تراکم اندیشه‌ها

قلم‌نگاری‌های ذهنِ من

نَه من، نَه او

آقای امیرخانی بیا و دست از نوشتن بردار. ما آخر یک‌روز می‌میریم ها. قلبِ همه که سالم نیست. گیرَم سالم هم باشد. منبعِ انرژیِ تمام نشدنی که نیست. یک‌روز آخر آنقدر دردش میدهی، آنقدر فشارش میدهی که _ آخر شما اعتقاد داری دل تنها بنائیست که اگر بلرزد محکم‌تر می‌شود. دلِ آدمیزاد. باید چلاندش. حکماً شیره‌اش هم مطبوعه_ سوختش تمام می‌شود و یکی جان به جان‌آفرین تحویل می‌دهد و خر بیار و ...
آقای امیرخانی... بعد از قیدار، یعنی وقتی صفحاتِ آخرش را می‌خواندم، دلم یک‌جوری شد. درد گرفت! دِل نه آن‌جایی که وقتی غذا زیاد می‌خوری درد می‌گیرد ها! دل نه آن‌جایی که گلاب به رو، وقتی ویروس می‌گیری هی قیج و ویج می‌رود ها. دِل آن‌جایی که وقتی درد می‌گیرد موی آدم سفید می‌شود، دل آن‌جایی که وقتی برای یکی می‌لرزد بنای محکم‌تری می‌شود... عرض می‌کردم. دلم یک‌جوری شد. درد گرفت!
باورم نبود که قیدار و شهلا را گم کرده باشم. بعد از آن توی هر مسیری گاراژ دیدم، دنبالِ صفدر گشتم. حتی دنبالِ هاشم که می‌دانستم مُرده!
یعنی اولین باری که گاراژی را دیدم و حس کردم بعید نیست هاشم را هم ببینم، بعد از خواندنِ بی‌وتن بود. قبلش من را با ارمیا کشته بودید. خودتان احتمالاً خبر ندارید ولی خیلی‌ها را با ارمیای دیوانه کشتید! می‌گفتم... قبلش با ارمیا مُرده بودم و فکر می‌کردم وقتی آدمی می‌میرد، دیگر اثرش روی زمین پیدا نیست! ولی خب وقتی سراغِ بی‌وتن رفتم دیدم بعضی از این مرده ها از آن دنیا هم دست از سرِ زنده‌ها برنمی‌‌دارند. نمونه‌اش همین آقا سهراب ( البته آقا سهراب اسمش صلوات دارد ها! ). وقتی دیدم مُرده‌ها همچنان توی یک جهانِ موازی با ما در حالِ زیستند، دمِ درِ هر گاراژی رسیدم، وقتی دنبالِ قیدار می‌گشتم، وقتی چشم می‌چرخاندم ببینم شهلایی نیست که چشم‌هایش نبیند اما همه‌جا را ببیند، دنبالِ هاشم هم می‌گشتم. دیدنش چیزِ غریبی نبود که!
بعدتر آمدم بروم سراغِ منِ او... یکی گفت صبر کن بیست و پنج سالگی بخوان. یکی گفت تو که با ارمیا اونطوری شدی، ببین با این چطوری میشی! یکی گفت ولش کن طاقتشو نداری. یکی گفت حنانه وقتش نیست الان... یکی گفت آخرش میخوای کتابو پرت کنی تو دیوار.
چه شد که آخر سر با این هجمه! منِ او را خواندم؟ الله اعلم... 
اصلا کی از کارهای خدا سردرمی‌آورد. همان آسید گلپا باشد و درویش مصطفا... همین چندتا آدم که تا به حال به تورمان هم نخورده‌اند و شاید هم ما چشم بسته بودیم و القصه، فقط از توی رمان‌های شما اوضاعشان را سِیر می‌کنیم.
اول که خُب یک رمان عاشقانه بود. هرچند که مه‌تاب فقط هفت سالش بود. اول که خُب کریم بود و رفاقت...
اول که خُب جوان‌مردی بود و اینکه عجیب نیست. عادت کردیم به راه و رسمِ جوان‌مردی خواندن در کتاب‌های شما.
اول که خُب بوی انار بود و دلِ آدمیزاد. باید چلاندش و ...
اول که خُب...
آسید مجتبا که یک‌هوا نواب‌صفوی شد و من نیم‌ساعت فقط دورِ خودم می‌چرخیدم.
