تراکم اندیشه‌ها

قلم‌نگاری‌های ذهنِ من

سیّده خانم باشیم.

مثلا امروز سه شنبه است :) دیروز مامان نونی اومده بود خونه‌مون و من ترجیح می‌دادم جای پای لپ‌تاپ نشستن، بشینم کنارش روی مبل قرمزا، دوغ بزنم به بدن و گل بافتن یاد بگیرم... من آدمِ منظمی نیستم واقعا. شنبه و سه شنبه رو حدودی درنظر بگیرید و در حقیقت هفته‌ای دو پست مدِ نظر باشه. 

-----

قابوسنامه| بابِ بیست و نهم| در اندیشه کردن از دشمن

چنانکه وقتی به ری ( توی کتابِ من نوشته بری و خدا شاهده اولین بار پیر شدم بفهمم بِرِی باید بخونمش و بارها از خودم پرسیدم بَری از چی؟ ترا چیه؟ بهمه چیه؟ خب لعنتی یه اسپیس بزن. )

 زنی پادشاه بود به لقب سیّده گفتندی. زنی بود ملک زاده و عفیف و زاهده و کافیه و دخترعَمّ مادر من بود. زنِ فخرالدوله بود. ( توی شهر ری، یه خانومی که از قضا دخترعمه‌ی مامان من بوده و خعلی خانمِ خفن و همه چیز تمومی بوده، همسرِ جناب فخرالدوله، پادشاهِ ری، بوده. حالا این «من» کیه که سیده خانم دخترعمه‌ی مامانشه؟ خودِ عنصرالمعالی. لازم می‌دونم که الان توضیح بدم این کتاب رو عنصرالمعالی کیکاووس بن قابووس بن ووشمگیرِ زیار برای پسرش، گیلانشاه نوشته. اگه دوست داشته باشین شنبه براتون کلا درباره قابوس‌نامه صحبت می‌کنم که یه ذره با قصه‌ها بهتر ارتباط بگیریم. الان داره یه قصه برای پسرش تعریف می‌کنه) 

چون فخرالدوله فرمان یافت...( وقتی بچه‌های بالا به آقای فخرالدوله گفتن پاشو بیا که وقتت تمومه و خدا رحمتش کرد) وی را پسری بود کوچک، مجدالدوله لقب دادندش و نامِ پادشاهی بر وی نهادند و خود پادشاهی همی راند سی و اند سال. ( به پسرش گفتن خب بابات مرد کسی ره نداریم پاش بیا تو شاه شو. از امروز بهت می‌گیم مجدالدوله. همینقدر یلخی ایشون سی و فلان سال حکومتم کردن) چون مجدالدوله بزرگ شد، ( ببین وقتی شاه شده چندسالش بوده که بزرگ شده این وسطا :) ناخلف بود، پادشاهی را نشایست. همان نامِ مَلِک بر وی بود اما در خانه نشسته بود، با کنیزکان خلوت همی کرد و مادرش به ری و اصفهان و قهستان سی و اند سال پادشاهی همی راند.( این بچه کاملا این جمله‌ی سر سفره‌ی مامان باباش بزرگ شده رو زیر سوال برد. چراکه باباش که شاه بود، مامانش که سیده خانم دلبرِ دلبرا، خودش یه انگل اجتماعِ به تمام معنا شده بود دایناسور! درنتیجه ایشون نشست خونه خوش بگذرونه پسره‌ی مضمحل! :| مامانش حکومت می‌کرد جای این). 

مقصودِ من از این سخن آنست که جدّ تو سلطان محمود رحمه الله، به ری رسولی فرستاد و گفت: باید که خطبه بر من کنی و زر به نامِ من زنی و خراج را بپذیری. واگرنه من بیایم و ری بستانم و تو را نیست گردانم و تهدید بسیار کرد.( حالا عنصرالمعالی به پسرش می‌گه ببین این مقدمه‌ها رو چیدم واست که به اینجا برسم...بابابزرگِ تو که سلطان محمود باشه، یه نامه فرستاد به ری. الان من عرض کنم این نکته رو که عنصرالمعالی دامادِ سلطان محمودِ غزنوی بوده. سلطان محمود پدربزرگِ مادریِ این گیلانشاه می‌شه. خلاصه بابابزرگت یه ناه به ری داد به اون پسره الدنگ گفت یا هرسال به من مالیات می‌دی و تحت نظر من حکومت می‌کنی و اینا، یا میام ری، شهرتو می‌گیرم پوستتم می‌کنم.) 

