تراکم اندیشه‌ها

قلم‌نگاری‌های ذهنِ من

هر چیز که در آن جان باشد...

بــسم رب

کشِ سرم را باز کردم و دستم را فرستادم لای موها و گیس‌هایم را کشیدم؛ که دردِ جدید، فکرِ موریانه‌ایِ قدیم را از سرم پاک کند شاید!
پاک نکرد!
رفتم سراغِ وبلاگ های نخوانده و رسیدم به این پست.


یادم آمد، من همیشه وقتی سوالی بی‌جواب به ذهنم خطور می‌کرد و از همه جا ناامید می‌شدم، قرآن باز می‌کردم و ترجمه اش را می‌خواندم و همیشه هم ( یا لااقل اکثرِ اوقات) خدا خودش جوابم را می‌داد.
رفتم قرآنم را باز کردم...و احتمالا شما که نمی‌دانید چه سوالی به ذهنم خطور کرده بود و از خدا چه پرسیده بودم، دقیقا عمقِ بیچارگی‌ام در حال را درک نکنید. شاید هم دریابید.

گفت: این [سدّسازى‌] رحمتى از جانب پروردگار من است، ولى چون وعده‌ى پروردگارم فرا رسد آن [سدّ] را در هم کوبد، و وعده‌ى پروردگار من حق است (۹۸)
 و در آن روز آنها را چنان رها کنیم که در یکدیگر موج زنند، و همین که در صور دمیده شد آنها را چنان که باید جمع مى‌کنیم (۹۹) 
و آن روز جهنم را چنان که باید بر کافران عرضه مى‌کنیم (۱۰۰)
 همان کسانى که چشمانشان از یاد من در پرده بود و توانایى شنیدن [حق را] نداشتند (۱۰۱) 
آیا کسانى که کافر شدند پنداشته‌اند که مى‌توانند به جاى من بندگانم را سرپرست بگیرند؟ ما جهنم را براى پذیرایى کافران آماده کرده‌ایم (۱۰۲) بگو: آیا شما را از آنها که در کردار زیانکارترند آگاه سازیم (۱۰۳) 
کسانى هستند که سعیشان در زندگى دنیا هدر رفته و با این حال مى‌پندارند که کار نیک انجام مى‌دهند (۱۰۴) 
آنان کسانى‌اند که آیات پروردگارشان و لقاى او را انکار کردند، در نتیجه اعمالشان تباه گردید و روز قیامت براى آنها میزانى برپا نمى‌کنیم (۱۰۵) 
این است سزایشان که همان جهنم است، چرا که کافر شدند و آیات من و پیامبرانم را به ریشخند گرفتند (۱۰۶) 

سوره ی مبارکه ی کهف

"

خواندم...خواندم...خواندم...دوباره برگشتم به پستِ وبلاگِ حضرتِ آب...
«ای کسانی که ایمان آورده‌اید، از چیزهایی که اگر برای شما آشکار گردد، شما را اندوهناک می‌کند، نپرسید.»

کاش قرآن را باز نکرده و نپرسیده بودم؛ نه؟
لعنت به شک...


پ‌ن: تولدونه ی رادیوی ما رو که گوش دادین. آره؟ :)



پ‌ن 2: لطفاً اگـر زندگیِ آدمی را از نزدیک لمس نکرده‌اید، ننشینید به قانع کردنِ او که باید فلان‌کار را بکنی و مگر چقدر عمر داری و تا چندسالگی برایت خواستگار خواهد آمد و کوفت مهم تر است یا ازدواج و درد مهم تر است یا ازدواج و مرض مهم تر است یا ازدواج! کوفت و درد و مرض، دلایلِ همه ی آدم ها نیستند! #مرسی_اه

پ‌ن 3:دارم کتابِ موجوداتِ اهریمنی در شاهنامه ی فردوسی می‌خوانم. یحتمل اگر فردوسی زنده بود می‌رفتم پابوسی. بَس که این مرد دلبرانه حرف می‌زند. کتابش را استادِ درسِ نظمِ خودمان نوشته و وقتی فهمیدم دیوانه‌وار عاشقِ فردوسی است، فمیدم کتابش را می‌توانم دوست داشته باشم! همزمان کتابِ قیدار(خان) از رضا امیرخانی را هم می‌خوانم و صوتی می‌کنم و با طوقیِ جان، با هم، پابه‌پا پیش می‌رویم. خانِ قیدار خان در عنوانِ کتاب نیست؛ اما دلم نمی‌آمد بدونِ این پسوند نامش را ببرم. اگر نخوانده‌اید، هر دوی این کتاب ها را می‌شود عاشقی کرد! البته اولی برای کسی که شاهنامه را زندگی کرده باشد و دومی برای کسی که دلش برای مردانگی‌های گاراژی تنگ باشد. قیدارخان گفت از هر چیز که انتهایش جان داشته باشد خوشش می‌آید. مثلِ بادمجان، دلیجان، شهلاجان... :)

پ‌ن 4: پی‌نوشت ها ربطی به اصلِ پست نداشتند، حوصله نداشتم هر کدام را یک پست کنم :/

دچــ ــــار
۱۷ آذر ۹۵ , ۱۱:۴۲
قیدارو منم خوندم :) 
الان که اقای مترسک گم شده و توی وبای این و اون پست میذاره گاهی یاد قیدار میفتم :))

مترسکو میشناسید دیگه ؟ :))

پاسخ :

خیلی عزیزه کتابش :))

بله می‌شناسم :)))
دچــ ــــار
۱۷ آذر ۹۵ , ۱۲:۰۲
وسطش غمه 
آخرش حیرت :)

پاسخ :

آره...یه درموندگی عجیب. قهرمان ها، آدم های حیرت انگیزین. قیدارخان هم قهرمانه به نظرم :)
مهر2خت 69
۱۸ آذر ۹۵ , ۱۹:۲۰
سلام حنانه :دی
همین جوری دلم خواست سلام کنم یهو:دی
رادیومون رو هم گوش دادیم بسی لذت بردیم
از امیرخانی ارمیا و بیوتن رو خوندم

پاسخ :

سلام به روی ماهت ^_^

خیلیم خوب :))))))

رادیوی جان ^_^

دلم میخواد کتاباشو ببلعم :(
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
Designed By Erfan Powered by Bayan