تراکم اندیشه‌ها

قلم‌نگاری‌های ذهنِ من

تجربیات یک سال دومی

پیش. نوشت :| این پست خیلی طولانیه و راستش اگه نخونیدش هیچ چیزِ خاصی رو از دست نمی‌دید که هیچ، زمان هم ذخیره می‌کنید که گنجه در نوعِ خودش :دی

من ورودی 95 دانشگاه آزاد کرج بودم. روز اول استاد ص پرسید:«اسم رشته‌ای که اومدید بخونید چیه؟». یکی گفت ادبیات، یکی گفت فارسی، یکی گفت زبان فارسی و یکی گفت ادبیات و زبان فارسی و جوابِ درست همین آخری بود. استاد قصد داشت تاکید کند به این مسئله که: « قرار نیست فال حافظ بگیریم و دور سفره بشینیم انار دون کنیم. قراره درست و حسابی درس بخونیم. ادبیات فقط شعر و قصه نیست. باید زبانِ فارسی رو هم خوب بشناسید.»
راستش لحظه‌ای که این حرف‌ها را شنیدم احساس کردم دوتا بال درآوردم و دارم به طبقاتِ بالای چهارمِ آسمان پرواز می‌کنم. رویای من، آمال و آرزوهای من این بود که برای ادبیات بمیرم! شوق داشتم که وسطِ مطالعه از شدت خستگی خوابم ببرد. دلم می‌خواست همیشه در حال مطالعه و تحقیق باشم. ادبیات و زبان فارسی را مثلِ یک علمِ حقیقی فراگیرم و تا آنجا که می‌توانم در هر مبحثی عمیق شوم.
وقتی استاد ص این حرف‌ها را زد، من با خودم گفتم: « حنا! اینجا کاخ رویاهاته!» اما دوهفته از ترم گذشته بود که فهمیدم آنجا محلِ اسکانِ مستخدمینِ کاخِ رویاهای من هم نیست! 
استاد ص زنِ عجیبی بود. حرف‌های عجیبی می‌زد. توی دنیایی که داشت در عقایدِ مادی غرق می‌شد بی‌نهایت معنوی فکر می‌کرد. روحیاتش، خلقیاتش شبیهِ عارفان و جوان‌مردان بود و هست هنوز هم. یکی از دوست داشتنی‌ترین آدم‌هایی که ممکن بود با آن‌ها روبه‌رو شوید. می‌شد سرِ کلاسش غرق شد و واقعا غرق شد و روح از بدن بیرون کشید و اشک ریخت. بارها از چشمانم قطره چکید بی آن که غمگین شده باشم، ترسیده باشم یا هیچ حسِ اشک‌آوری! من نمی‌دانستم چرا قلبم با شنیدنِ حرف‌های او درد می‌گیرد. نمی‌دانستم چرا روحم اینطور مچاله می‌شود.
به خلافِ او... استادی داشتیم که می‌آمد سرِ کلاس و با بذله‌گویی و شوخی حالِ همه را خوب می‌کرد. همیشه. بلد بود چطور کسالت را از کلاس خارج کند و صدای قه‌قهه دانشجوها را بلند. استادِ درسی که حقیقتا نیاز به تدریس و توضیحِ کافی داشت اما ما می‌خندیدیم. ما اکثر اوقات فقط داشتیم می‌خندیدیم و نهایتا همه با نمراتِ بالای 18 این درس را پاس کردیم. من یک نفر، واقعا لیاقتِ نمره‌ی 20 یا 19 این درس را نداشتم اما گرفتم! 
استادِ دیگری داشتیم که به خلاصه خواندن اما مفید پیش رفتن اعتقاد نداشت. باور داشت که باید کلِ قابوسنامه یا تاریخ بیهقی را بخریم. و تقریبا از هفتاد درصد آن امتحان می‌گرفت و ما نهایتا با سه چهار صفحه سبک شناسیِ بهار را خواندن کمی از احوالِ مولف و کتاب آگاه می‌شدیم و خودِ کتاب را داشتیم که غالبا نه توضیح داشت نه هیچ تفسیری. فقط اصلِ یک کتاب برای قرنِ فلان! و خودِ استاد هم... راستش حرف زیادی ندارم برای گفتن از کلاس. اغلب زل می‌زدم به زمین.
