تراکم اندیشه‌ها

قلم‌نگاری‌های ذهنِ من

من به نیتِ دوجمله پست نوشتن می‌آم، پنجاه‌خط می‌شه. چه وضعشه؟ :|

بالاخره رسید اون فصلی که من می‌تونم با آسایش و بدونِ بدوبیراه‌ شنیدن و بدونِ مصیبت کشیدن، شیشه‌ی همه‌ی پنجره‌های همه‌ی ماشین‌های عالم رو باز کنم و جریان زندگی رو توی این مستطیل، مربع، متوازی‌الضلاع و هرشکلِ مسخره‌ای که هرروز داره آلودگی زایمان می‌کنه و آدم رو هم از موهبتِ پیاده‌روی و دوچرخه‌سواری محروم، ایجاد کنم.

آخه شما تصور کن. داره برف می‌آد. تو اتوبوسی که حدودا 15 تا صندلی برای خانم‌ها و 15 تا صندلی برای آقایون داره، 68 نفر خانم و چهل نفر آقا سوار شدن. کلیه‌ها و کبدهای همه داره به هم پیوند می‌خوره؛ یک‌نفر علاقه‌ی بی‌نهایتی به سیر داشته و دیشب شام میرزاقاسمی داشتن؛ یک‌نفر با آرنج روی صورتته؛ واحدِ لگدکوب شدنِ شستِ پات 12 بر ثانیه است؛ بعد این‌ها حاضر نمی‌شن پنجره رو باز کنن چون سرده! :|

من هم معمولاً یک‌گوشه‌ای ایستادم و دست بر قلب گذاشته و سعی می‌کنم تعداد نفس‌هام رو مدیریت کنم که کم نیارم. ظرفیتِ تنفسیِ من خیلی پایینه و معمولا حتی در حالتِ عادی هم عینِ ماهی دهنم باز و بسته می‌شه. موقعِ غذاخوردن و حرف‌زدن هم نفس کم می‌آرم.

این معضل حتی وقتی با خانواده سوار ماشین خودمون می‌شیم هم هست. نمِ بارون می‌زنه؛ من تو دلم آشوب که کله رو ببرم بیرون یه چهارقطره بیفته رو صورتم _ترجیحا پلک_ دارم بال‌بال می‌زنم که نفسم بند اومد. تو ماشین هوا خفه است... و جواب می‌شنوم که: تو مطمئنی دیوانه نیستی؟ تو این سرما پنجره باز می‌کنن؟ :|

سرِ کلاس، بیرون هوا ابریه... ( یادم باشه از تصویرِ پشتِ پنجره کلاس عکس بذارم ببینید چه بهشتیه! هربار که می‌آم از زندگی متنفر بشم و فکر کنم چه‌قدر همه‌چی تاریک شده، یه نگاه از این پنجره به بیرون می‌اندازم و یادم می‌آد دنیا هنوز هم لبخندهای کوچولویی داره) بالای کوه مِه گرفته، کنارِ گنبدِ فیروزه‌ای مسجد، ابرهای خاکستری نشستن، برگِ درختانِ سبز در نظرِ هوشیار، هر ورقش دفتری‌ست معرفتِ کردگار... حتی سعدی_علیه الرحمه_ هم به حرف می‌آد. پنجره رو باز می‌کنم... یک‌جماعتی نفسِ عمیق می‎کشن و زل می‌زنن به این پس‌زمینه؛ که از اون گوشه ندا می‌آد: وای سرده پنجره رو چرا باز کردید! :|

جدا عرض می‌کنم، اگر آدمی هستید که زود سردتون می‌شه، با خودتون همیشه یه سویشتری، شالِ گرمی، چیزی... همراه داشته باشید.
اگر هوا سرد باشه، شما می‌تونید با پوشوندنِ خودتون، از سرما محفوظ بمونید؛ اما یک جماعتی هستن که نمی‌تونن همیشه با خودشون کپسول اکسیژن حمل کنن تا اگر هوا تنگ شد، از اونجا تنفس کنن. ما گناه داریم...


