تراکم اندیشه‌ها

نگاره

بسم رب

+ امروز اولین جلسه ی کلاس کمک های اولیه ی مقدماتی رو رفتم. خیلی بسیار چسبید ^_^

و خب کلاس تو دانشکده ی فنی و مهندسی برگزار می‌شد و واقعا آیا این انصافه که انقدر دانشکده ی اونا شیک و خفن باشه و محیط و گل و بلبل های اطرافش انقدر دوست داشتنی و ما اونجور که هست؟ :(

فکر کنم البته دانشکده ی ادبیات اولین ساختمونی بوده که تو دانشگاه ساخته شده و سندِ این مدعا هم دیوار های در حالِ ریزشِ اونه.


+ شما میای تو دانشکده ی ما به سادگی تشخیص می‌دی کی داره ادبیات فارسی می‌خونه و کی ادبیات انگلیسی! 

ینی هرچی دانشجو های ادبیات انگلیسی جیگول تر باشن به همون نسبت، دانشجو های ادبیات در حالِ فروپاشی ان.

بعد میزانِ این درهم ریختگی رو ترم هم تعیین می‌کنه. ینی من فکر می‌کنم اینا انقدر غرق ادبیات فارسی می‌شن که به مرور به هیبتِ پشمینه پوش های اون دوره در میان...و یه وضعِ وخیم و ناجوری خلاصه :/


+من خب وقتی عضو اینستاگرام شدم هر کی رو دوست داشتم فالو کردم. الان حدود صد و خرده ای فالویینگ دارم ولی واقعا حوصله ی پستای همه شونو ندارم. و خب صرفا دوست داشتم وقتی می‌رم لیستمو نگاه می‌کنم اونا باشن چون دوستشون دارم. برای همین وقتی اینستا رو باز می‌کنم فقط ده...پونزده تا از پستای آخر رو نگاه می‌کنم و اینجوری می‌شه که هی فحش می‌خورم که چرا منو لایک نکردی و خیلی بی معرفتی و برو از خدا بترس و خاک تو سرت و کات اصا :/

و من واقعا حوصله ندارم...مثلا چقدر کشش دارم جملاتِ شاخِ شما رو لایک کنم آخه؟ همه تونم شکست عشقی خوردین...همه تونم وسطِ قطبین و الان در خونه تون از شدت برف باز نمی‌شه. چه بسا خیلی از عکسا هم شاملِ جورابِ ضخیم و پتو می‌شه که خب خودمونم داریم.

یه چیزی بذارین آدم تند و تند صفحه تونو بالا پایین کنه منتظرِ یه پست جدید باشه خب...رفته بودم پیجِ امیدِ مهدی نژاد رو فالو کرده بودم...دو ساعت نشستم سیصد و پنجاه تا پستشو نگاه کردم :))) 

حالا چطوری این پیج رو پیدا کردم؟ من پیجِ خانم فضه سادات حسینی رو فالو می‌کردم..ایشون، اوشون رو روی یکی از پستاش تگ کرده بود...من از سبیل و اخمِ فردِ مذکور خوشم اومد ( نه اینکه روانی باشم و از آدمای اخمالو و هاپو خوشم بیاد. مشخص بود طرف ریتمِ صورتش اینجوریه و تو چشماش واقعا یه لبخندِ مهربونِ باباطوری بود ) و رفتم و فالوش کردم و خوندمش و واقعا خیلی خوب بود.


+ شما لطف کن تجویز نکن دیگه :(

خب شما یه دوره ای مریض و افسرده و بیچاره و در حال مرگ و خودکشی بودی، رفتی سفر خوب شدی. دلیل نمی‌شه بری تو بیمارستانای روانیِ کشور و به همه شون بگی برو سفر که! یکیشون می‌ره سفر تو راه هیجان زده می‌شه یکی رو هم می‌کشه اون دنیا بیا جواب پس بده.

یا یکی دیگه با ورزش خوب می‌شه به همه شون می‌گه ورزش کن و نه هر ورزشی تازه! برو نینجوتسو. اون هم می‌ره و خب واقعا موجودِ شکننده ای بوده و خمیرِ ورز داده می‌شه و اگه افسردگیشم خوب بشه و بخواد از تخت بیاد بیرون عمرا جسمش دیگه سرپا نمی‌شه :/

و خب واقعا لطف کن تجویز نکن...بذار طرف خودش کشف کنه راهِ خودشو...تو توی زندگیِ اون نیستی و اونو کاملا نمی‌شناسی و واقعا انگار تو یه دور سردردتو با نبات داغ خوب کرده باشی و به یکیم اینو تجویز کنی و اون تومور داشته و دو سه ماه نبات داغ می‌خوره بعد می‌ره دکتر دکتر می‌گه سرطان داری و دو ماه زودتر اومده بودی خوب می‌شدی. مغزت الان پر نبات داغه و واقعا دیگه دسترسی نداریم بهش. معذرت می‌خوام.

حالا شاید همه ی تجویزاتون کشنده نباشه...ولی ممکنه باعث یه دعوا بشه اقلا! نکنید. ممنون :(


+ بابا : این چرا اینجوری رانندگی می‌کنه؟ 

بعد از اینکه رد شدیم از کنارش، مجددا بابا : یه گاوی بود عین خودت دیگه :/

واقعا اگه هوا سرد نبود جا داشت از خونه فرار کنم. حیف..حیف...


