تراکم اندیشه‌ها

قلم‌نگاری‌های ذهنِ من

جا مانده از پرواز _ اول

جا مانده از پرواز، یه رمانه اما صرفا برای فضای مجازی نوشته می‌شه. نکته‌ای که وجود داره اینه که اگه این رمان در نهایت تبدیل به یک فایلِ پی‌دی‌اف بشه، ممکنه برای خواننده ایجاد سختی بکنه...چون هر پارت از رمان، یه آغاز و یه فرجامِ مشخص داره و هر پارت مثلِ یه داستانِ کامل می‌مونه. برای همین پیشنهاد می‌دم اگر قصدِ خوندنشو دارید، آنلاین همراهیم کنید :)
احتمالا هفته‌ای یک پست می‌ذارم. 
این رمان خالی از ایراد نیست، چه‌بسا که ایرادهاش از نکاتِ مثبتش بیشتر هم هستن، اما یک تجربه‌ست و یه قلم‌نگاری، شاید برای پیشرفت در آینده‌ها :)
اگه اون بالا، سرآغاز رو نگاه کنید، شعری از فاضل نظری رو میبینید :)
که یک بیتش اینه:
به دنبالِ کسی جامانده از پرواز می‌گردم
مگر بیدار سازد غافلی را غافلی دیگر
ایده‌ی این داستان، یعنی جامانده از پرواز، یحتمل، از این تک‌بیت آغاز شد. 
اگر این قصه، داستانِ خوبی به‌نظرتون رسید، خواهش می‌کنم براش احترام قائل بشید و کپی نکنید. و اگر داستانِ خوبی نیست هم که ارزشِ کپی کردن نداره :)



