تراکم اندیشه‌ها

قلم‌نگاری‌های ذهنِ من

جا مانده از پرواز | دوم

لینک : پست اول


عرض کنم خدمت‌تون که...یادم رفت.

اول این‌که به لطفِ حریر یادم اومد که خیلی وقته قراره سیندرلا و من پیش از تو رو ببینم و یادم رفته، امروز دیدم.

دوم اینکه دیروز خورشید یه سری حرفا زد و یه سری حرفا نزد و من یه سری نتایج گرفتم. اول اینکه کامنتا رو باز کنم. دوم اینکه... مغزمو باز کنم. 

انگار شدم یه موجودِ کپک زده. مرداب مثلا...حرفاش منو یاد یه چیزایی انداخت. یادِ خودم و حرفایی که خیلی وقتا به خیلیا زدم و یهو دیدم خودم از افکارِ خودم هم فاصله گرفتم حتی و چه بسا کلا از فکر فاصله گرفتم!

سوم اینکه...از این به بعد آخرِ هر ماه کتاب‌هایی که خوندم و فیلم‌هایی که دیدم رو با اسم و حسی که بهشون داشتم می‌ذارم اینجا. اسمِ طبقه‌شو هم مثلا بذارم مرور.

چهارم اینکه یه طبقه‌ی موضوعی دیگه هم ایجاد کنم و اسمشو مثلا بذارم نگاره. همین چرت و پرت‌هایی که گهگاه می‌نویسم توش باشه.

پنجم اینکه به طبقه‌ی موضوعی دیگه هم ایجاد کنم و نکاتِ جذابی که تو دانشگاه به نظرم می‌رسه، چه خاطرات یا صحبت‌های اساتید رو اونجا بذارم. برای خودم هم می‌مونه و خوبه...اسمشم مثلا بذارم...آم...فکرم به چیزای عجیب غریب نمی‌ره. همون می‌ذارم دانش‌گاهیات.

ششم اینکه، این پست از نظرِ املایی و نگارشی ویرایش نشده. ولی از پست‌های بعد حتما ویرایش می‌کنم.  


----------------------------------


انتظارِ این یکی را نداشتم! اصلا انتظارش را نداشتم. راستی...دوست داشتم که او مرا دوست داشته باشد؟ 

این که ایلیا، به جای نشستن در کنارم و سکوتِ همیشگی، حرفِ عاشقانه بزند؟ این مردِ متفاوت، اگر همسرم می شد، همرنگِ جماعت نمی شد؟

-من...خیلی شوکه شدم. انتظارشو نداشتم.

سرش را تکان داد. لبخندش را ندیدم؛ راستِ راستَش، دیدم و به روی خودم و دلم نیاوردم.

حالا، با همین یک جمله، با همین یک درخواست، دلم طورِ دیگری او را می نگریست. دلم تجزیه اش می کرد، تحلیلش می کرد.

حالا فقط با یک خواستگاریِ کلامیِ ساده ی غیرِ رسمی، می ترسیدم لبخند هایش را زیباترین ببینم و جملاتش را دلربا ترین بشنوم.

منطقم، دستورِ فرار از این پارک که حتی جیک جیکِ پرندگانش، بند بندِ مرا از هم می شکافت، می داد و قلبِ لعنتی ام کفِ پاهایم، سریش چسبانده بود!

-من انتظار ندارم همین لحظه جوابمو بگیرم. فقط...بهم بگین، به صورت رسمی اقدام کنم یا نه؟

انگار لب هایم به هم چسبیده بودند. نمی توانستم تکانشان بدهم و بگویم گورش را گم کند! نمی توانستم حتی برای گفتنِ من تو را به همسری می پذیرم بازشان کنم. فقط یک سوال...

