تراکم اندیشه‌ها

قلــم نگاری های ذهــنِِ من

جای ما اینجاست یا آنجا، چه فرقی می‌کند؟

حقیقت اینکه، من سالیانِ سال نیست که وبلاگ‌نویسم، اما با این فضا غریبگی نمی‌کنم. 

آن موقع، اول دبیرستان بودم؛ دختربچه‌ای که دوباره تنها شده بود. چرا دوباره؟ من تمامِ مقاطعِ تحصیلیِ ابتدایی را به تنهایی سپری کردم. دقیقاً به جز خودم، هیچ‌کس اطرافم نبود. گاهی، بچه‌هایی که دوستانشان غیبت کرده بودند، تصمیم می‌گرفتند زنگِ تفریحشان را با من بگذرانند و خب من از همان دوران، عادت نداشتم به کسی بگویم: برو گم‌شو حوصله‌تو ندارم! 

اولِ راهنمایی هم که بودم، زیاد اهلِ معاشرت با کسی نبودم. نمی‌دانم چه‌طور نمراتم خوب می‌شد که در اکثرِ درس‌ها سرگروه می‌شدم چون واقعاً هیچ‌وقت در تمامِ عمرم، یک درس‌خوان نبوده‌ام! اما آیا این سرگروه شدن باعث شد بیشتر دوست و رفیق پیدا کنم؟ نه!

من همچنان در حیاط مدرسه، تنها، قدم می‌زدم و لقمه‌ی نان و پنیرم را می‌خوردم؛ فقط زیرگروهی‌هایم، به‌م می‌گفتند: به خانم بگو ازشون پرسیدم؛ بلد بودن. خواهش. 

و من هم موافقت می‌کردم چون حوصله‌ی هیچ‌کدامشان را نداشتم. البته گهگاه که سرِکیف بودم، در خانه سوال طراحی می‌کردم و می‌بردم به مدرسه و امتحانِ کتبی! ازشان می‌گرفتم. #خل 

دوم راهنمایی که رسیدم، تصمیم گرفتم از هجده بالاتر نگیرم و حوالیِ هفده خودم را حفظ کنم چون دیگر نمی‌خواستم تجربه‌ی وحشتناکِ سرگروهی را تکرار کنم.

اما...اولِ سال، ص را دیدم. دختری که مثلِ خودم(البته او مادرش را داشت و من تنهای مطلق بودم) گوشه‌ی حیاط ایستاده بود و به تردد بقیه نگاه می‌کرد. ناگهان او به من سلام داد و من حس کردم صورتش برایم آشنا شد. مثلِ این مسابقه‌های بی‌نمکِ تلویزیونی که اول تصویرِ مات را نشان می‌دهند و بعد آرام‌آرام وضوحش را بالا می‌برند، داشت یادم می‌افتاد که او در یکی از سال‌های ابتدایی، هم‌کلاسی‌ام بوده. با هم دوست بودیم؟ نه!

تعجب کردم چون ص در دوران ابتدایی دخترِ سرحالی بود و با نصفِ کلاس ارتباط گرفته بود و آن‌موقع از تنهایی‌اش حیرت‌زده بودم. به‌م گفت که سالِ قبل در مدرسه‌ی دیگری بوده و حالا به خاطرِ نزدیکی به خانه‌شان به این مدرسه آمده و دلیلِ تنهایی‌اش را فهمیدم چون او هنوز هم همانقدر شاد بود. 

گفت: راستی حنانه! یه عالم کتاب دست من داری. 

گفتم: 0-0

گفت: یادته ابتدایی که بودیم یه طرحی راه انداخته بودی؟

و من یادم آمد که آن دوران، حدودِ هفتاددرصدِ کتاب‌قصه‌هایم را از دست دادم؛ چطور؟ آن‌سال‌ها گفتم بیایید جمع شویم و یک گله‌طورِ کتابخوان راه بیندازیم. هر کسی کتاب‌هایی را که دارد بیاورد؛ صفحه‌ی اولشان را امضا بزند که معلوم شود مالِ اوست و در برگه‌ای نام امانت بَرَنده را بنویسد. کتاب‌هایمان را به همدیگر بدهیم تا آخرِ سال، هر کدام کلی کتاب خوانده باشیم و خب من تقریباً هم‌وزنِ خودم(آن‌موقع حدوداً 18..19 کیلو بودم) کتاب داشتم و وقتی سال تمام شد، هم‌وزنِ مچِ دستم هم کتاب برایم نمانده بود! 