#پست_اول
+زمستانِ سالِ یک هزار و سیصد و نود+
شال گردنم را محکم تر دورِ دهانم پیچیدم و نگاهی به چشم هایش انداختم. سرش را به زیر انداخت. به عقیده ی من، در حینِ خلقِ این چشم ها، جنگل ها هم داشتند آفریده می شدند و این وجه تشابه دلیل دیگری جز این نمی توانست داشته باشد.
آن حلقه ی خاکستریِ دورِ تیله ها هم دودِ آتشی بودند که یک خانواده ی روستایی، آن حوالی برای دم کردنِ چای روشن کرده بودند.
و اگر جز این بود، این همه شور در چشم هایش از چه بود؟ این همه طراوت از کجا نشات می گرفت؟
نگاهم را پایین تر کشیدم. روی لب هایش طرحی از لبخند افتاده بود و دائم برای بر طرف کردنِ آن طرح، لب غنچه می کرد و نمی دانست هر حرکتش او را برای من خارق العاده تر می کند.
اصلا مرد جماعت نمی فهمد چطور باید دلبری کند! ولی وقتی تو دختر باشی و منبعِ بی انتهای احساسات، وقتی تمامِ روحت با شعر سرشته شده باشد و بلورِ اشک، همیشه به مهمانیِ چشم هایت بیاید، می توانی دست های فرو رفته در جیبِ یک مرد را هم عاشقانه بپنداری!  
 -درست نیست به نظرم.
وقتی لب هایش تکان خوردند و این صوت از میانشان خارج شد، دوباره به چشم هایش برگشت خوردم. پاهایم از حرکت ایستادند و شالم را محکم تر دورِ دهانم خیره کردم تا بخارِ خروجی از دهانم، لحظه ای هم تصویرش را مات نکند.
-چی درست نیست؟
این را گفتم و باز، دوباره، به چشم هایش خیره شدم. او به زمین نگاه می کرد و من به او. گاهی از این روالِ همیشگی بی نهایت لذت می بردم و روزی را در خیالاتم می پروریدم که وقتی برای اولین بار نگاهِ مستقیمش به چهره ام گیر می کند، او چه خواهد کرد و و من چه خواهم کرد!
اما گاهی برایم خسته کننده می شد؛ وقتی دائما به تکاپو می افتادم که نگاهش به من باشد تا بتوانم جدی با او حرف بزنم و او باز هم، به جای حرکتِ لب های من، به حرکتِ مورچه های روی زمین خیره می ماند!
-این که اینطوری خیره...
-وقتی نگاهم نمی کنی از کجا می فهمی بهت خیره شدم؟
شانه هایش را بالا انداخت. این بار او راه افتاد و کمی جلوتر، روی یک نیمکت، درگوشه ترین قسمتِ آن نشست. پشتِ سرش من رفتم و در گوشه ی دیگرِ نیمکت جای گرفتم. به اندازه ی دو نفر میانمان فاصله بود!
همیشه، هر جا، وقتی می نشستیم، به اندازه ی دو نفر میانمان فاصله بود. وقتی حرف می زد تنِ صدایش آنقدر پایین بود، که انگار یک شیشه ی دو جداره میانِ حنجره اش نصب شده بود.
-من...حقیقتش آدینه خانم، من از این نوع رابطه یکمی...چطور بگم؟ به نظرم درست نیست.
سرم را تکان دادم و من هم مثل او نگاه برگرفتم و به روبه رو خیره شدم.
-چطوریه مگه؟ اصلا چرا درست نیست؟ داریم کار خلافی می کنیم مگه؟ مثل دو تا آدم متمدن نشستیم کنار هم و صحبت می کنیم. تازه نود درصد مواقع سکوت می کنیم.
این پارک را بی نهایت دوست داشتم. بچه و بزرگسال را از هم جدا می ساخت! وقتی می خواستی جدی صحبت کنی، مجبور نبودی همان جایی که الاکلنگ و تاب و سرسره هست بنشینی و در میانِ جیغ و دادِ بچه ها، حرف های جدی بزنی و هر دقیقه نتوانی جلوی خنده ات را بگیری!
بزرگتر ها، در فضایی آرام و پر درخت، روی نیمکت می نشستند و با فاصله ی چند درختِ بزرگ و مرتفع، بچه های کوچکتر مشغول تفریح بودند.
-نه! نه! اصلِ این روال درست نیست. من و شما با هم هیچ نسبتی نداریم. دو تا نامحرم نباید بیشتر از یه حدی با هم در ارتباط باشن. 
لحظه ای مکث کردم. پا به پای من سکوت کرد. همراهیِ این مرد را در لحظاتم دوست می داشتم، چون همیشه می توانست همپا باشد. چون می توانست در سکوت به تو گوش بدهد. چون می توانست، باشد و فقط باشد!
-می خوای، دیگه همدیگرو نبینیم؟ اگه دوست نداری که...
میانِ حرفم پرید؛ اخم کردم. این را دوست نداشتم. این که کسی کنارم بنشیند و نگذارد حرفم را کامل کنم. که کلامم را منعقد نشده بِبُرَد.
-می خوام که...
شالم را کمی پایین کشیدم. نفسم را از عمقِ جان بیرون فرستادم تا دنیا را کدر تر ببینم. گاهی تحملِ دیدنِ چیز ها، آن گونه که واقعا هستند، عذابِ محض است!
-می خوام که، با هم نسبت پیدا کنیم. که شما...شُ...شما، همسرم بشین.
چشم هایم را گرد کردم و به سمتش برگشتم؛ آنقدر سریع و آنقدر بی احتیاط که قولنجِ گردنم شکست و سکوتِ اطرافمان را شکست. 
انتظارِ این یکی را نداشتم! اصلا انتظارش را نداشتم. راستی...دوست داشتم که او مرا دوست داشته باشد؟
این که ایلیا، به جای نشستن در کنارم و سکوتِ همیشگی، حرفِ عاشقانه بزند؟ این مردِ متفاوت، اگر همسرم می شد، همرنگِ جماعت نمی شد؟


-----------------------

+ کامنت برای پست‌های رمان، بازه :)


پریسا ..
۲۳ دی ۹۵ , ۱۵:۴۵
یعنی الان درگیر داستان شدیم رفت، چطوری یه هفته وایستیم تا قسمت بعدی؟ :)

پاسخ :

جدی؟ :))

منتظر اتفاقات خوب
۲۳ دی ۹۵ , ۱۷:۵۵
آخه منی که تا سه نصفه شب خواب رو به چشمام حروم میکنم تا رمانم تاقبل از صبح تموم بشه و نصفه نمونه رو چرا درگیر می کنید واقعا؟!!
بی صبرانه منتظرم.

