تراکم اندیشه‌ها

بالاخره می‌رسه اون‌روز...قول.

احساس می‌کنم یک بچه‌ی احمقِ دماغو، با شخصیتی شکل‌نگرفته‌ام. چیزی شبیه به خمیربازی مثلا. بعد هرکسی رسیده یک‌دور مرا توی مشتش چلانده و من شده‌ام شبیهِ دستِ او؛ تا نفرِ بعد دوباره برسد.

همینقدر به قولِ طاهره، حزبِ باد. همینقدر ابله.

یک‌روزی، بالاخره خودِ خودِ واقعی‌ام، از یک گوشه‌ی مغزم بیرون می‌زند و وقتی جواب سلامش را دادم، دستش را می‌گیرم و دوتایی باهم می‌رویم سراغِ آدم‌های خمیریِ دیگر، که به‌شان راه و رسمِ پیدا کردنِ خودشان را یاد بدهیم.


من: مامان من خیلی مسخره‌ام؟

مامان: آره.

من: مامان من خیلی دیوونه‌ام؟

مامان: خب به هر حال هر کسی یه جوریه دیگه.

من: :|


کامنت‌های پستِ قبل رو پاک کردم. البته زدم برای شما پاک بشه. خودم به عنوانِ شکنجه ذخیره‌شون کردم. فکر کنید نشستم گریه کردم حتی :|

یعنی اگه یه‌روزی اومدم سراغتون گفتم فلان کارتون باعث شده گریه کنم، فکر نکنید کارِ خیلی بدی کردید. من حتی وقتی توی فیلم یکی به یکی چپ‌چپ نگاه می‌کنه بغض می‌کنم. به خدا قبلا انقدر احساساتی نبودم :|


+ برای کسایی که پستِ قبل رو ندیدن و حوصله هم ندارن برن ببینن، خلاصه عرض می‌کنم که یه‌هفته دارم میرن راهیان نور. لبخندونه باشید. پاینده باشید و اینکه با تمامِ قوا سعی می‌کنم به یاد همتون باشم هرچند دفعه قبل که رفتم بودم حتی یادم رفته بود که یادِ خودمم باشم :|



  • نظرات [ ۱۱ ]
سِناتور تِد
۱۲ اسفند ۹۵ , ۲۰:۲۷
این مسخره و دیوونه بودن عالمی داره و نمیشه گفت بده ک! و هرکسی که بهش بگن دیوونه یا مسخره، فی الواقع مسخره یا دیوانه نیست! الان به منم همه میگن دیوونه و مسخره :)) ولی خودم که میدونم مدلِ دیوونه و مسخره بودنم چجوریه!  

+ گریه :| 
وجدانأ گریه؟!!!
چرااااااا!
خیلی دوستانه داشتیم بحث میکردیم ک
اگه به این باشه که من تا الان باید تو وبم سکته میکردم دیگه :)) و حتی اشکِ چشمم خشک میشد! در این حد و حجم احساساتی بودن اذیتتون میکنه ها!
در هرصورت من معذرت میخوام.

پاسخ :

آره خب. من اوجِ تعریفم از یه آدم اینه که خیلی مسخره‌ای. ولی خب به هر صورت انتظار داشتم مامانم تکذیبشون کنه. مثلا بگه نه؛ تو دخترِ گلِ منی. ولی خب متاسفانه اون لحظه حتی اگه میگفتم مامان من جلبکم؟ میگفت آره :/

آره خب خلم دیگه :/
 ولی یه چیزایی خیلی اذیتم میکنه. درواقع اصلِ بحث خیلی ناراحتم نکرده بود. واکنشِ خودم نسبت به مکالمه‌ای که صورت گرفت اذیتم کرد. 

نه بابا یا من باید از خودم معذرت بخوام، یا من از بقیه. حالتِ دیگه ای نداره :|
سِناتور تِد
۱۲ اسفند ۹۵ , ۲۰:۳۹
منم یه بار مادرم صاف برگشت گفتی تو زشتی :))) با تأکید :)) اصن پوکیدم :))

مادر هستن دیگر : )) به دل نباید گرفت.

پاسخ :

آدم درجا نابود میشه. دیگه وقتی کسی که باید قربون دست پای بلوری ادم بره اینجوری میگه خب ادم میخواد بره مریخ :/

مادرا ماهن..
بلاگر آرام
۱۲ اسفند ۹۵ , ۲۳:۲۱
منم حس میکنم هنوز شکل نگرفتم.. البته بعضی بخش ها
منم گاهی حس میکنم مقادیری بیخیال بی عرضه دیوونه چندش و مزخرفم!
ظاهرا زیادم غیر آدی نیست. اونی که فکر میکنه عالیه و حرف نداره غیر طبیعیه و اونی که همیشه حس میکنه دیوونه و ایناس.نگران نباشید
خوشحالم که زودی اومدم جواب کامنتمو خوندم! ممنون

پاسخ :

یه وقتایی فکر میکنم، تا خواستیم خودمونو پیدا کنیم، وارد یه مهلکه ی جدید کردنمون. 
همیشه یه چیزی بوده، یه تفکر، یه اجبار، که بهمون میگفته تو هم باید اینجوری باشی.
و ما نهایتا یه مشت آدم گنگ و گیج شدیم که شبیه همدیگه هستن اما هیچ کدوم دقیقا نمیدونن کین :)
درگیر یه کسالت دائمی شدیم. و باید تغییرش داد... باید!