ترم دوم وضع بدتر شد. من خلقیاتِ عارفانه کم نداشتم. چون بچه‌ی تنهایی بودم، کارِ خاصی به جز فکر کردن انجام نمی‌دادم. چون با مامان به کلاس‌های تفسیر می‌رفتم از کودکی، به اینطور مسائل زیاد فکر می‌کردم. حالا تصور کنید استادی که واقعا شبیهِ عرفاست، کتابِ کشف‌الاسرار و این روحِ به درد نخور ضعیف. 
من روزهای خوب کم در دانشگاه کم نداشتم. پر از شوق بودم از انتخابی که کردم. از اینکه دیپلم تجربی داشتم و دانشجویِ ادبیات بودم کیفِ عالم را می‌کردم. از اینکه عاشقانه‌ترین رشته‌ی عالم را می‌خواندم؛ اما...
من احساس نمی‌کردم مفیدم، احساس نمی‌کردم دانشجو هستم، احساس نمی‌کردم به درد می‌خورم، احساس نمی‌کردم اصلا دارم درس می‌خوانم چون اگر چندخطِ قبلی را مرور کنید من واقعا درس نمی‌خواندم! فقط داشتم کیف می‌کردم و این چیزی نبود که می‌خواستم. دردِ بیخود بودن و دانشگاه آزادی بودن و دانشجوی بی‌بخار بودن را تصور کردید؟ دردِ اینکه به دردِ لای جرز دیوار می‌خورید و لعنت به دانشگاه و هرچی که توشه را لمس کردید؟ خب... حالا دردِ نفهمیدن را هم به آن اضافه کنید. جهان‌های موازی، هفت مرحله‌ی سلوک، طلب، عشق، معرفت، استغنا، توحید، حیرت، فنا... فنا... فنا... فناء فی‌الله بقاء بالله.... قطره‌ای که غرقِِ دریا می‌شود. قطره‌ای که دیگر نیست، نابود شده، فنا شده اما حالا بخشی از دریای بزرگ است. فنا... شیطان... آدم... رسول... مولا... ابلیس... خدا... خدا... خدا... بهشت... جهنم... 
یک روز می‌رفتم دمِ کفر، یک روز می‌رفتم دمِ جنون، یک روز... راستش روحم آنقدر فضا نداشت که عارف بشوم. اگر ادامه می‌دادم، یا دیوانه می‌شدم و خودکشی می‌کردم یا همه چیز را، همه چیز را انکار می‌کردم. 
شب، روز، شعر، خورشید، درخت، مرگ، یک جمله‌ی کوتاه، یک عبارت کافی بود که من ساعت‌ها دردِ فیزیکیِ قلبی بگیرم و دردِ روحیِ بغض...
و من فقط یک دانشجوی جوزده‌ی احمقِ بودم. همان روزها و با همین حال، اردوی راهیانِ نور هم رفتم و ...
امسال تابستان اما، نشستم و برای خودم بودم. و راستش یک چیزی فهمیدم.
دانشگاه، کاخِ آرزوها نیست، ابدا نیست. اقلا دانشگاه آزاد که... اتفاقِ عجیب و حیرت انگیزی نمی‌افتد، تاثیرِ شگفتی بر علم شما نمی‌گذارد.
فقط یک چیز... دانشگاه به شما یک چیز می‌دهد. احساسِ دویدن برای خواسته. احساسِ داشتنِ مسیر. احساس اینکه هدف دارید و باید به آن برسید. با مطالعه، تحقیق و تفکر. خودتان، خودتان، خودتان تا جایی که بتوانید خود را به استادِ معرکه‌ای ثابت کنید و از او هم کمک بگیرید. 
و دومین نتیجه‌ای که گرفتم این بود که غرق نشوم. راستش این پیشنهاد همگانی نیست. من فقط بی‌ظرفیتم و باید مراقب باشم که غرق نشوم و تمرکزم را بیشتر روی فرایندهای نقد و ویراستاری و دستور زبان بگذارم. 
این‌ها را بیشتر برای خودم نوشتم. برای ثبت در خاطرم. برای اینکه روزی ببینم به چیزی که می‌خواستم رسیدم یا نه. برای اینکه سالِ اولِ خودم را فراموش نکنم. و برای اینکه یادم بماند من در فاصله‌ی نوزده تا بیست سالگی، یک بار محکم خودم را به دیوار کوبیدم، خودم را شکستم و آرام آرام از نو ساختمش. 

