولی رویا داشتم، هدف داشتم، آرمان داشتم.
انشا می‌نوشتم با چه حرارتی. کتاب می‌خوندم با چه شوری. لبخند می‌زدم با چه عمقی. مِهربونی می‌کردم با چه صداقتی.
ولی چی شد؟ زمان چی کارم کرد؟ چرا من رفتم تجربی خوندم؟ چرا انقدر آدمِ غمگینی شدم؟ چرا انقدر پرخاشگر و عصبی شدم؟
چرا انقدر افکارم پوچ و سطحی شدن؟
مگه من همون دختری نبودم که توی ذهنش یه شهرک داشت که همه‌ی آدم‌هاش با وجودِ همه‌ی سختی‌ها، به هم لبخند می‌زنن؟
امروز داشتم به این فکر می‌کردم که من چه آدمِ ساده‌ای شدم. چه آدمِ سطحی. ولی دیدنِ دوباره‌ی این سریال می‌دونید چی رو به یادم آورد؟
این‌که دنیا یه پاک‌کن برداشته و شروع به پاک کردنِ من از زندگیِ خودم کرده. 
فهمیدم چرا انقدر افکارم عجیب و درهم‌تنیده‌ان. چون می‌خواستم آدمِ جدیدی از خودم بسازم، اما ته‌رنگِ اون دختربچه هیچ‌جوره پاک نشده بوده.
امروز دوباره مدرسه‌ی ما رو دیدم... قراره دوباره هر روز ساعت پنج هرطوری هست خودم رو برسونم به تلویزیون و با اشتیاق برای بارِ دوم دنبالش کنم.
چون می‌خوام دختربچه رو بیدار کنم. وقتشه دست بکشم به سرش، ببرمش فیزیوتراپی، ببرمش پیش روانکاو، درمونش کنم.
هرروز بهش چای نعنا بدم که روحش خنک شه. براش کتاب داستان بخونم... 
بزرگش کنم. دخترکوچولو می‌خواد معلم ادبیات شه. می‌خواد یه نسلِ عاشق تربیت کنه.
یاعلی مددی.

خور شید
۲۳ فروردين ۹۶ , ۲۰:۴۳
من عاشق اینم.. عاااشقشااا
پریروز خونه دایی اینا دیدمش. چقدر خوبه..

پاسخ :

محشره خورشید. محشر
نمیدونی چه حال خوبی به آدم میده. آقای معلم عالیه. شاگرداش عاااالین. تک تکشون احمق و جذابن. دنبال کن اگر وقت کردی.
پرستو ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
۲۳ فروردين ۹۶ , ۲۰:۵۱
من اصلا آرزوهام یادم نمیاد
چیکار باید کرد که تو ذهنم دوباره جرقه بزنن واقعا؟

پاسخ :

به ته خط رسید شاید... دعا کرد شاید... تلاش کرد شاید
یا اینکه، آرزوهای جدید کرد شاید :)
بانوچـ ـه
۲۳ فروردين ۹۶ , ۲۱:۰۶
هدف :(

پاسخ :

هدف :)
سِناتور تِد
۲۴ فروردين ۹۶ , ۰۳:۵۹
به امیدِ همون حنانه خانمِ شاد و باحال شدن پس : )

پاسخ :

تشکر تشکر :))
اسمارتیز :)
۲۴ فروردين ۹۶ , ۰۵:۴۸
عههههه این سریاله:)))
منم اینو خیلی دوسش داشتم (: و اون معلم ادبیات توی این سریال خیلی خوب بود:)

یه روزی که معلم ادبیات شدین یادمون بمونه شیرینی بگیریم ازتون:)

پاسخ :

آررره
خیلی خوبه. آقای کلهر دلبره، ماهه، نگاره

میام اینجا انقدر جیغ و داد میکنم که اصا نیازی به یادآور نیست :))))
حوا ...
۲۴ فروردين ۹۶ , ۱۱:۱۲
تقریباً ۵ بار این سریال رو دیدم :)
معرکه ست... حرف نداره :)

حالِ دلت عالی ^_^

پاسخ :

چه‌قدر خوبه... چه‌قدر خوبه. چه‌قد جای امثال این سریال این روزا خالیه.

و تو هم :))
Miss pocker face
۲۴ فروردين ۹۶ , ۱۵:۱۷
سریال خیلی خوبیه :)

الان که دوباره تی وی گذاشته دارم دوباره میبینمش :)

پاسخ :

خیلی :))
کاش بازم از اینا باشه. حال خوب کنن.

ببین ببین. منم می‌بینم :)))
منتظر اتفاقات خوب (حورا)
۲۵ فروردين ۹۶ , ۱۰:۱۸
من این سریال رو خیلی دوست داشتم:))

پاسخ :

منم عااااشقشم. خیلی جذابه :)))
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
Designed By Erfan Powered by Bayan