تراکم اندیشه‌ها

قلم‌نگاری‌های ذهنِ من

من مادرت بودم!

من در رویاهای مخملیِ خودم، همیشه تو را می دیدم!
نمی فهمیدم چرا، اما خیلی وقت ها بودی. هر جا که می خواستم بروم دستت را می کشیدم و با خودم می بردمت.
بی خیالِ اینکه در چندمین طبقه ی آسمان به خواب می روی، هر شب برایت لالایی می خواندم و قصه تعریف می کردم و گیس هایت را می بافتم که گره نخورد.
وقتی توت فرنگی می خوردم، نگاه می کردم ببینم کجایی که برایت کله اش را بکنم و بدهم به دستت که کلِ لباست را صورتی کنی.
وقتی کارتون نگاه می کردم، خیلی از اتفاقاتی را که فکر می کردم درکِ آن برای ذهنِ کوچولویت هنوز سخت است توضیح می دادم و تو با چشم های درشت و صورتِ منگ زل می زدی بهم.
عینِ کبوتری که به جوجه اش پرواز کردن را قدم به قدم می آموزد، به تو یاد دادم که چطور بال بگشایی برای رویا ها و خیالاتت ؛ که چطور می توانی جهان را با فکر و اندیشه های بزرگت تغییر بدهی.
تو برای من همه ی آن چیزی بودی که می خواستم خودم باشم!
طفلِ نوپایی که داشتم آرام آرام می ساختمش. داشتم مادری می کردم برای تو...
برای تویی که خیلی کوچک بودی. هنوز کلِ هیکلت به اندازه ی بلندای یک دست من بود. برای تویی که هنوز جهان را منگ نگاه می کردی. تویی که هنوز همه ی چیز های گرد را توپ می دانستی و همه ی چیز های قهوه ای را شکلات.
برای تویی که نبودی و نیستی!
شاید خدا، مادری کردن را در جانِ همه ی دختر ها می گذاشت و بعد آنها را به زمین می فرستاد. 
من مادرت بودم...بی آن که فرزندم باشی و بی آن که تو را به دنیا آورده باشم.
من تو را می ساختم. دختری با رویا های بلند، با افکارِ بیکران، با آینده ای درخشان و دست هایی قدرتمند.
دختری که بلد بود کسی باشد که جهان بعد از رفتنش ماتم ببارد!
تو، شاید خودم بودی..
همان کودکی که درونِ من جا خوش کرده و هیچ وقت اجازه ی بچگی کردن به او را ندادم.
تو بخشی از من بودی...کودکِ نازپرورده ی من بودی...
تو، خودِ من بودی!


علی صفری
۰۵ مرداد ۹۵ , ۱۷:۴۴
چه متن قشنگی

پاسخ :

ممنون ..
هانیه شالباف
۰۵ مرداد ۹۵ , ۲۲:۰۷
دمِ شما گرم :)
آفرین به این قلم قوی ...

پاسخ :

عزیز دلی :))
Roghaieh ..
۰۶ مرداد ۹۵ , ۰۰:۳۶
تو تمام زندگیم متنی ب این پر باری نخونده بودم

پاسخ :

خوشحالم کردی ^_^
شاهزاده شب
۰۸ مرداد ۹۵ , ۲۱:۳۲
حنانه :)

پاسخ :

جونکم؟ :)
S҉A҉H҉A҉R҉ ....
۰۹ مرداد ۹۵ , ۰۰:۵۵
وااااااااییییییی عالی بودددد محشررررررر محشررر:)

پاسخ :

عزیز دلی :)
فاطمه قاف
۰۹ مرداد ۹۵ , ۲۱:۳۴
چقده من عشق میکنم با مطلبای وبت :)))))
مخصوصا پست قبلی و اون به علاوه هاش:)
عشقی :)))

پاسخ :

خودتی همه ش :))))
...:: بخاری ::...
۱۴ مرداد ۹۵ , ۱۸:۰۳
سلام.
دیدم تو بلاگیا متن بخاری رو خوندی! :)

پاسخ :

سلام ^_^
با تاکید مجدد...خیلی عاشقش بودم خب 😢

سید مهدی
۱۷ مرداد ۹۵ , ۰۸:۲۸
موفق باشی

پاسخ :

سلامت باشید..
محمد حسین صادقی
۱۹ مرداد ۹۵ , ۱۲:۴۴
عالی عالی عالی محشر بود

پاسخ :

خدا رو شکر :)
منتظر اتفاقات خوب
۲۰ مرداد ۹۵ , ۱۰:۴۸
دوست داشتنی

پاسخ :

:))
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
Designed By Erfan Powered by Bayan