تراکم اندیشه‌ها

قلم‌نگاری‌های ذهنِ من

به خودت بیا بدبخت!

من یک اشتباه بزرگ کردم. یک اشتباه واقعاً پررنگ.

من خواستم این وبلاگ را برای خودم شبیه انجمن قدیمی‌مان کنم. 

من خواستم اینجا احساس خلاءی که به جانم نشسته بود را پر کنم. 

مثل انجمن، رمان بگذارم. انگار کنم که اینجا صفحه پروفایل رفقاست و بیایم هردمبیل از روزمرگی بنویسم. من اینجا را با انجمن اشتباه گرفتم. با تاپیک خاطره نویسی. 

من...منِ خودخواه این کار را کردم!

راستِ راستش... من احساس غربتی بودن میکردم در اینجا!

نمی‌دانید که؛ شاید هم بدانید؛ نودهشتیا برای ما یک شهر بود. یک شهر واقعی...

شهری که ایرانی ها را دور هم جمع کرده بود. همه ی انهایی که پیشوند شماره‌شان +98 بود. 

از اصفهان و شیرود و لاهیجان و لرستان و کردستان و تبریز و ارومیه و زاهدان و خرمشهر بگیر، برو تا ایرانی های مقیم آمریکا.

نمی‌دانید که... ما آنجا مامان‌زهرا داشتیم. ما هم‌سنِ دخترهاش بودیم. سیزده ساله ها هم بودند. 43 ساله ها هم. ما خانواده بودیم!

آنجا یک شهر بود. می‌دانید وقتی حرف از شهر میزنم یعنی چه؟

ما جماعتی بودیم که از بردنِ اسم ادمین میترسیدیم مبادا که بن شویم. لینک برای هم نمیفرستادیم مبادا که بن شویم. پست اسپم نمیفرستادیم مبادا که بن شویم.

آنجا یک شهر بود. هر از گاه خانه‌ی پروفایلی یک‌نفر جمع می‌شدیم، سبزی پاک می‌کردیم و استیکر می‌فرستادیم. دربه‌در دنبالِ شکلک این‌جا و آن‌جا.

اما هرچه که بود و هر دلیلی که داشت، آن شهر حالا روی هیچ نقشه‌ای پیدایش نیست. حتی اگر پیشرفته‌ترین جی.پی.اس ها را هم برداری و بگردی.

راستِ راستش... من فقط دلم برای شهرم تنگ شده. نه اینکه آنجا را خیلی دوست داشتم... نه اینکه آنجا فوق‌العاده بود. نه... من هم کم آورده بودم. من هم خسته شده بودم. من هم باور داشتم که این انجمن دیگر شهرِ دوست داشتنی ما نیست و همان بهتر که برود به درک.

ولی هر آدمی، حق دارد دلتنگ کوچه‌ی قدیمش باشد. نه؟ دلتنگ سبزی پاک کردن ها...

دلتنگ همسایه‌های قدیم. 

من دلتنگ بودم و می‌دانید این دلتنگی داشت چه می‌کرد؟ داشت مرا از یک تجربه‌ی جدید محروم می‌کرد!

حقیقت این است که ما گاهی آنقدر درگیر خاطرات و گذشته‌ها هستیم که حالا را گم می‌کنیم. از امروز لذت نمی‌بریم چون دلمان همان دیروزی را می‌خواهد.

به درک که صندلی همیشگی ما در کافه اشغال شده. ما از آن صندلی هویت نمی‌گیریم. تمام جذابیت آن صندلی به این بود که ما رویش نشسته باشیم. 

ما، قدرتمندترین فرد زندگی خودمان هستیم و این را هر روز میان کلی دلتنگی، فراموش می‌کنیم. از یادمان می‌رود... به همین سادگی.

حالا... اگر بخواهم کمی وبلاگ را شبیه وبلاگ کنم، می‌مانید؟ اگر بخواهم لباسِ بدریخت انجمن را از تنش در بیاورم؟ لباسی را که به تنش زار می‌زند؟ 

هر چیزی سن بلوغی دارد دیگر. این‌ها هیجاناتِ دورانِ بلوغ این وبلاگ بیچاره ی من است. جوش زده؛ زیادی هم جوش زده. باید ببرمش دکتر پوست. باید ببرمش پیش مشاور. باید بهش محبت کنم. بهش توجه کنم. باید خودش را بسازم. نه آن چیزی که دلم می‌خواهد باشد. منی که یک عمر می‌گفتم از آن والدینِ سنگ‌دل که فرزندانشان را به زور شبیهِ رویاهایشان می‌کنند، نمی‌شوم، داشتم بچه‌ام را با خودخواهیِ تمام، می‌کشتم.

