تراکم اندیشه‌ها

قلم‌نگاری‌های ذهنِ من

شاید هم دارم دروغ می‌گم...

اواخرِ سالِ 94، گمانم سریال آسمان من را می‌دیدم که زیرنویسِ مسابقه‌ی جادوی صدا رد شد. آن روزها سنسورهای چشم و گوشِ من من نسبت به کلمه‌ی صدا، گویندگی، دوبله، فلان، مثل بینی سگِ تربیت شده، به موادِ مخدر کار می‌کرد.
تیتراژ آسمان من بالا نیامده، من لپ‌تاپ را روشن کرده و «مسابقه‌ی جادوی صدا» را سرچ کرده بودم. با شوق تمامِ بخش‌هایش را زیر و رو کردم اما نهایتاَ افتادم زمین. انگار کن درِ باغِ بهشت را جلوی روی تو باز کرده باشند، اما وقتی با شیدایی رفتی جلو، در را ببندند و دماغت گیر کند آن لا! حالم همینقدر وحشتناک بود وقتی دیدم محدودیتِ سنی دارد و اگر من فقط چندماه بزرگ‌تر بودم، می‌توانستم در مسابقه شرکت کنم.
گذشت و گذشت... تا اواخرِ سالِ 95 که دوباره تیزرِ مسابقه‌ی جادوی صدا را دیدم... سریِ قبل بعد از دیدنِ مسابقه حسابی ناامید شده بودم. شرکت‌کننده‌ها _که بعدا فهمیدم اکثرشان شاگردانِ خودِ داورها بودند!_ واقعا ضعیف بودند، داورها اگر از کسی به هر دلیلی خوششان نمی‌آمد، حتی اگر اجرای قابلِ قبولی هم داشت، به زور ایرادی پیدا می‌کردند که طرف را از دایره‌ی مسابقه خارج کنند و خیلی چیزهای دیگر...
اما باز هم رویا، هدف_یا هرچه شما اسمش را بگذارید_ سبب شد تا بال‌بال زنان عینِ پروانه، مرغِ دریایی، فلامینگو، پنگوئن_ یا هرچه شما صلاح بدانید_ سراغِ سایتِ مسابقه بروم و فایل‌های آزمون را بارگیری کنم و تمرین و تمرین و تمرین و نهایتاً یک فایل را بفرستم برای مسابقه.
حالا مصلحت نمی‌بینم تعریف کنم که یک نفر از طرفِ مسابقه زنگ زد و از صدای من تعریف کرد و گفت برو دوتا فایلِ دیگر هم بفرست که کوپنت بیشتر شود و حتما قبول بشوی و من پرونده‌ات را قبولی می‌زنم تا برسد دستِ داورهای بعدی، ولی تو حتما دوتا فایلِ دیگر را هم بفرست. اگر مصلحت بود تعریف کنم، حتما همه‌ی این‌ها را می‌گفتم :دی
اما... 
آدم که رویا، آرزو، هدف_یا هرچه شما اسمش را بگذارید_ از دست بدهد، مثلِ مومیایی می‌شود. مثلِ درخت، مثلِ دیوار، مثلِ مترسک. مثلِ هرچیزِ بدونِ قلبِ تپنده. 
سیمکارتی که برای مسابقه داده بودم، سیمکارتِ رایتلم بود. یکی دو ماه بیشتر نگذشته بود که به دلایلی، سیمکارتِ رایتلم را از تلفن همراه خارج کردم وسیمکارتِ ایرانسل را در آن انداختم و تنها پلِ ارتباطیِ بینِ مسابقه و خودم را مسدود کردم. بعد یک هفته یادم آمد که اگر قبول شوم و قرار باشد برای مسابقه بروم، با رایتل تماس می‌گیرند و رایتل توی یک پوشه، گوشه‌ی کمد بود. 
آدم، رویایش را یک‌روز کنار می‌گذارد و بعد از آن همه‌چیز یک جورِ دیگر می‌شود. فکر کردن به چیزی که روزی برایش پر از شوق بود، دیگر جز غم چیزی به ارمغان نمی‌آورد. 
امروز تیزرِ مسابقه‌ی جادوی صدا پخش شد... مسابقه‌ای که شاید بابتِ آن با رایتلِ من تماس گرفته بودند و من... 
داشتم تصور می‌کردم چه‌قدر دلتنگِ نشستن پشتِ میکروفونم. چه‌قدر غصه‌ام می‌شود وقتی می‌بینم تصویر و صدای خیلی‌‌ها توی این تیزر هست، اما تصویر و صدای من نه.
فقط... دلتنگم. دلتنگِ رویایی که دیگر رویا نیست. اما هنوز دلم را...
کاش روزی برسد که هیچ‌کس رویایِ هیچ‌کس را نکشد.


هوپ ...
۰۶ تیر ۹۶ , ۲۲:۱۱
آخ... حنا من هم غصه ام شد که :-( 
کاش ناامید نشی

پاسخ :

غصه نخوور... من خودم فقط نیم‌ساعت غصه خوردم :))
می‌دونی؟ فقط دیگه رویام نیست. ولی بی‌رویا نشدم... من بدونِ رویا می‌میرم. کلی آرزوهای دیگه جایگزینش کردم :))
ژاله
۰۷ تیر ۹۶ , ۰۶:۵۴
شوق های تبدیل به غم شده... :(
داشتم از اینجور شوق ها.

پاسخ :

یه چیزی چنگ می‌زنه به گلوی آدم...
عاشق بارون ...
۰۸ تیر ۹۶ , ۱۴:۳۲
جمله‌ی آخرت فقط...
خوبه که جایگزین‌هایی داری! من همه‌ی جایگزین‌هام هم به فنا می‌رن!

پاسخ :

:)

رویا بساز.
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
Designed By Erfan Powered by Bayan