-چرا من؟ من چه فرقی با بقیه دارم که فکر می کنی به درد همسری می خورم؟ تو چه فرقی با بقیه داری که فکر می کنی به درد همسری من می خوری؟ 

سرم را بالا نگرفتم تا نگاهش کنم. اصلا جواب می خواستم؟ یا داشتم سوالی می کردم که هرگز نتواند جواب قابل قبولی بدهد و من رد کنم این درخواست لایعقل را؟

-انتظار دارین چی بشنوین؟ 

شانه بالا انداختم و او احتمالا ندید. دلم می خواست بر سرش بکوبم که لااقل حالا نگاهم کند تا شاید بتواند حرفم را از نگاهم بخواند. خودم که نمی دانستم!

-همون چیزی که واقعیته.

به صورتش نگاه کردم. نفسِ عمیق می کشید و هنوز به نوکِ کفش هایش زل زده بود.

-یه احساسه...یه احساسِ عمیق تو سرتاسرِ قلبمه. یه احساسی که اگه جون بکنم با کلمه ها تصویرش کنم براتون، هیبتش خراب می شه. نمی دونم اسمشو چی می شه گذاشت...من بهش می گم بولدوزر. داره داغونم می کنه این بولدوزر. دارم داغون می شم از...

مکث کرد. نگاهش را کمی بالا آورد. رسیده بود به کیفِ گلیمی ام! کمی بالاتر، روی گل های شالم خیره ماند. کمی بالاتر...نگاهش روی نگاهم بود. لعنتی...نگاهش...نگاهش...

-دارم داغون می شم از نداشتنتون.

این را گفت و لرزید! نگاهش لرزید. این را گفت و لرزیدم! دلم لرزید.

-به یه داغونِ از پا افتاده، اجازه می دین شما رو مالِ خودش کنه؟

وقتی انتظارش را نداری، یک کلام می تواند از ریشه تو را بِبُرَد! چه برسد به این حجمِ عاشقانه که از زبانِ ایلیا شنیدم. از زبانِ کسی که هیچ چیزی جز بله و خیر و صبر داشته باش و خدا باتوست از میانِ لب هایش بیرون نجهیده! حتی اگر مزخرف‌ترین و تکراری‌ترین کلمات را برایت واگویه کند. همان جملاتی که بارها در بی‌نمک‌ترین سریال‌ها شنیده‌ای.

-وقت...وقت می خوام از شما.

سرش را تکان داد. دوباره نگاهش رفت. دوباره اتصال را قطع کرد. این بار کمی بیشتر از کمی لرزیدم! وقتی آبِ شور کنارِ توست، تشنه ای؛ وقتی می نوشی تشنه تر می شوی. 

-هر چقدر که بخواین.

این را گفت. دستش را در جیبش فرو کرد. به گمانم دلم را از سینه در آورده بود و در جیبش می گذاشت که مبادا سرِ راه از دستش بیفتد و دلم، با حجمِ عظیمِ التهابی که درونش بود، تمامِ یخ های دنیا را ذوب کند و دچارِ بحرانِ جهانی شویم!

دستش را کنارِ پیشانی اش گذاشت و کمی فاصله داد به معنیِ خداحافظ. خدا حافظم باشد که با این حالِ لرزان، تا خانه سالم برسم.

از من دور شد و من هم آرام آرام از نیمکت فاصله گرفتم. آنقدر که دقایقی بعد در ماشین نشسته بودم و دستم را دورِ فرمانِ چرمی مشت کرده بودم و احساساتم را تخلیه می کردم.

می ترسیدم. حقیقتا از حالی که دچارش شده بودم می ترسیدم. دنیا کمی دورِ سرم می چرخید.

باید به خانه می رفتم. باید در آشپزخانه کنارِ خاله روحی می نشستم. باید برایم از خواصِ حلوای زعفران دار و چای معطر شده با دارچین می گفت تا وسوسه ام کند به خوردن و نوشیدن و بعد وقتی فنجان و پیش دستیِ خالی را روی میزگذاشتم از رنگ رو روی بازگشته به صورتم می گفت.

نیازِ مُبرَمی به آرامش در من احساس می شد!



حامد عبدالهی
۲۲ بهمن ۹۵ , ۱۸:۵۰
این نوشته پایینی مال خودتون بود؟
زیبا بود با تمام جزئیات...
... 