این یکی را از دست نمی‌دهم. نه مثل آن بازی که چون توی یکی از مراحلش گیر کرده بودم آنیستالش کردم و نه مثل آن فیلمی که چون می‌دانستم پایان تلخی دارد ندیدمش و نه مثل کتابی که چون اسم یکی از شخصیت هایش را دوست نداشتم کناری گذاشتم.

دست برنمیدارم. اقلا نه از این یکی!

ماییم و نوای بی نوایی. هان؟


+برای دنبال کردن رمان، این کانالشه. اگرچه از کانال بیزارم اما از گذاشتن رمان توی وبلاگ بیشتر غمگین می‌شم.اگر دوست داشتید تشریف بیارید. 

  • نظرات [ ۱۲ ]
پرستو ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
۳۰ بهمن ۹۵ , ۲۰:۰۷
خب از دل نوشتن که خودخواهی نیست. وبلاگت رو هر جور دوس داری آذین کن

پاسخ :

می‌دونی جریان چیه؟
فکر کن من قبلا عاشق یه نفر بودم به اسم قلی. حالا یه نفر میاد که از نظر چهره شبیه اونه به اسمِ فری. من به خاطرِ اینکه عاشقِ قلی بودم و با دیدنِ فری، یادِ قلی میفتادم، تصمیم میگیرم با فری ایجاد ارتباط کنم. بعد به مرور برای فری لباس‌هایی میخرم که منو یاد قلی میندازه. عطری رو میخرم که منو یادِ قلی میندازه.
این عینِ خودخواهیه...عینِ خیانت :)
من داشتم به وبلاگم خیانت می‌کردم. با وجودِ اینکه نبودِ قلی دردناکه، اما باید بدونم کسی که الان تو زندگیِ منه، اسمش فریه. من باید عاشق خود فری باشم...نه چشماش که همرنگِ چشمای قلیه.
دیوانه‌ام :خل
دختـ ـرڪ :)
۳۰ بهمن ۹۵ , ۲۰:۳۸
هوم ...

پاسخ :

تو که نمونی خونت ریخته که :)
آقاگل ‌‌
۳۰ بهمن ۹۵ , ۲۰:۵۲
در راستای جواب کامنتت: نرخ تغییر بار الکتریکی نسبت به زمان رو میگن جریان دیگه. چقدر من اینو توضیح بدم؟ :))
:دی
.
در مورد وبلاگ هم گاهی از اون متن هایی بنویس که توی رادیو نوشتی. ما هم میایم میخونیم کیف میکنیم. به غیر اون هم هرچی دوست داشتین بنویسین. مثلا از داستان های شاهنامه هم بنویسین :))

پاسخ :

یعنی به قدری کندذهن شدیم که روزی هزاربار هم جریانو بخونیم بازم دم به دقیقه بپرسیم جریان چیه. شما اینو کپی کن یه گوشه نگه دار که همیشه نیازه...

آره...آره... 
باید حال وبلاگ خوب بشه با همینا...
شاهنامه که عشقه...
کشف‌الاسرار... خیلی مظلوم مونده این کتاب...ولی خارق‌العاده‌س. آدم می‌تونه باهاش بمیره...
خدا کنه روزای خوبی در پیش باشه :)
خور شید
۳۰ بهمن ۹۵ , ۲۰:۵۳
خدااااااااااااااااااا

قلی عااااالی بود

پاسخ :

داییم اینا یه بلبل داشتن اسمش قلی بود. یه زن داشت به اسمِ گلی...

ببین من حتی به بلبلم وفادارم.
pary darya
۳۰ بهمن ۹۵ , ۲۱:۴۴
از حال لذت نمیبریم چون دلمان دیروز را میخواهد...همینه(:

پاسخ :

آدم گیر میکنه توی یه چرخه انگار. هی برمیگرده بهش...هی برمیگرده بهش.
یه جایی باید تبر برداشت و بریدش. برگشت به حالا :)
Cpt Amin
۳۰ بهمن ۹۵ , ۲۱:۵۴
چقدر خوب گفتین در موردِ 98یا، نود و هشتیا، به بعضی ها اعتماد به نفس داد، باعث شد بعضی ها جرئتِ قلم به دست گرفتن پیدا کنند، و بعد همین قلم بشود، درمانِ طولانی مدت ـشان ... ، حقیقتِ ماجرا این هست که برای این نسلِ بی نوستالژی، وقتی 98یا بوجود می آید و میخواهد بشود نوستالژی ـمان، از دست دادنش به صفر میل می کند ...، گذشتن از نوستالژی ها دردناک است، آدم را ویران میکند...؛ اگر اینجا قیدِ قلی را میزنید، جایی دیگر قلی را بسازید، نه برای قلی و ماندنش، بلکه برای دلِ خودتان ... .

