تراکم اندیشه‌ها

قلم‌نگاری‌های ذهنِ من

مثل همه‌ی شب‌های فردای تولدم...

کز کرده گوشه‌ی مبلِ دونفره، لپ‌تاپ به بغل دارم می‌نویسم. مثلِ همه‌ی روزهایی که نبودنت خار می‌شود در گلو، برنگشتنت زخم می‌شود به دل. مثلِ همه‌ی روزهایی که نیستی تا گیس‌بافت بنشینم کنارت و ببافم؛ _شال‌گردن برای تو، دست‌کش برای تو، پلیور برای تو، کلاه برای ت... نه تو کلاه سرت نمی‌گذاری_ با کلیپس، موها را محکم بالای سرم بسته‌ام که تار و طره‌ای روی صورتم نیفتد. اگر باز بگذارم‌شان، هی به هم پیچ و تاب می‌خورند از درد، هی خودزنی می‌کنند، هی همدیگر را بغل می‌کنند بلکه یادِ دست‌های تو برایشان زنده شود اما نه که نه. فقط مصیبت می‌ماند برای من که بیفتم به جان‌شان و گره‌های کورشان را باز کنم.
مثلِ همه‌ی آن شب‌هایی که تو با لیوانِ بخاراندودِ چایِ سبز، نمی‌نشینی کنارم. مثلِ همه‌ی شب‌هایی که من به جای چایِ سبز، لبخندِ تو را به جان نمی‌سپارم. 
دنیا هنوز می‌گردد و من هنوز قدم برمی‌دارم. قرار بود بعدِ رفتنت بمیرم، اما زنده‌ام. چه زنده بودنی؟ هوا هست، نفس؛ نه. نفس نیست... تو نیستی!
همین حوالیِ ساعتِ یک...مثلِ همه‌ی سحرهایی که بعد از تو سحر نشد، کز کرده گوشه‌ی مبلِ دونفره، لپ‌تاپ به بغل دارم می‌نویسم. کسی نیست اخم کند، دستم را بکشد به سمتِ آشپزخانه که روزه بی سحری، نه. که خدا آن کسانی را که بدون سحری روزه می‌گیرند کمتر از باقیِ روزه‌دارانش دوست دارد. نه؛ خدا آن کسانی را که موهای خیسشان را سشوار نمی‌کشد کم‌تر از بقیه... نه؛ خدا آن کسانی را که موقع رد شدن از خیابان دو طرف را نگاه نمی‌کنند کمتر از بقیه... نه؛ خدا آن کسانی را که با دلبر قهر کنند کمتر از بقیه... نه؛ خدا... اصلا خدا مرا دوست داشت؟ اصلا خدا مرا دوست دارد هنوز؟ 
مثلِ همه‌ی سحرهایی که دلتنگی امانم را بریده و دیدنِ روی ماه طاقت از سرم برده و شمع در خانه روشن نیست... مثلِ همه‌ی سحرهای بدونِ تو، کز کرده گوشه‌ی مبلِ دونفره، لپ‌تاپ به بغل دارم می‌نویسم.
نبودنِ تو را، شال‌‌های بی‌گردن را، دستکش‌های بی‌پناه را، پلیورهای بی‌آغوش را، کلاه‌های... نه؛ من هنوز هم کلاه نمی‌بافم. 
مثلِ همه‌ی شب‌های فردای تولدم بدونِ تو، از بالای صخره پرت شدم پایین... از بالای بلندترین صخره‌ی عالم. از بالای صخره‌ی دلتنگی...

  • نظرات [ ۱۱ ]
خور شید
۳۰ خرداد ۹۶ , ۰۱:۱۳
#هق_هق

کاوه جان..

پاسخ :

:(

کاوه جان... 