+جزوه ی کمک های اولیه رو گرفتم دستم... هی ورق می‌زنم با ذوق می‌خونمش. وای خیلی خوبه اصلا...کلاساشو دیدین حتما شرکت کنین :))


+ زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست

پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست

نرگسش عربده جوی و لبش افسوس کنان

نیم شب دوش به بالینِ من آمد بنشست

سر فرا گوش من آورد به آواز حزین

گفت ای عاشق دیرینه ی من، خوابت هست

عاشقی را که چنین باده ی شبگیر دهند

کافرِ عشق بود گر نشود باده پرست


آره خلاصه...بیدار شیم از خواب...یه وقتایی بزنیم از خواب واسه خاطرِ معشوق. از دیدنمون خوشحال می‌شه...

انگار مثلا فردا می‌خوای بری سرِ قرار با یار...بعد شبش خوابت می‌بره؟

اگه بخوابی، حق داره بیاد بالا سرت بگه خاک بر سرت...

باید بال بال بزنی از عشق...آره.


امروز و دیروز مجموعا خوب بود. الهی شکر :)


+ دلیل اینکه روالِ نوشتنمو عوض کردم و بیشتر خاطره نگاری می‌کنم، اینه که خیلی وقته ننوشتم و دستم به تایپ نمی‌ره. چون من اساسا آدمی ام که فقط وقتی شعر می‌گم می‌تونم با خودکار و مداد بازی با کلمه کنم. اگه بخوام داستان بنویسم تا صدای کیبرد نشنوم مغزم کار نمی‌کنه و خب واقعا خیلی وقته صدای کیبرد نشنیدم و این روالِ خاطره نگاری همیشه باعثِ باز شدن مغزم می شده.


پند اخلاقی : سعی کنید خودتونو عادت بدید به حرف زدن و مشارکت. من بارها و بارها جوابِ خیلی سوالاتو می‌دونستم و هرگز و هرگز جواب نمی‌دادم و بعد که معما حل می‌گشت و همه می‌گفتن عه چه عجیب...من خیلی پوکر فیس به صحنه نگاه می‌کردم اما تف به آدمِ ترسو...

امروز تصمیم گرفتم جواب بدم و دیدم خیلی خوبه...خیلی حس خوبیه... مخصوصا اونجایی که استاد از کلماتِ تو استفاده می‌کنه و مثال می‌زنه از روت :) آره...خفه خون چیزِ خوبی نیست.


یا علی.

  • نظرات [ ۹ ]
بانوچـ ـه
۰۶ آذر ۹۵ , ۱۸:۳۸
در مورد اون تجویز کردنا واقعا قبول دارم... هر آدمی فقط خودش میتونه تشخیص بده چی و چطور حالشو خوب میکنه...
ما یاد گرفتیم پیشنهاد که نه... حکم صادر کنیم... تا فلان کار رو نکنی خوب نمیشی!!! :|

پاسخ :

به خدا :(

اصا روایت داریم وای بر توصیه کنندگانِ بی آگاهی :(
عاشق بارون ...
۰۶ آذر ۹۵ , ۱۸:۴۱
خفه خون چیز خوبی نیست. :)) ترک عادت چی؟ موچب مرض نیست؟ :دی ما هم به همین درد دچاریم. :))
واقعاً پیج بعضی ها رو آدم پیدا میکنه تا پست اولشونو میبینه. هی یه چیز جدید و متفاوت دارن.
عین خودت دیگه؟ :/ من برم در افق محو بشم. -__- همین پست قبلی از رانندگی گفتی!!  :))

پاسخ :

نه دروغ گفتن...خیلیم موجب سلامتیه تازه پوستم صاف میشه چه بسا که مواردی بودن حتی رنگ چشماشونم آبی شده :دی
بیا مثل من بذارش کنار..خیلی لذت بخشه لامصب :)

آی...خیلی خوبه ینی. پیش اومده دلم خواسته برم لپ طرفو بکشم :(

:( چشم من دریاچه ی ارومیه است.. آره :(
دچــ ــــار
۰۶ آذر ۹۵ , ۱۸:۴۲
درود بر اون پند اخلاقی :)) ادامه بدین 

پاسخ :

والا...چشم :)))
مهر2خت 69
۰۶ آذر ۹۵ , ۱۸:۵۴
رانندگی:))))))
اون اینستا یی که همش پر برف و پتو رو خیلی خوب اومدی لایک:دی

پاسخ :

واقعا حق نداشتم فرار کنم؟ :(

آدم میخواد بره اینستا باید پالتو تنش کنه به خدا :/
خور شید
۰۷ آذر ۹۵ , ۰۸:۳۲
یا وقتی موقع توضیح دادن نکته های خفن تو رو مخاطب می کنه..

پاسخ :

وای دقیقا... خیلی خوبه :)))
قاسم صفایی نژاد
۰۷ آذر ۹۵ , ۱۱:۲۳
پست خوب و جالبی بود. با چند تا تیکه اش لبخند زدم. 

پاسخ :

خدا رو شکر. لبخند خوبه :)
مهر2خت 69
۰۷ آذر ۹۵ , ۱۴:۱۹
چرا خداییش هر چی فکر میکنم میبینم حق داری:دی
والا اه:دی

پاسخ :

ولی من هنوزم نرفتم...ببین اوج عشق و وفاداری رو :( 
:دی
مجتبی خزاعی
۰۹ آذر ۹۵ , ۰۰:۰۸
هر وقت میرم اینستاگرام اندازه دو تا انگشت بالا پایین میکنم صفحه رو
سرم گیج میره میام بیرون :))

پاسخ :

سرگیجه آوره حقیقتا :/
مهر2خت 69
۰۹ آذر ۹۵ , ۱۹:۲۸
من کشیدمت! یعنی عکستو کشیدم! :دی

پاسخ :

وای :))
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
Designed By Erfan Powered by Bayan