پاسخ :

نودهشتیایی بودید؟ :)
به خیلی‌هامون جرئتِ نوشتن داد. ورودی‌های مبتدیِ زیادی اونجا رشد کردن و خروجیِ خوبی داشتن. هرچند در حقِ خیلیا اجحاف شد. خیلیا گناهی موندن و خیلیا که لایقش نبودن پررنگ شدن. بنفش و سبز و آبی :)

واقعا دردناک. یه بخشی از آدم همیشه توی اون خاطرات میمونه. گذشتن از نوستالژی‌ها دردناک است. 

قلی می‌مونه. یه روز بعد از ظهر وقتی کنار پنجره وایسادی ممکنه بهش فکر کنی. ولی باید برگردی، به فری لبخند بزنی و درِ صندوقچه‌ی قلی رو دوباره ببندی. 
سِناتور تِد
۳۰ بهمن ۹۵ , ۲۳:۲۵
چه لاو استوری ای بود :))

پاسخ :

هعی... این زندگیه؟
باید با نودهشتیا و قلی و فری لاو استوری بسازیم.
פـریـر ...
۰۱ اسفند ۹۵ , ۲۰:۲۸
هوممم...نوهشتیا...یه بار خواستم رمان بفرستم اونجا...رمانی که خودمو کشتم و هی فکر کردم و نوشتم و آخر با این پیام:

محتوای رمان شما تکراری است.

مواجه شدم...چندبار تلاش کردم و نشد...برای همین مایوس از درگاهش رانده شدم :))
و خب....خاطره ی چندانی ندارم باهاش اما درک می کنم حستو....
آدم گاهی دلتنگ کوچه ی قدیمی خانه اش می شود :)

:: پیام پستت خیلی خوب بود :)

پاسخ :

مسخره‌ها :)
آره مسخره‌بازی زیاد داشتن. خیلی زیاد...حالا یه کوچیکش گیرِ تو اومده. بلاهایی به سرمون اومد که...

مایوس نشو. تو شاهکاری :)))

خوب آدمو می‌فهمی کلا :دی

عزیزمی :)
פـریـر ...
۰۲ اسفند ۹۵ , ۰۱:۵۴
خلاصه این اولین دیدار من و نودهشتیا بود :| یه دختر 14 ساله رو فرض کن که با کلی ذوق رمانِ آبدوغ خیاریشو برده اونجا بذاره بعد یه همچین پیامی بهش دادن :)))

:))

آخه خودمم یه وقتایی دلتنگ اینطور کوچه قدیمی هایی میشم... :)

قربونت بانو :*

پاسخ :

اولین دیدارِ بدی داشتی. متاسفانه...ولی شاید خوب بود. همون یه پایانِ تلخ بهتر از تلخیِ بی پایانه...
ما تو مدتی که عضو بودیم خیلی بلاها سرمون اومد. وقتی که بهترین دوستام بن شدن...وقتی قول داده بودم بن نمیشم و به دلیلِ بی‌دلیل بن شدم و دل دوستم شکست. 
وقتی گریه میکردیم... وقتی پیامامون پاک شدن..وقتی به همه توهین میشد...خوب شد برات حریر. :)

دلتنگی امونِ آدمو میبره گاهی...
هوپ ...
۰۴ اسفند ۹۵ , ۰۰:۰۰
وای من عاشق 98یا بودم... چندتا داستان کوتاه هم براش ارسال کردم، خیلی جو خوبی بود، خورشید یا همون سروناز، پگاه، مهتابی 22، هما پوراصفهانی و خیلی از نویسنده های دیگه...
چقدر جو خوبی بود... چه روزگاری بود... حیف

پاسخ :

منم... با وجود همه‌ی مصیبتاش.
البته این نویسنده‌هایی که نام بردی رو دوست نداشتم :))
خیلیای دیگه رو دوست داشتم ولی...



פـریـر ...
۰۴ اسفند ۹۵ , ۰۰:۰۹
واو! چه فضای عجیب غریبی داشت...من فکر می کردم فقط دنیای رمانه و دیگر هیچ...ولی گویا اینطور نبود :)

:: آره...هوممممم...

پاسخ :

نبود...نبود... 

:))
آندرومدا :)
۰۷ اسفند ۹۵ , ۱۳:۴۴
همیشه میترسیدم بن شم :|| ک پوکید کلا :|| 

پاسخ :

:))
من یه بار بن شدم. از خدا په پنهون :دی
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
Designed By Erfan Powered by Bayan