تراکم اندیشه‌ها

قلم‌نگاری‌های ذهنِ من

مجنون باید بود...

من از صبح بافت قهوه ای که روز های برف و بوران موقعِ رفتن به مدرسه می پوشیدم را تنم کردم با یک پاپوش پشمی.
یا هوا به اندازه ی آن روز ها سرد شده، یا طاقتِ من کم، یا دیوانگی ام کمی تقلیل یافته.
آنقدر دیوانه بودم که تا برف می بارید، سرم ناخودآگاه کج می شد به پنجره ی بالای سرم و نیمه ی آخرِ زنگ را یک سره با نگاهِ خیره به آسمان سپری می کردم. تا وقتی که سدیدی -معلم شیمی- بلند بگوید : حواستون نیستا!
و من برگردم به سمتش و تا دوباره وارد مبحث جدیدی می شد به آسمان زل بزنم و حرصش بدهم. ناخودآگاه بود...
حتی این که تا زنگ تفریح می خورد، پنجره را چهارطاق باز می کردم و لبِ طاقچه اش می نشستم و بی خیالِ فحش هایی که بقیه بابتِ سرما به من می دادند، دستم را بالا می آوردم تا بینیِ مفلوکِ یخ زده ام را پوشش باشد.
خب دیوانه بودم...آنقدر دیوانه که وقتی سر زنگ زیست، گلِ یکی از بچه ها از دستش افتاد و گلبرگش پاره شد، بغض کنم.
آنقدر که باقیِ زنگ را شعر بنویسم :
"گلبرگم افتاد، آن دم که رفتی
عطر خوشت ماند، بینِ دو دستم
با تو تمامم، غرقِ تپش بود
وقتی نبودی، من هم شکستم
"
من دیوانه بودم...آنقدر که دبیرِ ادبیات تا وارد کلاس می شد، زل می زد به جفت چشمِ من و می گفت : یکی بخونه!
و این یعنی شروع کن حنانه...
و این استارت بود برای خواندنِ من...دیوانه وار و از عمقِ جان خواندنِ من. 
و ناگهان وسطِ خواندنِ یک شعر مکثم طولانی می شد و هیچ کس احتمالا نمی فهمید دارم با آن بیت که چشمم رویش قفل شده زندگی می کنم.
انگار دوزِ دیوانگی ام کم شده...باید روی خودم کار کنم. نه؟
لعنتی...
فرض کن دانشجوی ادبیات شده باشی...نصفِ درس هایت شعر باشد، خودت هم منتظرِ یک پخ باشی برای نوشتن، باران هم ببارد، مثلا محرم هم باشد، مثلا دلت هم پر از غم باشد، بعد نتوانی بنشینی لبِ طاقچه و پنجره را چهارطاق بازی کنی و از دیدنِ ابری که با ها گفتنت درست می شود کیفور باشی و از دیدنِ خورشیدی که جان می کند از زیر ابر ها فرار کند بخندی؟
+ من یک دانشجوی دانشگاه آزادم...در رشته ی ادبیات. تقریبا برای کنکور با زیرِ صفر درصد آمادگی رفتم. 
اما همینجا، همین امروز، همین لحظه، به خودم و به جهان قول می دهم، تا آخرین ترم، همینقدر دیوانه بمانم.

+جنون، لازمه ی یک زندگیِ خارق العاده ست!


  • نظرات [ ۵ ]
بانوچـ ـه
۱۰ مهر ۹۵ , ۱۹:۰۹
دیوانه باش می پسندیمت :دی

پاسخ :

چشم... :دی

دیوونگی خیلی حس خوبیه :)
امیر بهزادپور
۱۰ مهر ۹۵ , ۱۹:۴۸
خیلی عالی...چه رشته ی خوبی...تبریک..
مجنون باید بود..:)
با افتخار دنبال خواهید شد..

پاسخ :

محشره ادبیات... :)

تشکر :))
هانیه شالباف
۱۰ مهر ۹۵ , ۲۰:۵۱
به به ... چه دیوونگیِ دلچسبی ^_^
متن، خیلی قشنگ و پراز احساسات زیبا بود ... آفرین :)

موفق باشی عزیزم!

پاسخ :

والا :)

تشکر جونِ دل.. ^_^

+ همچنین تو...
شرف الدین
۱۱ مهر ۹۵ , ۱۴:۱۱
جنونتون مستدام!

پاسخ :

بله :/

باتشکر :دی

بیست و دو
۱۳ مهر ۹۵ , ۱۹:۳۶
دانشجوی ادبیات بودنم میتونه خوب باشه!

پاسخ :

مورد داشتیم فوق العاده بوده :))
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
Designed By Erfan Powered by Bayan