تراکم اندیشه‌ها

نشود فاشِ کسی...

واقعا یکی از معضلاتِ شبکه‌های ارتباط‌جمعیِ جدید این است که به هر کسی، هرکسی، اجازه می‌دهد که به سادگی و بدونِ اتلافِ وقت و بدونِ کوچک‌ترین تلاشی به تو دسترسی داشته باشد و به تو استیکرِ قلب بفرستد؛ یا فحشت بدهد؛ یا عقده‌های هزارسالهاش را بگشاید.

بدترین بخش این احساسِ صمیمیتِ ناگهانی این است که احساس می‌کنند تو _ که نهایتاً سه‌دفعه هم، هم‌کلام‌شان نبوده‌ای_ سنگ‌ترین سنگِ صبور و بی‌کارترین انسانِ روی کره‌ی زمینی و آنها هر ساعتی از شبانه‌روز حق دارند از تو بپرسند: به نظرت اون پسره واقعا دوستم دارم؟

و فکر نکنند که تو در تمامِ عمرت جمعاً به جز بابا و دایی‌‌ها و عمو‌ها و شوهر‌خاله‌ها و فرزندانِ پسرِ خانوده، پسر ندیده‌ای اصلا و گیرم که دیده باشی، چرا باید بتوانی بدونِ اینکه حتی یک‌بار دلبرِ ایشان را دیده باشی درباره‌ی نگاهِ دزدکی‌شان _ که حتی مشخص نیست حقیقت دارد یا توهمات است_ نظر بدهی.

و بعد دلت بخواهد جواب بدهی: خب راستش من دقیقاً نمی‌دونم عشق چه کوفتیه. ولی این الان سومین‌نفریه که داری ازم می‌پرسی عاشقته یا نه؛ و فکر کنم تو دچارِ توهمِ همه‌عاشقتن شدی و واقعا‌ راه‌ِ علاجش دستِ من نیست.

اما بگویی: کی می‌دونه؟

یا مثلا یک‌نفر بهت پیام بدهد که فقط شماره‌اش افتاده. بروی و ببینی نامش یا آیدیش چیست و به این‌ها برمی‌خوری : 

s.love

anti love

m.mmmmmmmmmmmmmmm

دختر ناز

kle;kfld


و به خدا اگر بتوانی حدس بزنی این یکی از دوستانِ دورانِ دبیرستانت است که نصفِ خوشی‌ات از پایان تحصیل این بوده که بالاخره از شرش خلاص شدی و انگار یکی شماره‌ات را به او داده! به همین سادگی :/

و جذاب‌ترین بخشِ این اتفاق این است که دوستت پیام بدهد: سلام. شماره‌تو از فلانی گرفتم. ناراحت که نشدی؟

انگار از یکی بپرسی: ببخشید اومدم اتاقت کلِ وسایلتو جمع کردم بردم فروختم. ناراحت که نشدی؟


واقعا گاهی با خودم فکر می‌کنم این که هرکسی اجازه داشته باشد به سادگی، حریمِ شخصیِ تو را درنوردد و پا به منزلگاهِ امنِ تو بگذارد، به خودش اجازه بدهد عکسِ پروفایلت را جوری که می‌خواهد تفسیر کند، همیشه و همیشه احساس کند به تو دسترسی دارد، از مزایای شبکه‌های اجتماعی‌ست یا از معایبِ آن؟


گاهی با خودم فکر می‌کنم...قشنگ نبود اگر هنوز هم از نامه‌های عاشقانه حرف می‌زدند دخترها؟

این‌روزها وقتی در اتوبوس می‌نشینم و به حرفِ دخترها گوش می‌دهم، از دلخوری‌شان می‌شنوم که، دلبر، فلان دختر را لایک کرده. یا از عشق‌شان که، دلبر کلِ کامنت‌های پست‌های اینستاشان را می‌خواند و بعد غیرتی می‌شود که چرا فلانی برایت قلب فرستاد؟


این حجم از نزدیکی، این حجم از در تمامِ لحظاتِ یک آدم بودن، مزیت است یا نقصان؟

گاهی احساس می‌کنم این‌همه چیز که این‌روزها به‌دست آوردیم، فقط ما را خالی‌تر کرده، تهی‌تر.

ما، دیگر برای داشتنِ هم تلاش نمی‌کنیم. یک شماره و یک آیدی، برای این‌که یک‌نفر را شبانه‌روزی در کنار خود احساس کنیم کافی‌ست.


ما، داریم کوچ می‌کنیم. از دنیای رنگ و نور...به دنیای صفر و یک.

ما داریم تبدیل به عدد می‌شویم. تبدیل به چندتا ip. 

ما...