پاسخ :

هفته‌ای دو تا میذارم پس :)))

خوشحالم که هستی و می‌خونی ^_^
+منم مثل تو می‌خونم. تا تموم نشه آروم ندارم :دی

פـریـر ...
۲۳ دی ۹۵ , ۱۸:۲۸
کامنت بچه ها رو :))))

هومممم...خوبه که نوشتی...قشنگ هم می نویسی :)) آفرین :)

و اما از اونجایی که داری تمرین می کنی اگه راضی باشی تو هر پست به عنوان یه مخاطب نظرمو بهت میگم! اگه دوست نداری بگو دیگه نگمااا باشه؟ :)

:: اول مثبتاش! تشبیهات خوبه...مخصوصا چشمای سبز طرفو خیلییی عالی توصیف کردی. دلچسب بود واقعا
نوشته ات تو آدم کشش ایجاد می کنه...که بره ادامه رو هم بخونه و این یه چیز مهمه!
یه سری حسای جالب رو تو نوشته ت به آدم منتقل می کنی....این عالیه

حالا انتقاد سازنده :دی

فعلای تکراری استفاده نکن! مثلا همون بالا تو یه جمله ی مرکب دو بار فعل بودند رو و یا این پایین دوبار فعل شکست رو استفاده کردی. این جذابیت متنتو کم می کنه! :)

مثلا این متنیه که تو نوشتی:

آن حلقه ی خاکستریِ دورِ تیله ها هم دودِ آتشی بودند که یک خانواده ی روستایی، آن حوالی برای دم کردنِ چای روشن کرده بودند.

حالا من می نویسمش:

آن حلقه ی خاکستری دورِ تیله ی چشمانش، گویی دود آتشی سوزان بود؛ آتشی که یک خانواده ی روستایی، آن حوالی برای دم کردن چای، روشن کرده بودند.

 همچنین نوشتی:

چشم هایم را گرد کردم و به سمتش برگشتم؛ آنقدر سریع و آنقدر بی احتیاط که قولنجِ گردنم شکست و سکوتِ اطرافمان را شکست

حالا دوباره من بگم
:

چشمانم از شنیدن این حرف گرد شد و آنقدر سریع و بی احتیاط به سمتش برگشتم که قولنج گردنم تقی صدا داد و سکوت اطرافمان را شکست.

می بینی؟ تو جمله ی دوم هم جمله ها رساتر کنار هم قرار گرفتن و هم اینکه با آوردن صوت"تق" این صدا رو تو ذهن خواننده ت تداعی می کنی! :)

می دونی همین چیزای کوچیک کوچیک نوشته ت رو قشنگ می کنه. مثلا سعی کن جملات رو روون بنویسی :) این روان نویسی خیلی مهمه. چون اگه رمانت این ویژگی رو نداشته باشه خوندنش سخت میشه و مخاطبو کلافه می کنه. دیگر اینکه این جمله هاتو دوست داشتم:

شالم را کمی پایین کشیدم. نفسم را از عمقِ جان بیرون فرستادم تا دنیا را کدر تر ببینم. گاهی تحملِ دیدنِ چیز ها، آن گونه که واقعا هستند، عذابِ محض است!


وقتی تمامِ روحت با شعر سرشته شده باشد و بلورِ اشک، همیشه به مهمانیِ چشم هایت بیاید، می توانی دست های فرو رفته در جیبِ یک مرد را هم عاشقانه بپنداری


:: در کل خیلی خوب می نویسی.این نکته ها رو هم من باب انتقادای خواهرونه گفتم که عالی تر بنویسی عزیزم

موفق باشی :*
ایشالله یه روز کتابتو ورق بزنیم حنانه ی گلم ^_^

پاسخ :

در واقع کامنتِ خودتو :)))
الان حیرت‌زده‌ام و خوشحال ^_^

ممنون بابتِ نکاتِ مثبتی که گفتی...امیدوارم بهتر بشن و راکد نمونم :))

و اما انتقادها...