+ امروز شهادتِ امام موسی کاظم(علیه السلام) هست. فراموش کن اگر هرجایی شنیدی باب‌الحوائج... تو که قرار نیست فقط به خاطر خواسته‌های خودت علاقه‌مند به امام باشی. قراره؟
ما باید پایِ امام بمیریم... فراموش نکن. امام قرار نیست حاجت برآورده کن باشه. امام چوب جادویی نیست. امام، پیشرو و رهبره.
ما باید پای امام خون بدیم، جون بدیم.
امروز، به جای گریه کردن، بیایم یکم از امام موسی کاظم یاد بگیریم. درس یاد بگیریم. زندگی یاد بگیریم. پای آرمان جون دادن یاد بگیریم.
(شما رو به خدا سراغِ ویکی‌پدیا و سایت‌های به‌دردنخور هم نریم)
امام به کظمِ غیض شهره بودند. همین رو هم یاد بگیریم، دنیاست. انقدر آدم‌های عصبانی و هیولایی نباشیم.


  • نظرات [ ۱۴ ]
زینـب خــآنم
۰۳ ارديبهشت ۹۶ , ۰۹:۳۷
آخ ک هم دردتم ، من توی همین هوا هم پنجره باز میکنم ی عده توی اتوبوس میگن ببند خانوم سرده !!!
بعد طرف با ی لا لباس اومده بیرون  : /

پاسخ :

نمی‌دونی یه‌وقتایی تو ذهنم چه‌قدر این آدم‌ها رو مرحمت می‌کنم :))
کظم غیض رو باید خودم یاد بگیرم حقیقتاً :/
مهر2خت 69
۰۳ ارديبهشت ۹۶ , ۱۰:۰۸
اخ اخ من عاشق پنجره باز کردن سید جان هم سرمایی:دی

پاسخ :

سخت شد که :))

بدن رو باید به سرما عادت داد. ولو به کتک.
پرستو ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
۰۳ ارديبهشت ۹۶ , ۱۰:۴۰
آنقدر آدمهای هیولایی نباشبم.
چقد خوب بود این جمله

پاسخ :

دنیا ترسناک نیست. ما ترسناکیم 
آقاگل ‌‌
۰۳ ارديبهشت ۹۶ , ۱۲:۱۴
ولی جدن سیر چیه اینقدر مردم بهش علاقه دارن؟ :|||
بقیه مبحث رو کار نداریم. ولی آخه چیه این سیر؟

پاسخ :

خالی خالی میخورن حتی :/ تو همه چی میریزن حتی. برنج با سیر مثلا :/ 
+ولی وجدانا میرزاقاسمی معرکه است.
بانوی دی ماه
۰۳ ارديبهشت ۹۶ , ۱۲:۵۵
من که هیچ وقت حال خودمو درک نمیکنم  پنجره بیسته باشه گرممه باز باشه سردما منو باید بزارن تو صندوق عقب @_@

آخی اون قسمت ابی رنگت خیلی خوب بود  کاش یکم بلد باشیم به پای امامون بمیریم هعی

پاسخ :

پشت وانت یا موتور بشین چندبار، دیگه بدنت به سرما اخت بگیره :)))

فقط یکم. یه ریزه، یه کوچولو یاد بگیریم هر کدوم، دنیا میچرخه.


Pary darya
۰۳ ارديبهشت ۹۶ , ۱۴:۵۱
من به نیت پنجاه خط میام طو جمله میشه[:این انصافه اخه

پاسخ :

اینوری هم میشه :/
نه وجدانا انصاف نیست.
🍁 غزاله زند
۰۳ ارديبهشت ۹۶ , ۱۵:۵۰
منم مثله تو،شاید بگن دیوونه ولی با همین کارها دلم خیلی خوش میشه :) 
کاش بعضی افراد لطف کنن حداقل یک‌روز درمیون حموم کنن و مسواک بزنن و آدامس بجوند! خوش‌بویی بد نیست بخدا :|  
با تشکر 😂

پاسخ :

آخ دقیقا! ما واقعا حالمون رو با همین کوچولو کوچولوها خوش نگه میداریم :))

البته آدامس رو بجوند بعد بیان داخل. صدای ملچ ملوچ و آدامس ترکوندن خودش خون طرف رو حلال میکنه.