و چون رسول بیامد و نامه بداد و پیام بگزارد سیده گفت: بگوی سلطان محمود را تا شویِ من فخرالدوله زنده بود، این اندیشه همی بود که مگر تو را این رای افتد و قصدِ ری کنی. چون وی فرمان یافت و شغل به من افتاد اندیشه از دلِ من برخاست. گفتم محمود پادشاهی عاقل است. داند که چون او مَلِکی را به جنگِ زنی نباید آمدن. ( ببین این سیده خانم چه‌قدر خوبه لعنتی. وقتی پستچی نامه‌ی سلطان محمودو آورد این گفت برو بهش بگو تا وقتی شوهرم زنده بود هی می‌گفتیم ممکنه این محموده بیاد بخواد ری رو ازمون بگیره ها... ولی وقتی شوهرم مرد مطمئن شدم عمرا نیای! چون می‌دونستم که تو پادشاهِ عاقلی هستی و می‌دونی خیلی زشته که تو با این هیبت و خفنیت و خیلی پادشاهیتت، نباس بری به جنگ یه خانم.) 

اکنون اگر بیایی خدای عزوجل داند که من نخواهم گریخت و جنگ را ایستاده‌ام، از بهرِ آنکه از دو بیرون نباشد( حالا اگه اونقدری که من فکر می‌کنم خفن نباشی و حمله کنی، به خدا، دستای بریده‌ی ابالفضل من مثِ شیر وامیستم جلوت چون کلا دو حالت بیشتر نداره این جنگ) 

از دو لشکر یکی شکسته شود. اگر من تو را بکنم، به همه عالم نامه نویسم که سلطانی را شکستم که صد پادشاه را شکسته است. و اگر تو مرا بشکنی، چه توانی نبشت؟ گویی: زنی را شکستم. تو را نه فتح‌نامه رسد و نه شعرِ فتح، که شکستنِ زنی، بَس فتحی نباشد.( گفت یا من شکستت می‌دم که می‌رم همه جا جار می‌زنم من به محمود پیروز شدم که نصفِ شما قلدرا نتونستین شکستش بدین. اگه تو منو شکست بدی مثلا چی کار می‌خوای بکنی؟ بگی من یه زن رو شکست دادم؟ مثن هنر کردی مثن؟ زن که برای جنگ نیست. تو خیر سرت مردِ جنگی و اگه پیروز نمی‌شدی زشت بود. نه که هنر کرده باشی.)

 بدین یک سخن، تا وی زنده بود سلطان محمود قصدِ وی نکرد. ( همینو گفت و دیگه تا آخر عمرش سلطان محمود نیشست سر جاش :) 

پ.نان: وقتی فکر کنی، وقتی بلد باشی، پیروزی ممکنه. فقط باید بگردی دنبالِ راهش.

 پ.2نان: راستش فکر کنم بهتر باشه کلا روی کشف الاسرار و قابوسنامه تمرکز کنیم. سیاستنامه حکایتِ زیرِ سه صفحه نداره و یکم کار سخت می‌شه... بیهقی رو هم که گفتم برید کجا. شاهنامه هم هست. که برای مطالعه‌ی شاهنامه انگشت مبارک ره روی این لینک بزنید و عضو کانالش بشید. از ابتدای شاهنامه به طور کامل وویس فرستاده شده و توضیح نکات سخت هم داره. بشینید گوش بدیم کم کم دورِ هم. عربی هم که فکر نکنم لطفی داشته باشه براتون :| دستور زبان و مرجع شناسی و اینا هم همینطور :| پس تا تابستون با همین کشف و قابوس پیش بریم تا ترم جدید شروع بشه :) 

پ.3نان: یه صلوات می‌شه بفرستین بی‌زحمت؟ همینجوری. به هر نیتی خودتون دوست دارید. اما یکمش برای من باشه. باشه؟

خور شید
۲۵ مرداد ۹۶ , ۲۱:۲۰
نه.. من صلواتمو به تو نمیدم.  :زبون

پاسخ :

عجب آدمیه ها :| تو اون کمد کاموا رو هم نخواهی خرید. می‌دونم :( 

Mr. Moradi
۲۵ مرداد ۹۶ , ۲۱:۳۸
اللهم صل علی مجمد و آل محمد و عجل فرجهم :)

پاسخ :

ممنون :)

یاد بگیر خورشید.
خان بلاگستان
۲۵ مرداد ۹۶ , ۲۱:۵۲
مامان نونی؟ O_o

پاسخ :

عه... 
قبلا گفتم که مامان بزرگم رو مامان‌نونی صدا می‌زنم :)
چون وقتی طفل خردسالِ تازه دهان باز کرده بودم، مامانبزرگ هرروز نون می‌خریدن و می‌اومدن خونه‌ی ما و من می‌گفتم: مامان.. نونی... 
در نتیجه این لفظ جا افتاده و کلا اینجوری صداشون می‌زنیم :)
خان بلاگستان
۲۵ مرداد ۹۶ , ۲۱:۵۵
اللهم صل علی محمد وآل محمد وعجل فرجهم .