در موردِ افعال، آره حق داری. فکر کنم یه مشکلِ اساسی اینه که بازخوانی نمیکنم نوشته‌هامو :| از این به‌بعد باید یه‌دور بخونمش و ایرادگیری کنم و مخصوصا روی این افعالی تکراری که گفتی، متمرکز بشم. انگار زیادی زیاده -_-

روان‌نویسی... تمام تلاشمو می‌کنم. حقیقتش من وقتی ورد رو باز می‌کنم فقط یه کلیت از پست رو می‌دونم. سرِ اولین جمله ده دقیقه فکر می‌کنم، جملاتِ بعدی رو تو ده دقیقه مینویسم :| برای همین واقعا اون لحظه نمی‌تونم به کلماتی که چیدم کنارِ هم فکر کنم. 

بابتِ جفت انتقادات ممنونم، بی‌نهایت :)
و از این به بعد سعی می‌کنم بازخوانی کنم پست‌ها رو، که این مشکلاتو رفع کنم.

+ چاکریم :)

++ کتاب... :)

ماچ به مهربونی و وقتی که گذاشتی حریر.
פـریـر ...
۲۳ دی ۹۵ , ۱۹:۳۸
عزیزم :)))


خواهش می کنم. ایشالله که راکد نمی مونن. وقتی اینطور می نویسی یعنی این شده ویژگی قلمت...در حفظش کوشا باش فرزندم :دی

:: چی؟ حنا یعنی بازخوانی نکردی؟؟ :|| وای دختر! از دست تو! خب دوباره خوندن و ویرایش یکی از اصلیییییی ترین چیزاست که باید حتما حتما انجامش بدی! اینجوری قبل از یکی مثل من خودت میشی منتقد نوشته هات! :) اینکارو حتماااا بکن از این به بعد! قول دخترونه؟ :))

:: اول بنویس...اگه خسته شدی ببند...بعد دوباره ده دقیقه بعد برو و در مورد چینش کلماتت فکر کن...اینجوری بهتره از نظر من :)

:: خواهش می کنم...من مطمئنم یه روز نویسنده ی خوبی میشی ^_^

:: کتاب و سه نقطه ینی چی؟؟؟ یادت باشه آدما به اندازه ی آرزوهاشون تو زندگی پیشرفت می کنن...این رویای قشنگو که میتونه به واقعیت تبدیل بشه از خودت نگیر دوست جانم :) :*

عزیزمی...ماچ ماچ...امیدوارم موفق باشی تو این راه ^_^

پاسخ :

+ چشم :))

+ مثلا اگه سه چیز تو دنیا باشه که ازش متنفرم، سومیش ویرایش کردن و بازخوانیِ چیزیه که نوشتم :|
ولی سعیمو میکنم :(
خیلی باید رو خودم کار کنم تا نهادینه بشه :))))

+ خودتی. شایدم بشم :)

+ یعنی نمیدونم چاپِ کتاب رویام هست یا نه... شایدم بهش فکر کنم :))

و تو نیز جانِ دل :)
פـریـر ...
۲۳ دی ۹۵ , ۲۰:۱۳
چشمت بی بلا :))

نه دیگه! بذار کنار این عادتو عزیزجان :) بازخوانی خیلی مهمه! خیلی خیلی خیلی! اول از همه باید خودت ایراد نوشته هاتو بگیری...چندبار که انجامش بدی نهادینه هم میشه :))

میشی :)

من همیشه میگم...قلمی که می چرخه رو باید چرخوند...وقتی میتونی بنویسی چرا که نه؟ حتما یه چیزی هم چاپ کن که ازت یادگاری بمونه برا همه :)

مرسی عزیزم :) :*

پاسخ :

بازم چش :)

:))

به عنوان یه هدف روش حساب باز میکنم؛ ببینم این اون چیزیه که میخوام یا نه...  :))
פـریـر ...
۲۳ دی ۹۵ , ۲۱:۳۱
چشمت پرنور عزیزجان :)
اوهوم فکر خوبیه...درود برتو ^_^

پاسخ :

:)))

قلب
Elanor :)
۲۴ دی ۹۵ , ۰۰:۰۴
برا کار اول عالیه حنا :)

پاسخ :

خوشحااالم :))
خور شید
۲۴ دی ۹۵ , ۱۴:۵۶
آبان :|

امروز این بچه قلم چی داشته اون وقت.