« کمپینِ کتابخوانی راه مینداختم وقتی کمپینِ کتابخوانی مد نبود.»

گفتم: یادم اومد.

گفت: یادم بنداز برات بیارمشون.

و به این شکل، ما دوست شدیم! ص احتمالاً اولین دوستِ زندگیِ من بود. او باعث شد تغییر کنم؛ تغییراتی عظیم! یک‌روز دیدم او با م دوست شده، و از آن پس م هم به دایره‌ی دوستانم اضافه شد و وقتی فهمیدم م با ال دوست است، او را هم به دوستی پذیرفتم. ما شدیم یک تیمِ چهارنفره که تمامِ مدرسه به دوستیمان حسادت می‌کردند!

هر سه نفرشان باعثِ تغییرِ من شدند. تغییرات مثبت؟ شاید. تاثیرات منفی؟ شاید.

من دیگر دخترِ مغروری نبودم؛ من دیگر ساکت و آرام نبودم؛ من حالا در برابرِ تحقیرهایی به اسمِ شوخی، ساکت می‌ماندم؛ من دیگر، حنانه نبودم!

حنانه‌ی جدید واردِ هر جمع و کلاسی می‌شد، جمع را به شور و هیجان وامی‌داشت. بلند می‌خندید، بلند می‌خنداند. 

من تغییر کرده بودم اما آیا این تغییرات را دوست داشتم؟ من داشتم لذت می‌بردم از تعداد زیاد دوستانم اما...اما...

وقتی رسیدم اولِ دبیرستان، ص به مدرسه‌ای دیگر رفت. من ماندم و م و ال و سه نفر آدمِ جدید و دایره‌ی دوستی جدید. اما...

اما نتوانستم دقیقاً همانی باشم که بودم. شادی و شورِ حنانه‌ی دوم و سوم راهنمایی در من مانده بود اما من دیگر در جوابِ توهینِ هیچکس ساکت نمی‌ماندم. طوری نیش می‌زدم که طرف تا فیها خالدونش... :/ و دیگران آموختند که می‌شود با حنانه شاد بود اما تا زمانی که کنایه‌اش نزنی. 

حالا، حنانه‌ای ساخته شده بود که در عینِ حال که با همه دوستی می‌کرد، ترجیح می‌داد روی نیمکت خودش بنشیند و برای خودش شعر و قصه بنویسد. من این حنانه را، واقعاً، قویاً، شدیداً دوست داشتم!

همه‌ی اینها را برای توضیحِ آن جمله‌ی خط دوم گفتم که چرا اول دبیرستان دوباره تنها شدم. چون دایره‌ی کسانی که می‌توانستم رفیق بناممشان، کوچک شده بود.

همان‌روزها، فهمیدم انجمنی وجود دارد که مردم در آن جمع می‌شوند، رمان می‌نویسند، داستان می‌نویسند و همدیگر را نقد می‌کنند.

عضو شدم و خیلی چیزها تغییر کرد! 

حالا من می‌نوشتم و کسانی آن‌ها را می‌خواندند و من...دوستانِ مجازی داشتم. دوستانی که تعدادشان کم نبود. ما یک جمعِ وسیع بودیم با رفاقتی عجیب و غریب. آدم‌هایی که همدیگر را نمی‌بینند اما شاید بیشتر از یک دوستِ همیشه همراه همدیگر را می‌شناسند. آدم‌هایی که تنهاییِ روحشان را با هم پر می‌کردند. 

همه‌ی این خطوط که تا اینجا گفتم، برای توضیح جمله‌ی اول این پست بود. 

«حقیقت اینکه، من سالیانِ سال نیست که وبلاگ‌نویسم، اما با این فضا غریبگی نمی‌کنم. »

چون من اکثرِ خاطراتی که وبلاگ‌نویسان مرور می‌کنند را در آن انجمن تجربه کردم. همان روزهایی که وبلاگ‌نویسان در بلاگفا جمع می‌شدند و خاطره می‌ساختند ما در آن انجمن جمع می‌شدیم و خاطره می‌ساختیم.