همش برای خودمان است :دی

شوخی کردم نصفش  برای شما :)

پاسخ :

ممنون :))


خور شید
۲۵ مرداد ۹۶ , ۲۲:۱۱
تازه صلوات مراد رو هم برمی‌دارم :دی

پاسخ :

کی قراره بیای کرج؟ :)) 

مثلا تهدید کردم که ینی وایسا زنگ تموم شد دم در کارت دارم. اما خب چون می‌دونی هیچ غلطی نخواهم کرد منتفیه :| پس مهربون باش و صلواتمو بده :|
♫ شباهنگ
۲۶ مرداد ۹۶ , ۰۰:۱۴
اللهم صل على محمد وال محمد وعجل فرجهم :)

پاسخ :

ممنونم :))
میس واو
۲۶ مرداد ۹۶ , ۰۱:۳۶
توضیحات تو پرانتز از خود متن جالبتر بود(;
+ صلواتی هم ذکر نمودندیم(:

پاسخ :

ببین من چی‌ام :) 
اگه پس فردا نرفتم تو کتابای درسی. 

ممنونم :))
kerman man
۲۶ مرداد ۹۶ , ۰۲:۳۷
اللهم صل علی محمد و ال محمد و عجل فرجهم

پاسخ :

ممنونم :))
פـریـر بانو
۲۶ مرداد ۹۶ , ۱۱:۱۰
خطاب به سیده خانم: ای آدمِ زررررنگگگگگ :)))
و لازمه بگم من عاشق این توضیحات تو پرانتزیتم؟ اون دایناسور و الدنگ و انگل اجتماع منو مرد قشنگ :)))

:: چرا یکمش؟ کل صلواتو برا تو فرستادم :*
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

پاسخ :

دوستش دارم ها :))
به قول این ننرا... توضیحات داخل پرانتزم عاشق توان :)) دیگه عفت کلامه دیگه :دی

فدااایت :))) 

دکتر سین
۲۶ مرداد ۹۶ , ۱۲:۰۹
بابا این کاره! بابا کاردرست! بابا منتهاالیه ادبیات!! :دی
بسی کیف نمودیم! :))

+ اینم خدمت شوما: بارالها بر پیامبر پسین و خاندان پاکش درود فرست و در گشایش کارشان شتاب کن... ^_^

پاسخ :

دیگه چه کنیم دیگه؟ :دی
خدا رو شکر..

ممنونم. چه شیک :)))
fa fa
۲۶ مرداد ۹۶ , ۲۱:۳۴
چقدر شیرین نوشتیا:) دلم خواست برم کل قابوسنامه رو بخونم
ممنون

پاسخ :

خدا رو شکر که :))
بخون حتما حتما 
هوپ ...
۲۸ مرداد ۹۶ , ۱۰:۳۴
به خدای دستای بریده ی ابوالفضل :-)))))) تفسیرهات توی حلقم چه بامزه بود.

پاسخ :

چاپ میشه تو کتاب درسی به نظرت؟ :)
بانوچـ ـه
۲۸ مرداد ۹۶ , ۱۹:۳۳
سلام سلام خونه ی خاله شهرزاد قصه گو که میگن همینجاس؟ :دی

پاسخ :

سلام... ها بله. خوش اومدی :دی
محسن خطیبی فر
۳۰ مرداد ۹۶ , ۱۶:۱۸
خوب بود روایت‌ت. اما ای کاش تفسیر و توشیح رو زیر متن اصلی بیاری؛ عین این‌که داری زیرنویس می‌ذاری: -این‌طوری به‌تره خوندن هر دو تا متن. یکی هم این‌که من نمی‌دونم درباره‌ی تاریخ بیهقی نظرت چیه و چ برنامه‌ای داری. اگه ارجاع بدی ب اون متنی ک نظرت رو راجع به‌ش دادی، خوش‌حال می‌شم.

پاسخ :

خدا رو شکر :))

هوم... متوجهم. از دفعه‌ی بعد همین کار رو می‌کنم و جداگونه می‌ذارمش :)
درباره تاریخ بیهقی تو پست قبلی مربوط به قابوس گفته بودم که رجوع شود به وبلاگ گلی که به شیوه‌ی بیسیور مطلوبی داره تاریخ بیهقی رو پیش می‌بره.
اینجا: http://g000li.blog.ir/page/%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE-%D8%A8%DB%8C%D9%87%D9%82%DB%8C
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
Designed By Erfan Powered by Bayan