بیا برو ببینم جوجک جون :))

پاسخ :

عه عه...آره انگار نه انگار :|

با تو بودا حریر...
پرتقالِ دیوانه
۲۴ دی ۹۵ , ۱۹:۳۶
یعنیا حنا من کلی پست رو با دقت خوندم که تهش بتونم چهار تا ایراد بگیرم که خوشحال بشی از دقتم مثلا بعد اومدم دیدم حریر. همشو گفته !:/ @_@ خب حریر دوتاشم برا من میذاشتی قربونت برم :دی

یعنی عالی بود حنا. اگه وقتشو داری و میتونی برامون بیشتر از هفته ای یکی بذار من واقعا خوشم اومد

از همین الان عاشق ایلیا و آدینه شدم رفت

قلمت مستدام بانوووو*___*

پاسخ :

عه وا... میخوای به جاش بیا تعریف کن :دی
 بعد اینکه... من فدات که وقت گذاشتی و چشم گذاشتی و حوصله کردی ^_^

جدی؟ :) 
خوشحالم که دوستش داشتی...بیشتر میذارم :)

هعی...دل نبند به آدما -_- مخصوصا وقتی خالقشون یه آدمِ دیوانه باشه که یهو تصمیم میگیره هرچی مصیبت تو عالمه بر سرشون نازل کنه :دی

فراوان ذوق کردمی... ممنوون :))))))
مهر2خت 69
۲۵ دی ۹۵ , ۱۷:۰۷
سلام حنا
من هنوز داستان رو نخوندم اینو بگم اول
اما بهت بگما یه وقت دیدی مث فیلما که جای حساس تموم میشه اگه داستانت هم جای حساس تموم شد بالاخره نا خود آگاه فحش دادیم گفتم بدونی از الان باهات اتمام حجت کرده باشم:دی

پاسخ :

سلام به روی ماهت :)

چش 0-0
عه...خاکِ عالم :| نه من حساس تموم نمیکنم..ولی تو اوج تموم میشه :|
اما خب نکته‌ای که هست اینه که همون اوج رو دیگه ادامه نمیدم و واسه همون میشه خیلی انتظارشو نکشید :دی
قاسم صفایی نژاد
۲۶ دی ۹۵ , ۰۹:۳۵
عالیه.
در جواب اون تک بیت، این تک بیت از صائب تبریزی رو براتون می‌نویسم:
به بوی گل، ز خواب بی‌خودی بیدار شد بلبل         زهی خجلت که معشوقی کند بیدار عاشق را

پاسخ :

تشکر.

زهی خجلت که معشوقی کند بیدار عاشق را...
عالی بود. ممنون :)
مهر2خت 69
۲۶ دی ۹۵ , ۱۳:۵۴
توصیفات قشنگ بود حنا ممنون

الان باید بشینیم واسه قسمت بعد...

پاسخ :

مچکــرم :))

زود میذارم :(
نویسنده ....
۰۲ بهمن ۹۵ , ۱۶:۲۲
قلمت خیلی خوبه.من خوشم اومد.منتظر قسمت بعدیم:)

پاسخ :

جدی؟ :)) 
من ذوق مرگ...
פـریـر ...
۰۲ بهمن ۹۵ , ۲۲:۵۴
@خورشید

خورشید جانم؟ :))))

ببین چه بچه ی فعالیم! هم درس...هم مشاوره...هم انتقاد! :دی 

قدر منو بدونین =)))

@ پرتقال

خلاصه ما همچین آدمی هستیم :دی در همین حد فول دقت =))

#خود_شیفتگی

:دی

پاسخ :

راست می‌گه بچه‌م. خیلی خفنه ^_^

ماشاء الله :دی
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
Designed By Erfan Powered by Bayan