تراکم اندیشه‌ها

خودشو گول زد و هشتصد خط نوشت!

روزگاری بود که می‌آمد، هشتصد خط می‌نوشت، بد و بیراه می‌شنید و می‌گفت: من نمی‌تونم کم بنویسم. حالا از انگشت‌هایش چهار قطره لغت هم نمی‌چکد بدبخت. 
هی زل می‌زند به صفحه، هی برمی‌گردد زندگی‌اش را نگاه می‌کند، هی توی اتاق‌های مغزش چرخ می‌زند، چی عوض شده؟ نگاه‌کردنش؟ فکرکردنش؟ زندگی‌کردنش؟ 
هیچی برای نوشتن نیست؟ جوک نگو! هیچ زندگی‌ای نیست که چیزی برای نوشتن نداشته باشد. هیچ زندگی‌ای. حنای دیروز می‌توانست برای این کمد جدیده که به اتاقش آمده و دارد برای تک تک زوایایش نقشه می‌کشد که کجاش چی بچسباند و کجاش چی بچپاند، برای تک تک امتحان‌هایش، برای اینکه چطور خطش توی هر امتحانی، به نسبتِ علاقه‌ای که به آن داشته تغییر می‌کرده، برای نمره‌ی بیستی که گرفته و باور ندارد که حقش باشد، برای آن نسکافه بدمزه‌ها که متوجه تفاوتِ مارکش نشده و یک بسته‌ی بیست‌تایی ازشان خریده، برای آن چیزه که الان چون یکی از آشناها ممکن است وبلاگ را بخواند، نمی‌تواند بنویسد چون او می‌فهمد و دلخور می‌شود، برای تصویر خودش توی آینه،  برای این کفش پشمکی توخانه‌ای‌ها که عاشقشان است، برای تک‌تک اپیزودهای دکتر هو، برای موبایلش که دیوانه شده، برای چیزشدن تلگرام، برای دانشگاه و استادها و کتاب‌ها و تک تک قرونِ گذشته، برای چارتِ بیخودِ درسی، برای تلاشِ خودش جهتِ درکِ چیزهایی که دانشگاه بهش نداده، برای پیداکردنِ آینده‌اش، برای غرور و تعصب که از شدت شوقش بارها غش و ضعف کرده، برای گردنبندِ تاردیسی که برای خودش کادو خریده، برای تصمیمات عجیب و غریب این مدتش، برای شخصیتی که دارد برای خودش می‌سازد و برای همه‌ی همه‌ی این چیزها... هزارتا و ده‌هزارتا پست بنویسد! پیدا کنید فاعلِ جمله را :دی 

پ.نان: خودم جان؟ عزیزم؟ فکر کردی ولت می‌کنم به حال خودت؟ فکر کردی می‌ذارم این وبلاگو پاک کنی مثل قبلیا؟ زهی خیالِ باطل! شده مجبورت کنم در حدِ نُت تمام این چیزای مهمو بنویسی، این کارو می‌کنم. 
پ.2نان: این پست تکمیل نشده. فقط مقدمه رو نوشتم. این پست تموم نمی‌شه، چون من باید ذره ذره پیدا کنم علتِ این کم‌کاری رو؛ نه یهویی و توی یه پست. قربان شما.

  • نظرات [ ۶ ]
fa fa
۲۴ دی ۹۶ , ۲۰:۰۲
حنای دیروز:)
همینجوری خلاصه هم بدک نیستا :دی
درست میشه. حنای فردا مهمه. انشالله احسن الحال باشی

پاسخ :

آره فکر کن هر کدومش یه پست می‌شد یکی پنجاه خط! هیچ‌کس هم نمی‌خوند طبیعتا :دی

قربونت.
هوپ ...
۲۴ دی ۹۶ , ۲۳:۱۲
حنای دیروز! 
چقدر کلیدواژه داری که بهشون بی محلی کردی!

پاسخ :

حتی حنای صبح با حنای الان فرق داره. نیست؟

و فکر کن تلنبارش چه بلایی سر مغز آدم میاره. 
عاشق بارون ...
۲۵ دی ۹۶ , ۰۰:۴۴
آفرین ول نکن خودت جان رو. :))

پاسخ :

می‌زنم تو گوشش حتی اگه لازم شه.
آقاگل ‌‌
۲۵ دی ۹۶ , ۰۳:۵۵
حنای دیروز - حنای امروز-حنای قصه. :) 
همه اینا شاید به نوعی فرایند بزرگ شدن باشه. نه؟

پاسخ :

بزرگ‌شدن قراره این شکلی باشه؟ فکر نکنم دوستش داشته باشم. این چیزی نیست که قرار بود وقتی بزرگ شدم بهش برسم.
قاسم صفایی نژاد
۲۵ دی ۹۶ , ۱۰:۳۶
امیدوارم فعال‌تر از قبل بشید

پاسخ :

ممنون. خودمم همینطور.
محمد .ح
۲۷ دی ۹۶ , ۱۱:۱۲
امروز هیچ چیز مثل دیروز نیست

پاسخ :

نه. ولی کاش بتونیم کاری کنیم که بهتر از دیروز باشه.
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
Designed By Erfan Powered by Bayan