تراکم اندیشه‌ها

معدود

بعضی صبح‌ها، همینجور الکی با لبخند از خواب بیدار می‌شوی و برایت کوچک‌ترین اهمیتی ندارد که قرار است امروز چه‌طور بگذرد. اینکه قرار است چند ریشتر زلزله بیاید، قرار است صدای داد و بیداد توی خانه بپیچد، قرار است همه‌ی کسانی که می‌شناسی غرقِ خشم باشند، قرار است چندتا کارِ حال‌به هم زن و بی‌اهمیت را انجام بدهی، فقط چون دلت نمی‌آید از زیرِ انجامش شانه خالی کنی. فقط خوشحالی و دلیلِ این خوشحالی این است که پریشبش، نزدیک‌های طلوع آفتاب، چشمت از گوشه‌ی کرکره، به آسمان افتاده و فکر کردی شکمش پف کرده و اگر کسی همت کند و برود آن بالا و با سوزن بزند روی یکی از ابرها، یک‌هو همه‌اش با هم منفجر می‌شود و روی سرِ کلِ شهر می‌بارد و تو می‌توانی چتر بنفشه را برداری و بروی توی خیابان و بگیریش پشتِ سرت و بگذاری چادر و روسری‌ات خیس شود و این رطوبت نفوذ کند به کله‌ات و یخ بزنی. (دلیلِ برداشتنِ چتر فقط این است که صدای چیلیک چیلیکِ باران که روی پوستش می‌خورد قشنگ است). 
حتی مهم نیست که دیروز کسی با سوزن نرفت بالای آسمان و باران نیامد. تو خوشحالی چون تمامِ این چیزها توی مغزت رخ داد. چون باورش کردی و تمامِ این عطرِ خوش، این صدای دلبر را تجربه کردی. 
پس نمی‌گذاری روزت بد بگذرد. هرچند با صدای جیغ و غرغر از خواب بیدار شده باشی، هرچند تمامِ روز صدای نک و ناله شنیده باشی، هرچند یکی سعی کرده باشد با کلی کنایه‌زدن حالت را بگیرد. هیچ‌کدام از این‌ چیزها نمی‌توانند حالت را بد کنند، چون تو تصمیم گرفته‌ای فقط یک روز به خودت مرخصی بدهی. وبلاگ بخوانی، لبخند بزنی و آرام بگیری.
چون تصمیم گرفته‌ای یک روز به قلبت مرخصی بدهی و هی اذیتش نکنی. هی اشتباهاتت را به رویش نیاوری، هی شلاقش نزنی، هی همه‌ی موقعیت‌ها را برای خودت غم‌انگیز نکنی و هی احساس نکنی که این زندگی یک تراژدیِ بزرگ و غیرِ قابلِ تحمل است. گردنبندِ تاردیست را توی دست می‌چرخانی و برای خودت آهنگ زمزمه می‌کنی و قربان صدقه‌ی همه چیز می‌روی. 

پ.نان: من دو تا پیامِ خصوصی بدونِ هیچ آدرسی گرفتم. یکیشون از یه خواننده‌ی خاموش بود که گفت متنبه شده و بعد از عمری خوندنِ اینجا تصمیم گرفته برام کامنت بذاره و یکیشون فقط یه لبخندِ خالی.
به هر حال، آرزومندِ لحظاتِ خوش برای شما در این وبلاگ هستیم. قربانتان. حنانه ملقب به حنا حنوک حنی حن حنان حونا و سایر موارد.

پ.2نان: چرا معدود؟ چون احتمالاً دوباره از همین فردا نهایتاً برمی‌گردم به روالِ سابق و میام ناله می‌زنم براتون. فلذا دل خوش نکنید که من تغییراتِ فلان کردم :دی
  • نظرات [ ۱ ]
مسـ ـتور
۰۸ دی ۹۶ , ۲۲:۲۷
امروز خواستم مثل همین پست رفتار کنم ولی گاهی بعضی "ناگهانی" ها یهو همه چیز رو میریزن به هم!
مثل خبر ناگهانی فوت یکی از آشنایان...........

پاسخ :

فکر کنم اصلاً انتخابشون دستِ خودمون نباشه. پیش میاد فقط.
اگه جداً همینطور بوده، تسلیت می‌گم. 


ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
Designed By Erfan Powered by Bayan