اولش که خُب قرمه پزان بود و لعنت... بوی گوشتی که توی روغنِ خودش سرخ شود. البته گوشتِ گوسفند چربی‌اش بیش‌تر است. اما گوشتِ آدم یک بوی زُخمی دارد که بیشتر شامه را آزار می‌دهد.
اول که موهای مریم بود روی تابلو...
اول که تابلوی سیاهِ سیاه بود....
اولِ جنون... اولِ جنون، نُهِ من بود! اول جنون سکوت بود. اولِ جنون تنهایی بود. اولِ جنون رها شدن بود. حالم از حرفِ اضافه به هم می‌خورد. حالم از حرفِ اضافه به هم می‌خورد.
دومِ جنون، انگشتر بود. فیروزه و عقیق... انگشترِ فیروزه کدام انگشتِ دست راست و انگشترِ عقیق کدام انگشتِ دستِ چپ؟
سومِ جنون خشت.. نه! آجر بود. الحق مع علی...
مع... مع... مهتاب... علی... مع...
الحق... الحق... للحق
چهارمِ جنون بوی زُخمِ گوشتِ آدمیزادی بود که توی روغنِ خودش سرخ شود.
پنجمِ جنون من... نَه او... نَه... پنجمِ جنون نَه من، نَه او...
ششمِ جنون، تیرِ خلاص... 
آقا من گمان می‌کردم بعد از ارمیا دیگر نمی‌میرم. آدمی که یک‌بار بمیرد خب مرده دیگر. چندبار قرار است بمیرد؟ مگر چندجان داریم؟ دور ازجان سگ که نیستیم. گربه هم نه...
ولی یادم نبود شما تخصصتان برگردادنِ مرده‌هاست. مادر می‌آید برای پسرش شله‌زرد می‌پزد چهل‌سال پس از مرگ. 
یک‌هو مصطفا آیتی پیدا می‌شود با جسدِ سالم. راستی آن جسد واقعا جسدِ مصطفا آیتی بود؟ همان که در بی‌وتن پیدایش کردند؟
اصلا نکند این پیکرِ شهیدِ گمنام که در منِ او پیدا شد و سالم بود هم مصطفا بود؟ از شما که بعید نیست...
عرض می‌کردم...
فکر می‌کردم بعد از ارمیا دیگر نمیرم. واقعا هم نمردم. نه هیچ فیلمی پیدا شد، نه هیچ داستانی. نه هیچ عکسی...
البته وقتی رفتیم جنوب هم... نه خُب جنازه‌ام را برده بودم جنوب! خاک هم بود... من که مُرده. برای همین خوش گذشت اصلا. مُرده از دیدنِ خاک کیفور می‌شود خب. هتلِ پنج ستاره است دیگر...
ولی یادم نبود که تخصصِ شما برگرداندنِ مرده‌هاست. حواسم نبود از اولِ منِ او زنده‌ام می‌کردید. نمی‌فهمیدم دارید دوباره به حیات برم می‌گردانید. نفهمیدم... آخرش که دوباره قلبم درد گرفت. دوباره دلم لرزید. دوباره سینه‌ام سوخت فهمیدم...
فهمیدم دوباره مردم.
آقای امیرخانی. شما را به خدا بیا و دست از نوشتن بردار....
هی من بخوانم، هی بگویم لعنت به تو. هی بگویم امیرخانی دیوانه است. ارمیا دیوانه است. قیدار دیوانه است. علی هم که...
علی که دیوانه نمی‌شود.
بعد یک‌بار بروم سرچ کنم لعنت یعنی چه... فرهنگ عمید برایم بیاورد یعنی از خدا بخواهی رحمتش را از کسی بردارد.
بعد من دیگر حتی نتوانم بگویم لعنت به امیرخانی... چون همزمان می‌گفتم که رحمتِ خدا بر او باد!
بعد دیدم فرشته‌ها گیجاویج می‌شوند. نمی‌دانند چه کنند. _ حالا انگار مستجاب‌الدعوه‌ام_ حرفم را پس گرفتم.
آقای امیرخانی...
شما را به خدا...
اگر دوباره خواستی کتاب بنویسی که آخرش آدم بمیرد، همان صفحه‌ی اول بنویس هشدار، خطرِ مرگ!
آدم لااقل نمیرد. آدم لااقل زجرکُش نشود.
یا آن صفحه‌ی آخر بگو برای قلبِ سوخته، چه دوایی خوب است. شما که استادِ قلب‌های سوخته‌ای...

