تراکم اندیشه‌ها

قلم‌نگاری‌های ذهنِ من

ظرفِ آدمی...

گفت: چه مرگته تو؟ چرا یهو اینجوری شدی؟ یهو جوش میاری چرا؟ نمی‌شه شناختت! 

خندیدم، گفتم: خردادی‌ام دیگه. چندشخصیتی، بی‌ثبات. 


اساسِ کار این‌گونه است که تو تا می‌توانی خشمت را و غمت را درونِ روحِ بیچاره‌ات تلنبار می‌کنی. بعد که این خشم تا دمِ حلقت رسید، کوچکترین اتفاقِ ناراحت کننده، کوچکترین‌چیز که مطابقِ میلت نباشد را استفراغ می‌کنی روی ملت. 

بعد از چندین‌سال مهربان‌بودن، چندین‌سال آرام‌بودن، چندین‌سال بی‌آزارترین فردِ ممکن‌بودن، جوشی خطابت می‌کنند. عصبی و بی‌منطق خطابت می‌کنند؛ و تو دیگر آن آدمِ سابق نیستی. به همین سادگی و با همین میزان مداومت در فروخوردنِ خشم، تو یک آدمِ عصبیِ تمام‌عیار خواهی شد!

به گمانم هر آدمی چند‌ظرف درونِ روحش پنهان است. 

مثلا ظرفی برای میزانِ آگاهی؛ که وقتی بیش از آن دانست و فهمید، طاقت نمی‌آورد و ناگهان می‌بینی پرخاشگر شده یا غمگین و افسرده شده. آدمی شده که نمی‌داند با این میزان آگاهی از خلقت، چه باید بکند. همان‌هایی که شاهکار می‌نویسند و بعد آخرِ زندگینامه‌هایشان با یک جمله تمام می‌شود: او در سنِ فلان، خودکشی کرد.

یا مثلا ظرفی برای میزانِ خشم؛ که بعد از آن، کوچکترین عصبانیت ها را بروز خواهد داد؛ که بعد از آن به او خواهند گفت: زبونت نیش داره؛ که بعد از آن...دیگر جهان را آنگونه که قبلا می‌دید نمی‌بیند. جهان، دیگر رنگی نیست!

و دیگر آنچه هست...

دوره‌ای رسیده بود که خشمِ درونی‌ام با هیچ‌چیز کنترل نمی‌شد! دوره‌ای که از خودم بیزار شده بودم.

اینکه دوباره زندگی را رنگی می‌بینم؛ دوباره مهربانی بلدم؛ یعنی به حدِ کفایت خشمگین بوده‌ام و داد زده‌ام و تخلیه‌شدم. اما...

اینکه دوباره، به‌ سادگی بغض می‌کنم؛ به سادگی اشک می‌ریزم؛ به سادگی دندان به هم می‌سایم یعنی، این ظرف چیزی تا دوباره پر شدنش، نمانده!


چقدر ظرفم کوچک بود خدا...



پ‌ن: کامنت‌ها رو یه مدت می‌بندم؛ نه که روزی هزار تا کامنت داشته باشم و وقتِ رسیدگی نباشه؛ اما از اینکه چشم‌ به راه باشم خوشم نمیاد :)

اگه حرفِ مهمی بود، اون بالا، درِ گوشی با من.


Designed By Erfan Powered by Bayan