تراکم اندیشه‌ها

قلم‌نگاری‌های ذهنِ من

برای علی، بی‌ تو، بد می‌شود

یکم، اینکه یه شعر در راستای کلماتی که تو پستِ قبل پیشنهاد دادید مینویسم. قول :)

دوم، اینکه
فردا صبح ( جمعه، 13ام اسفندماه :) میرم اونجا که بعضیا بهش میگن اردوی جنگی، بعضیا بهش میگن بریم خوش بگذرونیم، بعضیا بهش میگن حماقت، بعضیا بهش میگن مرده‌پرستی، بعضیا بهش میگن دیوونه، بعضیا بهش میگن جهنم، بعضیا بهش میگن میخوای بری بمیری؟ بعضیا بهش میگن راهیانِ نور، بعضیا بهش میگن راهیانِ عشق،،،
فردا صبح میرم و 18ام برمیگردیم، 
من میرم کجا؟ میرم اونجا که بمیرید، بمیرید، وزین نفس ببرید...که این نفس چو بندست و شما همچو اسیرید...*



* همیشه فکر میکردم این شعر که انقدر عاشقانه دوستش دارم رو اگر کسی بخونه، روزی هزاربار گوش میدم. ولی خب محسن چاوشی همه رویاهامو خراب کرد :/ من چاوشی رو دوست دارم. ولی حق این شعر، این اهنگ نبود :(


بعد از سفر، میام و یه چیزایی تعریف میکنم :))

شما رو به خدا، خیلی پست نذارید. اومدم 200 تا پستِ نخونده نداشته باشم :با ناله و تضرع جمعیت را می‌نگرد
البته میام ذوق‌مرگ میشم یه عالمه پست هست بخونم :)

+ دلم الان فقط می‌سوزه که کلاسِ نسترن جانمو از دست میدم :( نمیذاره هم کسی ضبط کنه صداشو :( چهارساعت از حرف‌های این استاد رو از دست میدم. چهاااار ساعت :( 


و اینکه...
فقط دوهفته دیگه مونده، تا شگفتانه، تا بازگشتِ چیزتیغ‌تیغیِ من... :)

و اینکه...
تا هفته‌ی بعد، خدا یار و نگهدارتان :دی


+ اینکه میخوای کنسل کنی رفتن رو، میگی نمیام. همه ناراضی میشن. لحظه آخر همه نظرشون عوض میشن. زنگ میزنی که خبر بدی من و دوستم هم میایم. بگه، من اسمتونو برای بیمه هم نوشتم. دلم نمیومد خط بزنم از لیست شما دوتا رو. 
اینکه یهو همه‌چی یه شکلِ دیگه میشه...
اینکه یهو...


یازهرا...

وقتی گفتم یازهرا، همه‌چی عوض شد. شوخی که نیست... مادره... :)

ببین، می‌توانی بمانی، بمان
عزیزم، تو خیلی جوانی، بمان


Designed By Erfan Powered by Bayan