حتی وقتی که پست‌های غمگینِ وبلاگ‌نویسان درباره‌ی آن بلایی که بلاگفا بر سر وبلاگ‌هایشان آورد را می‌خواندم، یادِ آن روزی افتادم که به‌خاطر این که فروم انجمن سنگین شده بود، تصمیم گرفته شد، پیام‌های پروفایل پاک شود. آن‌روز، خیلی‌هایمان گریه کردیم! روزی که آمدیم و دیدیم به جای ده‌هزار، صدهزار پیامِ پروفایلمان، نوشته شده "شما تا به حال پیامی دریافت نکرده‌اید". خاطراتمان، خنده‌هایمان، گریه‌هایمان...

شاید تا یک‌هفته فقط می‌نوشتیم "فلانی، یعنی واقعا پیامامون رفته؟ بیا پروفایلم ببین هیچی نیست؟ " و با شکلکِ گریه، همدیگر را دلداری می‌دادیم.

حالا اما...خیلی از آن‌روزها گذشته. دیگر انجمنی نیست که در آن عضوِ فعال باشم چون خیلی مصیبت‌ها بر سر من و رفقایم نازل شد و حالا اسمِ انجمن هم می‌تواند اشکِ ما را در بیاورد.

حالا من هم یک وبلاگ دارم. حالا من هم می‌نویسم. در همان فضایی که در دوره‌ی انجمنی هم می‌خواندمش و حسرت می‌خوردم از خواندنِ بعضی وبلاگ‌ها و حسادت هم شاید...

تازگی...فکر می‌کردم چه خوب می‌شد اگر که می‌توانستم آن وبلاگ‌ها را پیدا کنم. آن قدیمی‌ها و خیلی از جدیدها را. فکر می‌کردم چه خوب می‌شد اگر می‌توانستم بیشتر وبلاگ را درک کنم...

تا اینکه حریر، پستی گذاشت و لینک داد به وبلاگِ لافکادیو و لافکادیو لینک داد به این پست. و من می‌خواستم جیغ بکشم و ازشان تشکر کنم :)

احتمالاً دیشب وقتی فهمیدم حالا کلی وبلاگ دارم که می‌توانم بخوانمشان، همان حسی را تجربه کردم که اگر یک‌روز یک‌نفر بیاید و بگوید: "قبل از اینکه پیغامای پروفایلمون پاک بشه، از همه‌شون پرینت گرفتم." تجربه می‌کردم. 

حقیقت اینکه، من سالیانِ سال نیست که وبلاگ‌نویسم، اما با این فضا غریبگی نمی‌کنم. :)


+ عنوان، مصرعی از یکی از ابیاتِ یکی از غزل‌های استاد فاضل نظریه. شعر کامل

"سهمِ ما از خاک، وقتی مستطیلی بیش نیست
جای ما اینجاست یا آنجا، چه فرقی می‌کند؟ "

++ اون‌روزها، توی اون انجمن، رادیویی بود به نامِ رادیو کاکتوس. مجمعِ آدم‌هایی که با وجودِ تیغ‌دار بودن، گل می‌دادن!

اون‌موقعا هم من گوینده‌ی اون رادیو بودم اما بیشتر از گویندگی...من کاکتوسو زندگی کردم.

و احتمالاً می‌دونید چه حالیه که کاکتوس نباشه. یک برش از زندگیت نباشه. 

اما انگار کاکتوسم داره دوباره بلند می‌شه. انگار کاکتوسم هم داره به خونه‌ی جدید فکر می‌کنه.



+++ اون بالا، عکسِ وسطیِ قالب رو، دکترسین زحمتشو کشیدن. نوشته : تراکمِ اندیشه‌ها. 

بازم از این خفنیجات هست...که تو این پست خودشون ببینید. هدرهای مینیمال


+++ نمی‌دونم چندنفر تا اینجای پست رسیدن. اما، داشتم فکر می‌کردم چه‌طوری می‌شه اگه دوباره رمان آنلاین نویسی رو تجربه کنم. حقیقت اینکه من از کانال تلگرامی متنفرم اما دارم اونجا می‌نویسم :/ 

فکر کنم یه امتحانی بکنم...از این به‌بعد رمانمو کم‌کم اینجا هم بذارم. من نویسنده‌ی خوبی نیستم. می‌دونم. اما خب می‌میرم اگه قصه نسازم :)

نمی‌دونم... کی می‌دونه یعنی؟



بعدا ادیت شد: این پست تا قبل از این بند، 1328 کلمه شده بود! چه‌قدر حرف زدم :| کی خوند؟ :|

Designed By Erfan Powered by Bayan