ما کجا رفتیم؟


  • نظرات [ ۶ ]
Cpt Amin
۰۲ اسفند ۹۵ , ۲۰:۳۱
دلمان تنگ شده برای یک کنجِ دنج و پر نور ... از همان هایی که همینگوی می گفت ... .

پاسخ :

از همان‌ها...

رنگ‌ها شدن افکت که بذاریمشون روی عکس. عکس به چه کار میاد وقتی خاطره نساخته برای آدم؟
سِناتور تِد
۰۲ اسفند ۹۵ , ۲۰:۳۷
اینجور دردسرها تو شرایط حالِ حاضر اجتناب ناپذیره متأسفانه!

پاسخ :

آره، هست... :(
کاش انقدر سعی نمی‌کردیم یه جورِ دیگه بشیم. 
محمد ابراهیمے
۰۲ اسفند ۹۵ , ۲۱:۰۴
وقتی پیشرفت بدون فرهنگ سازی وارد شده باشد نتیجه‌اش همان خواهد بود که گفتید.

پاسخ :

دقیقا. قبل از ورود پیشکش! اگه وقتی وارد میشه شروع به آموزش بشه هم خیلی چیزا حل می‌شه.
ولی قشنگ صبر میکنن، همه معتاد بشن، همه مثلِ چی مصرف بکنن، همه تا خرخره برن تو گل، بعد بگن این ضرر داره چرا میرین سراغش؟ :|
پرستو ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
۰۲ اسفند ۹۵ , ۲۱:۵۱
خوشحالم که تمام شبکه های مجازی از جمله تلگرام، واتس آپ لاین و هزار تا کوفت دیگه رو حذف کردم و خیال خودم رو راحت کردم :)

پاسخ :

جدا؟ تصمیم بزرگیه...واقعا هرکسی از پسش برنمیاد.
خب من خیلی از دوستام مجازین. نبودنشون یه جای خالی بزرگ میشه.

آقاگل ‌‌
۰۳ اسفند ۹۵ , ۰۱:۱۹
گاهی وقت ها فکر میکنن دادگاه حل اختلافه حتی! نه تنها توی فضای مجازی. توی همین بلاگستان :|
چند وقت پیش یکی که من تا حالا نه میشناختمش. نه تا به حال وبم اومده بود. اومده نظر گذاشته پست فلان من رو بخونین. در مورد فلانیه! که شما میشناسیدش! 
خب به منچه؟ :| مگه من دفتر مشاوره ازدواجم؟ دقیقا چه فکری میکنن این ملت؟ یعنی غیر اینکه چندینبار سرم رو کوبیدم تو دیوار تا نیم ساعت میخندیدم! که چرا این نسل جوان و جدید زیر 16سال فکر میکنن تا پشت لبشون سبز شد و دو تار سبیل در آوردند باید عاشق بشن! :|

پاسخ :

آره! :| میان یقه آدمو میگیرن که الان حق با کیه؟ نه اصا چرا تو حرف نمیزنی؟ بالاخره تو با کی هستی؟ بابا وا بدین :/

:)))
بزرگِ بلاگستانی شما... کسب تکلیف کرده. 
اونم نه یه بار و دو بار...به تعدادِ همون اتوار ( جمعِ تار) سببیل‌شون عاشق! میشن :|
من تا همین پارسال دانش‌آموز بودم خب. به قدری عشق! زیاده که آدم یه وقتایی میخواد بره سر به کوه و بیابون بذاره.
خورشید بانو
۰۴ اسفند ۹۵ , ۱۳:۴۲
دنیای ما 
چهارده /15 سالگی ما خیلی قشنگ تر بود 
دنیایی حرف از دنیای خودمون برای زدن داشتیم
دغدغه های الان بچه ها و نوجوون ها خنده دار و ترسناک شده برای اینده شون 
شبکه های احتماعی خیلی خوبن خیل جاها گره از خیلی مشکلات باز کردن 
اما یه وقت هایی که جنبه هایی از دنیای مجازی و شبکه های اجتماعی باعث میشه دلم برای یه گوشی ساده که فقط میتونستی برای شخص مقابل فقط یه دلتنگ نوشت بنویسی یا زنگ بزنی تنگ شه

پاسخ :

البته نمی‌دونم منو جزو 14..15 سالگی‌های خودت حساب کردی یا نسلِ جدید..
ولی 14 سالگی منم قشنگ بود :))
میفهمم چی میگی. دغدغه ها، رفتارا... من از جلوی مدرسه راهنمایی رد میشم یهو میگن هیس هیس. زشته برا خانم.. نیست قیافه‌ام هم شبیه گشت ارشاده :))
دلم برای اون نوکیا جیگیلی کوچولوها انقدررر تنگ شده.
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
Designed By Erfan Powered by Bayan