خور شید
۱۶ فروردين ۹۶ , ۲۲:۲۳
همیشه منتظر یه همچین پستی ازت بودم.
حالا انگار اصلا دل منم سبک شده باشه..

آخ ممنونم حنا

پاسخ :

:)

به قولِ منای، فوقع ما وقع
محمد حسین
۱۷ فروردين ۹۶ , ۰۱:۰۸
من که هشدار داده بودم...

پاسخ :

آدم حرف گوش نکن باشه همین میشه دیگه
•✿ آرورا ✿•
۱۷ فروردين ۹۶ , ۱۲:۴۶
سلام دوست خوبم :)

سال نو با یه عالمه دیرکرد مبارک :))


با این پستت علاقمند شدم دوباره برم این کتابا رو بخونم

پاسخ :

سلام عزیز مهربون :))

سال نوی تو هم. سالت همیشه نو :))

بیا بریم از نو سراغشون...
دختـ ـرڪ :)
۱۷ فروردين ۹۶ , ۱۶:۰۸
من عمیقا به این باور رسیدم که تو آدم خود آزاری هستی حنا :|

پاسخ :

حالا امروز شاتر آیلند دیدم. آخرش می‌خواستم سرمو بکوبم به دیوار :|
بعد فکر کن یه بار فیلمو زده بودم جلو. فکر می‌کردم می‌دونم قراره چی بشه. ولی نگو کلا یه چیز دیگه بوده.
الان فکر کن دیشب با امیرخانی مردم، امروز دارم از دست این فیلمه روانی می‌شم.
پس‌فردا تیمارستان ملاقاتم بیا :|
منتظر اتفاقات خوب (حورا)
۱۷ فروردين ۹۶ , ۱۷:۳۵
فکر میکردم، فقط منم که اسیر قلم امیرخانی میشم وحالا می بینم که تنها نیستم!

پاسخ :

:)))
آدم می‌میره... آدم می‌میره...
دختـ ـرڪ :)
۱۷ فروردين ۹۶ , ۲۰:۰۹
عمرا بیام ملاقاتت ..
مریض:/ 

+دوسال دیگه بیا مطبم^_^ روت کار میکنم

پاسخ :

زمونه رو ببینا :/

چشم ^__^
یا فاطمة الزهراء
۱۹ فروردين ۹۶ , ۲۱:۳۸
جان جان 
میفهمم حالتو
من اولین بار راهنمایی چندتا از کتاب هاشو خوندم هیچی نفهمیدم 
بعدش که تو دبیرستان مرور کردم واقعا دیدم دیوانه است
و خب دیوانه هم که چو دیوانه ببیند خوشش آید

پاسخ :

دقیقا. هزار بار این دیوانه چو دیوانه ببیند رو واسه خودم گفتم :))

خُلانیم 
:))
یا فاطمة الزهراء
۱۹ فروردين ۹۶ , ۲۱:۳۹
راستی سال نوت مبارک با کلی تاخیر 

پاسخ :

سالِ نوی تو هم مبارک. سالتو قوی بسازی ان‌شاءالله :)
نرگس سبز
۲۰ فروردين ۹۶ , ۱۳:۵۷
خب من نخوندم الان نمیتونم با این متن هیچ نوع همزادپنداری ای داشته باشم ک:دی

پاسخ :

آخ... میخواستم خط اولش بنویسم که اگه کتابا رو نخوندید اینو نخونید. هول کردم یادم رفت -_-
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
Designed By Erfan Powered by Bayan