تراکم اندیشه‌ها

حدِ تعادل چی می‌شه پس؟

باید برم این اصل رو به اصولِ روانشناسی اضافه کنم، که اگر کسی فاقدِ یک ویژگی باشه و سعی کنه اون رو به‌دست بیاره، از حدِ نرمالش بیشتر و قوی‌تر عمل می‌کنه. گاهی ممکنه حتی وسواس‌گونه بشه.

مثل من که به شلختگی معروف بودم، الان کم مونده روزی دوبار شال‌هام رو بردارم، از نو تا بزنم و بذارم سرجاش. روزی سه‌بار پتو رو منظم کنم. هر کتابی رو برمی‌دارم دقیقا ببرم بذارم سرِ جاش_حتی اگر بدونم ده دقیقه بعد دوباره باید برم بیارمش_ موهام رو دوبار در روز باز کنم، شونه بزنم، دوباره ببندم.

مثل من که اگر آخرِ فیلم و سریالی رو نمی‌دونستم، نمی‌تونستم ببینمش و حتماً باید به طورِ کامل در جریان قرار می‌گرفتم که چه اتفاقاتی می‌افته و بعد می‌رفتم سراغش و حالا اگر کسی دهنش رو باز کنه که جریانِ داستانی رو لو بده، ممکنه حتی اشکم در بیاد که چرا گفتی و دیگه نمی‌تونم ببینمش!

مثلِ من که جوش زدن و سیاهیِ زیرِ چشم و کج بودنِ ناخن برام هیچ اهمیتی نداشت اما حالا هر یه جوش که روی صورتم می‌شینه، می‌شه یه معضل توی زندگیم و هرروز صورتم رو ماساژ می‌دم که خستگی تو صورتم نشینه و دیروز که معلمِ سابقم رو دیدم و فکر کرد دارم از دانشگاه فارغ‌التحصیل می‌شم، تا امروز حرص خوردم که یعنی انقدر بالاتر از سنم نشون می‌دم؟

و خیلی مثال‌های دیگه که حوصله ندارم بنویسمشون. چرا آدمی‌زاد اینجوریه؟ این مسخره‌بازی‌ها چیه آخه؟ 


  • نظرات [ ۹ ]
غمی ‍‍
۰۷ ارديبهشت ۹۶ , ۱۱:۴۵
متاسفانه پیش از شما جناب یونگ زحمت ثبت این مسئله رو کشیدند. با طرح موضوع «سایه»

پاسخ :

راهکار هم ارائه کردن؟ :(
سِناتور تِد
۰۷ ارديبهشت ۹۶ , ۱۲:۴۱
آدمیزاد اصولأ مسخره شده :))
من نامنظم هستم و خواهم موند :)))

پاسخ :

وااالاع :)

راهتون مستدام :دی
Bahar Alone
۰۷ ارديبهشت ۹۶ , ۱۲:۵۴
مامانم میگه من فقط بلدم کمد و کتابای خودمو مرتب کنم. کاری به بقیه خونه ندارم.تو هم اینجوری یا فقط من؟:))

پاسخ :

خب مامان من آرتروز گردن داره، یه بخشی از وظایف خونه موکول شده به من کلا :دی

ولی خب مامانا نهایتا همه چیزو همونطوری که می‌خوان انجام بدن. فوقش ما میشیم وسیله :)))
منتظر اتفاقات خوب (حورا)
۰۷ ارديبهشت ۹۶ , ۱۵:۳۸
در مورد قضیه آخر، سعی کن بی خیالی طی کنی! 
خواهرم 4 سال ازم بزرگتره، هرکی مارو می بینه یا میگه دوقلویید؟! یا میپرسن خواهرم چند سال ازم کوچیکتره؟!
و بنده خیلی شیک توجیه میکنم، که علت این سوء تفاهم اینه که من عاقلانه تر رفتار میکنم! بله:))

پاسخ :

اصا بـــــی‌خیال بودم ها. حساس شدم الکی :/

ذوق مرگ... رفتارِ عاقلانه... واالاع :))
•✿ آرورا ✿•
۰۷ ارديبهشت ۹۶ , ۱۶:۳۹
من هیچوقت این حس رو درک نکردم :)

پاسخ :

نمی‌دونم بگم متاسفانه یا خوش‌بختانه. یه جنونِ باحالی توشه :))9
مهر2خت 69
۰۷ ارديبهشت ۹۶ , ۲۱:۱۱
والا :دی

پاسخ :

می‌بینی توروخدا؟ :))
بانوی دی ماه
۰۸ ارديبهشت ۹۶ , ۱۴:۱۳
اسمش که روشه عزیز جان 
آدم  الف دال میم ..

پاسخ :

هعی...

حالا ینی چی؟ من خنگ نیستم! دیر متوجه میشم :/
🍁 غزاله زند
۰۸ ارديبهشت ۹۶ , ۲۳:۰۵
پیش میاد دیگه :( 
ولی گاهی وقتی اون نقطه‌ضعف‌ها میشه نقطه‌قوت‌ها خیلی حاله خوبی داره :) 

پاسخ :

خیلـــی... خیلــــــی ها. مخصوصا وقتی همه به دیده حیرت نگاهت می‌کنن که اخه چیجوری :)))
میس واو
۱۲ ارديبهشت ۹۶ , ۱۹:۵۳
اقتضای سنه. تو دوره های مختلف زندگی بعضی چیزا برای آدم بولد و پررنگ میشن و با عبور از اون دوره و گذشتن ازش کم کم اهمیت خودشونو از دست می دن یا کم رنگ میشن. تو یه دوره ای ممکنه از مرگ خیلی بترسی، تو یه دوره ای از زشت بودن یا حرف زدن در جمع، حتی بزرگ شدن و گذر زمان!(:
می گذره، سعی کن زیاد وقت آزاد نداشته باشی و بیکار نباشی. خودتو با کارایی که دوست داری و برات جذابن یا در آینده ممکنه به دردت بخورن سرگرم کن(;

پاسخ :

هوم... اون جمله و توصیه آخر خیلی خوب بود. هزار بار هم تصمیم گرفتم این کارو بکنم ها، ولی باز تنبلی بهم پیروز میشه :/

من همیشه و بیشتر از همه، از به درد نخور بودن میترسم.
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
Designed By Erfan Powered by Bayan