تراکم اندیشه‌ها

قلم‌نگاری‌های ذهنِ من

مثِ مرغِ پرکنده می‌شه آدم...

جوانی شمعِ رَه کردم که جویم زندگانی را
نَجُستم زندگانی را و گم کردم جوانی را
کنون با بارِ پیری آرزومندم که برگردم
به دنبالِ جوانی، کوره راهِ زندگانی را
به یادِ یارِ دیرین، کاروان گم کرده رامانم
که شب در خواب بیند همرهان کاروانی را
بهاری بود و ما را هم شبابی و شکر خوابی
چه غفلت داشتیم ای گل شبیخونِ جوانی را
چه بیداریِ تلخی بود از خواب خوش مستی
که در کامم به زهرآلود شهد شادمانی را
سخن با من نمی گویی الا ای هم‌زبانِ دل
خدایا با که گویم شکوه‌ی بی هم‌زبانی را
نسیم زلف جانان کو که چون برگِ خزان دیده
به پای سروِ خود دارم هوای جان‌فشانی را
به چشمِ آسمانی گردشی داری بلای جان
خدا را برمگردان این بلای آسمانی را
نمیری شهریار از شعرِ شیرینِ روان گفتن
که از آبِ بقا جویند عمر جاودانی را
جنابِ شهریار...
واضح بود البته :)) 

بعدا نوشت: یه مشت غرولند و غصه و ناله و زاری قرار بود بنویسم که دیدم حسش نیست و به جاش شهریار بخونیم لذتشو ببریم :)

Designed By Erfan Powered by Bayan