تراکم اندیشه‌ها

قلم‌نگاری‌های ذهنِ من

سازت را با بهار کوک کن

توی بالاترین طبقه‌ی یه برج ساکن باشی یا کارتن‌خواب باشی؛
خونه‌ی خودت باشی تو آپارتمان، یا وسطِ یه باغِ ویلایی، بدوی و پرتقال بچینی؛
بارون بارونه، زمینا تر می‌شه بخونی، یا نبسته‌ام به کس دل؛
فرقی نداره...
خودتو بکشی، بهار پیدات می‌کنه، می‌زنه رو شونه‌ات و بهت سلام می‌ده.
حالا اینکه تحویلش بگیری یا نه، دستِ خودته. اینکه بهش پوزخند بزنی یا بذاری غمای دلتو بشوره ببره، دستِ خودته.
همه‌ش یه انتخابه...
یه انتخاب، یه تصمیم، اینکه سازتو با بهار کوک کنی. اینکه موسیقیِ زندگیتو شکوفه‌دار کنی.
همه‌ش تویی...
مامان‌نونیِ من، این انتخابو کرده. توی آپارتمانِ نقلی، حیاط کوچولوشو، بهشت کرده...
مامان‌نونی، سازش رو حسابی با بهار کوک کرده :)



دچــ ــــار
۲۵ اسفند ۹۵ , ۱۴:۳۲
درود بر شما و مامانونی و ساز بهاری تون :)

پاسخ :

:))

ممنون
محمد ابراهیمے
۲۵ اسفند ۹۵ , ۱۴:۴۴
اصلا انسان یعنی اختیار و انتخاب

پاسخ :

والا :)
پرستو ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
۲۵ اسفند ۹۵ , ۱۴:۵۲
نه بابا اینجوریا هم نیست. بهار که اصلا منو چند ساله پیدا نمیکنه :(((((

پاسخ :

باید خوب تحویلش بگیری آخه. لباسِ قشنگ تنِ دلت کنی، لبخند بزنی، خیلی ادا اصول داره این بهارِ دیوونه :)
اگه حواست بهش نباشه، زود قهر میکنه و میره. زودرنجه...
آقاگل ‌‌
۲۵ اسفند ۹۵ , ۱۴:۵۶
مامان‌نونی :)) تلفظش چی میشه؟ 
خدا حفظشون کنه.
ان شالله 120تا بهار دیگه رو کنارشون بگذرونین.

پاسخ :

مامان، مکث، نونی
ولی خب معمولا ادغام میشه و مامانّونی خونده میشه :))

آمین. حتی اگه پنجاه‌تا قابلمه‌ی دیگه رو بسوزونه، حتی اگه چهل‌تا انگشتر دیگه‌شو گم کنه، حتی اگه توی هزار تا ظرفِ قشنگ و گرونش سبزه‌ی عید بکاره.
بلاگر آرام
۲۵ اسفند ۹۵ , ۱۵:۲۵
واقعا انتخابه..
و این چه انتخاب قشنگیه:)

پاسخ :

خیلی... هربار میرم خونه‌شون متحول میشم، از درِ خونه میام بیرون تحولم میپره :|

منتظر اتفاقات خوب (حورا)
۲۵ اسفند ۹۵ , ۱۸:۰۷
سال پیش رو پر از اتفاقات خوب:)

پاسخ :

و برای تو هم :))
نرگس :)
۲۵ اسفند ۹۵ , ۱۸:۳۴
:)
چه حس خوبی داشت این پست حنا

لعنتی چقده خوب حالِ خوبتو به ما هم منتقل می کنی

پاسخ :

با منی؟ وااااقعا؟

ذوق کردم :)))
یا فاطمة الزهراء
۲۵ اسفند ۹۵ , ۲۱:۰۷
جان جان
عشق است مامان نونی

پاسخ :

عشق عشق :))
آقاگل ‌‌
۲۵ اسفند ۹۵ , ۲۱:۲۳
خب چرا نونی؟ :))

پاسخ :

گفته بودم قدیم‌ترا...
من که بچه بودم، مامان‌بزرگ هرروز نون می‌خریدن می‌اومدن خونه. منم تازه زبون وا کرده بودم، حال نداشتم جمله‌ی کامل بگم. هی میگفتم مامان... نونی...
این افتاد تو دهنِ همه. مام‌بزرگم شد مامان‌نونی :))
بهار بهاری
۲۵ اسفند ۹۵ , ۲۱:۵۸
ماهی^_^

پاسخ :

میبینشون؟
حالا یه تیک میزنی به تنگ، میرن پایین، نمیدونم آب چی میشه، عینِ کوسه ماهی میشن :))))
🍁 غزاله زند
۲۵ اسفند ۹۵ , ۲۲:۳۳
وای شبدر 🍀
پر از حاله خوب ساله جدید (。♥‿♥。)

پاسخ :

خیلی خوبن... اصلا یه احساسِ عاشقانه‌ای به آدم میدن :)
ان‌شاءالله حتما ^_^
Pary darya
۲۶ اسفند ۹۵ , ۱۰:۰۴
((-:چه عید بهارے

پاسخ :

بح بح :))
مسـ ـتور
۲۶ اسفند ۹۵ , ۱۲:۰۸
یه حسی بهم میگه این بهار با ساز همه کوک که میشه هیچ، میرقصه حتی (:
إن شاءالله

پاسخ :

امیـدوارم. یه بوهای خوبی از این بهار به مشام می‌رسه :))

ان‌شاءالله
حوا ...
۲۶ اسفند ۹۵ , ۱۴:۰۵
فقط می تونم لبخند بزنم ^________________^

پاسخ :

بیا انقدر لبخند بزنیم که همه‌ی غما کم بیارن :))
פـریـر ...
۲۸ اسفند ۹۵ , ۲۲:۴۷
درست میگی...

ای جاااااانم از این بهشت کوچولو...عاشقش شدم ^_^

پاسخ :

صدای قناریا رو نشنیدی :))
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
Designed By Erfan Powered by Bayan