تراکم اندیشه‌ها

قلم‌نگاری‌های ذهنِ من

زندگیِ واقعی

خب، بالاخره یک روزی می‌رسد که تو ضربدرِ گوشه‌ی کِی ام پلیر را بزنی و ببندی تمامِ قصه‌های جهان را. بالاخره یک روزی می‌رسد که از دیدنِ مبارزه و شوق و غم و هیجان و عشقِ آدم‌های دیگر حوصله‌‌ات سر می‌رود. بالاخره کسالت چنگ می‌اندازد به روحت و فکر می‌کنی چه‌قدر همه‌ی آدم‌های توی این صفحه تکراری‌اند.
بالاخره یک روزی باور می‌کنی قرار نیست بعد از پلک بستن و باز کردن، واردِ دنیای عجیب و غریبی شوی که پای هیچ بشری پیش از این، به آن‌جا باز نشده. بالاخره یک‌ روزی باور می‌کنی قرار نیست تو کسی باشی که همه‌ی آدم‌ها را از مصیبتی بزرگ نجات می‌دهد. بالاخره می‌فهمی تو هیچ نیروی خارقالعاده‌ی درونی‌ای نداری که از آن آگاه نباشی و یک روز یک پیرِ سپید ریشی بیاید و تو را به آن خبر کند. بالاخره یک روزی می‌فهمی قرار نیست یک عشقِ احمقانه‌ی عجیب سراغت بیاید.
بعد صفحه‌ی پنلِ وبلاگت را باز می‌کنی و می‌نویسی:( بالاخره من هم خیالاتِ غیرممکنم را برای مدتی خاموش کردم. بالاخره من هم تصمیم گرفتم زندگیِ خودم را از سر بگیرم و درست بنویسمش).
بعد لپ‌تاپ را خاموش می‌کنی، تلفنِ همراهت را برمی‌داری و فایلِ سخنرانی‌ای که داری به آن گوش می‌دهی را پلی می‌کنی، ظرف‌های تمیز را از ماشین درمی‌آوری، ظرف‌های کثیف را توی آن می‌چینی، خانه را گردگیری می‌کنی، وقتی آب جوشید آن را توی لیوانِ کاپوچینو می‌ریزی و تا وقتی فایلِ سخنرانی تمام شود، نوشیدنش را کِش می‌دهی. سخنرانی که تمام شد، جرعه‌ی آخِر را سر می‌کشی و می‌روی باقی مانده‌ی مبحثِ اسم را در عربی می‌خوانی، بعد فنونِ ادبی را برمی‌داری، بعد رمانی که حالت را خوب می‌کند می‌خوانی، بعد منتظرِ اذان می‌مانی، توی سجده‌ی آخر می‌گویی: (می‌شه نماز صبح بیدارم کنی یه جوری که بتونم قشنگ بلد شم و بعد نمازم کمکم کنی که نخوابم و بشینم درس بخونم یکم؟) بعد برای رفیقت کتاب می‌خوانی و ضبط می‌کنی، بعد منتظرِ شروعِ پخشِ چهل‌چراغ می‌شوی، بعد می‌روی برای دوستانت می‌نویسی: ( من آخرش تو عشقِ شهیدی‌فرد حل می‌شم. نگاه کن خندیدنشو آخه، نگاه کن حرکتِ دستشو، نگاهشو، دقتش رو، سوادش رو، متانتش رو، شخصیتش رو). بعد منتظرِ پخشِ مختار می‌شوی و یادت می‌آید تمام شده و فکر می‌کنی از این به بعد ساعت نه تا ده چه کار کنی؟ بعد مسواک می‌زنی، ساعت زرده را برمی‌داری، موبایلت را که احتمالاً شارژش تمام شده روی اپن می‌گذاری و مثلِ هر شب به این فکر می‌کنی که :( ممکنه کسی دست بزنه به گوشیم و بره همه‌ی پیام‌ها و یادداشت‌هامو بخونه؟ چرا من روی این گوشی رمز نمی‌ذارم؟) و باز گوشی را همانطور بدون رمز رها می‌کنی و به این فکر می‌کنی که اگر خوابت نبرد به چی فکر کنی و بعد وسطِ افکارت خواب می‌بلعد تو را و باز فردا صبح که بیدار شدی، فکر می‌کنی امروز چه فیلمی ببینی و یادت می‌آید که قرار بوده چند مدتی فیلم دیدن را ترک کنی و شروع می‌کنی به ساختنِ یک روزِ نو، جدید، دوست داشتنی و عادی برای خودت.


پ.ن: نباید منتظرِ اتفاقاتِ خارق العاده بمونی دختر. فقط باید کاری کنی که انقدر قابل پیشبینی نباشی. همین. این پست رو ببین... باید هیچوقت نتونی از ساعتِ چهارِ بعد از ظهر، تا فردا صبحت رو حدس بزنی. این دستِ خودته!