ف. ن
۲۵ شهریور ۹۶ , ۱۷:۲۹
چه یادداشت خوب و بدرد بخوری. لب خند.
سلام و خدا قوت.
از یادداشتت استفاده میکنم حتما. هشدارهای خوبی تو سرم به صدا درآوردند.

پاسخ :

می‌دونی من تا قبل انتخاب رشته می‌خواستم رشته‌ای رو که تو قبول شدی رو بخونم؟ :) 
مبارکت باشه و بدرخشی
פـریـر بانو
۲۵ شهریور ۹۶ , ۱۷:۴۹
من با ف. ن کاملا موافقم. پست خیلی خوبیه حنانه. مرسی ^_^ 
تازه خودمم دارم تو همین مسیر قرار می گیرم واسه همین یه حال و هوای دیگه ای بهم میده حرفات :)

پاسخ :

خوشحالم برات حریر. خیلی زیاد :)
Mr. Moradi
۲۵ شهریور ۹۶ , ۱۷:۵۱
والا من متوجه نشدم که این همه ناراحتی چه ارتباطی با رشته‌ی ادبیات داره. آخه هیچی هم که دیگه نباشه، رشته‌ی ادبیات هم رشته‌ای هست مثل هزار رشته‌ی دیگه‌ای که دانشجوی دانشگاهی شروع می‌کنه به خوندن مطالب معلوم‌شده‌اش. نه؟ :/
+ چجوری با دیپلم تجربی، ادبیات انتخاب کردین؟ :)) 

پاسخ :

به رشته ادبیات ربطی نداره و دقیقا مثل هزاران رشته‌ی دیگه است. روحِ من ضعیف بود و بی‌جنبه و من زیادی درگیر شدم. یه درگیریِ وحشتناک با همه‌ی مسائلِ اعتقادیم. همونقدر که ممکن بود اگه فیزیک بخونم خودم رو درگیرش کنم. من از همه چی یه کوفتی درمیارم که خودمو دیوونه کنم :|

+ کنکور انسانی ثبت نام کردم. تصمیم گرفتم برگردم به مسیری که ازش جدا شدم :) 


سارینا .م
۲۵ شهریور ۹۶ , ۱۸:۳۶
حرف آقای مرادی رو قبول ندارم. رشته های انسانی مثل ادبیات یا روان یا فلسفه خیلی فرق دارن با ریاضی و فیزیک و بقیه ی علوم نظری. رشته های انسانی مرز ندارن. با جمله میتونن بکشوننت تا ته دنیا و مفهوم هستی و فلسفه های عمیق و مغزت رو متلاشی کنن. رشته های انسانی عمیقا تو روح آدم رسوخ میکنن و کاملا طبیعیه درگیری روحی ایجاد کنن. 
به شخصه با یه نمه از داغون شدنهات مواجه شدم و اگه حالا میگی که بازسازی شدی و دیگه از اون مرحله رد شدی، خوشحالم^_^

پاسخ :

اینی هم که می‌گی خب درسته. قدرتِ کلمه...

