تراکم اندیشه‌ها

قلم‌نگاری‌های ذهنِ من

هر آدمی، یه روزایی شعر میگه خب...

خسته‌ام، انگار کُن دارد امانم می‌رود

عمرِ من بسیار شد، دارد توانم می‌رود

گوییا احوالِ من نَقلِ محافل گشته است

این سرِ شوریده می‌گوید زمانم می‌رود

آسمان تاریک شد، باران ولی انگار نیست

مِهر بی‌پرتو شده، چون مهربانم می‌رود

برگ‌برگِ دفترم پُر شد و من شاعر شدم

من گلی بودم و دیدم باغبانم می‌رود

چشم‌هایم شد سفید از بس به در خیره شدم

کور شد چشمم، بگو سروِ چمانم می‌رود؟

تنگ گشته این جهان از بس که غم دارد دلم

قلبِ من می‌سوزد و آرامِ جانم می‌رود

پرده‌ها را بَرکَنید، این خانه بَس تاریک شد

چلچراغِ خانه‌ی من، روشنایم می‌رود


+ اون قدیما که از این چیزا می‌نوشتیم :)

سرِ زنگِ زیست یا فیزیک اینو نوشتم. فکر کنم...فقط یادمه زنگِ بعدش ادبیات داشتیم. 

با اون خلسه‌ای که سرِ زنگِ فیزیک داشتم واقعا جز شعرسرودن کاری نمیشد بکنم :/


مسئلتن: اینا که ما میگیم، شِعره یا شِر؟ :)

  • نظرات [ ۸ ]
محمد حسین
۰۳ اسفند ۹۵ , ۲۱:۳۳
چقدر شبیه شعرای نجمه زارع دراومده :)

من در نقد شعر مثل فراستی بی تعارف و بی رحمم با این اوصاف : 

با توجه به سنتون وقت سرودن این شعر ، شعر قشنگیه و بداهه بودنش رو دلنشینیش تاثیر خوبی گذاشته (:

پاسخ :

جدی؟ برم ببینم...

مقوا نبود؟ :)
خداروشکر که به دل نشست.
پرستو ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
۰۳ اسفند ۹۵ , ۲۲:۱۲
شعره. 
قشنگ بود. اما فضا و عبارات و واژه ها چندان تازگی نداشت. اما قشنگ بود.

پاسخ :

:)

خدا بهترش کنه :دی
عزیزی... :))
pary darya
۰۳ اسفند ۹۵ , ۲۲:۱۶
()-:چه خوب بود

پاسخ :

خدا رو شکرر :)
פـریـر ...
۰۴ اسفند ۹۵ , ۰۰:۰۶
من با کامنت آقامحمدحسین شاعرمون موافقم :))

فارغ از دقت به وزن و اصول شعر و اینا...لذت بردم از شعرت...آفرین :)

پاسخ :

چشم به شما هم :)

خدا رو شکر. روش کار میکنم که درست‌تر بشه. ماچ
خورشید بانو
۰۴ اسفند ۹۵ , ۱۳:۳۰
چه حس خوبی داره این شعر .
با پی نوشت ها هم پرت شدم سمت خاطرات دبیرستان ، یادش بخیر

پاسخ :

خدا رو شکر :)

دبیرستان... دوره جالبی بود. البته دانشگاهو بیشتر دوست دارم همچنان :دی
مهندس میم
۰۴ اسفند ۹۵ , ۱۹:۳۳
بسیار عالی بود ...
یعنی شاهکاره ها تو زنگ زیست یا فیزیک همچین شعری سرودن ...

:)

پاسخ :

از وقتی اومدم دانشگاه، دیگه نمیتونم از این چیزا بنویسم...ینی خاصِ همون خلسه‌ی فیزیک یا زیست بودن 
اوضاعی داریم‌ها..
ممنون :))
آقاگل ‌‌
۰۴ اسفند ۹۵ , ۲۳:۱۷
شما از اون دسته اید که باید بهشون گفت خوشا شما که شاعری بلدید :))
اینو از اون شب مشاعره با عکس آواتار فهمیدم. فلبداهه شعر می گفتید. 
اگه اینا شعر نباشه و شما شاعر نباشی پس کی شاعره؟ 

پاسخ :

وای...رفتم به ملکوت اعلا از شدت ذوق... جدی 
فکر نکنم راستکی شاعر باشم. یه وقتایی میرم به یه کسی که انلاین باشه میگم چند تا کلمه بگو، اون کلمات تو ذهنم ایجاد ترکیب و مفهوم میکنن، تبدیل میشن به یه همچین چیزی.
بعد از اون فتولوگ شما متوجه شدم عکسم همچین تاثیری داره روم...

تشکر :))
عاشق بارون ...
۰۸ اسفند ۹۵ , ۰۰:۲۰
خیــــلی خوبه آدم شعر بگه. :) قشنگ بود. :)

پاسخ :

آره فکر کنم :)

عزیزِ دلی...خدا رو شکر.
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
Designed By Erfan Powered by Bayan