بهنام غمی
۰۳ ارديبهشت ۹۶ , ۲۰:۱۵
خوش به حالتون. ما که به نیت دوخط افقی میایم و یه خط عمودی سیاه چشمک‌زن نصیبمون میشه چی بگیم؟!

پاسخ :

که این خود غمی بزرگتر است. اگه آدم نتونه ذهنش رو بشکافه خیلی سخت میشه :(
🍁 غزاله زند
۰۳ ارديبهشت ۹۶ , ۲۱:۰۳
چون من خودم اصلا آدامس باد کردن و ترکوندن رو بلد نیستم و همیشه جوری آدامس میخورم که کسی نمیفهمه،به همین علت همچین گزینه‌ای رو یادم رفت بگم 😁
ایشالله همه آدامس رو با کلاس بخورن و ملچ‌ملوچ نکنن😄

پاسخ :

ینی تو در رویایی ترین حالت ممکن قدم به عرصه تمدن میذاری :))


آمین یااا رب
هوپ ...
۰۳ ارديبهشت ۹۶ , ۲۲:۴۲
از بوی سیر متنفر، سرما ندوست چون گرماییم و اینکه امیدوارم بیشتر بتونم روی کظم غیظم کار بکنم ؛)

پاسخ :

خطاب به میرزاقاسمی: اما تو چیز دیگری.

ولی بذار پنجره رو باز کنیم. خب؟ :(

کاش هممون بلد بشیم.
نرگس سبز
۰۴ ارديبهشت ۹۶ , ۱۲:۳۶
عکس یادتون نره

پاسخ :

امروز صبح عکس انداختم :دی

ولی میخواستم از روز بارونیش عکس بندازم :(
بانوچـ ـه
۰۴ ارديبهشت ۹۶ , ۲۱:۳۳
چرا من هر وقت اسم تو میاد تو ذهنم؟ پیامت میاد تو گوشی؟ وبلاگ باز میشه؟ همش لبخند تو ذهنم شکل میگیره؟ چرا تو اینقدر برای من لبخندی؟ جوجه ی کی بودی تو؟ (ربطی به پست نداشت میدونم دلم خواست اینو بگم فرصت زندگی کوتاهه پس دوست داشتن را از همدیگر دریغ نکنیم مثلا :)) )
منم مثل تو زود نفس کم میارم خیلی سخته :(

پاسخ :

جیــــغ... با منـــه :))))))))
جیک جیک جیک

خیلی... بیا پول بذاریم رو هم یه کپسول اکسیژن بخریم.
Hurricane Is a little kid
۰۵ ارديبهشت ۹۶ , ۱۳:۳۹
وای! درد منه این! بعد یه کلاسی می رفتم  معلمه خیلی زود سرما می خورد. زمستونا همچی کلاسو گرم می کردن که من عرق می ریختم. با لباس تمام خیس می  اومدم بیرون. فاجعه بود! رفتم با نرفتم برابر بود بس که بی تاب می شدم از گرما.

پاسخ :

یا قمر بنی هاشم! :|

مگر معلم شعم شدی شعله شدی سوختی، نبود؟ چرا ملت ره پخت پس؟ :/
هوپ ...
۰۶ ارديبهشت ۹۶ , ۱۶:۵۱
باید میگفتم سرماییم اشتباه لپی شد!
باشه فقط زود ببند ؛)(

پاسخ :

نیت مهمه :دی

آخ جاااان. باشه :)))
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
Designed By Erfan Powered by Bayan