معلوم هست یا نه؟ راستش خود تو تاثیر مثبتی تو بیرون اومدنم از فضای عجیب داشتی :)
פـریـر بانو
۲۵ شهریور ۹۶ , ۱۹:۰۷
عزیزم *_* ممنونم مهربون :*

پاسخ :

ماچ :)
محسن خطیبی فر
۲۵ شهریور ۹۶ , ۲۰:۰۵
قصد ندارم از توصیفی ک داشتی سوءاستفاده کنم. اما من ی گمانی ب رشته‌ی ادبیات فارسی دارم ک هر روز داره پررنگ‌تر می‌شه. راست‌ش این نوشته‌ی تو هم در این رنگ‌گرفتن بی‌اثر نبود. اما اون گمان چیه؟ بذا برگردم ب اشاره/ مقدمه‌ای ک اول متن‌ت اوردی درباره‌ی اسم رشته. نظر من اینه ک رشته‌ای ب نام زبان و ادبیات فارسی نداریم و اصلاً هیچ زبانی رو نمی‌شه این‌قدر یلخی و کیلویی مطالعه کرد: شما اصلاً جای فارسی بذار جابقلایی ک ب کسی هم برنخوره. اما این ب نظر من خیلی مهمه ک مطالعه «زبان» رو از یادگیری مهارتی ب نام «ادبیات» جدا کنیم. ب عبارت دیگه این گمان رو دارم ک ادبیات صرفاً با نگاه زیبایی‌شناسی ب زبان نگاه می‌کنه و برا خودش خوراک می‌طلبه. در حالی ک گستره‌ی مطالعه زبان و یا همون زبان‌شناسی، بسیار فراتر می‌ره. ب نحوی ک ادبیات رو می‌شه ذیل خودش تعریف کنه و اون رو بخش غیر مهمی از خودش بدونه. ساده‌تر اگر بخوام بگم این‌طوریه ک: مهارت «ادبیات» ب دنیال سواکردن و چیدن و آراستن محدود می‌شه. اما مطالعه زبان، از صدر تا ذیل وجودی اون‌چه ما به‌ش می‌گیم زبان رو شامل می‌شه. با این تعاریف، ب نظرم اون حسی ک تو نسبت ب بیهودگی رشته‌ی ادبیات داشته‌ای؛ ربطی ب دانش‌گاه آزادی‌بودن‌ت نداشته. پیش‌نهاد می‌کنم نسبت ب آشنایی با رشته زبان‌شناسی تلاش کنی :)

پاسخ :

همین چند روز پیش بود که داشتم می‌گفتم احتمالِ اینکه دوباره برای ارشد « ادبیات و زبان فارسی محض» یعنی همین رشته‌ای که الان دارم می‌خونم رو انتخاب کنم خیلی خیلی پایینه. چون همه‌ی مباحث در حدِ نوک زدن مطرح می‌شن. تو یه عالمه کتاب خوندی و با یه عالمه سبک و یه عالمه آدم آشنا شدی اما در نهایت هیچ تخصصی، هیــچ تخصصی نداری! چون از هر کدوم در حد یه نوک می‌دونی و دلیل دومی که مطرح کرده بودم همین بود که وجه عرفانی، رمانتیکِ این رشته بالاست و توی ارشد بالاتر هم هست چون دروس عرفانی سنگین‌تری داره. 
یعنی دقیقا حرفی که شما زدید. 
تمایل به اینکه فارسی رو به شکل علم دنبال کنم، عدم تمایل به مباحث شاعرانه و عارفانه، تمایل به دقیق شدن توی یک شاخه... منو برای ارشد به گرایشِ « نقد ادبی» و «ویرایش و نگارش» رسوند. که جفتشون رو دانشگاه‌ پیام نور یه سری جاها، یا مثلا دانشگاه سلمان فارسی شهر کازرون داره :)) امیدوارم تا سه سال دیگه، این گرایش‌ها اضافه بشن به رشته ادبیات دانشگاه‌های اطرافم، وگرنه باید سراغ رشته‌های مشابه برم. 
ف. ن
۲۵ شهریور ۹۶ , ۲۰:۲۸
ممنون همسایه. لب خند.
الهی آمین. تو هم در هر راهِ خیری که هستی بدرخشی و نمونه باشی.

