تراکم اندیشه‌ها

بعد تازه می‌فهمی خوابِ راحت چیه.

کاش یه روزی بفهمم چرا هرچیزی که مربوط به آدم‌هاست، تا این اندازه قدرت‌مند و مهلکه. 
چه‌طوری یه اسم می‌تونه همیشه حالِ آدم رو خراب کنه؟ 
چه‌طوری یه بیت شعر ممکنه همیشه یه صورت رو جلوی چشمِ آدم بیاره؟
چه‌طوری یه موسیقیِ بی‌کلام می‌تونه یک سال خاطره رو توی خودش جمع کنه؟
چه‌طور ممکنه همه‌ی عینک‌های گرد یادآورِ یه آدم باشن؟
چه‌طوری همیشه و همیشه، بوی عطرِ یه نفر لبخند روی لبت می‌شونه؟
حالا نه همیشه دلبر و معشوق و فلان... یه وقت‌هایی یه دوست مثلا. عطره مالِ حاج خانم باشه، عینک گرده مثلا مالِ هری پاتر باشه، موسیقیه تیتراژِ جومونگ باشه، اون یه بیت شعر، یادآورِ یه نقاشیِ کاریکاتوری باشه و اون اسم متعلق به کسی که چکت رو برگشت زده.
می‌دونی چی می‌گم؟
چرا انقدر همه چیز روی آدم اثر می‌ذارن؟ اونم انقدر پررنگ؟ اونم انقدر دائمی؟ خب این خیلی هولناکه. 
بعد خب می‌ترسی هر کتابی رو بخونی، هر فیلمی رو ببینی، هر آدمی رو به زندگیت راه بدی، هر حرفی رو بزنی، هر حرفی رو بشنوی... چون نقش می‌ذاره حتماً. چون جاش می‌مونه حتماً. بعد هی محتاط‌تر می‌شی. 
بعد یه روز یهو حس می‌کنی چه‌قدر تنها و بیکارم... پس شروع می‌کنی به دوباره توی همه‌ی جمع‌ها وارد شدن، یه عالمه کتاب رو خوندن، یه عالمه فیلم رو دیدن، به همه‌ی دنیا لبخند زدن... بعد باز یهو یه اتفاقی می‌افته، یه اشتباهی می‌کنی، یکی می‌زندت، بعد باز می‌گی باید از این به بعد حواسم رو جمع کنم بعد این دفعه به جای اینکه یه ماه آدمِ محتاطی بشی، دو ماه آدمِ محتاطی می‌شی. بعد یهو به خودت میای و می‌بینی یکک ساله که حواست به تک تکِ اعمالت بوده و تک تکِ کلماتت و تک تکِ آدم‌ها و تک تکِ کسایی که تو اتوبوس بغل دستت نشستن و تک تکِ ایموجی‌هایی که توی تلگرام فرستادی. 
اون روز بالاخره احساسِ امنیت می‌کنی، بالاخره احساسِ بزرگ شدن می‌کنی. بالاخره حس می‌کنی رازشو فهمیدی.
اون روز تازه می‌تونی بفهمی دوست داشتن چیه، دلتنگ شدن چیه، محبت چیه... چون همه‌ی ناخالصی‌ها رو ازش گرفتی.
می‌دونی چی می‌گم؟


  • نظرات [ ۸ ]
خور شید
۲۸ آبان ۹۶ , ۲۰:۲۱
متوجهم

پاسخ :

:))
Unknown 96
۲۸ آبان ۹۶ , ۲۰:۲۵
آره میفهمم :)

پاسخ :

:))
علی امینی
۲۸ آبان ۹۶ , ۲۳:۰۱
گاهی، خوندنِ کسی، - زنده، مکتوب و یا مصوّر - مثل رفتن به مبارزه با گاردِ باز می‌مونه؛ گاهی همون بهتر که محتاط بود و گارد رو بسته نگه داشت..

پاسخ :

نمی‌دونم. شاید آره، شاید نه. با بسته نگه داشتنِ گارد ممکنه یه عالمه موقعیتِ خوب هم از دستمون در بره. نه؟
آقاگل ‌‌
۲۸ آبان ۹۶ , ۲۳:۳۶
جدای از محتوای پست سوال من اینه چطوری میشه یک نفر همزمان تو گروه رادیو چت کنه و همزمان توی وبلاگش پست بنویسه؟ :))
.
و در رابطه با حتوای پست هم نظر شما متین. به قول معروف صحیح :)

پاسخ :

خودم لحظه‌ای که داشتم می‌نوشتمش به این فکر می‌کردم و خنده‌ام گرفته بود. مسئله اینه که توی گروه رادیو یه قاعده‌ای هست که توی هر بحثی، حتی توی اوجش، خیلی ناگهانی یه بازه‌ی زمانی، سکوتِ مطلق برقرار می‌شه. همه انگار می‌رن یه دوری بزنن و برگردن. خیلی بانمکه که یهو همه با هم :دی منم توی اون بازه‌ی زمانی پست می‌ذارم.

:))
عاشق بارون ...
۲۹ آبان ۹۶ , ۰۰:۱۵
هوم فکر کنم می‌دونم چی می‌گی. :)

پاسخ :

فکر کنم همه‌مون تجربه‌ش کردیم.
مسـ ـتور
۲۹ آبان ۹۶ , ۰۹:۰۹
من فکر میکنم که هر کدوم از ما به نوعی تجربش کردیم...
و بایدم تجربه کنیم این حس های مهلک رو برای فهمیدن، برای پیدا کردن، برای احساس خوب بودن...

پاسخ :

تا نخوری زمین که راه رفتنو یاد نمی‌گیری.
برای احساس خوب بودن :))
علی امینی
۲۹ آبان ۹۶ , ۱۱:۴۹
بله، با گارد بسته هم ممکنه کلی موقعیت خوب از دست بره. خلاصه تصمیم سختیه، و شاید هم خیلی آسون. بالاخره باید بین دوراهی، یه راهی رو انتخاب کرد.

پاسخ :

کاش راهی که انتخابش می‌کنیم درست باشه.
پسر انسان
۲۹ آبان ۹۶ , ۱۱:۵۷
می فهمما
اما تو دو راهی ها با حالت تهاجمی و گارد بسته اما سر نترس باید رفت
و توکل
و 
توسل

پاسخ :

و توکل 
و توسل
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
Designed By Erfan Powered by Bayan