پاسخ :

بله  نوشته‌ی خودمه :)
بخشی از رمانیه که دارم به مرور توی وبلاگ می‌ذارمش.
تشکر. خوشحالم که خوب بوده :)
پرستو ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
۲۲ بهمن ۹۵ , ۱۹:۰۳
قشنگ بود داستان

پاسخ :

تشکر :)
pary darya
۲۲ بهمن ۹۵ , ۱۹:۱۴
(-:داشتم پستو میخوندم خواستم تموم بشه بعد بیام بگم چرا کامنتا بستس همیشه بعد اومدم دیدم عه بازه که،،،

پاسخ :

باز شد ^_^

آدم کافیه نیت کنه به یه نفر یه چیزی بگه، عالَم دست به کار می‌شه که نتونه. 

+کامنتا یه مدت بسته بود تا از تعلقی که داشتم بهشون پیدا می‌کرم خلاص شم. که به نیتِ واکنش ننویسم :)
پرتقالِ دیوانه
۲۲ بهمن ۹۵ , ۱۹:۲۷
آقا خیلی خوب بود *____*
فقط از اونجایی که نقد دوس داری دو تا نکته که به نظرم رسید
این جمله هه یه جوریه:به یه داغونِ از پا افتاده، اجازه می دین شما رو مالِ خودش کنه؟

قبلش خیلی رسمی بود حرفاشون این انگار یه طوریه مثلا بگه برای هم بشیم قشنگ تره فک کنم

و دیگه اینکه چرا من فکر میکردم جریان توی قدیمه@____@
یهو گفتی ماشین و اینا تعجب کردم اصن @_@
الان هم مگه دخترو پسرا این مدلی حرف میزنن؟:دی
خلاصه که این بود ایراد های بنی اسراییلی من :/

پاسخ :

آخ جونم :))
آقا نه... نقد دوست ندارم. پیش اومده که بعد از شنیدنِ نقد خواستم کلِ فرایندی که درگیرش بودمو بذارم کنار و اصلا بی خیال. ولی چون نقدچیزِ مفیدیه ترجیح میدم بشنومش با وجودِ عذابش :دی

+ روش فکر میکنم و احتمالا ادیتش کنم. ممنون که گفتی :)

اولِ پستِ اول نوشتم دیگه...زمستانِ سالِ یک هزار و سیصد و نود.
آره میزنن. دیوونه ها هنوزم زنده‌ن :)))
راستش کم شدن. احتمالا هم به خاطر همین دارم از این ادما مینویسم. از ادمای کمیاب. کلِ قصه ادمایین که فکر میکنیم تموم شدن اما حیفه تموم شدنشون. 

کجا بنی‌اسرائیلی بود. عالی بود. تشکر :))))
pary darya
۲۲ بهمن ۹۵ , ۱۹:۴۵
نبندش دیگه^_^

پاسخ :

چشم. قول :)

خودمم داشتم خل میشدم دیگه :/
پرتقالِ دیوانه
۲۲ بهمن ۹۵ , ۲۰:۰۲
چرا من تاریخو ندیده بودم تو قسمت اول @_@
هاااا هدفت پسندیداس
ادامه بده *_*

پاسخ :

یادم رفته بود اینتر بزنم. برای همین قاطی متن شده بود و به چشم نیومده بود. مرگ بر ویرایش نکردن. :دی
عشق مهمه :)
פـریـر ...
۲۴ بهمن ۹۵ , ۲۱:۲۹
خب سیندرلا و من پیش از تو چه طور بود عزیزجان؟ :)

:: امیدوارم حالت خوب باشه...خوبی دیگه؟ هوم؟ :)

:: داستانتو میام میخونم سر فرصت...الان هول هولی میشه، بی تمرکز خوندن هم که اصلا راست کار من نیست...میام می خونم و مطمئنم که قراره لذت ببرم ازش ^_^

پاسخ :

دوستشون داشتم :))
منِ پیشِ از تو رو بیشتر تر تر تر. سیندرلا نتونست هیجان زده‌م کنه.