پاسخ :

لب‌خند برگشتی

ممنون :))
محسن خطیبی فر
۲۶ شهریور ۹۶ , ۰۰:۴۳
آفرین ب تو. خیلی نگاه‌ت خوبه. اما باید این نگاه و گرایش رو ب سمت به‌تری هدایت کنی. من پیش‌نهاد می‌کنم هر کدوم از کتاب‌های دکتر باطبی ک دست‌ت اومد رو شروع کنی ب خوندن. ب نظرم مقدمه‌ی خوبیه ک تو رو با فضای رشته زبان‌شناسی آشنا کنه. دعا می‌کنم موفق باشی و سربلند.

پاسخ :

در موردش مطالعه می‌کنم حتما. 

ممنون بابت دعای خیر و وقتی که گذاشتید :)
معصومه نیکبخت
۲۶ شهریور ۹۶ , ۰۷:۵۴

عزیز دانشگاه کلا چیزی به آدم اضافه نمی کنه - دانشجو باید خودش بره دنبال چیزی که دوست داره کلا همه دانشگاهها فقط ادم رو قرار می ده تو مسیر همین - موفق باشی

پاسخ :

هوم. آدم باید چنگ بزنه و به دست بیاره...
و تو هم :)
بی نشان :)
۲۶ شهریور ۹۶ , ۱۲:۴۰

سلام.

می دونید؟ مشکل در واقع در یک جای دیگه ای هست به نظر من. بذارید اول یه مثال بزنم. حتما اسم "مستشرق" به گوشتون خورده. یا مثلا "اسلام شناس". "مستشرق" کسی است که در شرق زندگی نکرده اما درباره مسایل، آداب، رسوم، فرهنگ، جهانبینی، نگرش، بینش و ... مردم شرق تحقیق می کنه و بر اساس اون تحقیقات (عمدتا کتابخانه ای و گاهی میدانی) سعی می کنه شرق رو به عالم بشناسونه. اون آدم شرقی نیست. فقط داره همه اینها رو "مدل" می کنه. اون هم با چه پش زمینه و ذهنیاتی؟ ذهنیات و مفروضات زندگی خودش.

وقتی صحبت از "اسلام شناس" میشه اوضاع از این هم بدتره. خیلی بدتره.  در واقع افراد دارن اسلام/شرق ی رو به مردم خودشون میشناسونن که اساسا با سو تفاهم و با زاویه محدود بهش نگاه کردند. تازه خود این نگاه محدود و اغلب نارسا قرار ه با زبان و نوشتار منتقل هم بشه. سوء تفاهم در سوء تفاهم... جالب ترین آدم ها در این میان، شرقی هایی هستند که می خوان خودشون رو با نگاه مستشرقین بشناسند...

.

.

حالا درباره رشته شما و تا حدی علوم انسانی: علوم انسانی عموما نگاهی از بیرون به ماجرا داره. درگیر نیست. در درون کار نیست. حقوق رو ببینید. کسی می تونه اصلا مسلمون نباشه اما علم حقوق رو در دانشگاه درس بده. نظر هم بده. مساله این ه که افراد در دانشگاه "از وسط کار وارد می شن به مطلب و سعی می کنن از بیرون به ماجرا نگاه کنند". دریا رو بفهمند بدون اینکه تر بشن. حالا این وسط برخی رشته ها دچار مشکل زیادتری هستند. چرا؟ چون با مسایل ریشه ای درگیر می شن. درگیر شدن خوبه اما عالمانه و هوشیارانه. باید کمک گرفت و در دل کار پرید. شما ناخودآگاه در دل کار هستید. اما با یک علم ناقص. علم عرفان، با رفتار عارفانه فرق داره. ممکنه کسی عارف باشه یک کلمه از علم عرفان رو نخونده باشه و کسی علم عرفان رو بدونه و یک قدم در دل اون بر نداره. که در این دو صورت (هر دو)، افراد درست نفهمیدند و کامل نیستند. رشته شما درگیری زیادی با علم عرفان و حتی رفتار عارفان داره. همینطور با فلسفه. همینطور با اخلاق. همینطور با اسلام. اصلا ادبیات دان ادبیات فهم نمی شه تا اینها رو درک نکنه. تا سراغشون نره. لااقل در حد نظری. حافظ رو مگه می شه بدون اینها فهمید؟ حافظ بدون اینها می شه یک آدم لاابالی و بی شخصیت. حافظ اگر حافظ ه برای عمقی ه که در هرکدوم از اینها داره. برای جهانبینی ای که در میان همه اینها و از ترکیب همه اینها برای خودش ساخته و در غالب کلمات به نظر ما رسونده. حافظ بدون اینها ارزش بسیار کمی داره. جالب ه که بعضی فکر می کنند شرح نویسی به شعر حافظ  به پایان خودش رسیده چون خیلی نوشتند اما من با وجود تحقیق و بررسی هنوز معنای درستی برای بعضی از ابیات او پیدا نکردم. احساس می کنم اگر این که بعضی ها می گن باشه حافظ باید خیلی بی مایه و سطحی باشه.

