تراکم اندیشه‌ها

قلم‌نگاری‌های ذهنِ من

دست کوچولو، پا کوچولو، گریه نکن بابات میاد

داشت قصه‌ی تکراریِ دعواهای زن و شوهری‌شان را تعریف می‌کرد. کم نشنیده بودم. اگر مقیاسی برای میزانِ نمک بودنِ دعواها در زندگی وجود می‌داشت مطمئنا شوریِ اوضاعشان حالِ هرکسی را به هم می‌زد. 

می‌گفت با شوهره بحث می‌کردند که دخترکوچولویشان-دخترکِ شش، هفت ساله‌ای که هربار دیدنش مرا به یادِ خودم می‌اندازد به خاطرِ تنهایی‌اش و تخیلاتِ بی‌نهایتش- آمده جلو. آمده جلو  و باباهه که داشته داد می‌کشیده دستش را بلند کرده و زده روی پوستِ لطیفِ صورتش. 

دلم لرزید. نقطه ضعفِ من‌اند این بچه‌ها. از اینکه بچه‌ها دعوا ببینند، از اینکه بچه‌ها بازی کردن بلد نباشند، از اینکه بچه‌ها قهر ببینند، از اینکه شکستنِ شیشه‌ی آینه را تجربه کنند، از اینکه کوبیده شدنِ بشقاب به کابینت را تجربه کنند، از اینکه سکوتِ وحشتناکِ خانه را تجربه کنند، از اینکه تُنِ صدای بالا را تجربه کنند، عُقَم می‌گیرد. نقطه ضعف من‌اند این بچه‌ها. دنیایِ ذهنِ بچه‌ها کوچک‌تر از فهمِ دعوا، قهر، جنگ و وحشی‌ بازی‌های آدم‌ بزرگ‌هاست. 


پ.نان: دلم لرزید... سه سالش بود؟ دختری که توی خرابه‌ها سیلی‌اش می‌زدند، سه سالش بود؟ 

اللهم العنهم جمیعا...



ماهی کوچولو
۲۳ مرداد ۹۶ , ۲۱:۴۰
یاد بچگیام افتادم
هفت سال اول زندگیم فاجعه بود

پاسخ :

بعد تا همیشه یه چیزی تو دلِ آدم خالیه، یه چیزی رو دوشش اضافی.

Mr. Moradi
۲۳ مرداد ۹۶ , ۲۱:۴۵
:((

پاسخ :

:(
פـریـر بانو
۲۳ مرداد ۹۶ , ۲۲:۰۹
خیلی بده حنا... من خودم زیاد با بچه ها نمی جوشم ولی احساساتشون برام مهمه. وقتی مثلا تو جمع مسخره میشن، یا دعواهای پدر و مادرشونو می بینن، یا بی دلیل سیلی میخورن به خاطر شیطنتایی که حق بچگیشونه... اینا رو می بینم دلم میخواد بغلشون کنم و فرار کنم و نذارم دیگه همچین چیزایی رو تجربه کنن. نمی دونم چرا... ولی دوست ندارم هیچ بچه ای خودشو کم ببینه یا فشارای مختلف به ویژه روحی رو تجربه کنه... بچه ن... طفل معصومن... گناه دارن :(

:: آه...
طفل چندساله مگر طاقت سیلی دارد... :((

پاسخ :

منم بلد نیستم اما مثل تو :)
حریر دارم سه دیدار نادر ابراهیمی رو می‌خونم این روزها. عبدالله، پسرِ خان، وقتی به جواد که مامانش تو خونه‌شون کار می‌کنه زور می‌گه، کتکش می‌زنه، تحقیرش می‌کنه جیگرم خون می‌شه‌. اما وقتی روحی ( سید روح‌الله خمینی :) جلوی عبدالله ایستاد، تازه فهمیدم عبدالله هیچی نیست. مشکل از ضعف جواده‌. ضعیف رو باید نواخت، تکیه گاهش شد، دست به سرش کشید، نه که ازش سوء استفاده کرد. 
بچه‌ها ضعیفن، کلامشون کامل نیست، بازوهاشون قوی نیست، نمی‌تونن صاف وایسن جلوی باد تند. بچه‌ها ضعیفن. ضعیف رو باید نواخت. با محبت دلش رو نواخت. نه با سیلی گونه‌اش رو.
ضعیف‌ها غمگبن‌تر می‌شکنن.  

ماهی کوچولو
۲۳ مرداد ۹۶ , ۲۲:۲۴
:) 
امروز این دفعه دومه یاد بچگیام میفتم :) 
فقط خدا رو شکر میکنم خیلی چیز زیادی یادم نیست و فقط دو تا خاطره تلخ یادمه :) 

پاسخ :

کم‌خاطره بودن خوبه به نظرم :))

بیا به هماکنونت فکر کن و پات که این دفعه به کجا بکوبونیش. 
fa fa
۲۳ مرداد ۹۶ , ۲۲:۳۱
خیلی درد داره دیدن بچه هایی که وارد دعوای بزرگا میشن..
تو وبلاگمم گفتم. تو دنیای ما هیچ دعوایی هیچ قهری هیچ طلاقی و در مقابل هیچ صمیمیتی و هیچ آشتی و البته هیچ ازدواجی دوتایی نیست. یه عده اطراف هستن که از لحاظ عاطفی شریکن. صدمه میبینن یا شاد میشن. کاش هوای اونا رو هم داشته باشیم.