: شکر :)

: هر وقت دوست داشتی و عشقت کشید بخون عزیزجان :)) 
ممنون که بهم اعتماد داری.
دچــ ــــار
۲۶ بهمن ۹۵ , ۱۷:۲۰
سلام :) 

پاسخ :

و علیکم :)
گل بهار ..
۲۷ بهمن ۹۵ , ۱۲:۲۸
اول اینکه خیلی خوشحالم نظرخواهی رو باز کردی :)
چه قلم قشنگی داری بانو ....قدرت تخیل عالییییییییی
افرین 

پاسخ :

ببخشید که اذیت شدین :)

+ جدا؟ خوشحالم که نظرت اینه. امیدوارم تا آخر دوستش داشته باشی ^_^
منتظر اتفاقات خوب (حورا)
۲۹ بهمن ۹۵ , ۱۱:۰۹
خیلی خوب توصیف کردی:)) 
فقط پست کوتاه بود:(
منتظر بقیش هستیم.

پاسخ :

عزیزمی :)

کوتاه؟ شوخی میکنی یا جدنی؟
آره..ولی چند ماه بعد بقیه‌ش میاد :))))
داستان سیستان، ناصر ارمنی، نشت نشا، منِ او، نفحات نفت...موندن اینا. می‌خونم و همه روو یک جا می‌نویسم :)
פـریـر ...
۰۱ اسفند ۹۵ , ۲۰:۳۴
من پیش از تو عالی بود خدایی ^_^
آره سیندرلا هیجان خاصی نداشت ولی خب به نوبه ی خودش جالب و بانمک بود :))

:: الان خوندم. و بازم سر حرفم هستم. گفته بودم مطمئنم لذت می برم و بردم! آفرین عزیزدل...خیلییی خوب نوشتی ^_^

پاسخ :

خیلـــی...من هلاکشم...هر از گاه می‌رم یه بخش‌هاییش‌ رو دوباره می‌بینم. 
سیندرلا هم نمکی بود...دوستش داشتم. ولی چون همزمان با من پیش از تو دیدمش خیلی چشمم رو نگرفت. بعدا دوباره ببینم خیلی هیجان‌انگیزتر می‌شه قطعا ^_^

آخه انگیزه‌ی من...آخه مشوقِ من...

פـریـر ...
۰۲ اسفند ۹۵ , ۰۱:۵۶
دقیقا! منم! الان منتظر یه وقت خالیم برم دوباره ببینمش! در این حد :دی یکی از صحنه هایی که دوستش دارم تولدِ دختره س! لحظه ای که کادوی ویل رو باز کرد! کلی خندیدم سر اون صحنه :)))

:: آره فک کنم! این دو تا رو با هم ببینی سیندرلا جذابیتش هیچ میشه پیش اون یکی :))

:: قربونت بشم من...من هنوز امید دارم یه روز کتابتو ورق بزنم هااا! یه وقت دلسرد نشی از نوشتن که حلالت نمی کنم اصن :))) :* :*

پاسخ :

ببین ببین...وای هی میزنم یه تیکه‌شو ببینم. دوباره تا آخرش می‌رم :))
عااااااالی بود اونجا حریر....فکر کنم صد و پنجاه بار دیده باشمش! هی میزدم عقب...یه بار خنده‌های پسره رو ببینم...یه بار دیگه جیغِ لوییس...یه بار دیگه واکنشِ بقیه...دوباره صد بار واکنشِ پسره و لوییس همزمان. 

دقیقا :))

خدا نکنه جانِ دل. من همین امیدو برای خودت دارم. بمون..می‌مونم :)
می‌شه یه روزی...
פـریـر ...
۰۴ اسفند ۹۵ , ۰۰:۱۰
حتی دارم کامنتتو میخونم بازم خنده م می گیره! دقیییییقا منو هم همینطوری تصور کن! اصلا فرض کن اون سه خط جوابتو من نوشتم :))) ولی عالیه اصن این فیلم ^_^

قول!
می شه..حتما

:*

پاسخ :

به خدا... خیلـــی خوب بودن. خیلــی. میشه هر روز نگاهش کرد وو دوباره ذوق مرگ شد.

:))
یاعلی گفتیم و..
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
Designed By Erfan Powered by Bayan