Unknown 96
۱۹ آبان ۹۶ , ۱۶:۴۵
خیلی قشنگ بود ای کاش واقعا یه روزی برسه که آدم دقیقا همونکارایی رو بکنه که ازشون لذت میبره 

پاسخ :

کارهایی که ازشون لذت می‌بره، حقیقت داره و باعث می‌شه بزرگ‌تر بشه و یه قدم رو به جلو برداره.
من و کنکور تجربی
۱۹ آبان ۹۶ , ۱۷:۱۳
"یک"ی بود ... که همه چیز و همه کس بود!
"یکی" بود ... که همه کس بود!
"یکی" بود ... که "یکی" نبود!
"یکی" بود ... "یکی" نبود!
غیر از خدای مهربون ... هیچ کس نبود ...
از کودکی ها مادرها هر شب به گوشمان خوانده اند که جز خدا سَرت را به جایی گرم نکن که نیست ... دیگری نیست ... گشتیم و نبود ... تو نگرد ... همه اوست و همه دست اوست... اما وقتی بزرگتر شدیم ، حرص و آز و آرزو هایمان را هم با خودمان بزرگ کردیم ... آنقدر بزرگ که در میانشان گم شدیم ... حتی خودمان را گم کردیم ... "خود" ِ خودمان را گم کردیم ... چنان غرق شدیم که تا وقتی چشم از این زندگی نبندیم، نمی فهمیم ... همه این مدت او دیده ما بود و میدید ... گوش ما بود و میشنید ... دست ما بود و انجام میداد ... و اینقدر به ما نزدیک بود و ما از او آنقدر دور! نمیفهمیم که غیر از خدای مهربون هیچ کس نبود ... همان "یک" ی بودی که همه چیز مان بود ...
اما باز امان از این همه زنجیر که ما را به زمین بسته است ...
زمینی پر از تشویش و اضطراب و دلهره
زمینی پر از ناحق و ظلم و ستم
زمینی پر از دوری از او
زمینی پر از غیر از او
زمینی پر از خالی ...
خدایـَ کم! کمی بال برایم بفرست ... خسته شدم از نبودن آسمانت ...

پاسخ :

خدایا، با شماست.

+ کنکورتو خوب بدی به حقِ پنج تن.
♫ شباهنگ
۱۹ آبان ۹۶ , ۱۸:۳۵
این سبک و این جنس نوشته رو به شدت دوست دارم
انگار اون لحظه در کنار نویسنده‌ای و باهاش زندگی می‌کنی

منم قبلا نماز صبم خیلی غذا! :))) منظورم قضا بود اشتباه نوشتم اولش، بله داشتم می‌گفتم... خیلی قضا میشد
یه روز تو یه کامنت‌دونی سر اینکه هر کی نمازش قضا نشه مسابقه رو ببره شرط کردیم و از اون موقع کم‌کم یاد گرفتم برای نماز بیدار شم و بعد چند سال دیگه عادت کردم به این بیدار شدن. حتی بدون زنگ و آلارم
بعدشم چون همیشه کلاس داشتم نمی‌خوابیدم و الان دیگه عادت کردم بعد نماز نخوابم

پاسخ :

منم همین‌طور :))


آره. منم یه مدت یه کلاسی می‌رفتم درباره توحید و اینا، مشق شب داشتیم و صفایی بود خلاصه :) الانم باید یه برنامه‌ای مثلِ همین کامنت بریزم و سر خودمو شلوغ کنم که نخوابم.

پسر انسان
۲۰ آبان ۹۶ , ۰۹:۳۹
زندگی کردن در حال
واقف بودن به توانایی های درونی و نکشتن و مات نکردنشون !
توکل به خدا و توسل به امام زمان مون و کمک کردنشون!
و با اعتماد به نفس پیش رفتن
و انجام کار هایی که و هدف هایی که دوستشون داریم و لذت می بریم بدون توجه به حرف این و اون
یعنی یه زندگی خیلی خوب

پاسخ :

و داشتنِ یه زندگیِ انقدر خوب، جداً سخته و جداً تلاشِ زیادی رو می‌طلبه. خدا قدرتشو بهمون بده ای کاش :)
پـــــر ی
۲۰ آبان ۹۶ , ۰۹:۴۸
بده که اینجوری. نتونی حدس بزنی رو میگم

پاسخ :

یه حدِ تعادلی باشه مثلا. نه اینقدر خنثی و صامت، نه اونقدر هیجانی و پرتکاپو. هوم؟
منتظر اتفاقات خوب (حورا)
۲۰ آبان ۹۶ , ۱۰:۵۷
من فقط میتونم تحسینت بکنم:-))

پاسخ :

تحسین کردنی نیستم که آخه :)
حوا ...
۲۱ آبان ۹۶ , ۰۲:۵۳
چنین خوب چرایی واقعاً؟! :))

پاسخ :

خودتی چون که :)
مسـ ـتور
۲۴ آبان ۹۶ , ۰۸:۱۳
چقدر میتونم همزاد پنداری کنم با این پست (:

پاسخ :

زندگی‌هامون داره این شکلی می‌شه همه. نه؟
مسـ ـتور
۲۵ آبان ۹۶ , ۰۹:۱۱
آره...
من که دلم یه تنوع بزرگ میخواد
مثلا یه اتفاق یهویی!
ازونا که آخرش خوشه البته....

پاسخ :

منم همیشه :)

یه چیزی که یهو به خودت بگی وای! و بچرخی دور خودت دنبال راه حل. 
یه جنگِ واقعی. ( جنگ کشت و کشتاری نه ها :) مبارزه برای یه هدفی.
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
Designed By Erfan Powered by Bayan