پاسخ :

کاش می‌شد حواسمون بیشتر بهشون باشه. کاش فقط به دنیا نمی‌آوردنشون آدما. کاش می‌دونستن اون بچه بدون محبت و امنیت، کج رشد می‌کنه‌.
موافقم. و انگار همیشه همه رو یادمون می‌ره. خشم خودخواهه :)
فروردین دخت
۲۳ مرداد ۹۶ , ۲۳:۴۴
بزرگترین درد اینه که اینا هیچ گناهی ندارن...مقصر بزرگتران...

پاسخ :

مقصر بزرگ‌ترهان :(
פـریـر بانو
۲۴ مرداد ۹۶ , ۰۰:۲۹
:)
سه دیدار. نخوندمش. فعلا دارم دوباره یک عاشقانۀ آرام نادر ابراهیمی رو می‌خونم و جلد اول آتش بدون دود هم تو قفسه‌اس تا بعد از این بخونم. اما تو کتاب ادبیاتمون بخشی ازش رو خوندم؛ سه دیدارو میگم.

هووممم! درسته. درسته. ضعیف رو باید نواخت. ضعیف‌ها غمگین‌تر می شکنن... :(

پاسخ :

بیا بخونش. یک عاشقانه آرام هم خیلی قشنگ و دوست داشتنیه. هرچند اگه کسی اسمِ نادر رو بیاره من تو ذهنم مردی در تبعید ابدی نقش می‌بنده. آتش بدون دود هم که معرکه ^_^
جدی؟ سه دیدار تو کتاب درسی؟

کاش ضعیف‌ها قوی بشن :(
میس واو
۲۴ مرداد ۹۶ , ۰۰:۴۸
کاش این چیزا همش داستان می بود، داستانایی که از ذهن یه نویسنده می جوشید نه واقعیت هایی در قالب زندگی. کوچیکترین اتفاقا در کودکی تو ذهن بجه ها میمونه و ممکن رو ایندشون تاثیر بزرگی بذاره.

پاسخ :

کاش قصه بود همه‌اش. نامردیه بچه‌ها رو آزار رسوندن...
منتظر اتفاقات خوب (حورا)
۲۴ مرداد ۹۶ , ۱۶:۱۷
چجوری دلشون میاد، بچه کوچولویی رو اذیت کنند یا حتی ناراحتش کنند!

پاسخ :

نمی‌دونم... باور کردنی هست؟
🍁 غزاله زند
۲۵ مرداد ۹۶ , ۱۵:۳۱
میدونی وقتی اوضاع رو لمس کرده باشی،بیشتر از بقیه حالت بد میشه... برای بچه‌های کوچیک خیلی بیشتر سخته،خیلی درد داره..
از همه دعواها به شدت متنفرم...دعواها نمک زندگی نیستن.زهرمارِ زندگین -__-

پاسخ :

خیلی. خیلی بیشتر دردناک می‌شه.

دعوا زهرماره :(
قاسم صفایی نژاد
۲۵ مرداد ۹۶ , ۱۸:۵۹
خداروشکر الان اوضاع بهتره از نظر دعوا و عصبیت پدر و مادر. به نظرم پدر و مادرها بیشتر از قبل مراعات میکنند که لااقل جلوی بچه ها دعوا نکنند. الان بیشتر حرفها و برخی الفاظ جلوی بچه ها داره تبدیل به یه مشکل میشه

پاسخ :

نوعش فرق کرده. بی‌توجهی هم نوعی آزاره. مامان و بابایی که همه‌اش سرشون توی تلگرامه...
بله. حرف‌های زشت که بچه‌ها از اولین لحظه‌ی تولد می‌شنون :(
قاسم صفایی نژاد
۲۵ مرداد ۹۶ , ۱۸:۵۹
این مطلب شما در کانال تلگرامی بلاگرها منتشر شد

https://t.me/blogerha

پاسخ :

سپاس :)
פـریـر بانو
۲۶ مرداد ۹۶ , ۱۱:۱۳
اوهوم. آتش بدون دود هم الان منتظره من برم بخونمش! فعلا این کتابی که دارم میخونم تموم شه میرم سراغش :))

:: آره یه بخش کوچیکش. اون قسمتی که امام خمینی میره پیش یکی از بزرگان روحانی که تو خونه اش برا طلبه ها جلسه میذاشته. اسمشو یادم نیست الان >_<

:: کاش :(

پاسخ :

برو برو برو... خدا قوت :)) سرعتت بالاست ها :))

حاج آقا مدرس... چه جذاااااب... ایول 

:(
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
Designed By Erfan Powered by Bayan