.

.

می خوام بگم اتفاقا باید عمیق شد تا چیز فهم شد. چیز فهم شدن و رشد کردن و موثر بودن از دور نمی شه. از دور نمی شه دریا رو نگاه کرد و فهمید. باید زد به آب. باید خیس شد. اما با احتیاط. با وصل شدن به افراد مطمئن. با محکم کردن رابطه با خدا و اهل بیت. والا می شید یکی از همین اهالی ادب که بیشتر بازیگرند تا ادیب. ادبیات خوان هستند تا ادبیات دان...

من که می گم راهتون رو رها نکنید. عوض نکنید. بلکه تکمیل کنید. کمک بگیرید. روح تون رو محکم کنید به جای تغییر توی مسیرتون.

یا علی

پاسخ :

سلام
حرف‌هاتون رو بارها خوندم. 
در مورد بند اول که آره زیاد دیدم این اتفاق رو. طوری که حتی وقتی می‌خوای استدلال کنی بر اساس مردمت، می‌گن نه! نخوندی کتابِ فلان تاریخ‌نویس رو؟ میگم بابا اون طرف انگلیسیه! از خودمون بهتر می‌شناستمون؟

و قبول دارم هرچیزی رو که گفتید. باور من هم همینه و به خاطر همین می‌ترسم از ادامه دادنش. دل زدن به این دریا یه استاد می‌خواد، یه نفر که دست آدم رو بگیره و پیش ببره. نمی‌شه به تنهایی پیش رفت. هر آدمی رو که می‌بینم و می‌خوام باهاش پیش برم، یه جایی یا دستم از دستش رها می‌شه، یا نقص رو در خودش احساس می‌کنم. می‌ترسم ادامه بدم و با این داناییِ نصفه و نیمه‌ی جسته گریخته، مسیر رو گم کنم و بیفتم تهِ دره. اما در عینِ حال نمی‌تونم ازش دست بکشم. پیوند خوردم به این مفاهیم. نمی‌دونم. شاید دارم فرار می‌کنم...

به حرف‌هاتون بیشتر فکر خواهم کرد. جدا ممنون.

علی یارتون
سارینا .م
۲۶ شهریور ۹۶ , ۲۳:۰۸
داشتم؟؟؟ 
(آیکون ذوق مرگ)

پاسخ :

دااااشتی :)))

:بغل
پـــــر ی
۲۷ شهریور ۹۶ , ۰۹:۳۸
اینقد با این پست هاتون دل ما رو نبرید روزای اول دانشگاه 
بوخودا دلمون کباب شد :)

پاسخ :

می‌مونه تو دلمون، پف می‌کنیم، می‌ترکیم ها :دی

:شرمندگی


بیوکده biokade
۲۸ شهریور ۹۶ , ۰۱:۵۸
من زیاد از ادبیات سر در نمیارم چهار ساله هنوز نفهمیدم استعاره چیه؟🙁🙁🙁🙁🙁

پاسخ :

ادبیات یه دنیاست :)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
Designed By Erfan Powered by Bayan