تراکم اندیشه‌ها

قلم‌نگاری‌های ذهنِ من

مثلِ اون وقتی که هسته‌ی هلو رو از ماشین پرت می‌کنیم بیرون و می‌گیم از طبیعت، در طبیعت تجزیه می‌شه.

می‌دانید؟ توی ذهنم تقریبا مطمئن بودم که بابا موقع دراز کشیدن نگاه نمی‌کند ببیند کلیپس آنجا هست یا نه. راستش اگر تلویزیون را هم گذاشته بودم همینطور  بی‌خیال دراز می‌کشید و طبقِ قاعده‌ای که هزارتا از عینک‌هایش را شکسته بود، آن را به پیشگاه خداوند می‌فرستاد.

راستش مطمئن بودم ولی با خودم گفتم: « یکی برش می‌داره دیگه، اصلا مگه ممکنه نبینه اینو؟»
فکرش را بکنید! مطمئن بودم که بابا نمی‌بیند، ولی توی دلم گفتم امکان ندارد نبیند. خودم را گول زدم. 
بابا نگاه نکرد، دراز کشید و کلیپس شکست. کلیپس کوچولوی طلایی و بنفشی که مامان عاشقش بود. مامان عاشقِ خیلی چیزهاست البته و این اخلاقم که هر روز هزاربار عاشق می‌شوم را از او به ارث برده‌ام و کلیپس کوچیکه هم از معشوق‌های او بود. از سری معشوق‌هایی که حالِ مامان را خوب می‌کرد. اما من فقط خودم را گول زدم، تصمیم گرفتم بی‌خیالِ انجام دادنِ یک کارِ ساده شوم و دلبرانه‌ی مامان، به همین سادگی مرد.

اگر خوب فکر کنیم ما، در طولِ روز، هزارتا از این خودگول زنی‌ها داریم ؛ همه‌مان. عواقبِ این پاپیش نگذاشتن‌ها، این تنبلی کردن‌ها یا هر چی را می‌دانیم اما خودمان را گول می‌زنیم. شیطان گولمان نمی‌زند. خودمان، تفکراتِ غلطِ خودمان دارد ما را گول می‌زند. درحقیقت به نظرم سنِ آدم که دورقمی می‌شود واقعا وقتش رسیده که تقصیر‌هایی که سال‌های قبل روی دوشِ شیطان _ که گاه از همه‌جا بی‌خبر بوده_ انداخته بودیم را برداریم و توی یک کوله‌پشتی بیندازیم و آن‌ها را با خودمان حمل کنیم. وقتی دوشمان هی سنگین و سنگین‌تر شود و حملِ این بار به شدت مشکل، شاید زمانی برسد که دیگر نه خودمان را و نه هیچ‌کسِ دیگر را گول نزنیم. 


نگارنده در نوشتنِ عناوینِ نامتعارف، و الکی زیاد، یدِ طولایی داشت. 

بعدا افزودم: وای یادم رفت آخرش! خواستم بگم برید به این وبلاگ سر بزنید. یه مسابقه بیسیور جذاب و دلبرانه در حال برگزاریه که قراره همه یه پست از حریر رو به صورتِ صوتی بخونن و مسابقه بدن با هم. حقیقتش خودم توش شرکت نکردم چون اگه می‌بردم لطفی نداشت و یه عمره دارم گویندگی می‌کنم، اگه می‌باختم واقعا زشت بود! واقعا می‍گم! :| 

آقاگل ‌‌
۱۳ شهریور ۹۶ , ۲۲:۱۸
الان مصداق اون شعر فاضلی که میگفت من رستم و سهراب تو این جنگ چه جنگی است. گر زخم زنم حسرت و گر زخم خورم ننگ :)
ببری میگن گوینده رادیو بود نبری هم زشته :))

پاسخ :

دقیقا. چوب دو سر طلا :))
Mr. Moradi
۱۳ شهریور ۹۶ , ۲۳:۲۸
آره. مورد داشتیم پوسته‌ی آفتابگردون رو میریخت زمین می‌گفت تجزیه میشه. :| 
البته موضوع پست چیزِ دیگری‌ست و کاری با طبیعت نداره. ولی خب؛ گفتم اینم بگم :))

علاوه بر خودگول‌رنی و تنبلی که گفتین، یه‌حسی هم هست که به آدم میگه الان فلان حرف رو بزن یا بیسار کار رو انجام بده یا بهمان جا رو برو. و خب، من معدود دفعاتی بوده که بهش گوش کردم و خیلی عالی بوده. دبیر جغرافی‌م می‌گفت اگه یه هفته به این حرف‌های دلتون گوش بدید خیلی خوشبخت می‌شید - نقل به مضمون - :)))

پاسخ :

انگار الان بریزه فردا گل آفتابگردون جاش در میاد :/ 
کامنت بی‌ربط خوبه. این که حالا به عنوان مربوط بود :)

دقیقا. چه حرف خوبی زدن. حواسمون به دلامون نیست. 
פـریـر بانو
۱۴ شهریور ۹۶ , ۰۱:۳۱
فسقلو با همین فرمون تا حالا صدبار تل هاشو شکست و پاهای بی نوای ما رو هم به فنا داد :/

:: مسابقۀ جالبیه نه؟ منتظر نتیجه ام! چقدرم ذوق مرگم که قراره این همه صدای قشنگ متن منو بخونن ^_^

پاسخ :

چرا پند نمی‌گیریم؟ :|

خیلی جالبه :)) الان جزء بندگان مقرب درگاه الهی هستی :)

حوا ...
۱۴ شهریور ۹۶ , ۰۸:۱۲
چقدر حرفا و کلاً پست‌های اخیرت من رو به فکر فرو می‌بره! :)

این روزا درگیرم با خودم! خیلی هم! برای رهایی از همین خودگول‌زنی!

پاسخ :

می‌دونی؟ فکر کنم آدما همه نهایتا به یه نقطه مشترک می‌رسن تو زندگی.

کاش بلد شیم :)
ماهی کوچولو
۱۴ شهریور ۹۶ , ۱۸:۰۲
من جدیدا از فاز خود گول زنی خارج شدم وارد فاز دیگران گول زنی شدم :)) 

پاسخ :

این خوبه مزه می‌ده :دی
غمی ‌‌
۱۵ شهریور ۹۶ , ۱۲:۳۶
هووووم... (چشم از صفحه نمایش برمی‌دارد و به حیاط خیره میشود)

پاسخ :

خوش به حالتون حیاط دارید :( 
#لعنت_به_آپارتمان
fa fa
۱۶ شهریور ۹۶ , ۰۰:۰۳
کاملا موافقم. بی توجهی های کوچیک آخرش اتفاقات بد بزرگ میاره

خوب کاری کردین شرکت نکردین - نگارنده می گذارد این جمله مبهم بماند :) -

پاسخ :

هی حواست نیست، هی حواست نیست، هی حواست نیست، یهو با مغز می‌ری تو گودال.

نامردیه خب. از فضول درد می‌میرم الان من :|
سایت تفریحی چفچفک
۱۶ شهریور ۹۶ , ۱۰:۱۶
عجب عنوان با حالی انتخاب کردی

پاسخ :

خودش توانِ پست شدن داره :)))
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
Designed By Erfan Powered by Bayan