+ اسم کاوه‌جان رو پیش من نیار. برام شده رقیب عشقی. مردک :| 
غمی ‍​​
۳۰ خرداد ۹۶ , ۰۲:۳۷
کز کرده گوشه مبل دونفره، لپتاپ به بغل دارم می‌نویسم. صدای سوت سماور از آشپزخانه شنیده می‌شود؛ صدای جلز و ولز کردن کوکوهای درون ماهیتابه و صدای زمزمه کردن یک ترانه: «برگرد عاشق‌ترین همدرد...آخر چگونه از خیالت بگذرم...برگرد و غمگینم مکن...» نگاهی به آشپزخانه می‌اندازم. چراغی روشن نیست. دیگر صدایی نمی‌آید...

پاسخ :

آی امون از دلتنگی...
میس واو
۳۰ خرداد ۹۶ , ۰۴:۵۰
مخاطب این " تو" ها کیه!؟

پاسخ :

می‌دونی، آدم‌های طفلکی که دلبر ندارن، وقتی خیلی خیلی غصه‌دار می‌شن ولی نمی‌تونن عمقِ غصه‌شون رو بریزن بیرون و مطمئن باشن همه می‌فهمن چه‌قدر دلشون کبابه، یه تمثیل از یه دلبرِ خیالی می‌سازن و همه‌ی غصه‌ها رو می‌اندازن گردنِ اون بدبختِ لاموجود.

پسر انسان
۳۰ خرداد ۹۶ , ۱۱:۰۹
این نیز بالاخره بگذرد...

پاسخ :

راستکی؟ آدم یه وقت می‌گه عمرا تموم بشه این. عمرا دست از سرم برداره. بیخِ ریشمه تا آخرِ عمر. 
لعنت بر شیطون.
پسر انسان
۳۰ خرداد ۹۶ , ۱۱:۵۲
اصلا نعمت فراموشی رو دادن برای فراموشی این چیز ها
فراموش میشه
میگذره

پاسخ :

اگه هر روز از نو میخ نکوبه تو دیوار...

می‌گذره. به این یکی زیاد باور دارم. خیلی هم زود می‌گذره
مَـهدی (میرزای قدیم)
۳۰ خرداد ۹۶ , ۱۲:۰۸
اومدم بگم این نیز بگذرد دیدم پسر انسان گفته. خوشحالم این شباهت تفکر من با ایشون، نشونه ی خوبیه که منم میتونم پسر یک انسان باشم...

پاسخ :

همه فک و فامیلیم با هم دیگه... بابای همه‌مون آدمه :)
میس واو
۳۰ خرداد ۹۶ , ۱۸:۴۸
باز خوبه. فک کردم خدایی نکرده مخاطبش یکی از اعضای خانواده ست که قبلا بوده ولی الان نیست.
.....
جواب کامنت:
خوشحالم که تجربه هام به دردت خورد(: یادت باشه اگه " واقعا" بخوای یه کاری رو انجام بدی خدا راه های رسیدن بهشو نشونت می ده و اینکه آیندتو با انتخابای الانت شکل می دی.همین(:

پاسخ :

نه الحمدلله :))

واقعا واقعا و هزاربار ممنونم :))
پسر انسان
۳۱ خرداد ۹۶ , ۰۵:۰۰
احسنت

پاسخ :

:)
مانا کالو
۳۱ خرداد ۹۶ , ۱۱:۴۴
کز کرده روی تخت، لپ تاپ را پرت می کند کنار و هق هق می کند
زیرلب می گوید این چیست نوشتی حنا جان
پدر غدد اشکی درمی آید خب

پاسخ :

ببخشید که :(

ماچ به لپت نی‌نی.
مهر2خت 69
۳۱ خرداد ۹۶ , ۱۷:۱۰
بیا بخلم اصن:(

پاسخ :

آمدم. محکم بغل کن ها.

🍁 غزاله زند
۰۱ تیر ۹۶ , ۲۰:۰۷
چه غمناک 😣

پاسخ :

:(
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
Designed By Erfan Powered by Bayan