آدمی که صددرصد از خودش راضیه خیلی آدم عحیبیه. موافقم باهات :دی

شما ندیده بودی هم میگفتی، دودستی تقدیم میکردم جوابتو :))
🍁 غزاله زند
۱۲ اسفند ۹۵ , ۲۳:۲۴
دیوونه بودن خیلی هم بد نیست،گاهی یه نوع تعریفه :) 
منم تا چند ماه پیش به هر چی نگاه میکردم بغض میکردم،به یه چیزه ناراحت کننده و حتی خوشحال کننده!اون موقع‌ خیلی دلتنگ بودم،خیلی بی‌قرار بود،خیلی خسته بودم ولی بازم مقاومت میکردم و اون دلتنگی‌ها و ضعف‌هایی که جلوشون مقاومت میکردم،لابه‌لای اشک‌هام پایین میومد . . . ! بد بود،غم‌انگیز بود،درد قلب داشت...
ایشالله سلامت بری و بیای ;) 

پاسخ :

دیوونگی هم در نوع خودش جالبه. خیلی وقتا دوست داشتنی :))
یه سری حماقتا، نمک زندگین اصا :دی

خب دقیقا حالتو میفهمم. نه.. دقیقا نه. نمیشه حال هیچکسو دقیقا فهمید ولی منم توی شرایطی مشابه شرایط تو بودم. راستش من یه مدت خیلی گریه میکردم. خیلی زیاد... و با دلایل احمقانه. بعد یه روز زدم تو گوش خودم و به خودم دستور دادم گریه نکن!
و باز یه مدت طولانی، هیچی، هیچی نتونست باعث اشک ریختن من بشه. اما نهایتا اونقدر درد تو قلبم جمع شد که دوباره برگشتم به روز اول.
بیا یه حد تعادلی پیدا کنیم غزاله  :)))

عزیزمی. بازم ممنون :)
🍁 غزاله زند
۱۲ اسفند ۹۵ , ۲۳:۴۲
الان من حدودا به یه تعادلی رسیدم. تو هم موفق میشی،ایشالله حاله دلت خوب باشه،آرامش توی ذهن و قلبت موج بزنه.همین‌ها خیلی خوووووبن ♡´・ᴗ・`♡

پاسخ :

به امید خدا.
به قول خودم... دست به زانو، یاعلی :)

ممنونم بابت این همه دعای خوب. و اون جیگلی خندونک ته پیامت ^_^
خور شید
۱۳ اسفند ۹۵ , ۰۰:۴۲
یه چیزی یادت باشه حنا..
خودت قرار نیست از جایی بیرون بزنه..
خودت قرار نیست پیدا بشه..
خودت حاصل همه ی تجربه های گذشته س .
تو باید خودت رو بسازی.

پاسخ :

خودم، بعد از تعلیم و تربیتی که تو کلاسای خصوصی براش میذارم، از گوشه مغزم میاد بیرون :)
در دست تعمیره خورشید... در دست تعمیره
پرستو ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
۱۴ اسفند ۹۵ , ۰۰:۲۰
تا جایی که جا داره دیوونگی کن، بزار همه اینا تجربه بشه واست نه حسرت 

پاسخ :

دیوونگی می‌کنم...تا آخِر
من با این جنون زنده‌ام...
دچــ ــــار
۱۴ اسفند ۹۵ , ۱۱:۰۹
راهیان نورم آرزوست ... :)
+ دماغو!!

پاسخ :

با این دلتنگی چه می‌شه کرد؟ راهشو بلدید؟ :)

+ :|
ALI marefat
۱۵ اسفند ۹۵ , ۱۲:۰۵
میتونید به منم سر بزنید یک دورهمی باهم بیاندیشیم
  ی دوستی داشتم سال ها قبل می گفتن
میدونی دیوانه کیست؟

پاسخ :

:)
آقای دال
۱۶ اسفند ۹۵ , ۱۴:۳۶
بعله :|

پاسخ :

بله...
פـریـر ...
۱۷ اسفند ۹۵ , ۱۴:۳۳
منم فعلا به همین درد دچارم :(
دعات می کنم دعام کن و این صوبتا :|

:: ایشالله سلامت بری و برگردی عزیزدلم :*

پاسخ :

چشم عزیزجان :))

+ به سلامت رفتم... جانباز برگشتم :)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
Designed By Erfan Powered by Bayan