تراکم اندیشه‌ها

حاج کاظم منم، حاج کاظم تویی...

-آژانس شیشه ای رو دیدی حنا؟

+آره. 

-آخرین بار کی بود؟
+تازگی..کانال عوض می‌کردم که دیدم نیم ساعتش مونده...دوباره دیدم و مُردَم باهاش... بادیگاردم دیدم.

-بگیرش و تند تند ببینش حنا...زیاد ببینش...حاج کاظم منم، حاج کاظم تویی...ببین که بدونی گاهی باید تا اونجا که حاج کاظم رفت، پیش بری. 
+قول می‌دم.

-بادیگاردم دیدی؟

+آره...

-نه...هنوز خیلی مونده که به حاج حیدر برسیم.

 

..............................................................

 

 

یه پیام فوروارد کرد درباره ی چیزی که اعتقادِ منه؛ باور و اندیشه ی منه. 

 البته نخونده بود کامل. قصدی نداشت. قاطیِ چند تا مطلبِ دیگه فرستاده بود. ولی من دیدم.

دلِ من، چشمِ من حساسه روی یه سری کلمه ها و یه سری آدما. یه متنِ بی انصاف داشت. یه قضاوتِ بی انصاف. یه...قلبم پاره شد انگار...بغض کردم...

 

گفتم دیگه نفرستین حرفایی رو که ممکنه بهشون باور داشته باشین و باور های یکی دیگه رو لگدکوب می‌کنه.
گفت: ببخشید؛ قصد نداشتم.

گفتم: می دونم. ولی کسی که نوشتتش قصد داشته.

گفت: بی خیال...

گفتم: کاش می‌شد...کاش. این باور ها تمامِ منن...تمامِ چیزی که حاضرم بابتش بمیرم. تمامِ دلم می‌تپه برای اینا...بغض می‌کنم بابت مهجور موندن اینا...داد می‌زنم بابت ساکت موندن اینا...می‌جنگم بابتِ زنده موندنِ اینا...من نمی‌تونم اونجوری که تو می‌گی، حرص نخورم و بی خیالش بش.

گفت: آدم اگه تصمیم بگیره می‌شه..

گفتم: این بخشی از وجودمه. اصلا کلِ وجودمه بی انصاف! اعتقادات من، خط قرمز های من، دلبرهای من، تمامِ منن...عشقِ منن...اگه بخوام بی‌خیالشون بشم باید خودمو بکشم...برم بمیرم؟

 

چشمامو بستم. کاش چند سال...نه. چندین سال زودتر به دنیا اومده بودم.

کاش تو دوره ی آدم های نامیرا زندگی می‌کردم. تو دوره ای که عشق، تمامِ این خاک رو پوشونده بود. 
تو دوره ی آدمایی که الان عِندَ رَبِّهِم یُرزَقون...

 

تنگ گشته این جهان از بس که غَم دارد دلم...

 

چقدر هوا کمه...خدا...کاش برف بیاد...برف شبیهِ منه...نمی‌دونم چرا...ولی برف شبیهِ منه :)

 

 

ببخشید اگه بی ربط و بی معنی بود پستم...من یه بچه کوچولوی دیوونه ام :)

  • نظرات [ ۶ ]
قاسم صفایی نژاد
۰۱ آذر ۹۵ , ۱۸:۲۳
دیروز بادیگارد رو دیدم. امیدوارم محافظ باشیم نه بادیگارد

پاسخ :

آمین :)
بانوی عاشق
۰۱ آذر ۹۵ , ۱۸:۲۳
خیلی نوشته ت خوب بود
من آژانس شیشه ای رو خیلی دوست دارم ولی زیاد ندیدمش
خوشحالم که هنوز هستن کسایی که به انسانهای نیک روزگارشون افتخارکنن

پاسخ :

:) ممنون

منم زیاد ندیدم...اما زیاد مرورش می‌کنم. ولی قصد کردم که زیاد هم ببینمش! :)
:)
آقاگل ‌‌‌‌
۰۲ آذر ۹۵ , ۱۴:۱۸
من خیبریم.
بچه خیبری ساکته! داد نمیزنه!

اخ از این فیلم.
ده بار دیگه هم باشه میشینم میبینمش. با اینکه دیالوگ هارو تک به تک حفظم.
این فیلم و کرخه تا راین.

"به اونا بگو بین عباس و BBC یکی رو انتخاب کنن. حافظ امنیت ملی برای من امثال عباسه! اگه امنیت ملی اونا رو BBC تعیین می کنه، هرکی قبله خودش رو بچسبه!"

پاسخ :

سکوت، غمگینه...
می‌مونه. می‌مونه.بعد...
حتی اونایی که اهلِ داد زدن باشن هم بالاخره یه جایی به همین سکوت می‌رسن. غمگینه...

آره...باید دید :)

آخ...
سید مهدی
۰۳ آذر ۹۵ , ۰۹:۳۶
یه وقتهایی خاطراتی اینجوری جلو چشای آدم میاد که مثل فیلم میمونه...فقط مدام بعضی قسمتهاشو میشه تکرار کرد و باز نگری....جقدردوستانی داشتم لحظات آخر خداحافظی کودکی بودم و توی بغلشون گریه میکردم و بعد از مدتی عکسشو نو میوردم خونه و براشون فاتحه میخوندم....کاشکی منم یه چند سالی بزرگ تر بودم که کنارشو بودم...اما الان نه کنارشون هستم و در در مسیر راهشون و نه پیروشون...خودم موندم و کارهای غلط و غلوط روزانه

پاسخ :

چه خاطره های آدم شِکَنی...

آره. کاشکی بزرگتر بودیم. خب نتونستیم حتی پیروِ خوبی باشیم...
یه وقتایی پیشِ خودم می‌گم، اونا پیشِ خودشون افسوس نمی‌خورن که رفتن برای بی لیاقت های امثالِ من؟
بعد می‌گم...الان اون السابقون، اولئک المقربون! و ما دور و دور و دور...اونا هدفای بزرگتری داشتن..
دچــ ــــار
۰۳ آذر ۹۵ , ۱۵:۱۳
با جمله آخر موافق نیستم :)

پاسخ :

عزیز جان :))
نسیم ...
۰۳ آذر ۹۵ , ۱۵:۵۴
من هیچ کدوم رو ندیدم!
باورهای منم خط قرمز منن که دارن تند تند لگدمال میشن!

پاسخ :

ببین...لطفا. اصلا ضروریه دیدنشون :)

تند و تند..
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
Designed By Erfan Powered by Bayan