تراکم اندیشه‌ها

قلــم نگاری های ذهــنِِ من

دزدم دزدای قدیم

قابوسنامه| باب بیست و دوم| در امانت نگاه داشتن 

چنانکه شنودم که مردی به سحرگاه از خانه بیرون رفت تا به گرمابه رود. به راه اندر ( توی راه) دوستی از آنِ خویش را دید. 

گفت: موافقت کنی تا به گرمابه شویم؟ (مثلا عه تو هم اینجایی؟ پاشو بریم استخر مثلا) گفت: تا درِ گرمابه با تو همراهی کنم؛ لکن اندر گرمابه نتوانم آمدن که شغلی دارم. ( پیچوندش که میام تا دمِ در ولی باس برم بعدش). 

و تا نزدیکِ گرمابه بیامد. به سرِ دوراهی رسید بی آن‌‌که این مرد را خبر داد بازگشت و به راهِ دیگر برفت. ( سرِ راه یهو عینِ بز سرشو انداخت پایین رفت :| حالا این گاوه خبر نمی‌ده هیچی. ولی وجدانا ببین آقاهه چی بوده که نفهمیده هم‌قدمش گذاشته رفته. موندم اینا دوکلوم با هم حرف نزدن توراه؟) 

اتفاق را، طرّاری از پَسِ این مرد می‌برفت به طرّاری خویش. ( یه دزدی همینجو داشت دنبالِ این یارو می‌رفت که به شغلِ شریفش بپردازه). این مرد بازنگرید. طرار را دید و هنوز تاریک بود، پنداشت که آن دوستِ وی است. (حکایتِ خودشه، دوست داره چون هوا تاریکه دزد ر از دوست خودش تشخیص نده :| )

 صد دینار در آستین داشت، بر دستارچه بسته.از آستین بیرون گرفت ( درآورد) و بدین طرار داد و گفت: ای برادر این امانت است به تو. چون من از گرمابه بیرون آیم به من باز دهی. ( حالا کاری نداریم که دوستش قبلا گفته بود من تا دم در میام و میرم خودم کار دارم).

طرار زر از وی بستد و آن‌جا مقام کرد.( دزده نشست به انتظار) تا وی از گرمابه بیرون آمد، روز روشن شده بود. جامه بپوشید و راست همی رفت. ( مرده لباساشو پوشید همینجور گذاشت رفت. خب بگرد دنبال دوستت لعنتی :|)

 طرار وی را بازخواند و گفت: ای جوان‌مرد! زرِ خویش بازستان و پس برو که امروز از شغلِ خویش فرو ماندم از این نگاه داشتنِ امانتِ تو. 

مرد گفت: این زر چیست و تو چه مردی؟ ( تو کی هستی؟ ببین راوی وجدانا خودش نمی‌ذاره دهن من بسته بمونه :) گفت: من طرارم، تو این زر به من دادی. 

گفت: اگر تو طراری چرا زر از من نبردی؟ 

طرار گفت: اگر به صناعتِ خویش بردمی، اگر هزار دینار بودی از تو یک جو نه‌اندیشیدمی و نه بازدادمی. ولکن تو به زنهار به من دادی. زینهاردار نباید که زینهارخوار باشد. که امانت بردن جوانمردی نیست. ( دزده گفت اگه می‌ذاشتی عین آدم کارمو بکنم و بیام طبقِ روال جیبتو بزنم، اگه هزار دینار پول داشتی یه جو هم بهت برنمی‌گردوندم. ولی تو خودت اینو بهم دادی و گفتی امانت باشه دستت. من جوون‌مردم و امانت نمی‌برم و فقط جیب ملت ره خودم با شغلِ ظریفِ خودم باهاس بزنم.)

پ.نان: من هروقت میام این قصه‌های عبرت‌آموز رو برای کسی تعریف کنم گند می‌زنم بهش. دیدم زشته روالِ خودمو خراب کنم و اینجا متنِ دست‌نخورده‌ی قابوس‍نامه رو بذارم :))

پ.2نان: یه وقتایی، یهو یه نفر که فکرشو نمی‌کنی، رفتاری از خودش بروز می‌ده که حیرت‌زده‌ات می‌کنه. 

پ.3نان: من هنوزم درک نمی‌کنم چطور رفیقش رفته و نفهمیده. 

سکوت عشق
۲۰ مرداد ۹۶ , ۱۷:۲۲
به مجمع وبلاگ نویسان بیان بپیوندید:
https://t.me/joinchat/BC1-j0MFn2Q_J3pAUowuvg

پاسخ :

ممنون بابت اطلاع‌رسانی :)
ماهی کوچولو
۲۰ مرداد ۹۶ , ۱۸:۴۵
وااای خدا :)) تا حالا با این حکایت انقد نخندیده بودم دمت گرم

پاسخ :

فدا :))


♫ شباهنگ
۲۰ مرداد ۹۶ , ۱۹:۴۶
:)))) اگه اینجوری قصه بگی خوش به حال بچه‌هات

پاسخ :

به عنوان قصه‌ی پندآموز آخرشب مثلا. فقط امیدوارم آخرش مثل تو جوک‌ها نگه مامان خفه شو بخوابم :دی
kerman man
۲۰ مرداد ۹۶ , ۲۱:۵۰
درود بر شما

پاسخ :

:)
آقاگل ‌‌
۲۰ مرداد ۹۶ , ۲۳:۳۹
نوشته ات منو یاد فیلم روزی روزگاری انداخت. یک دیالوگی داشت میگفت چیکار میکنی؟ میگفت دارم وضو میگیرم! آخه غارت بی وضو برکت نداره :))

پاسخ :

بارالها...
 دزدای قدیمی واقعا جذاب بودن. چیه این جدیدیا؟
פـریـر بانو
۲۱ مرداد ۹۶ , ۰۲:۰۱
اتفاقا همین توضیحاتت خوندنشو شیرین می کنه :)))

:: اینجاست که میگن هیچ چیز از هیچ کس بعید نیست :)

:: حالا بیخیال. تو گفتی اونی که رفت گاو بوده بی خبر رفت. مطمئنن این که نفهمید از گاو اون طرف تره :))

پاسخ :

جدا؟ :) دفعه بعد یه کاری می‌کنم از این حرفت پشیمون شی :دی

حتی از دزد حتی!

جدی تصور کن آخه. داری با یکی راه می‌ری... یهو بذاره بره. لامصب یه سر برنگردوندی بهش حرف بزنی ببینی نیست؟ 
گاوتره واقعا :))))
פـریـر بانو
۲۲ مرداد ۹۶ , ۱۸:۴۶
والا! الکی نمیگم که. خیلی خوشم میاد از این کارت. حتی تو کامنتات هم یه آیه یا شعری بگی همینطوری معنیش می کنی. عاشقم بر این کارت :))

:: اوهوم :/

کلا یارو مثل اینکه تو یه دنیای دیگه بود :))
یس :)))

پاسخ :

ذوق مرگ می‌شویم :)))

بخخدا. کلا این حکایت‌ها از این سوژه‌ها زیاد دارن که اغلب باعث می‌شه نتونم ازشون پند بگیرم. آدم انقدر درگیر حاشیه؟ :)
פـریـر بانو
۲۲ مرداد ۹۶ , ۲۰:۵۵
عزیزم :)) :**

این یعنی دقتت خیلی زیاده. برو خدا رو شکر کن! خود نویسنده نفهمید این نکته رو ولی تو فهمیدی :دی

پاسخ :

:)

بخخدا. قدر نمی‌دونن که..
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
Designed By Erfan Powered by Bayan